انتشارات سایه سخن
9.41K subscribers
14.1K photos
5.25K videos
280 files
4.35K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
👏114
#از_شما

نامه ای از ان طرف (۲)

دوست خوب من!

دردسرت ندهم، باید بیایی این طرف و خودت با دو چشم گرد شده از حیرت و از حدقه بیرون زده ببینی که من با چه چیزهایی روبرو شدم. اول ان‌که زنجیرهایی که بر دست و پایم بسته بود، گشوده شد.

از بندهایی سخن می‌گویم که من را به خاک چسبانده  و اجازه تحرک روح را از من گرفته بود. برایت توضیح می‌دهم: این‌جا  غصه نان و آب ندارم، چون نه تشنه می‌شوم و نه گشنه.

چقدر در آن طرف، روز و شب دنبال آب و نان دویدم و  برای پر کردن این شکم لا کردار دور از جان تو سگ دو زدم، تازه همیشه عزا می‌گرفتم  که آب و نان بعدی کی می‌رسد و چگونه و از کجا.

حالا این‌جا از غم شکم آسوده هستم و این یعنی یک زنجیر از زنجیرهای دنیا از پایم باز شده است. خوب؛ چون چیزی نمی‌خورم و نمی‌آشامم، نیازی به دستشویی هم ندارم؛ این‌جا نه آفتابه دیدم و نه شلنگ متصل به شیر آب و چاهک و... .

دیگر ان که  مشکل مسکن و سر پناه هم ندارم، چون در خلا رها هستم و مانند پرنده گاهی از این سو به ان سو در حرکت می‌باشم و یک جا نشین نیستم، حاجتی به جای سکنی ندارم. ببین! این‌جا از  سرما و برف و باران و تابش مستقیم خورشید خبری نیست، پس نه گرما و نه سرما هیچکدام نیست تا اذیتم  کنند.

وای که از هر شری آسوده‌ام؛ یادت هست که چند سال مستاجر بودم و هرسال که باید خانه را تخلیه و جایی دیگر پیدا می‌کردم، غم و نگرانی تا مدت‌ها رهایم نمی‌کرد.

کرایه‌ها هم که مدام بالا می‌رفت و من برای جورکردن اجاره‌ای که صاحب‌خانه می‌خواست عزا می‌گرفتم.

این‌جا خدا راشکر  دولتی نیست که به جای ساختن مسکن ارزان قیمت، دستورات اخلاقی صدتا یک غاز بدهد که ای موجرین نازنین لطفا در حق مستاجرین بی‌نوا اجحاف نکنید. هزینه  برق و گاز و تلفنی هم نیست که آخر برج مانند جاروبرقی حقوق من را ببلعد و فرو دهد.

راستی! اینجا از پول خرید لباس و خشکشویی و این جور چیزها هم راحتم. چون باور بکنی یا نکنی که این‌جا هیچ لباسی هم تنمان نیست. دریغ از یک تنبان که به پا کنیم. زبانم را گاز بگیرم؟ به من چه؛ مگر من دوست دارم که لخت و عور بگردم.

فکرنکن که‌ حالا که مُردم وقیح و بی‌حیا شدم، نه؛ به همان دوستی‌امان قسم که این‌جا همه بی‌لباس به این‌ور و آن ور می‌روند یا بهتر است بگویم می‌پرند. آن کفن هم به کار نیامد، چون هزار بار زیر خاک پوسید. تازه من در این‌جا نیم متر پارچه از کجا بیاورم که به بر کنم.

نمی‌دانم باور می‌کنی که زنان هم همین وضع را دارند. چی‌؟ زبانم را گاز بگیرم؟ به من چه بابا، مگر اوضاع و احوال این‌جا  تقصیر من است، حکایت این‌جا فرق می‌کند برادر من. به دوستی بی‌شائبه‌ای که سال‌ها با هم داشتیم قسم که اصلا این‌جا کسی تو نخ حرف‌های ان طرف نیست.

مرد و زن که به هم می‌رسند انگار دو مجسمه چوبی یا سنگی به هم رسیده‌اند. والله همه  عریان می‌گردند و انگار نه انگار مردی گفتند و زنی. نه احساس جنسی مانده نه توجه به جنسیت طرف. این جا جنسیت بی‌معناست.

اول برای خودم هم حیرت‌آور بود. سر در نمی‌اوردم تا این‌که یکی را دیدم که قیافه عالمان محقق را داشت. جلو رفت و سلام کردم و از علت پرسیدم. دستی به ریش پر پشتش کشید و گفت: "ببین جانم، این جاعالم ماده نیست که در ان شور جنس مخالف خواهی در انسان طغیان می‌کند. ایا تو هیچ از نجاسات چون خون و مدفوع و... در این جا دیده ای؟
اين‌جا عالم اثیری است؛ متوجه شدی جانم؟"

