انتشارات سایه سخن
9.41K subscribers
14.1K photos
5.25K videos
280 files
4.35K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
13
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
15👍2
🖊شاید فایدۀ کتابی که امروز می‌خوانید، سی سال دیگر معلوم شود

جاشوا راتمن، نویسندۀ آمریکایی، به یاد می‌آورد که سال دوم دانشگاه بود که رمان میدل‌مارچ را خواند و او هم مثل بسیاری از همکلاسی‌هایش از آن خوشش نیامد. میدل‌مارچ رمانی پیچیده درباره عشق، ازدواج، و آرمان‌گرایی است، اما از نظر راتمن رمان اعصاب‌خوردکنی بود با شخصیت‌های احمق. بالاخره یک‌جا استادشان کفری شد و گفت: «معلومه که درک و فهم‌تون بهش نمی‌رسه، بذارید چهل سالتون بشه، یک ازدواج و طلاق را از سر بگذرانید، بعد می‌گید آهان! حالا فهمیدم!».

خیلی وقت‌ها، آموزش مفاهیم علوم انسانی، به دانشجویان هجده تا بیست‌و‌دو ساله چالش‌برانگیز است. همان‌طور که کودک درکی از رانندگی ندارد، جوانان بی‌تجربه هم درکی از مشکلات، حسرت‌ها و پشیمانی‌های بزرگ زندگی ندارند.

بااین‌حال، خواندن آثار بزرگ ادبی و فلسفی در عنفوان جوانی دلیلی دارد: این کتاب‌ها الگوهای فکری‌ای را شکل می‌دهد که بعدها شاکله ذهنمان را می‌سازند و ما را برای زندگی آماده می‌کنند. این روند دقیقاً شبیه سال‌ها کارآموزی در یک شاخۀ علمی مثل پزشکی یا حقوق است. شما در دوران تحصیل آموزش‌هایی را می‌بینید که در همان لحظه به‌دردتان نمی‌‌خورد، ولی همان‌ها تعیین می‌کند که در آینده، پزشکی حاذق یا وکیلی موفق می‌شوید یا نه. ذهن انسان سال‌ها قطعاتی را کنار هم می‌چیند که معلوم نیست به چه کار می‌آید، اما بعدها به شکلی اعجاب‌انگیز آن را با هم ترکیب می‌کند.

این قابلیت ترکیب‌کردن قطعاتی از گذشتۀ دور و نزدیک و به‌کاربستن آن‌ها در مواجهه با موقعیت‌های پیچیده، قابلیتی است که انسان را از پیشرفته‌ترین هوش‌های مصنوعی متمایز می‌کند. لزلی والینت این تمایز را با مفهوم «آموزش‌پذیری» توضیح می‌دهد.

والینت که دانشمند علوم کامپیوتر و برندۀ جایزۀ معتبر تورینگ است می‌گوید: ذهن انسان دارای انعطاف‌پذیری خارق‌العاده‌ای است که هوش مصنوعی فاقد آن است. افزایش داده‌ها هوش مصنوعی را دقیق‌تر می‌کند، اما نمی‌تواند باعث شود «بصیرتی» ناگهانی به او دست دهد. فقط انسان‌ها می‌توانند با ترکیب هزاران چیز، بیاموزند که انتخاب‌های عاطفی ممکن است به شکست بیانجامد، و شکست اگرچه دردناک، مرحله‌ای از رشد است. آموزش‌پذیری فراتر از هوش یا آی‌کیو است. ذهن آموزش‌پذیر از هر چیزی یاد می‌گیرد و دانش قدیمی را برای اهداف جدید به کار می‌برد.

همین «آموزش‌پذیری» است که باعث می‌شود در هنگام بیماری، به جای گفتگو با هوش مصنوعی، پیش پزشک بروید. چون پزشک علاوه بر داده‌های پزشکی، از طیف وسیعی از ایده‌ها و ارتباط‌هایی استفاده می‌کند که نتیجۀ سال‌ها یادگیری‌اش باشد.

