🔴😔چراغی که خاموش شد… و گواهی فوت
روزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سالها در خانهای سازمانی و مجلل زندگی میکرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محلههای مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشتهاش میبالید.
هر عصر به پارک محله میرفت، اما با کسی همصحبت نمیشد؛ زیرا احساس میکرد اطرافیانش همسطح او نیستند.
روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:
«من اینجا زندگی میکنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.»
این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:
«جناب رئیس… چراغ را میشناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمیکند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بینور و بیاستفادهاند.»
سپس ادامه داد:
«من پنج سال است که اینجا زندگی میکنم، اما هرگز به کسی نگفتهام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بودهام.»
رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.
پیرمرد گفت:
«آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راهآهن بوده است.
آن یکی که روبهرویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است.
و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئتمدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.
با این حال، هیچکدام هرگز از مقامهای گذشتهٔ خود سخن نگفتهاند.»
سپس افزود:
«ما همه، از جمله من و شما، چراغهای خاموششدهایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.»
خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛
اما مردم طلوعش را تحسین میکنند و غروبش را از یاد میبرند.
این حقیقت زندگی است.
مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتیاند و هویت واقعی انسان نیستند.
اگر آنها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت.
زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛
شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند.
اما وقتی بازی تمام میشود، همه دوباره در یک جعبه قرار میگیرند.
و در پایان…
هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،
آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است.
آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوههایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…
اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشتهایم.
🆔 @Sayehsokhan
روزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سالها در خانهای سازمانی و مجلل زندگی میکرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محلههای مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشتهاش میبالید.
هر عصر به پارک محله میرفت، اما با کسی همصحبت نمیشد؛ زیرا احساس میکرد اطرافیانش همسطح او نیستند.
روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:
«من اینجا زندگی میکنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.»
این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:
«جناب رئیس… چراغ را میشناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمیکند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بینور و بیاستفادهاند.»
سپس ادامه داد:
«من پنج سال است که اینجا زندگی میکنم، اما هرگز به کسی نگفتهام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بودهام.»
رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.
پیرمرد گفت:
«آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راهآهن بوده است.
آن یکی که روبهرویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است.
و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئتمدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.
با این حال، هیچکدام هرگز از مقامهای گذشتهٔ خود سخن نگفتهاند.»
سپس افزود:
«ما همه، از جمله من و شما، چراغهای خاموششدهایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.»
خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛
اما مردم طلوعش را تحسین میکنند و غروبش را از یاد میبرند.
این حقیقت زندگی است.
مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتیاند و هویت واقعی انسان نیستند.
اگر آنها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت.
زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛
شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند.
اما وقتی بازی تمام میشود، همه دوباره در یک جعبه قرار میگیرند.
و در پایان…
هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،
آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است.
آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوههایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…
اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشتهایم.
🆔 @Sayehsokhan
❤20👍12👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#خشونت
فرجامِ خشونت
آموزش و پرورش، شیوههای عاشقانه دارد. آموزگاری که خشونت بکارد، نفرت دِرو خواهد کرد. جامعه نیز یک دبستان است. بهوش باشیم در جان و ذهن و زبانِ کودکان و نوجوانان و مردمان، بذرِ خشونت نپاشیم تا از زیانکاران نباشیم.
https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
فرجامِ خشونت
آموزش و پرورش، شیوههای عاشقانه دارد. آموزگاری که خشونت بکارد، نفرت دِرو خواهد کرد. جامعه نیز یک دبستان است. بهوش باشیم در جان و ذهن و زبانِ کودکان و نوجوانان و مردمان، بذرِ خشونت نپاشیم تا از زیانکاران نباشیم.
https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
👍21❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر كدام از ما چيزی را كه برايش با ارزش بوده از دست میدهد: موقعيتهای از دست رفته٬ احساساتی كه هرگز نمیتوانيم دوباره بهدست بياوريم.
اين بخشی از آن چيزيست كه معنیاش زندهبودن است.
اما درون سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه میداريم، اتاقی شبيه قفسههای كتابخانه
و برای درک عملكرد قلبمان بايد مدام كارتهای مرجع جديد درست كنيم.
بايد هر چندوقت يكبار چيزها را گردگيری كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدانها را عوض كنيم.
تو برای ابد در كتابخانه خصوصی خودت زندگی میكنی...
کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی
🆔 @Sayehsokhan
اين بخشی از آن چيزيست كه معنیاش زندهبودن است.
اما درون سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه میداريم، اتاقی شبيه قفسههای كتابخانه
و برای درک عملكرد قلبمان بايد مدام كارتهای مرجع جديد درست كنيم.
بايد هر چندوقت يكبار چيزها را گردگيری كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدانها را عوض كنيم.
تو برای ابد در كتابخانه خصوصی خودت زندگی میكنی...
کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی
🆔 @Sayehsokhan
❤12👍2
شماره: ۲۱
دوستان بزرگوار در انتشارات سایه سخن
روز و روزگارتان نیک
✍ آشنایی من با سایه سخن مثل بسیاری از مخاطبین با #تئوری_انتخاب آغاز شد.
اما این تنها ابتدای این مسیر سبز و پویا بود. هر چه بیشتر خواندم عمیقتر متوجه نا آگاهی و خامی گذشته شدم و تشنهتر ومشتاقتر پیگیر رهاوردهای سایه سخن شدم و تازههایش.
خوش اقبال بودم که با مطالعات این نشر، نه چندان دیر تلنگری خوردم که:
👌چه خوشبختند فرزندانی که پدرو مادرشان بموقع میفهمند بهترین کاری که برای آنها میشود انجام داد این است که در هر شرایطی یکدیگر را خیلی دوست بدارند بدون قید.
نه چنگ زدن به ریسمان کنترل بیرونی برای تحمیل انچه درنظرشان صلاح و خوشبختی است.
گفته و آموخته بسیار است و صد البته ندانستههایم، که موجب اشتیاقم میشوند برای پیگیری و بلعیدن آنچه از سایه سخن میتابد،
چرا که سایه سخن و صاحبانش در دنیای مطلوب من حک شدهاند و بسیار تاثیر گزار☘
کارشناس ارشد فرهنگ و زبانهای ایران باستان
نازیلا فتح زاده
#کامنت_شما
📖 #تئوری_انتخاب
✍️ #دکتر_ویلیام_گلسر
📝 ترجمه: #علی_صاحبی
🏷️ چاپ:#پنجاهویکم
💰 قیمت: ۱٬۴۶۰٬۰۰۰ تومان
📕 انتشارات: سایه سخن
🆔 @Sayehsokhan
دوستان بزرگوار در انتشارات سایه سخن
روز و روزگارتان نیک
✍ آشنایی من با سایه سخن مثل بسیاری از مخاطبین با #تئوری_انتخاب آغاز شد.
اما این تنها ابتدای این مسیر سبز و پویا بود. هر چه بیشتر خواندم عمیقتر متوجه نا آگاهی و خامی گذشته شدم و تشنهتر ومشتاقتر پیگیر رهاوردهای سایه سخن شدم و تازههایش.
خوش اقبال بودم که با مطالعات این نشر، نه چندان دیر تلنگری خوردم که:
👌چه خوشبختند فرزندانی که پدرو مادرشان بموقع میفهمند بهترین کاری که برای آنها میشود انجام داد این است که در هر شرایطی یکدیگر را خیلی دوست بدارند بدون قید.
نه چنگ زدن به ریسمان کنترل بیرونی برای تحمیل انچه درنظرشان صلاح و خوشبختی است.
گفته و آموخته بسیار است و صد البته ندانستههایم، که موجب اشتیاقم میشوند برای پیگیری و بلعیدن آنچه از سایه سخن میتابد،
چرا که سایه سخن و صاحبانش در دنیای مطلوب من حک شدهاند و بسیار تاثیر گزار☘
کارشناس ارشد فرهنگ و زبانهای ایران باستان
نازیلا فتح زاده
#کامنت_شما
📖 #تئوری_انتخاب
✍️ #دکتر_ویلیام_گلسر
📝 ترجمه: #علی_صاحبی
🏷️ چاپ:#پنجاهویکم
💰 قیمت: ۱٬۴۶۰٬۰۰۰ تومان
📕 انتشارات: سایه سخن
🆔 @Sayehsokhan
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنرمندی فلوت مینوازد. نوای پَرَندینِ او، پروانهای را به سوی خود میکشاند. پروانه چه میجوید؟ شاید عشق.
کششِ طبیعتِ جاندار به سوی صدایی آشنا، رازِ زیبایی را آشکار میکند. به گفتهی نظامی گنجوَی در منظومهی خسرو شیرین:
یکی میل است در هر ذَرّه، رقّاص،
که او را می بَرَد تا مَقصدی خاص.