و من فهمیده و نفهمیده راهم را کشیدم و به جایی دیگر صعود کردم. بله؛ اگر از زن و مرد هرکدام عریانی کامل خواست حتی از نوع عالی ان که دیگر ستر عورت هم به کار نیاید، باید شتاب کند در امدن به این طرف و الا تا ان ماده لعنتی زندگی ما را احاطه کرده باشد، جنبش مخالف خواهی وجود دارد و عریانی ولو ناقص ان، برای زندگی دردسرها خواهدساخت. گفتم دولت؛ خبط کردم؛

این‌جا هیچ دولتی نیست و چه بهتر؛ چقدرشعار و دروغ این دولت‌ها تحویل شهروندان بینوا دادند و قاشق خالی گذاشتند دهان همه ما. این‌جا نه قرارداد اجتماعی ژان ژاک روسو به کار می‌اید و نه تئوری‌های مارکس و ماکس وبر و نیچه و هر اندیشمند دیگری. چقدر دارم سرت را با حرف‌های زیاد می‌خورم؛

گور بابای دولت و ان دستگاه عظیم و بی‌خاصیت وی؛ با بازی اختلاس و ارتشا دائمی که برایمان اعصاب نگذاشته بود. این‌جا همه‌چیز دست موکلان عرش الهی است و فضولی در کار ان‌ها هم موقوف است.

وای که این‌جا از عشق و عشاق نازک دل هم خبری نیست. ادم راحت است؛ نه؟ بگویم یادش به خیر یا به شر که در آن طرف دلمان غش و ضعف می‌رفت برای غمزه و ادای یک شلال گیسو.

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من


اگر خواسته باشی با داستان‌های کوتاه ‌آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی

پیشنهاد می‌کنم

🎁 لذت مطالعه‌ی کتاب‌های دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده

🆔 @Sayehsokhan
12
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔴 اینم آموزش و پرورش اونا

🌸 @montakhabsal
🆔 @Sayehsokhan
11👍9👏2
7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
18👏3
#از_شما

نامه‌‌ای از آن طرف (۳)

و حالا این‌جا انگار با دیوار صاف رنگ نخورده طرفیم.
این‌جا از عشق و عاشقی و دلبری و دلدادگی هیچ خبری نیست؛ اصلا عشق کیلویی چند هست تا مشتری داشته باشد. یادت هست اول جوانی چه دردسرهایی کشیدیم و مصیبت‌هایی داشتیم و خانواده را تحت فشار می‌گذاشتیم که یالا ننه من عاشق شده‌ام و دل و دین از
دست داده‌ام.

دوست جدا افتاده از من!

این‌جا دیدن بعضی‌ها باعث انبساط خاطرم می‌شود. ادم‌هایی که روزگاری برای خود چهره بودند؛ بزرگان تاریخ و سیاست و علم و ادب و هنر؛ ایرانی یا بیگانه.

می‌دانی که من این‌جا با هفت هزار ساله‌ها دمخور و مانوس هستم، پس فکرش را بکن  دیدن ادم های بزرگ دنیا  برای من آدم معمولی و گمنام که در هیچ جای تاریخ امدن و رفتنم ثبت نشد و هنرم فقط آب و نانی خوردن و حداکثر مثل خودم را تکثیر کردن شد چقدر می‌تواند جالب باشد.

باور می‌کنی که زمانی در سیر و سیاحت دائمی خود برخوردم به آدمی عجیب؛ هیبت او با ان قامت بلند و مو و ریش انبوه که همین‌طور خیره به جایی غرق در اندیشه  بود و گاهی سرش را بلند می‌کرد و به بالا متوجه می‌گشت  و دوباره غرق در تفکر می‌شد برایم دیدنی بود.

فرشته‌ای رد می‌شد، فضولی‌ام گُل کرد پرسیدم: "جناب که هستند؟ "فرشته که معلوم بود عجله دارد بی‌آن‌که به من نگاه کند همان‌طور که با سرعت رد می‌شد گفت: "افلاطون یونانی است خنگ خدا"

و من خنگ خدا را چه به جناب معلم نمی‌دانم  اول یا دوم که جلو بروم و سلامی عرض کنم  و جویای حال و بال او شوم. کلاهی هم نداشتم که از سر بر دارم و احترامی بگذارم و رد شوم.

از این آدم‌ها در این‌جا پُر است ولی ان‌هایی که روزگاری در ان طرف همه کاره بودند و حالا هیچکاره‌اند،خیلی دیدنی هستند.

یک بار مردی را دیدم که  به آرامی مثل ادم‌های فلج حرکت می‌کرد، خیلی تعجب کردم، چون این‌جا همه در حال وَرجه  وُرجه هستند و این آدم که شلان شلان رد می‌شد توجه‌ام را جلب کرد. می‌دانی که من ذاتا فضول هستم، جلو رفتم و تا نگاهم به آن صورت پهن و سبیل‌های پرپشت، یکدست، اب خورده و هرس شده افتاد او را شناختم، خودش بود .رفیق استالین.

باورت می‌شود؟ ای  وای که چطور مرد اول حکومتی که روزی سایه ترس و وحشت او زهره هر شهروند روسی را آب می‌کرد و هر زن و مردی در مسکو یا پترزبورگ شب‌ها را از کابوس روبرو شدن با پلیس سیاسی مخوف او خواب به چشمانش نمی‌امد، این چنین تنها و زمین‌گیر دیدم.