آموزش‌پذیری است که انسان‌ها را توانمند می‌کند تا «سوالات هوشمندانه» بپرسند. مثل پزشکی که شاید از روی رنگ چهره یا لحن حرف‌زدتان، سوال زندگی‌نامه‌ای دقیقی بپرسد که اثری کلیدی در تشخصیش داشته باشد. از نظر والینت، ارتباط‌ها، ترکیب‌ها و کاربردهای جدیدی که لازمۀ آموزش‌پذیربودن‌اند تا حدی به این دلیل مفیدند که اتفاقاً واضح و سرراست نیستند. برخی‌اوقات، درسی را در جایی از زندگی‌امان یاد می‌گیریم که جایی به کارمان می‌آید که اصلاً انتظارش را نداریم. خواندن کتاب‌هایی که معلوم نیست به چه دردی می‌خورند نیز چنین‌اند.

آنچه خواندید مروری کوتاه است بر مطلب «ممکن است فایدۀ کتابی که امروز می‌خوانید، سی سال دیگر معلوم شود» اثر جاشوا راتمن/ فراز


.
🆔 @Sayehsokhan
🆔 @farazdaily
👍10👏52
📢کتاب "واقعیت‌درمانی" به چاپ نهم رسید📢

📚نام کتاب: #واقعیت_درمانی
✍️نویسنده: #دكتر_ويليام_گلسر
👨🏻‍🏫مترجم: #دكتر_علی_صاحبی
📇ناشر: #سايه_سخن
📖نوبت چاپ: #چاپ_نهم


📚مطالعه کتاب📚

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
👍6
انتشارات سایه سخن
🌿 #دعوت انتشارات سایه‌سخن از همراهان و  کتاب‌خوان‌های عزیز دوستان و همراهان گرامی 🌹 در انتشارات سایه‌سخن همیشه باور داشته‌ایم که ارزش واقعی یک کتاب، فقط در صفحاتی که نوشته شده نیست؛ گاهی یک کتاب با خوانده شدن، وارد زندگی ما می‌شود، پرسشی را در ذهنمان ایجاد…
شماره: ۲۰

سلام و درود بر شما
من به عنوان جوانی که روانشناسی خوانده‌ام برای اولین بار توسط پدر عزیزم با کتاب‌های مجموعه "تئوری انتخاب" آشنا شدم.

این سری کتاب هارا از " واقعیت درمانی" شروع کردم و با "تئوری انتخاب" ادامه دادم.
این دوکتاب دید من به نحوه تحلیل مسائل را تغییر داد و علاوه بر نکاتی که در دنیای حرفه‌ای یاد گرفتم‌.

باعث این شد که رفتارهایم را مسئولانه‌تر واکاوی کنم و بتوانم دید درستی به اشتباهات گذشته‌ام پیدا کنم و بتوانم با آگاهی بهتری دست به تصمیم بزنم.

احساسات‌م را بهتر بشناسم و آنها را همچون صندوقچه‌ای بدانم که خیلی اوقات درب آن را باز میکنم تا نگاهی بهشان بیاندازم و گاهی هم چندتا از آنهارا از داخل صندوقچه در بیاورم و خاک‌هایی که روی آنها نشسته است پاک کنم و سرجایش بگذارم.

تفکر مسئولانه و پذیرش خود مهم‌ترین دستاورد من از خواندن این کتاب‌ها بود.
من یاد گرفتم تا خودم را از رفتارها و احساسات‌م جدا کنم‌ و گاهی تماشاگر آنها باشم تا بتوانم بهتر آنهارا مدیریت کنم

ممنون از زحمات شما در راستای حرکت در مسیر انتشار اثرهای علمی و در عین حال قابل فهم، چیزی که مهم‌ترین دغدغه‌ی من به عنوان یک روانشناس کوچک است.

امین خداداد
کارشناس‌ارشد روانشناسی بالینی

#کامنت_شما

🆔 @Sayehsokhan
👍75
👏71
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
👍124
🔴😔چراغی که خاموش شد… و گواهی فوت

روزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سال‌ها در خانه‌ای سازمانی و مجلل زندگی می‌کرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محله‌های مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشته‌اش می‌بالید.

هر عصر به پارک محله می‌رفت، اما با کسی هم‌صحبت نمی‌شد؛ زیرا احساس می‌کرد اطرافیانش هم‌سطح او نیستند.

روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:
«من اینجا زندگی می‌کنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.»