طَبایع، جز کشش، کاری ندارند؛
حکیمان اینکشش را عشق خوانند.
گر اندیشه کُنی از راهِ بینش،
به عشق است ایستاده آفرینش.
https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
کششِ طبیعتِ جاندار به سوی صدایی آشنا، رازِ زیبایی را آشکار میکند. به گفتهی نظامی گنجوَی در منظومهی خسرو شیرین:
یکی میل است در هر ذَرّه، رقّاص،
که او را می بَرَد تا مَقصدی خاص.
طَبایع، جز کشش، کاری ندارند؛
حکیمان اینکشش را عشق خوانند.
گر اندیشه کُنی از راهِ بینش،
به عشق است ایستاده آفرینش.
https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
❤15
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مدرسهی ما
اگر بخواهم از سالهای دبستانم یاد کنم، اولین تصویر، مدرسهی قاآنی است؛ با در و پنجرههای خاکستری، سالنِ دلگیر و نیمکتهای سنگین.
حیاطش شبیه مثلث قائمالزاویه بود و کلاس ما درست در گوشهی تیز آن قرار داشت؛ کنار جایی که بعدها میگفتند «سیاهچال».
زمستان که میشد، چکمههای پلاستیکی رنگارنگمان را میپوشیدیم. وقتی پاهایمان یخ میکرد، چکمهها را درمیآوردیم و کفشمان را روی بخاری میگذاشتیم تا گرم شود. گاهی بوی پلاستیک سوخته بلند میشد و بخاری هم آتش میگرفت!
پنجرهها خوب بسته نمیشدند و سرما از لای آنها داخل کلاس میآمد. کلاس هم گرم بود و نتیجهاش میشد فرت و فورتِ دماغهای ما! 😂
ما بچههای جنگ بودیم؛ بچههای بستهی آن زمان، نسلِ باورمندِ دههی شصتی.
در درسهای دینی، جهنم سهم بزرگی از آموزش ما داشت. آنقدر از عذاب و آتش گفته بودند که فکر میکردم خدا خیلی مهربان نیست؛ بیشتر شبیه یک شکنجهگر است!
حتی از ظهور امام زمان میترسیدم. فکر میکردم اگر ظهور کند، با شمشیر میآید و شاید من را هم بکشد!
برای حجاب هم میگفتند اگر یک تار مو بیرون باشد، آن دنیا موهایت را میگیرند و آویزانَت میکنند.
بیرون از مدرسه اما دنیا کمی مهربانتر بود. مغازهدارها به ما میگفتند «خالهسوسکهها» و ما در راه مدرسه پشمک و لواشک میخریدیم.
در خانه و محله آزادتر بودیم؛ دامن و بلوزهای رنگارنگ میپوشیدیم و موهایمان را میبافتیم. اما کافی بود چشممان به خانم حمیدی بیفتد؛ فوری پشت مادرمان قایم میشدیم، انگار مأمور جهنم را دیدهایم!
خانم حمیدی معاون مدرسه بود و چوبِ ترکهای معروفی داشت. اگر کسی مثلاً سوره ناس را حفظ نکرده بود، ترکه میخورد. بعضی وقتها هم میگفتند باید شب را در «سیاهچال» بگذراند.
صبح روز بعد، با نگرانی میرفتیم ببینیم زنده مانده یا نه! اما میدیدیم اتفاقاً خیلی هم سرحال است؛ چند ترکهی دیگر نصیبش شده بود و بعد فرستاده بودندش خانه.
خودِ سیاهچال را هیچوقت ندیدیم؛ بیشتر یک ابزار ترس بود. برای ناخنهای بلند هم ترکه داشتیم و بچههای شلوغ را جدا میکردند و مینشاندند یک گوشه؛ شبیه تبعیدگاهِ تکنفره.
خانم حمیدی برای بچهها یک دروغسنج هم داشت که در اصل یک ضبط صوت بود! سؤال میپرسید و طرف از ترس اینکه دستگاه بفهمد، اعتراف میکرد!
خلاصه خانم حمیدی فرستادهای همهفنحریف بود! 😂
اما زنگ تفریح که میخورد، انگار ترسها پشت در کلاس جا میماند؛ عمو زنجیرباف، جینگلی الیسا، دویدن، خنده و جیغ و فریاد.