بله, تنها و با بی‌کسی و سختی راه می‌پیمود‌، جلو رفتم و سلام تاواریش گفتم. سرش را بالا اورد و گفت: "که هستی؟" خواستم قدری سربه سرش گذارم: "بورژوا نیستم، کارگر زاده‌ام ". با بی‌اعتنایی گفت: "گیج و گول به نظر می‌ایی، نمی‌بینی این حرف‌ها این‌جا خریدار ندارد، معیارها با ان‌طرف خیلی فرق می‌کند،چشمهایت را باز کن ".

دیدم این بابا هم مهر تصدیق بر خنگی و بی‌حواسی من می‌زند ولی از رو نرفتم و پرسیدم: "رفیق لنین کجاست؟ خیلی دوست دارم او را هم ببینم". با قدری تغیّر گفت: "چه میدانم؟

من چند روزی است که  این طرف  امده‌ام ولی تا حالا او را ندیدم "تعجب کردم، از مرگ استالین بيش از ۷۰ سال گذشته و او گفت چند روز است که مُرده. فهمیدم که زمان در این طرف با دنیایی که در ان بودیم چقدر متفاوت است. با تمسخر ادامه داد: "حتما رفته دنبال زنش نادژدا کروپسکایا بگردد.

لنین همیشه در کمیته مرکزی حزب برای ما نطق‌های اتشین می‌کرد و خودش را ابر مرد جلوه می‌داد ولی به زنش که می‌رسید نطقش کور و زبانش لال می‌گشت. حالا جالب هم بود که زنه مثل سنگ عقیم بود و هیچ وقت لنین را پدر نکرد. "گفتم: "چرا اجازه دفن او را ندادید و مومیایی‌اش کردید؟

بیچاره صد سال است که اون طرف یک پا در هوا مونده؛ بین دنیا و اینجا گیر کرده ". با ناراحتی گفت: "به من چه؟ فقط تصمیم من نبود. اعضای کمیته مرکزی حزب می‌خواستند از او یک اسطوره بسازند که ساختند".

گفتم بفرمایید خواستید یک خدا در زمین داشته باشید، البته خدای بی‌اعتقاد به خدا". بیشتر ناراحت شد. فکر کردم الان است که یک چک بخواباند توی گوشم.

شروع کرد با سبیلش ور رفتن و ان را مرتب کردن: "حالا که چی‌؟ چی از جانم می‌خوای؟ لنین مظهر اراده پرولتاریا و نقطه اغاز یک جنبش کارگری جهانی بود "قدری از او فاصله گرفتم و گفتم: "واقعا به  این چیزهایی که می‌گویی اعتقاد داری؟

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من


اگر خواسته باشی با داستان‌های کوتاه ‌آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی

پیشنهاد می‌کنم

🎁 لذت مطالعه‌ی کتاب‌های دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده

🆔 @Sayehsokhan
10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️به احترام مادران سرفراز میهنمان❤️

که جان را فرش مادر می‌توان کرد

@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan
20👏2
🔴 چگونه جامعه اخلاقی تری داشته باشیم؟ چرا با زور و پاداش نمی‌توان جامعه‌ای اخلاقی ساخت؟

مصطفی ملکیان

برای ساختن جامعه‌ای سالم که انسان‌ها در آن امکان شکوفایی داشته باشند، ظاهراً آخرین پناهگاه ما اخلاق است. اما اخلاقی‌شدن انسان دشوار است و اخلاقی‌کردن دیگران، از آن نیز دشوارتر.
برای هموارترکردن این مسیر، توجه به چند نکته ضروری است:

1⃣ اخلاق را تا شناخت قطعی جهان به تعویق نیندازیم
جهان بسیار پیچیده‌تر از آن است که بتوانیم به شناختی قطعی و کامل از آن برسیم. پس نمی‌توانیم ابتدا نقشه جهان را مو‌به‌مو بشناسیم و بعد تصمیم بگیریم چگونه اخلاقی زندگی کنیم.
در اخلاق باید بیش از عقاید انسان‌ها به کردارشان توجه کنیم. سوسیالیست، لیبرال، متدین، بی‌دین، دین‌گرا و دین‌ستیز، همگی می‌توانند اخلاقی باشند. اخلاقی‌زیستن به عمل انسان مربوط است، نه تعلق او به یک نظام عقیدتی خاص.

2⃣ در برابر رازها سکوت کنیم
مسئله را می‌توان حل کرد و مشکل را می‌توان رفع کرد؛ اما راز چیزی است که عقل بشر درباره نفی یا اثبات آن سخن روشنی ندارد.
در برابر راز باید سکوت کرد؛ وگرنه به دام کسانی می‌افتیم که مدعی رازگشایی‌اند و می‌خواهند زندگی ما را بر ادعاهایی بی‌دلیل بنا کنند.
اخلاق باید بر عقلانیت و استدلال استوار باشد، نه بر رازهایی که دلیلی به سودشان وجود ندارد.

