This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌱 داستان دوم: صدایی که همهچیز را میدانست!
✍ تمام عصر، #آرمان به همان سؤال فکر میکرد.
«واقعاً خودم نخواستم ارائه بدهم... یا آن صدا برایم تصمیم گرفت؟»
شب، وقتی میخواست بخوابد، دوباره همان صدا آمد.
«تصمیم درستی گرفتی.»
#آرمان لبخند زد.
اما صدا ادامه داد:
«تو که بلد نیستی جلوی جمع حرف بزنی.»
چند لحظه بعد گفت:
«اصلاً اگر ارائه بدهی، آبرویت میرود.»
#آرمان به سقف اتاق خیره شد.
یک دفعه چیزی به ذهنش رسید.
با خودش گفت:
«عجب...»
«این صدا از کجا میداند هفتهی بعد چه اتفاقی میافتد؟»
سؤال عجیبی بود.
صدا انگار جواب داشت.
«چون همیشه همینطور میشود!»
آرمان کمی فکر کرد.
نه...
«همیشه»؟
یادش آمد سال گذشته، روزی که مسابقه فوتبال داشت، همین صدا گفته بود:
«گل میخوری...»
اما تیمشان برنده شده بود.
یادش آمد قبل از امتحان ریاضی هم همین صدا گفته بود:
«قبول نمیشوی...»
ولی نمره خوبی گرفته بود.
برای اولین بار، #آرمان با خودش گفت:
«شاید این صدا فقط... حدس میزند.»
همان لحظه، صدای ذهنش آرامتر شد.
نه اینکه ناپدید شود...
فقط دیگر مثل قبل، مطمئن به نظر نمیرسید.
آن شب، #آرمان با یک سؤال تازه خوابید:
اگر قرار نباشد هر حرفی را که ذهنم میزند باور کنم، آن وقت چه میشود؟
ادامه دارد...
🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
میتونی حدس بزنی کدام کتابه؟
🆔 @Sayehsokhan
✍ تمام عصر، #آرمان به همان سؤال فکر میکرد.
«واقعاً خودم نخواستم ارائه بدهم... یا آن صدا برایم تصمیم گرفت؟»
شب، وقتی میخواست بخوابد، دوباره همان صدا آمد.
«تصمیم درستی گرفتی.»
#آرمان لبخند زد.
اما صدا ادامه داد:
«تو که بلد نیستی جلوی جمع حرف بزنی.»
چند لحظه بعد گفت:
«اصلاً اگر ارائه بدهی، آبرویت میرود.»
#آرمان به سقف اتاق خیره شد.
یک دفعه چیزی به ذهنش رسید.
با خودش گفت:
«عجب...»
«این صدا از کجا میداند هفتهی بعد چه اتفاقی میافتد؟»
سؤال عجیبی بود.
صدا انگار جواب داشت.
«چون همیشه همینطور میشود!»
آرمان کمی فکر کرد.
نه...
«همیشه»؟
یادش آمد سال گذشته، روزی که مسابقه فوتبال داشت، همین صدا گفته بود:
«گل میخوری...»
اما تیمشان برنده شده بود.
یادش آمد قبل از امتحان ریاضی هم همین صدا گفته بود:
«قبول نمیشوی...»
ولی نمره خوبی گرفته بود.
برای اولین بار، #آرمان با خودش گفت:
«شاید این صدا فقط... حدس میزند.»
همان لحظه، صدای ذهنش آرامتر شد.
نه اینکه ناپدید شود...
فقط دیگر مثل قبل، مطمئن به نظر نمیرسید.
آن شب، #آرمان با یک سؤال تازه خوابید:
اگر قرار نباشد هر حرفی را که ذهنم میزند باور کنم، آن وقت چه میشود؟
ادامه دارد...
🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
میتونی حدس بزنی کدام کتابه؟
🆔 @Sayehsokhan
❤11
Forwarded from مصطفی ملکیان MalekianMedia
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 مصطفی چگونه ملکیان شد؟
گفتوگوی محمد صادقی با استاد مصطفی ملکیان
ملکیان در این گفتوگوی صمیمی، از شهرضا، فضای خانوادگی، سینما، موسیقی، آوازخوانی، و تجربههایی میگوید که در شکلگیریِ شخصیت و مسیر فکری او نقش داشتهاند.
روایتی شنیدنی از سالهایی که پیش از شهرت و فعالیتهای فلسفی، زیربنای فکری و فرهنگی یکی از شناختهشدهترین اندیشمندان معاصر ایران را شکل داد.