ورزش و نقاشی و کارهای هنری هم یکه و یالقوز بودند و مدرسه خیلی جدیشان نمیگرفت.
من اما نقاشی را دوست داشتم. پدرم هم خوب نقاشی میکشید. شبها در دفتری نقاشی میکرد و من مینشستم و نگاهش میکردم. شاید عشق من به نقاشی از همان دستهای پدر و دفترهای شبانه آمده باشد.
ما کوچک بودیم، اما دنیای خودمان را داشتیم.
هوای هم را داشتیم. مداد و پاککنها را با هم قسمت میکردیم. یادم هست یکبار یکی از بچهها یک دمپایی قشنگ و مُد روز میخواست. چند نفرمان پول روی هم گذاشتیم؛ فکر کنم دوازده تومان شد و برایش خریدیم.
آن سالها یونیفرم نداشتیم. تفاوت مالی بچهها دیده میشد، اما خودمان بلد بودیم کنار هم بمانیم.
و اما من، از الفِ اول دبستان تا هِ پایان پایاننامه، عاشق درس و کتاب بودم.
کتاب که میخواندم، فقط مطالبش را حفظ نمیکردم؛ اسم نویسنده، مترجم، ناشر، صحافی، قیمت و حتی تیراژ کتاب هم یادم میماند.
یکی از دخترخالههایم بعدها میگفت: «یادمه تو ناشر و صحافی و قیمت و تیراژ کتابها رو هم حفظ میکردی، چه برسه به مطالب کتاب!» 😂
شاید برای همین، از همان بچگی با بعضی جملههای معلمها مشکل داشتم.
مثلاً میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره قالی ببافه.»
نمیفهمیدم چرا کسی که در درس خوب نیست، باید قالی ببافد؟
پدرم تولیدی فرش دستبافت داشت و از نزدیک میدیدم قالیبافی چقدر مهارت، حوصله، دقت و دستهای خوب میخواهد. برای همین نمیفهمیدم چرا بافندگی باید مجازاتِ درس نخواندن باشد.
یا میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره شوهر کنه.»
باز سؤال بود: مگر شوهر کردن چه ربطی به درس نخواندن دارد؟
از همان موقع یک سؤال در ذهنم بود: اگر مسئلهای داریم، چرا راهحلش باید چیزی بیربط به خود مسئله باشد؟
ما کوچک بودیم؛ اما شاید همان موقع، بیآنکه کسی به ما درس بدهد، خیلی چیزها را میفهمیدیم.
مدرسه میخواست با ترکه و ترس و سیاهچال، به ما یاد بدهد چطور آدم باشیم؛ اما آنچه بیشتر در ما ماند، مراقبت از هم، قسمت کردن، بازی، خنده، پرسیدن و دوست داشتن کتابها بود.
ترسها شاید ماندگار نشدند؛ اما بچهها ماندند، کوچهها ماندند، پشمکها، چکمههای رنگی و کتابها ماندند؛ و همهی آنها هنوز جایی در من زندگی میکنند.
✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan
اگر بخواهم از سالهای دبستانم یاد کنم، اولین تصویر، مدرسهی قاآنی است؛ با در و پنجرههای خاکستری، سالنِ دلگیر و نیمکتهای سنگین.
حیاطش شبیه مثلث قائمالزاویه بود و کلاس ما درست در گوشهی تیز آن قرار داشت؛ کنار جایی که بعدها میگفتند «سیاهچال».
زمستان که میشد، چکمههای پلاستیکی رنگارنگمان را میپوشیدیم. وقتی پاهایمان یخ میکرد، چکمهها را درمیآوردیم و کفشمان را روی بخاری میگذاشتیم تا گرم شود. گاهی بوی پلاستیک سوخته بلند میشد و بخاری هم آتش میگرفت!
پنجرهها خوب بسته نمیشدند و سرما از لای آنها داخل کلاس میآمد. کلاس هم گرم بود و نتیجهاش میشد فرت و فورتِ دماغهای ما! 😂
ما بچههای جنگ بودیم؛ بچههای بستهی آن زمان، نسلِ باورمندِ دههی شصتی.
در درسهای دینی، جهنم سهم بزرگی از آموزش ما داشت. آنقدر از عذاب و آتش گفته بودند که فکر میکردم خدا خیلی مهربان نیست؛ بیشتر شبیه یک شکنجهگر است!
حتی از ظهور امام زمان میترسیدم. فکر میکردم اگر ظهور کند، با شمشیر میآید و شاید من را هم بکشد!