3⃣ سخن خردستیز را از هیچ‌کس نپذیریم
سخن خردستیز را نباید از هیچ‌کس پذیرفت؛ خواه فیلسوف باشد، خواه عارف، الهی‌دان، دانشمند یا بنیان‌گذار دین و مذهب.
عقلانیت اقتضا می‌کند امور خردپذیر را بپذیریم، درباره امور خردگریز حکم قطعی ندهیم و سخنان خردستیز را کنار بگذاریم.

4⃣باورهایمان را «تا اطلاع ثانوی» بدانیم
جامعه اخلاقی به گشودگی ذهن نیاز دارد.
انسان گشوده‌ذهن باور دارد، اما پرونده مسائل را برای همیشه بسته نمی‌داند. می‌گوید: «تا اطلاع ثانوی، بهترین پاسخ من این است» و اگر با دلیل بهتری روبه‌رو شود، در باور خود تجدیدنظر می‌کند.
باورهای انسان عقلانی همواره یک قید دارند:
تا اطلاع ثانوی.

6⃣همه ما سرنشینان یک کشتی هستیم
حتی اگر نتوانیم هم‌سرشتی انسان‌ها را اثبات کنیم، دست‌کم می‌توانیم هم‌سرنوشتی آنان را نشان دهیم.
همه ما سرنشینان یک کشتی هستیم و هیچ‌کس قایق نجات اختصاصی ندارد. اگر کشتی به ساحل برسد، همه می‌رسیم و اگر غرق شود، هیچ‌کس نجات نمی‌یابد.
بنابراین سود من در زیان دیگری نیست. بازی زندگی «برنده ـ بازنده» نیست؛ یا همه با یکدیگر پیروز می‌شویم یا همه با یکدیگر شکست می‌خوریم.

7⃣ اخلاق را از الهیات مستقل کنیم

🔹اگر بگوییم فقط متدینان می‌توانند اخلاقی باشند، بی‌دینان را بی‌دلیل از ساحت اخلاق بیرون رانده‌ایم. اگر نیز اخلاقی‌بودن را منحصر به بی‌دینان بدانیم، همین ظلم را در حق متدینان کرده‌ایم.

🔹نه الهیاتی‌بودن کسی را اخلاقی می‌کند و نه الهیاتی‌نبودن.

🔹از سوی دیگر، نمی‌توان پاسخ همه مسائل اخلاقی امروز را از متونی طلب کرد که در دوران پیشامدرن پدید آمده‌اند. بسیاری از مسائل جدید، مانند اتانازی، در آن دوران اساساً مطرح نبوده‌اند تا درباره آن‌ها سخنی گفته شده باشد.

8⃣اخلاق با ترس و طمع ساخته نمی‌شود
جامعه را فقط با نیروی باوراننده، یعنی استدلال و اقناع، می‌توان اخلاقی کرد؛ نه با نیروهای وادارنده و نه با نیروهای انگیزاننده.

🔹با پلیس، دادگاه، زندان و تهدید نمی‌توان انسان اخلاقی ساخت؛ همان‌گونه که با وعده پول، مقام و پاداش نیز اخلاق پدید نمی‌آید.
کسی که فقط از ترس مجازات از کار نادرست پرهیز می‌کند، الزاماً اخلاقی نشده است. کسی هم که صرفاً به امید پاداش کار خوبی انجام می‌دهد، هنوز اخلاقی عمل نکرده است.

🔹اخلاقی‌زیستن از جایی آغاز می‌شود که انسان نه از سر ترس و نه به طمع پاداش، بلکه به حکم عقل و به سبب قانع‌شدن، راه درست را انتخاب کند.

🔹می‌توان انسان را وادار کرد مطابق قانون رفتار کند؛ اما نمی‌توان او را وادار کرد اخلاقی باشد.
اخلاق با زور آغاز نمی‌شود؛ با عقلانیت، استدلال و اقناع آغاز می‌شود.

برگرفته از سخنرانی «سیر تحول اخلاق - بهمن 1403» ـ مصطفی ملکیان

@mostafamalekian
🆔 @Sayehsokhan
11👏7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
12👏5👍1
  #از_شما

نامه‌ای از آن طرف (۴)


من که از ان طرف امدم سال‌ها بود که حکومت شوراها در کشور شوروی متلاشی شده و از بین رفته بود". رنگ صورتش ارغوانی شد، طوری که گفتم الان برای دومین بار سکته می‌کند و رکوردی  را در دوبار  مردن به جای می‌گذارد.

با عصبانیت گفت: "در دنیا چکاره بودی؟". پاسخ دادم که وکیل دادگستری بودم. میان خشم شدیدی که بر او مستولی شده بود پوزخندی زد و گفت: "وکلا همه حراف هستند و برای حق‌الوکاله بیشتر هر دروغی می‌گویند. پول زبان بازی‌اشان را می‌خورند و اسمان و زمین را به هم می دوزند.