🌐 تماشا در یوتیوب
@MalekianMedia
@majaalonline
گفتوگوی محمد صادقی با استاد مصطفی ملکیان
ملکیان در این گفتوگوی صمیمی، از شهرضا، فضای خانوادگی، سینما، موسیقی، آوازخوانی، و تجربههایی میگوید که در شکلگیریِ شخصیت و مسیر فکری او نقش داشتهاند.
روایتی شنیدنی از سالهایی که پیش از شهرت و فعالیتهای فلسفی، زیربنای فکری و فرهنگی یکی از شناختهشدهترین اندیشمندان معاصر ایران را شکل داد.
🌐 تماشا در یوتیوب
@MalekianMedia
@majaalonline
❤9👎1
سی سال معلمی-🌷
۳۰ سال معلمی کم نیست
۳۰ سال قبل از ساعت ۶ صبح بیدار شدن!
و همزمان با آمادهکردن صبحانه، آمادهکردن وسایل و غذای کودکت،
آرام و سروقت بیدارکردن بقیه اعضای خانواده و مهیاکردن اسباب کار روزانهی آنها و راهیکردنشان!
و سپس
جا گذاشتن تمام غصهها ورنجها وخستگیهایت در پشت درب خانه!
تا دیر نشده تو هم باید راه بیفتی و کودکت را به آغوش بکشی و با دیگر دستت ساک بچه و کیف خودت را و البته چادرت! را سفت بچسبی!
به مهد که رسیدی فرزند دلبندت را خوابآلود و گریان از خود جدا کنی و به غیر بسپاری 😭
چه لحظههای جانکاهی!😢
و سپس به آرامی اشکها را از گوشهی چشمانت پاک کنی!
ان هنگام که دست نوزادت را به سختی از یقهات جدا میکنی!
" هیچکس حال تو را نفهمید" !
به محض رسیدن به مدرسه- (شهر یا روستا که ممکن بود بیش از ساعتی طول بکشد) !!-
باید لبخند را تمرین میکردی ،صدایت را صاف میکردی و خم به ابرو نمیآوردی !!
تا به دخترانی که با شوق صدایت میکنند جواب دهی و با صدای بلند بگویی:
صبح بخیر جااانم تو هم خوبی؟
و با قدم برداشتن در حیاط پر از چالهی مدرسه
ان را لبریز کنی از عطر حضورت
برداشتن گامهای باصلابتت، الگویی باشد برای شاگردانت !
باید با نشاط و پرانرژی وارد دفتر مدرسه شوی تا حس کنجکاوی همکار و یا دوستی، حال خراب درونت را فاش نکند !
و بعد از احوالپرسیکردن با دیگر همکاران و ثبت زمان حضورت، دفتر حضور وغیاب به دست !!
راهی کلاس شوی،
طبقهی اول
طبقهی دوم
طبقهی سوم
اینجاست که باید ازجان مایه بگذاری!
در کلاس قدم که میگذاری
هم مادری، هم خواهر
هم معلمی و هم الگو
و هم مونسی، هم مرهم
دخترکانی که هرکدام از خانوادهایی سر کلاس حاضر شدهاند
یکی خوشحال
یکی غمگین
یکی بیمار
یکی رنجور
یکی افسرده
یکی گریان
یکی خندان
و یکی یتیم
یکی فرزند طلاق
یکی تک فرزند
یکی از شهر
یکی از روستا
و یکی ....
باید با آنها خندید
با آنها گریست، با آنها زندگی کرد
معلم یک بازیگر است
بازیگری که از جان و روح خود مایه میگذارد
معلمی که تمام حال خراب خود را پشت در کلاس رها میکند!
او در کلاس ، مادر سی _چهل دختر میشود
که هریک دنیایی عجیب و غریب دارند !
تو باید مرهم شوی بر زخمهای حک شده بر روح و روانشان، شاید دردهایشان را التیام بخشی
باید مثال ِ نور بتابی تا جهل ونادانی را از وجودشان
بزدایی
تو باید سراپا نور و محبت شوی ، بدرخشی و با تلالو نورانی عشق
سنگ وجود شاگردانت راصیقل دهی
و با عشق و آگاهی ودانایی همه را به مکتب درس خویش فرا خوانی و جان تشنگان حقیقت را سیراب کنی !
واین پروسه حداقل ۳ بار در روز تکرار می شود و...
سپس ۹ ماه درسال
و سرانجام سی سال ..
سی سال می گذرد می بینی خود خاکستر شدهای اما ققنوسها از خاکسترت پرواز میکنند و بلندای آسمان را فتح کردهاند
و چه شیرین است نظارهی این پرواز
هزاران بار درود و سپاس!
