امروز حس میکردم دوباره چهار سالم شده، خواهر بزرگترم دیشب وقتی خواب بودم سوار اتوبوسی قطاری چیزی شده رفته دانشگاه، بابام ببعیای که دیروز آورده بود توی حیاط (به دلایل نامعلوم) رو صبح که بیدار نشده بودم برده، بیدار شدم و دیدم هیچکس خونه نیست، داداشم سهم بستنی دیشبمو از توی یخچال برداشته و خورده، رفتم با دختر همسایه بازی کنم ولی بجای دوستم بودن بهم فحش داده، توی راه خونه خوردم زمین و پوست کف دستم و آرنجم رفته و یه کوچولو ازش خون اومده ولی کسی نبوده اشکامو پاک کنه، دسشویی داشتم ولی پشت در موندم چون کسی شماره مامان بابامو نداشته که بهشون زنگ بزنه بیان، پشت در نشستم و ظهر شده و تیغه آفتاب صاف وسط فرق سرمه ولی هوا هنوز یکم سوز داره و من کوچولوترین و تنهاترین و ضعیفترین موجود زمینم.
بچه ها آهنگای نوستالژیک مثل این یادتون میاد؟ اگه میتونین برای منم بفرستین. خوباشو میذارم اینجا با هم پرت بشیم توی بچگیامون... 🚶🏻♀
حس میکنم یکی پاک کنمو برداشته و بهم پسش نمیده، حس میکنم هرچی قد میکشم بازم به داداشم نمیرسم، حس میکنم دوچرخهای که قرار بود مال من باشه رو یکی دیگه گرفته، حس میکنم مامانم لباسامو تبدیل به دستمال کرده تا باهاشون شیشه هارو تمیز کنه، حس میکنم دست مامانمو ول کردم و وسط حرم گم شدم، حس میکنم بابام زده توی گوشم، حس میکنم بیدار شدم و نمیدونم صبحه یا شبه و هیچکیم خونه نیست، حس میکنم ۶ صبح شنبه یادم اومده مشق داشتم، حس میکنم توی راه مدرسه سگ دنبالم کرده، حس میکنم از پله های زیرزمین افتادم ولی کسی نفهمیده، حس میکنم هیچکس دوست نداره باهام بازی کنه، حس میکنم بچهی ننر فامیل به مامانم گفته خرسمو میخواد و مامانمم خرسمو بهش داده، حس میکنم چون غذا رو دوست نداشتم قهر کردم و رفتم توی اتاق ولی هیچکس براش مهم نبوده، حس میکنم مریض شدم و تنها رفتم بیمارستان، حس میکنم دارم تمام معده مو بالا میارم و از تصویر بالا آوردنم دوباره بالا میارم و از تصویرش دوباره بالا میارم و دلم میپیچه ولی هیچکس نیست که بهم بگه میخوای بریم دکتر؟ حس میکنم نصف شب تنهایی سوار تاکسی شدم و رفتم زیر سرم، حس میکنم تنهایی رفتم سینما، حس میکنم یه سگ خیسم توی خیابونایی که آدماش فکر میکنن سگ نجسه...
کاشکی میشد دسته جمعی بریم از پنجره ها یا بشاشیم به این زندگی یا خودمونو پرت کنیم پایین. آواز خوندن نمیسازه بهم. من ایرانی تر از این حرفام.
یه رابطه عجیبی با اینستا دارم. از همه اینفلوئنسراش (جدی با همزه نوشتم) عنم میگیره ولی چون هرکدومشون به نوع خاص خودشون آشغالن، دلم میخواد چندتا از سلولای مغزمو حرومشون کنم و بشینم ببینم این دفعه کدوم قسمت از زندگیم قراره درد بگیره بخاطرشون و قراره برای پاک کردن کدوم خاطره تا آخر عمرم عذاب بکشم.