برای همین دستور دادم که در اتحادیه‌اشان را گِل بگیرند. سپس خیز برداشت. گفتم: "شما، منظورم لنین و شما هستید، سعی کردید نام و وجود خدا را همه جا از بین ببرید ولی توجه نداشتید که هر دوی شما نقش یک خدا را داشتید؟

چون هرچه می‌خواستید باید می‌شد". رگ‌های گردنش بیرون زده و خشم شدیدی بر او مستولی شد  و فریاد زد: "دور شو مردک احمق حراف، مرافعه‌چی مزدور....."

یک مشت فحش و بد و بیراه به من
و شغل سابقم گفت و من هم که می‌خواستم جوابی در خور دهم  یک شیشکی پرصدا حواله صدر هیات رئیسه حزب جلالت مآب شوروی کردم و سپس  مثل گنجشکی پریدم بالا و دور شدم. از  پشت سر ناسزاهای ابدار رهبر اهنین کشور شوراها به گوشم می‌رسید.

دوست خوب و نازنینم!

اینجا دیدن ادم‌های گُنده و شاید گَنده  کشور خودمان از قدیم تا جدید که روزی مملکت روی انگشت اشاره ان‌ها می‌گشت و حالا زار و ناتوان از این طرف به ان طرف می‌روند، بسیار دیدنی است.

شاهان تاجدار، بزرگان بی‌تاج، سرداران نام‌آور و هرکه اسمش در تاریخ مانده است، ولی یک نقطه مشترک همه ان‌ها را به هم پیوند داده بود؛تنهایی و تنهایی و تنهایی.

گاهی به آنان‌که رحمی بر مردم زمان خود داشتند و یا دشمنی را از کشور تارانده و هزیمت داده یا روزگار مردم رابهتر از قبل نموده بودند، سلامی می‌گفتم .اما آنان‌که همیشه دور باش و کور باش نگهبانان آنان مردم را از دور و بر ان‌ها پراکنده می‌کرد و حالا خود چون دیگران بی‌پناه و درمانده راه می‌سپردند و بیشترشان خون یا خون‌هایی بر گردن داشتند، در تیرگی روان تاریکشان چون اسیران دست بسته با سرهایی پایین افتاده و چشمهایی که وحشت در ان موج می‌زد در حرکت بودند. هرچه هست که دیدنی است

دوست خوب و دیرینه‌ام!

می‌دانی که من پر گو بودم ولی لاف‌زن، نه؛بنابراین نمی‌خواهم برایت قصه بگویم و یا لالایی. ان‌چه را با این دو  چشم دیدم (راستی اینجا دیگر بدون احتیاج به عینک خوب می‌بینم) می‌نویسم و باور کن که  عین حقیقت است. اول که آمدم (درست این است که آوردند و الا من هيچ‌وقت راضی به امدن نبودم ) نزدیک بود از غصه از دست‌دادن همه داشته‌های مادی و معنوی ان طرف غم باد بگیرم و دوباره قبض روح شوم.

من از غربت و بی‌کسی و دلتنگی رنج بسیار بردم. تقصیر هم با یک واژه است "اُنس". من در ان طرف به زندگی و اسباب ان و به خصوص ادم‌های انجا انس گرفته بودم و کفتر جلد بام دنیا بودم؛ خانواده، دوستان، خانه، کار،....و همه ان‌چه با آن‌ها دل خوش می‌داشتم را ترک کرده و به جایی ناشناخته نقل مکان کردم.

انگار حافظ(راستی هرچه گشتم تا حالا خواجه حافظ را پیدا نکردم) از زبان من گفته بود که:
"از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود"، من در ابتدا وحشت‌زده و غمگین و دلمُرده بودم ولی آهسته آهسته این حالت از من رخت بربست و به نوعی با این طرف سازگاری پیدا کردم.

خوب که توجه کردم دیدم که این‌جا اگر بهتر نباشد که هست، بدتر از ان‌طرف نیست. هرچه آن‌طرف ما را به ضعف و حتی بیچارگی می‌کشید در این‌جا نیست. می‌دانی که از چه سخن می‌گویم ؛"نیاز".

این‌جا به چیزی نیاز نداری و لازم نیست برای به دست آوردن آن تلاش کنی، رنج ببری، جان بکَنی و تحمیل ببینی و تحمل نمایی. می‌دانی این‌جا درد نیست؛ چه بدنی و چه روحی. نه از درد دندان و معده و سر خبری هست و نه از افسردگی و هیجانات عصبی و هزار کوفت و زهر مار روحی دیگر که همیشه ما را به مبارک باد می‌خواندند.