ای فرشتهی جانفدا ! ❤️
🆔 @Sayehsokhan
۳۰ سال معلمی کم نیست
۳۰ سال قبل از ساعت ۶ صبح بیدار شدن!
و همزمان با آمادهکردن صبحانه، آمادهکردن وسایل و غذای کودکت،
آرام و سروقت بیدارکردن بقیه اعضای خانواده و مهیاکردن اسباب کار روزانهی آنها و راهیکردنشان!
و سپس
جا گذاشتن تمام غصهها ورنجها وخستگیهایت در پشت درب خانه!
تا دیر نشده تو هم باید راه بیفتی و کودکت را به آغوش بکشی و با دیگر دستت ساک بچه و کیف خودت را و البته چادرت! را سفت بچسبی!
به مهد که رسیدی فرزند دلبندت را خوابآلود و گریان از خود جدا کنی و به غیر بسپاری 😭
چه لحظههای جانکاهی!😢
و سپس به آرامی اشکها را از گوشهی چشمانت پاک کنی!
ان هنگام که دست نوزادت را به سختی از یقهات جدا میکنی!
" هیچکس حال تو را نفهمید" !
به محض رسیدن به مدرسه- (شهر یا روستا که ممکن بود بیش از ساعتی طول بکشد) !!-
باید لبخند را تمرین میکردی ،صدایت را صاف میکردی و خم به ابرو نمیآوردی !!
تا به دخترانی که با شوق صدایت میکنند جواب دهی و با صدای بلند بگویی:
صبح بخیر جااانم تو هم خوبی؟
و با قدم برداشتن در حیاط پر از چالهی مدرسه
ان را لبریز کنی از عطر حضورت
برداشتن گامهای باصلابتت، الگویی باشد برای شاگردانت !
باید با نشاط و پرانرژی وارد دفتر مدرسه شوی تا حس کنجکاوی همکار و یا دوستی، حال خراب درونت را فاش نکند !
و بعد از احوالپرسیکردن با دیگر همکاران و ثبت زمان حضورت، دفتر حضور وغیاب به دست !!
راهی کلاس شوی،
طبقهی اول
طبقهی دوم
طبقهی سوم
اینجاست که باید ازجان مایه بگذاری!
در کلاس قدم که میگذاری
هم مادری، هم خواهر
هم معلمی و هم الگو
و هم مونسی، هم مرهم
دخترکانی که هرکدام از خانوادهایی سر کلاس حاضر شدهاند
یکی خوشحال
یکی غمگین
یکی بیمار
یکی رنجور
یکی افسرده
یکی گریان
یکی خندان
و یکی یتیم
یکی فرزند طلاق
یکی تک فرزند
یکی از شهر
یکی از روستا
و یکی ....
باید با آنها خندید
با آنها گریست، با آنها زندگی کرد
معلم یک بازیگر است
بازیگری که از جان و روح خود مایه میگذارد
معلمی که تمام حال خراب خود را پشت در کلاس رها میکند!
او در کلاس ، مادر سی _چهل دختر میشود
که هریک دنیایی عجیب و غریب دارند !
تو باید مرهم شوی بر زخمهای حک شده بر روح و روانشان، شاید دردهایشان را التیام بخشی
باید مثال ِ نور بتابی تا جهل ونادانی را از وجودشان
بزدایی
تو باید سراپا نور و محبت شوی ، بدرخشی و با تلالو نورانی عشق
سنگ وجود شاگردانت راصیقل دهی
و با عشق و آگاهی ودانایی همه را به مکتب درس خویش فرا خوانی و جان تشنگان حقیقت را سیراب کنی !
واین پروسه حداقل ۳ بار در روز تکرار می شود و...
سپس ۹ ماه درسال
و سرانجام سی سال ..
سی سال می گذرد می بینی خود خاکستر شدهای اما ققنوسها از خاکسترت پرواز میکنند و بلندای آسمان را فتح کردهاند
و چه شیرین است نظارهی این پرواز
هزاران بار درود و سپاس!
ای فرشتهی جانفدا ! ❤️
🆔 @Sayehsokhan
❤35👏15
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📚 #معرفی_کتاب : #زیستن_با_ریتم_زندگی_و_نه_با_آهنگ_خشم
❓چگونه از تلاش بیهوده برای سرکوب خشم دست برداریم؟
🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺
🆔 @SayehSokhan
❓چگونه از تلاش بیهوده برای سرکوب خشم دست برداریم؟
🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺
ثبت نظر درباره این کتاب در پیج اینستاگرام سایهسخن
🆔 @SayehSokhan
❤4👍1
🌱 داستان سوم: اگر این صدا خاموش نشود...