این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:

«جناب رئیس… چراغ را می‌شناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمی‌کند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بی‌نور و بی‌استفاده‌اند.»

سپس ادامه داد:
«من پنج سال است که اینجا زندگی می‌کنم، اما هرگز به کسی نگفته‌ام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بوده‌ام.»

رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.

پیرمرد گفت:
«آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راه‌آهن بوده است.
آن یکی که روبه‌رویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است.
و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئت‌مدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.

با این حال، هیچ‌کدام هرگز از مقام‌های گذشتهٔ خود سخن نگفته‌اند.»

سپس افزود:
«ما همه، از جمله من و شما، چراغ‌های خاموش‌شده‌ایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.»

خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛
اما مردم طلوعش را تحسین می‌کنند و غروبش را از یاد می‌برند.

این حقیقت زندگی است.

مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتی‌اند و هویت واقعی انسان نیستند.
اگر آن‌ها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت.

زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛
شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند.

اما وقتی بازی تمام می‌شود، همه دوباره در یک جعبه قرار می‌گیرند.

و در پایان…

هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،
آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است.

آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوه‌هایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…

اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشته‌ایم.

🆔 @Sayehsokhan
20👍11👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#خشونت

فرجامِ خشونت

آموزش و پرورش، شیوه‌های عاشقانه دارد. آموزگاری که خشونت بکارد، نفرت دِرو خواهد کرد. جامعه نیز یک دبستان است. بهوش باشیم در جان و ذهن و زبانِ کودکان و نوجوانان و مردمان، بذرِ خشونت نپاشیم تا از زیان‌کاران نباشیم.

https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
👍203
Forwarded from سخنرانی‌ها
@sokhanranihaa خودشیفته‌ترین دیکتاتور جهان
@sokhanranihaa
🔊فایل صوتی


خودشیفته‌ترین دیکتاتور جهان




.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @
🆑 #کانال‌سخنرانی‌ها
🌹
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
👍74👏2
هر كدام از ما چيزی را كه برايش با ارزش بوده از دست می‌دهد: موقعيت‌های از دست رفته٬ احساساتی كه هرگز نمی‌توانيم دوباره به‌دست بياوريم.

اين بخشی از آن چيزي‌ست كه معنی‌اش زنده‌بودن است.

اما درون سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه می‌داريم، اتاقی شبيه قفسه‌های كتابخانه
و برای درک عملكرد قلب‌مان بايد مدام كارت‌های مرجع جديد درست كنيم.
بايد هر چندوقت يك‌بار چيزها را گردگيری كنيم٬ آن‌ها را هوا بدهيم٬ آب گلدان‌ها را عوض كنيم.

تو برای ابد در كتابخانه‌ خصوصی خودت زندگی می‌كنی...



کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی

🆔 @Sayehsokhan
12👍2
شماره: ۲۱

دوستان بزرگوار در انتشارات سایه سخن

روز و روزگارتان نیک

آشنایی من با سایه سخن مثل بسیاری از مخاطبین با #تئوری_انتخاب آغاز شد.

اما این تنها ابتدای این مسیر سبز و پویا بود. هر چه بیشتر خواندم عمیق‌تر  متوجه نا آگاهی و خامی گذشته شدم و تشنه‌تر ومشتاق‌تر پی‌گیر  رهاوردهای سایه سخن شدم و تازه‌هایش.

خوش اقبال بودم که با مطالعات این نشر، نه چندان دیر تلنگری خوردم که:

👌چه خوشبختند فرزندانی که پدرو مادرشان بموقع می‌فهمند بهترین کاری که برای آنها میشود انجام داد این است که در هر شرایطی یکدیگر را خیلی دوست بدارند بدون قید.

نه چنگ زدن به ریسمان کنترل بیرونی برای تحمیل انچه درنظرشان صلاح و خوشبختی است.