بله،درست حدس زدی، در این‌طرف هیچ نیازی به طبیب نیست، مرهم دلتنگی اولیه من بی‌کرانگی افق‌های ناپیدا بود.
ادم‌های این‌جا هم کاری به کار هم ندارند، هرکس در فکر خودش است و راهی که باید برود، مگر ان که گیر یک آدم فضولی مثل من بیافتد و مجبور شود واکنشی نشان دهد و ....زمان. این‌جا مثل این است که زمان مرده است و چیزی به عنوان ساعت وجود ندارد. چطور؟

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من


اگر خواسته باشی با داستان‌های کوتاه ‌آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی

پیشنهاد می‌کنم

🎁 لذت مطالعه‌ی کتاب‌های دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده

🆔 @Sayehsokhan
7
💞 #هشت_درس_برای_زندگی_زناشویی_شادتر

📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی

گاهی یک کتاب فقط خوانده نمی‌شود؛ با آن زندگی می‌کنیم، درباره‌اش فکر می‌کنیم و شاید نگاه‌مان به رابطه و زندگی مشترک را تغییر می‌دهد.

در این ویدئو، یکی از دوستان و همراهان فرهیخته‌مان سرکار خانم مهتاب منوچهری ( روانشناس، مشاور و واقعیت‌درمانگر)، کتاب «#هشت_درس_برای_زندگی_زناشویی_شادتر» اثر دکتر ویلیام گلسر و ترجمه دکتر علی صاحبی را معرفی کرده و نگاه و برداشت ارزشمند خود را با ما و شما به اشتراک گذاشته است.

از ایشان صمیمانه سپاسگزاریم که با محبت و همراهی خود، در معرفی کتاب و گسترش فرهنگ مطالعه و یادگیری در حوزه روابط انسانی همیشه کنار ما هستند. 🌺

📚 شاید «#هشت_درس_برای_زندگی_زناشویی_شادتر» را بتوان دعوتی دانست برای اینکه به جای تغییر دادن دیگری، از خودمان و انتخاب‌هایمان در رابطه شروع کنیم.

📚 #كتاب#هشت_درس_برای_زندگی_زناشویی_شادتر
✍️ اثر: #دكتر_ویلیام_گلسر  و #کارلین_گلسر
👌 ترجمه: #دكتر_علی_صاحبی #دکتر_عاطفه_سلطانی‌فر
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🈺 چاپ: #چهاردهم
#ازدواج
#روابط_زوجین
#زندگی_مشترک
#عشق_پایدار
#سایه_سخن


🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
4👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
معنا در بی‌ثباتی جهان
ماندالا

راه‌هایی برای کاستن از رنج‌های زندگی:
اولین راه:
توجه به بی‌ثباتی جهان و این‌که هیچ واقعیتی جز بی‌ثباتی ثبات ندارد.

🆔 @Sayehsokhan
9👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
14👏2
Sayehsokhan:
  #از_شما

نامه‌ای از آن طرف (۵)


باورت بشود یا نه که این‌جا با آخرین پادشاه صفوی روبرو شدم؛ شاه سلطان حسین. وقتی گفتم که از اصفهان می‌آیم گُل از گلش شکفت و اولین چیزی که پرسید ان بود که: "هنوز پاپتی‌های افغان‌ها در کاخ فرح اباد هستند؟

بیچاره فکر می‌کرد که از واقعه قتل او در آن کاخ مصفا شاید چند ماهی گذشته است. دلم برایش سوخت، چون اگر می‌فهمید به جای ان بنای مجلل چند اتوبان با خودروهای فرسوده و دودزا و به جای ان باغ مصفا ساختمان‌های زمخت سیمانی ساخته شده است، غم از دست دادن تخت و تاج را برای همیشه فراموش می‌کرد.

خلاصه این که به همه چیز این‌جا عادت کردم و چون همه چیز دائماً نو شود و شگفتی از پشت شگفتی فرا می‌رسد، چیزی به عنوان غم غربت دل آدم را چنگ نمی‌زند و در هم نمی‌فشرد.

البته در اینجا خوبان و بدان یکسان نیستند و نباید هم باشند، چون اگر قرار بود که حالشان یکسان باشد، آن وقت باید در تمام دانش بشر در باب عدالت کیفری بازنگری می‌شد. خوبان در این‌جا متبسم و شادند و سر خوش و بدها  سر در گریبان و گرفته سیما و  از آینده بیمناک.

بگذریم. خودت خواهی امد و همه چیز را خواهی دید ولی نمی‌دانم حالا که ان‌جا هستی حتما میل به امدن نداری و برای چند روز بیشتر در آن طرف پای می‌فشری و پول‌ها خرج دارو و درمان و پزشک باسواد و بی‌سواد می‌کنی تا محفل اُنس با ماده را ترک نکنی.

من نمی‌توانم برایت دعا کنم که زودتر بیایی یا نیایی، چون ما در دو اقلیم متفاوت زندگی می‌کنیم.

تو زندگی را همان خوردن و نوشیدن و خواب و کار و اختلاط با دیگران می‌بینی و من......من محو ملکوت بی‌انتها شدن و جلو رفتن و پشت سر را ندیدن.

بس است ،خسته‌ات کردم. یک چیز بگویم که به مشنگ بودن من بخندی.

فرشته‌ای رد می‌شد (راستی فرشته‌ها زن و مرد ندارند، بیشتر از این نمی‌توانم توصیف کنم)، گفتم: "حاج آقا..."دیدم بد نگاه می‌کند. اصلاح کردم: "حاج خانم من می‌خوام ...." بدتر نگاه کرد.