✍ صبح روز بعد، #آرمان تصمیم گرفت یک آزمایش انجام دهد.
با خودش گفت:
«امروز هر وقت آن صدا حرف زد، فقط گوش میکنم.»
زنگ اول، معلم ریاضی از او خواست مسئلهای را روی تخته حل کند.
همان صدا فوری پیدایش شد.
«بلد نیستی...»
#آرمان بلند شد.
دو قدم که برداشت، صدا دوباره گفت:
«الان اشتباه میکنی...»
گچ را برداشت.
«همه دارند نگاهت میکنند...»
#آرمان مسئله را نوشت.
وسط کار، یک لحظه مکث کرد.
«دیدی؟ گفتم که نمیتوانی!»
اما این بار اتفاق عجیبی افتاد.
#آرمان زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
«باز هم تو...»
نه با عصبانیت.
نه برای اینکه ساکتش کند.
فقط انگار متوجه شده بود که آن صدا دوباره آمده است.
مسئله را تا آخر نوشت.
وقتی سر جایش برگشت، فهمید جوابش درست بوده است.
زنگ تفریح، دوستش پرسید:
ـ استرس نداشتی؟
#آرمان خندید و گفت:
ـ چرا... خیلی هم داشتم.
کمی سکوت کرد و بعد آرام ادامه داد:
ـ فقط فهمیدم استرس داشتن، با انجام ندادن فرق دارد.
همان لحظه، صدای آشنا دوباره زمزمه کرد:
«این دفعه شانس آوردی...»
#آرمان لبخند زد.
با خودش فکر کرد:
«انگار این صدا هیچوقت خسته نمیشود...»
و شاید برای اولین بار، این سؤال در ذهنش شکل گرفت:
اگر قرار نیست این صدا خاموش شود، آیا باز هم میتوانم زندگیای را که دوست دارم، زندگی کنم؟
با خودش گفت: جالبه تازگیها دیگر با صدا نمیجنگم، فقط متوجه حضورش میشوم!
ادامه دارد...
🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
میتونی حدس بزنی کدام کتابه؟ 🌿
🆔 @Sayehsokhan
✍ صبح روز بعد، #آرمان تصمیم گرفت یک آزمایش انجام دهد.
با خودش گفت:
«امروز هر وقت آن صدا حرف زد، فقط گوش میکنم.»
زنگ اول، معلم ریاضی از او خواست مسئلهای را روی تخته حل کند.
همان صدا فوری پیدایش شد.
«بلد نیستی...»
#آرمان بلند شد.
دو قدم که برداشت، صدا دوباره گفت:
«الان اشتباه میکنی...»
گچ را برداشت.
«همه دارند نگاهت میکنند...»
#آرمان مسئله را نوشت.
وسط کار، یک لحظه مکث کرد.
«دیدی؟ گفتم که نمیتوانی!»
اما این بار اتفاق عجیبی افتاد.
#آرمان زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
«باز هم تو...»
نه با عصبانیت.
نه برای اینکه ساکتش کند.
فقط انگار متوجه شده بود که آن صدا دوباره آمده است.
مسئله را تا آخر نوشت.
وقتی سر جایش برگشت، فهمید جوابش درست بوده است.
زنگ تفریح، دوستش پرسید:
ـ استرس نداشتی؟
#آرمان خندید و گفت:
ـ چرا... خیلی هم داشتم.
کمی سکوت کرد و بعد آرام ادامه داد:
ـ فقط فهمیدم استرس داشتن، با انجام ندادن فرق دارد.
همان لحظه، صدای آشنا دوباره زمزمه کرد:
«این دفعه شانس آوردی...»
#آرمان لبخند زد.
با خودش فکر کرد:
«انگار این صدا هیچوقت خسته نمیشود...»
و شاید برای اولین بار، این سؤال در ذهنش شکل گرفت:
اگر قرار نیست این صدا خاموش شود، آیا باز هم میتوانم زندگیای را که دوست دارم، زندگی کنم؟
با خودش گفت: جالبه تازگیها دیگر با صدا نمیجنگم، فقط متوجه حضورش میشوم!
ادامه دارد...
🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
میتونی حدس بزنی کدام کتابه؟ 🌿
🆔 @Sayehsokhan
👍9❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 #کتاب:
#تئوری_انتخاب_در_اتاق_مشاوره
📘#نام_اصلی:
#Counseling_with_choice_theory #the_new_reality_therapy
✍️ اثر: #دکتر_ویلیام_گلسر
👌 ترجمه: #دکتر_علی_صاحبی و #دکتر_عاطفه_سلطانی_فر
📖 #چاپ: سوم
📇 انتشارات: #سایه_سخن
✍ با مطالعهی این کتاب تخصصی احساس میکنیم که این کتاب مستقیماً با زندگی ما حرف میزند.