گفته و آموخته بسیار است و صد البته ندانسته‌هایم، که موجب اشتیاقم میشوند برای پی‌گیری و بلعیدن آنچه از سایه سخن میتابد،

چرا که سایه سخن و صاحبانش در دنیای مطلوب من حک شده‌اند  و بسیار تاثیر گزار

کارشناس ارشد فرهنگ و زبان‌های ایران باستان
نازیلا فتح زاده

#کامنت_شما

📖 #تئوری_انتخاب
✍️ #دکتر_ویلیام_گلسر
📝 ترجمه: #علی_صاحبی
🏷️ چاپ:#پنجاه‌ویکم
💰 قیمت: ۱٬۴۶۰٬۰۰۰ تومان
📕 انتشارات: سایه سخن

🆔 @Sayehsokhan
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنرمندی فلوت می‌نوازد. نوای پَرَندینِ او، پروانه‌ای را به سوی خود می‌کشاند. پروانه چه می‌جوید؟ شاید عشق.

کششِ طبیعتِ جاندار به سوی صدایی آشنا، رازِ زیبایی را آشکار می‌کند. به گفته‌ی نظامی گنجوَی در منظومه‌ی خسرو شیرین:

یکی میل است در هر ذَرّه، رقّاص،
که او را می بَرَد تا مَقصدی خاص.

طَبایع، جز کشش، کاری ندارند؛
حکیمان این‌کشش را عشق خوانند.

گر اندیشه کُنی از راهِ بینش،
به عشق است ایستاده آفرینش.

https://telegram.me/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
15
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
9👏2
مدرسه‌ی ما

اگر بخواهم از سال‌های دبستانم یاد کنم، اولین تصویر، مدرسه‌ی قاآنی است؛ با در و پنجره‌های خاکستری، سالنِ دلگیر و نیمکت‌های سنگین.

حیاطش شبیه مثلث قائم‌الزاویه بود و کلاس ما درست در گوشه‌ی تیز آن قرار داشت؛ کنار جایی که بعدها می‌گفتند «سیاهچال».

زمستان که می‌شد، چکمه‌های پلاستیکی رنگارنگ‌مان را می‌پوشیدیم. وقتی پاهایمان یخ می‌کرد، چکمه‌ها را درمی‌آوردیم و کفشمان را روی بخاری می‌گذاشتیم تا گرم شود. گاهی بوی پلاستیک سوخته بلند می‌شد و بخاری هم آتش می‌گرفت!

پنجره‌ها خوب بسته نمی‌شدند و سرما از لای آن‌ها داخل کلاس می‌آمد. کلاس هم گرم بود و نتیجه‌اش می‌شد فرت و فورتِ دماغ‌های ما! 😂

ما بچه‌های جنگ بودیم؛ بچه‌های بسته‌ی آن زمان، نسلِ باورمندِ دهه‌ی شصتی.

در درس‌های دینی، جهنم سهم بزرگی از آموزش ما داشت. آن‌قدر از عذاب و آتش گفته بودند که فکر می‌کردم خدا خیلی مهربان نیست؛ بیشتر شبیه یک شکنجه‌گر است!

حتی از ظهور امام زمان می‌ترسیدم. فکر می‌کردم اگر ظهور کند، با شمشیر می‌آید و شاید من را هم بکشد!

برای حجاب هم می‌گفتند اگر یک تار مو بیرون باشد، آن دنیا موهایت را می‌گیرند و آویزانَت می‌کنند.

بیرون از مدرسه اما دنیا کمی مهربان‌تر بود. مغازه‌دارها به ما می‌گفتند «خاله‌سوسکه‌ها» و ما در راه مدرسه پشمک و لواشک می‌خریدیم.

در خانه و محله آزادتر بودیم؛ دامن و بلوزهای رنگارنگ می‌پوشیدیم و موهایمان را می‌بافتیم. اما کافی بود چشممان به خانم حمیدی بیفتد؛ فوری پشت مادرمان قایم می‌شدیم، انگار مأمور جهنم را دیده‌ایم!

خانم حمیدی معاون مدرسه بود و چوبِ ترکه‌ای معروفی داشت. اگر کسی مثلاً سوره ناس را حفظ نکرده بود، ترکه می‌خورد. بعضی وقت‌ها هم می‌گفتند باید شب را در «سیاهچال» بگذراند.

صبح روز بعد، با نگرانی می‌رفتیم ببینیم زنده مانده یا نه! اما می‌دیدیم اتفاقاً خیلی هم سرحال است؛ چند ترکه‌ی دیگر نصیبش شده بود و بعد فرستاده بودندش خانه.