با خودم گفتم اخر من چه بگویم : "جناب؛ من می‌خواهم این نامه را پست کنم ان طرف، چطور باید....پستخانه ...."خیلی بد در من نگریست و گفت:

"تو ان طرف هم ازجمله ابله‌هابودی؟  اخر مگر از این‌جا می‌شود نامه به ان طرف فرستاد بی‌عقل ..." و بعد ناپدید شد.

دیدم راست می‌گوید و من چقدر گیج و گول هستم. عیب ندارد نامه را نگه می‌دارم تا پیدایت شود و خودم بدهم دستت. تا ان موقع روی ان دوست نیکو خصال را می‌بوسم و برایت سختی‌های کمتر در ان دنیا آرزومندم.

(پایان)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من


اگر خواسته باشی با داستان‌های کوتاه ‌آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی

پیشنهاد می‌کنم

🎁 لذت مطالعه‌ی کتاب‌های دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده

🆔 @Sayehsokhan
8
#پیشنهاد_مطالعه:

#هیچ_امیدی_در_جنگ_نیست

نامه‌های ماندگار جنگ
از مارک تواین تا آبراهام لینکلن


گردآورنده: #شان_آشر
مترجم: #احسان_طریقت

نشر #خوب
۱۲۵صفحه
🍃لینک
@bookstoreARA
@MasoudQorbani7
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
4👍1
🔅و فردا دوباره جنگ را از سر می‌گیریم!

مسعود قربانی

 صرف نظر از محتوای کتاب، خودِ نامِ #هیچ_امیدی_در_جنگ_نیست می‌تواند گویای فراوان حرف ناگفته‌یی باشد، که دیگر حتا نیازی نیست به جزئیاتش پرداخته شود!

این نام، به تنهایی فریادِ هزارانْ هزار، گلوی از گلوله خُفته و خَفه شده است که ما را وادار می‌کند از خود بپرسیم که به واقع، در نزاعِ و درگیری چه سودی است که به آن دل بسته‌ایم!؟

جای تاکید ندارد که جنگ، لزوما آن‌چیزی نیست که اکنون روزگارمان را پُر کرده است. هر نزاعی، چه با دیگری و حتا با خود، جنگ است و باید دانست در این جنگ، برای‌مان هیچ امیدی نیست!
چه، اگر پیروزی را نهایت ببینیم؛ شکستِ دیگری، چه رضایتی می‌تواند برای‌مان بیآورد، اگر به واقع آدمی را، یکی چون خود فرض بگیریم!؟

🔅به هر روی، کتابِ #هیچ_امیدی_در_جنگ_نیست اثر #شان_آشر ، با جمع‌آوری نامه‌های در جنگ، چه از سوی سربازان گمنامِ درگیر در معرکه‌ی نزاع و چه آنان که در پشت جبهه‌ها بوده‌اند؛
از مادران، پدران، خواهران، برادران و عُشاقِ جنگجویان، تا بزرگان و معروفانِ عالم؛

می‌خواهد تاریخ را از پنجره‌یی دیگر، یعنی
نامه‌ها، نامه‌هایی که برخی، در آخرین لحظاتِ حیاتشان، در اوجِ ناامیدی و در میانِ هزاران حسرتِ از دست‌رفته‌ی زندگی نوشته‌اند، بخوانیم!

به قول مترجم کتاب، #احسان_طریقت این اثر به ما یاد می‌دهد «که جنگ فقط در میانِ نبرد رُخ نمی‌دهد؛ در دلِ آدم‌هایی هم جریان دارد که نمی‌توانند به خانه برگردند».(ص10)

مترجم از ما می‌خواهد که به گاهِ خواندن کتاب، لحظه‌یی مکث کنیم و جوهر قلمی را که خشک شده و [به جای ادامه‌ی نوشتار] جای قطره‌ی اشکی بر کاغذش، پایانِ ناامیدانه‌ی انسان درگیرِ جنگ را نشان می‌دهد را به خاطر آوریم.

طریقت می‌نویسد:
«اگر روزی جعبه‌یی از نامه‌های قدیمی پیدا کردید، پیش از آن‌که دورشان بیاندازید یا به سادگی از آن‌ها بگذرید، لحظه‌یی مکث کنید. در هر پاکت شاید سربازی خفته باشد، شاید مادری، شاید عشقی گم شده حضور داشته باشد.