برای حجاب هم میگفتند اگر یک تار مو بیرون باشد، آن دنیا موهایت را میگیرند و آویزانَت میکنند.
بیرون از مدرسه اما دنیا کمی مهربانتر بود. مغازهدارها به ما میگفتند «خالهسوسکهها» و ما در راه مدرسه پشمک و لواشک میخریدیم.
در خانه و محله آزادتر بودیم؛ دامن و بلوزهای رنگارنگ میپوشیدیم و موهایمان را میبافتیم. اما کافی بود چشممان به خانم حمیدی بیفتد؛ فوری پشت مادرمان قایم میشدیم، انگار مأمور جهنم را دیدهایم!
خانم حمیدی معاون مدرسه بود و چوبِ ترکهای معروفی داشت. اگر کسی مثلاً سوره ناس را حفظ نکرده بود، ترکه میخورد. بعضی وقتها هم میگفتند باید شب را در «سیاهچال» بگذراند.
صبح روز بعد، با نگرانی میرفتیم ببینیم زنده مانده یا نه! اما میدیدیم اتفاقاً خیلی هم سرحال است؛ چند ترکهی دیگر نصیبش شده بود و بعد فرستاده بودندش خانه.
خودِ سیاهچال را هیچوقت ندیدیم؛ بیشتر یک ابزار ترس بود. برای ناخنهای بلند هم ترکه داشتیم و بچههای شلوغ را جدا میکردند و مینشاندند یک گوشه؛ شبیه تبعیدگاهِ تکنفره.
خانم حمیدی برای بچهها یک دروغسنج هم داشت که در اصل یک ضبط صوت بود! سؤال میپرسید و طرف از ترس اینکه دستگاه بفهمد، اعتراف میکرد!
خلاصه خانم حمیدی فرستادهای همهفنحریف بود! 😂
اما زنگ تفریح که میخورد، انگار ترسها پشت در کلاس جا میماند؛ عمو زنجیرباف، جینگلی الیسا، دویدن، خنده و جیغ و فریاد.
ورزش و نقاشی و کارهای هنری هم یکه و یالقوز بودند و مدرسه خیلی جدیشان نمیگرفت.
من اما نقاشی را دوست داشتم. پدرم هم خوب نقاشی میکشید. شبها در دفتری نقاشی میکرد و من مینشستم و نگاهش میکردم. شاید عشق من به نقاشی از همان دستهای پدر و دفترهای شبانه آمده باشد.
ما کوچک بودیم، اما دنیای خودمان را داشتیم.
هوای هم را داشتیم. مداد و پاککنها را با هم قسمت میکردیم. یادم هست یکبار یکی از بچهها یک دمپایی قشنگ و مُد روز میخواست. چند نفرمان پول روی هم گذاشتیم؛ فکر کنم دوازده تومان شد و برایش خریدیم.
آن سالها یونیفرم نداشتیم. تفاوت مالی بچهها دیده میشد، اما خودمان بلد بودیم کنار هم بمانیم.
و اما من، از الفِ اول دبستان تا هِ پایان پایاننامه، عاشق درس و کتاب بودم.
کتاب که میخواندم، فقط مطالبش را حفظ نمیکردم؛ اسم نویسنده، مترجم، ناشر، صحافی، قیمت و حتی تیراژ کتاب هم یادم میماند.
یکی از دخترخالههایم بعدها میگفت: «یادمه تو ناشر و صحافی و قیمت و تیراژ کتابها رو هم حفظ میکردی، چه برسه به مطالب کتاب!» 😂
شاید برای همین، از همان بچگی با بعضی جملههای معلمها مشکل داشتم.
مثلاً میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره قالی ببافه.»
نمیفهمیدم چرا کسی که در درس خوب نیست، باید قالی ببافد؟
پدرم تولیدی فرش دستبافت داشت و از نزدیک میدیدم قالیبافی چقدر مهارت، حوصله، دقت و دستهای خوب میخواهد. برای همین نمیفهمیدم چرا بافندگی باید مجازاتِ درس نخواندن باشد.
یا میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره شوهر کنه.»
باز سؤال بود: مگر شوهر کردن چه ربطی به درس نخواندن دارد؟
از همان موقع یک سؤال در ذهنم بود: اگر مسئلهای داریم، چرا راهحلش باید چیزی بیربط به خود مسئله باشد؟
ما کوچک بودیم؛ اما شاید همان موقع، بیآنکه کسی به ما درس بدهد، خیلی چیزها را میفهمیدیم.