خودِ سیاهچال را هیچ‌وقت ندیدیم؛ بیشتر یک ابزار ترس بود. برای ناخن‌های بلند هم ترکه داشتیم و بچه‌های شلوغ را جدا می‌کردند و می‌نشاندند یک گوشه؛ شبیه تبعیدگاهِ تک‌نفره.

خانم حمیدی برای بچه‌ها یک دروغ‌سنج هم داشت که در اصل یک ضبط صوت بود! سؤال می‌پرسید و طرف از ترس اینکه دستگاه بفهمد، اعتراف می‌کرد!

خلاصه خانم حمیدی فرستاده‌ای همه‌فن‌حریف بود! 😂

اما زنگ تفریح که می‌خورد، انگار ترس‌ها پشت در کلاس جا می‌ماند؛ عمو زنجیرباف، جینگلی الیسا، دویدن، خنده و جیغ و فریاد.

ورزش و نقاشی و کارهای هنری هم یکه و یالقوز بودند و مدرسه خیلی جدی‌شان نمی‌گرفت.

من اما نقاشی را دوست داشتم. پدرم هم خوب نقاشی می‌کشید. شب‌ها در دفتری نقاشی می‌کرد و من می‌نشستم و نگاهش می‌کردم. شاید عشق من به نقاشی از همان دست‌های پدر و دفترهای شبانه آمده باشد.

ما کوچک بودیم، اما دنیای خودمان را داشتیم.

هوای هم را داشتیم. مداد و پاک‌کن‌ها را با هم قسمت می‌کردیم. یادم هست یک‌بار یکی از بچه‌ها یک دمپایی قشنگ و مُد روز می‌خواست. چند نفرمان پول روی هم گذاشتیم؛ فکر کنم دوازده تومان شد و برایش خریدیم.

آن سال‌ها یونیفرم نداشتیم. تفاوت مالی بچه‌ها دیده می‌شد، اما خودمان بلد بودیم کنار هم بمانیم.

و اما من، از الفِ اول دبستان تا هِ پایان پایان‌نامه، عاشق درس و کتاب بودم.

کتاب که می‌خواندم، فقط مطالبش را حفظ نمی‌کردم؛ اسم نویسنده، مترجم، ناشر، صحافی، قیمت و حتی تیراژ کتاب هم یادم می‌ماند.

یکی از دخترخاله‌هایم بعدها می‌گفت: «یادمه تو ناشر و صحافی و قیمت و تیراژ کتاب‌ها رو هم حفظ می‌کردی، چه برسه به مطالب کتاب!» 😂

شاید برای همین، از همان بچگی با بعضی جمله‌های معلم‌ها مشکل داشتم.

مثلاً می‌گفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره قالی ببافه.»

نمی‌فهمیدم چرا کسی که در درس خوب نیست، باید قالی ببافد؟

پدرم تولیدی فرش دستبافت داشت و از نزدیک می‌دیدم قالی‌بافی چقدر مهارت، حوصله، دقت و دست‌های خوب می‌خواهد. برای همین نمی‌فهمیدم چرا بافندگی باید مجازاتِ درس نخواندن باشد.

یا می‌گفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره شوهر کنه.»

باز سؤال بود: مگر شوهر کردن چه ربطی به درس نخواندن دارد؟

از همان موقع یک سؤال در ذهنم بود: اگر مسئله‌ای داریم، چرا راه‌حلش باید چیزی بی‌ربط به خود مسئله باشد؟

ما کوچک بودیم؛ اما شاید همان موقع، بی‌آنکه کسی به ما درس بدهد، خیلی چیزها را می‌فهمیدیم.

مدرسه می‌خواست با ترکه و ترس و سیاهچال، به ما یاد بدهد چطور آدم باشیم؛ اما آنچه بیشتر در ما ماند، مراقبت از هم، قسمت کردن، بازی، خنده، پرسیدن و دوست داشتن کتاب‌ها بود.

ترس‌ها شاید ماندگار نشدند؛ اما بچه‌ها ماندند، کوچه‌ها ماندند، پشمک‌ها، چکمه‌های رنگی و کتاب‌ها ماندند؛ و همه‌ی آن‌ها هنوز جایی در من زندگی می‌کنند.

✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس

@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan
10👍1