این کتاب به ما یادآوری می‌کند که نامه‌ها فقط کاغذ نیستند، تکه‌هایی از جان‌اند که از دل جنگ، از دل مرگ، از دل فراموشی عبور کرده‌اند تا همچنان چیزی بگویند...
و شاید در پایان وقتی آخرین نامه را می‌بندیم، بفهمیم که همه‌ی ما، در هر زمان و هر زبان، در جستجوی یک چیز بوده‌ایم:

آرامشی عمیق و صلحی پایدار.(ص11)

#شان_آشر هم در پیش‌گفتار کتابش به نکته‌یی اشاره می‌کند که جای تامل بسیار دارد.
این اثر که با نام فرعیِ "نامه‌های ماندگار جنگ، از #مارک_تواین تا #آبراهام_لینکلن" جمع‌آوری شده و از ادوار مختلف تاریخ در آن، نامه‌های جنگ را می‌بینیم؛ گویی در همه‌اش ردّی از احساسِ مشترک را خواهیم یافت که با گذرانِ تاریخ از بین رفتنی نیست:

«زمانی که نامه‌های به جا مانده از بریتانیای رومی را می‌خوانید، شگفت‌زده می‌شوید که چقدر شرح حال زمانه‌ی ما است. احساسات تا ابد مدفون نمی‌مانند».(ص15)


🔅در میان نامه‌ها، نامه‌ی پدری را می‌بینیم که نمی‌خواهد پسرش به جنگ برود؛
چراکه در هرلحظه، به فرزندش نفرت از کشتن را آموخته است و انزجار از افرادی که کشتن را آسان و عقلانی نشان می‌دهند.

او که پسرش را صلح‌جو و غیرجنگجو می‌خواهد برای مسوولان اعزام می‌نویسد:
او نفرت نخواهد ورزید؛ او نخواهد کشت. این کار پوچ است. جنگ پوچ است»(ص19)
 
نامه‌یی شگفت‌انگیز از مادری در آستانه‌ی اعدام را می‌خوانیم که به فرزندش می‌نویسد:

«از تو می‌خواهم که خوب باشی و بس. بسیار خوب، همیشه. همه را دوست داشته باش و هیچ‌گاه نسبت به کسانی که پدر و مادرت را به مرگ محکوم کردند کینه‌یی به دل مگیر؛ هیچ‌وقت. آدم‌های خوب هرگز کینه به دل نمی‌گیرند...»(ص22)
 
صحنه‌یی محیرالعقول را در نامه‌ی افسری بریتانیایی به همسرش در جنگ جهانی اول و در شب کریسمس سال1914 می‌خوانیم.

آن‌جایی که دو طرفِ درگیر جنگ، تصمیم می‌گیرند به پاسِ این شب، اسلحه را زمین بگذارند و با هم جشن بگیرند و آواز بخوانند.

و چه شگفت وقتی دو دشمن، چهره در چهره‌ی هم می‌افکنند و این‌بار به جای خصم، تصویر دو انسان، با دردها و رنج‌ها و علایق و حسرت‌هایی شبیه هم را می‌یابند:

«... از یک آلمانی که تک خوانی کرد خواستم یکی از ترانه‌های شومان را بخواند و او "دو گرنادیر" را بسیار عالی اجرا کرد. مردان ما با لذت شنوای آواز بودند... سپس برای هم شبی خوش و کریسمسی شاد آرزو کردیم و با احترام نظامی جدا شدیم .

به سنگر برگشتیم. آلمانی‌ها "دیده‌بان راین" را خواندند. بسیار زیبا بود.
سپس مردان ما "مسیحی‌های بیدار" را خواندند و پس از شب به خیر، همه به سنگرهای خود بازگشتیم...

عجیب است که فردا شب دوباره جنگ را از سر می‌گیریم...»(
ص80)

@bookstoreARA
@MasoudQorbani7
🆔 @Sayehsokhan
👍10
📚نام کتاب: #درمان_کمال‌گرایی_با_اکت

✍️نویسنده: #جنیفر_کمپ
👌 مترجم: #دکتر_رباب_حامدی

📇ناشر: #سایه_سخن با همکاری #سایه_سکوت
📙قطع: رقعی، جلد: شومیز
🗞نوبت چاپ: #چاپ_اول ۱۴۰۳
🗃تعداد صفحات: ۳۵۲
💎قیمت: ۶۴۰ هزار تومان

        

کتاب درمان کمال‌گرایی با اکت نوشته جنیفر کمپ:

کمال‌گرایی دشمن زندگی معنادار است
کمال‌گرایی باعث می‌شود افراد به‌جای زندگی در لحظه، درگیر ترس از اشتباه، قضاوت دیگران و نارضایتی دائمی از خود باشند.

تفاوت بین استانداردهای بالا و کمال‌گرایی
داشتن هدف‌های بلندپروازانه سالم است، اما کمال‌گرایی با خودانتقادی شدید، ترس از شکست و تعویق کارها همراه است.

اکت (ACT) به جای تغییر فکر، روی پذیرش آن کار می‌کند
در درمان با اکت، قرار نیست افکار منفی حذف شوند، بلکه یاد می‌گیریم آن‌ها را بپذیریم و به جای کنترل افکار، رفتار خود را بر اساس ارزش‌هایمان انتخاب کنیم.

تمرکز بر ارزش‌ها، نه بر نتایج
زندگی کردن بر پایه ارزش‌ها، حتی اگر نتایج کامل نباشند، رضایت درونی ایجاد می‌کند. ارزش‌ها قطب‌نمای درونی ما هستند.

ذهن همیشه نقدگراست، اما نباید فرمانده باشد.

🎁اطلاعات بیشتر🎁


🆔 @SayehSokhan👇👇👇
5