مدرسه میخواست با ترکه و ترس و سیاهچال، به ما یاد بدهد چطور آدم باشیم؛ اما آنچه بیشتر در ما ماند، مراقبت از هم، قسمت کردن، بازی، خنده، پرسیدن و دوست داشتن کتابها بود.
ترسها شاید ماندگار نشدند؛ اما بچهها ماندند، کوچهها ماندند، پشمکها، چکمههای رنگی و کتابها ماندند؛ و همهی آنها هنوز جایی در من زندگی میکنند.
✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan
❤15👍1
انتقادهای ضعیف
روانشناسی مثبت غربی است. روانشناسی مثبت بر اساس فرهنگ جوامع غربی، تحصیلکرده، صنعتی، ثروتمند و دموکراتیک است، اما دلیل این انتقاد مطالعه و دانش ناکافی است. درواقع، روانشناسی مثبت، پژوهشهایی را در بارۀ بهباشی شامل میشود که در بیش از دویست کشور جهان و از همۀ فرهنگهای اصلی گرفته شده است. زیرشاخه و مجموعه کتابهای پیشرفتهای بین فرهنگی در روانشناسی مثبت، در پی درکی عمیق از چگونگی تأثیر فرهنگ بر تفاوتهای بهباشی است.
📚 #برشی_از_کتاب : #مدار_امید
✍️ اثر: #مارتین_سلیگمن
👌 ترجمه: #دکتر_زهره_قربانی
📕 صفحه: ۴۳۲
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
روانشناسی مثبت غربی است. روانشناسی مثبت بر اساس فرهنگ جوامع غربی، تحصیلکرده، صنعتی، ثروتمند و دموکراتیک است، اما دلیل این انتقاد مطالعه و دانش ناکافی است. درواقع، روانشناسی مثبت، پژوهشهایی را در بارۀ بهباشی شامل میشود که در بیش از دویست کشور جهان و از همۀ فرهنگهای اصلی گرفته شده است. زیرشاخه و مجموعه کتابهای پیشرفتهای بین فرهنگی در روانشناسی مثبت، در پی درکی عمیق از چگونگی تأثیر فرهنگ بر تفاوتهای بهباشی است.
📚 #برشی_از_کتاب : #مدار_امید
✍️ اثر: #مارتین_سلیگمن
👌 ترجمه: #دکتر_زهره_قربانی
📕 صفحه: ۴۳۲
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
❤2
#مدار_امید
نوشته: #دکتر_مارتین_سلیگمن
ترجمه: #دکتر_زهره_قربانی
#مارتین_سلیگمن، یکی از تأثیرگذارترین روانشناسان زندهی جهان و بنیانگذار روانشناسی مثبتگرا است
(Positive Psychology)،
او در «#مدار_امید» برای نخستینبار پرده از زندگی شخصی و مسیر فکری خود برمیدارد. این کتاب سفر یک روانشناس از نظریهی درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness) تا کشف علمیِ امید و شکوفایی انسانی است.
روایتی که همزمان تاریخ نیمقرن اخیر روانشناسی را نیز روایت میکند.
#مدار_امید
The Hope Circuit: A Psychologist's Journey from Helplessness to Optimism
در واقع یک خودزندگینامهی علمی (scientific memoir) است که سلیگمن در آن سالهای تحولآفرین تاریخ روانشناسی نوین را روایت میکند و شرح میدهد که چگونه به مطالعهی خوشبینی روی آورد، از جمله گفتوگویی سرنوشتساز با دختر پنجسالهاش.
در این کتاب داستانهای انسانی پشت برخی از یافتههای اصلی او مانند ابزار تحلیلی CAVE برای پیشبینی نتایج انتخابات بر اساس زبان سخنرانیهای انتخاباتی، گسترش بینالمللی آموزش مثبت، و راهاندازی برنامهی تابآوری ارتش آمریکا مطرح میشود.
او همچنین برای نخستینبار بهتفصیل دربارهی مبارزات شخصی خود با افسردگی در سنین جوانی مینویسد.
افراد مشهوری که خواندن کتاب را توصیه (Blurb) کردهاند:
بر اساس صفحات ناشران بینالمللی (Hachette، Amazon)، چهرههای زیر نظرات تأییدی (endorsement) بر جلد یا مقدمهی کتاب نوشتهاند:
رابرت جی. استرنبرگ، استاد روانشناسی رشد در دانشگاه کرنل — آن را روایتی شگفتانگیز و با مهارت روایتشده توصیف کرده است.
جورج ای. وایلانت، پزشک و نویسندهی Triumphs of Experience — این کتاب را حماسهی بلوغ روانشناسی آمریکایی دانسته است.
سونیا لیوبومیرسکی، استاد روانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا-ریورساید و نویسندهی The How of Happiness — کتاب را جذاب توصیف کرده و میگوید یکی از بزرگترین روانشناسان تاریخ، یکی از بهترین قصهگویان ما نیز هست.
آنجلا داکورث، مدیرعامل Character Lab و نویسندهی Grit — این اثر را بهترین نوشته و تفکر سلیگمن تا آن زمان میداند.
گرچن روبین، نویسندهی The Happiness Project — بر خرد سختبهدستآمدهی سلیگمن که در این خاطرات صادقانه شرح داده شده تأکید میکند.
آرتور سی. بروکس، رئیس وقت American Enterprise Institute — کتاب را فراتر از یک زندگینامه و همچون کتابچهراهنمایی برای ساختن زندگی معطوف به شکوفایی انسانی معرفی میکند.
🆔 @Sayehsokhan
نوشته: #دکتر_مارتین_سلیگمن
ترجمه: #دکتر_زهره_قربانی
#مارتین_سلیگمن، یکی از تأثیرگذارترین روانشناسان زندهی جهان و بنیانگذار روانشناسی مثبتگرا است
(Positive Psychology)،
او در «#مدار_امید» برای نخستینبار پرده از زندگی شخصی و مسیر فکری خود برمیدارد. این کتاب سفر یک روانشناس از نظریهی درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness) تا کشف علمیِ امید و شکوفایی انسانی است.
روایتی که همزمان تاریخ نیمقرن اخیر روانشناسی را نیز روایت میکند.
#مدار_امید
The Hope Circuit: A Psychologist's Journey from Helplessness to Optimism
در واقع یک خودزندگینامهی علمی (scientific memoir) است که سلیگمن در آن سالهای تحولآفرین تاریخ روانشناسی نوین را روایت میکند و شرح میدهد که چگونه به مطالعهی خوشبینی روی آورد، از جمله گفتوگویی سرنوشتساز با دختر پنجسالهاش.
در این کتاب داستانهای انسانی پشت برخی از یافتههای اصلی او مانند ابزار تحلیلی CAVE برای پیشبینی نتایج انتخابات بر اساس زبان سخنرانیهای انتخاباتی، گسترش بینالمللی آموزش مثبت، و راهاندازی برنامهی تابآوری ارتش آمریکا مطرح میشود.
او همچنین برای نخستینبار بهتفصیل دربارهی مبارزات شخصی خود با افسردگی در سنین جوانی مینویسد.
افراد مشهوری که خواندن کتاب را توصیه (Blurb) کردهاند:
بر اساس صفحات ناشران بینالمللی (Hachette، Amazon)، چهرههای زیر نظرات تأییدی (endorsement) بر جلد یا مقدمهی کتاب نوشتهاند:
رابرت جی. استرنبرگ، استاد روانشناسی رشد در دانشگاه کرنل — آن را روایتی شگفتانگیز و با مهارت روایتشده توصیف کرده است.
جورج ای. وایلانت، پزشک و نویسندهی Triumphs of Experience — این کتاب را حماسهی بلوغ روانشناسی آمریکایی دانسته است.
سونیا لیوبومیرسکی، استاد روانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا-ریورساید و نویسندهی The How of Happiness — کتاب را جذاب توصیف کرده و میگوید یکی از بزرگترین روانشناسان تاریخ، یکی از بهترین قصهگویان ما نیز هست.
آنجلا داکورث، مدیرعامل Character Lab و نویسندهی Grit — این اثر را بهترین نوشته و تفکر سلیگمن تا آن زمان میداند.
گرچن روبین، نویسندهی The Happiness Project — بر خرد سختبهدستآمدهی سلیگمن که در این خاطرات صادقانه شرح داده شده تأکید میکند.
آرتور سی. بروکس، رئیس وقت American Enterprise Institute — کتاب را فراتر از یک زندگینامه و همچون کتابچهراهنمایی برای ساختن زندگی معطوف به شکوفایی انسانی معرفی میکند.
🆔 @Sayehsokhan
👍2