چرا ماندن، گاهی سختتر از رفتن است؟
تصور کنید در یک عصر آرام، روبروی پنجره نشستهاید. در ذهن شما، تصویری از زندگیتان میچرخد؛ زندگیای که شاید در ظاهر همه چیز خوب است، اما در درون، انگار چیزی کدر و خاکستری شده است.
شاید شما هم مثل «مورین» باشید...
در فصل نهم این کتاب دکتر ویلیام گلسر، ما را با شخصیتی به نام مورین آشنا میکند:
او زنی است که در میان تضادهای عمیق زندگیاش گیر افتاده؛ ازدواجی که دیگر آن شور و نشاط سابق را ندارد، اما او نمیداند چرا با وجود تمام این ناراحتیها، همچنان به آن مسیر ادامه میدهد. او تنها نیست. مطمئنم او تنها زنی نیست که در تلهی «بایدها» و «مجبورها» گرفتار شده و با وجود بد بودن شرایط، به ریتمِ تکراری زندگی ادامه میدهد.
آیا این تصویر، بازتابی از دنیای شماست؟
- آیا احساس میکنید در روابطتان، به جای «انتخاب کردن»، فقط دارید «تحمل میکنید»؟
- آیا مدام در حال جنگ با محیط یا اطرافیانتان هستید تا فقط کمی آرامش پیدا کنید؟
- آیا احساس میکنید کنترل زندگیتان از دست رفته و فقط در واکنش به اتفاقات، زندگی میکنید؟
اگر پاسخ شما «بله» است، شاید وقت آن رسیده که نگاهتان را به «نیازها» تغییر دهید.
در کتاب "تئوری انتخاب در اتاق مشاوره" اثر ویلیام گلسر، ما فقط با مشکل روبرو نمیشویم، بلکه یاد میگیریم چگونه «انتخاب» کنیم.
دکتر گلسر به ما نشان میدهد که چگونه میتوانیم از دنیای «ما مجبوریم» به دنیای «ما انتخاب میکنیم» قدم بگذاریم.
این کتاب، نقشه راهی است برای کسانی که میخواهند بدانند چرا در موقعیتهای دشوار گیر کردهاند و چگونه میتوانند با تغییر رویکرد خود، واقعیت جدیدی برای زندگیشان بسازند.
🆔 @Sayehsokhan
#تئوری_انتخاب_در_اتاق_مشاوره
📘#نام_اصلی:
#Counseling_with_choice_theory #the_new_reality_therapy
✍️ اثر: #دکتر_ویلیام_گلسر
👌 ترجمه: #دکتر_علی_صاحبی و #دکتر_عاطفه_سلطانی_فر
📖 #چاپ: سوم
📇 انتشارات: #سایه_سخن
✍ با مطالعهی این کتاب تخصصی احساس میکنیم که این کتاب مستقیماً با زندگی ما حرف میزند.
چرا ماندن، گاهی سختتر از رفتن است؟
تصور کنید در یک عصر آرام، روبروی پنجره نشستهاید. در ذهن شما، تصویری از زندگیتان میچرخد؛ زندگیای که شاید در ظاهر همه چیز خوب است، اما در درون، انگار چیزی کدر و خاکستری شده است.
شاید شما هم مثل «مورین» باشید...
در فصل نهم این کتاب دکتر ویلیام گلسر، ما را با شخصیتی به نام مورین آشنا میکند:
او زنی است که در میان تضادهای عمیق زندگیاش گیر افتاده؛ ازدواجی که دیگر آن شور و نشاط سابق را ندارد، اما او نمیداند چرا با وجود تمام این ناراحتیها، همچنان به آن مسیر ادامه میدهد. او تنها نیست. مطمئنم او تنها زنی نیست که در تلهی «بایدها» و «مجبورها» گرفتار شده و با وجود بد بودن شرایط، به ریتمِ تکراری زندگی ادامه میدهد.
آیا این تصویر، بازتابی از دنیای شماست؟
- آیا احساس میکنید در روابطتان، به جای «انتخاب کردن»، فقط دارید «تحمل میکنید»؟
- آیا مدام در حال جنگ با محیط یا اطرافیانتان هستید تا فقط کمی آرامش پیدا کنید؟
- آیا احساس میکنید کنترل زندگیتان از دست رفته و فقط در واکنش به اتفاقات، زندگی میکنید؟
اگر پاسخ شما «بله» است، شاید وقت آن رسیده که نگاهتان را به «نیازها» تغییر دهید.
در کتاب "تئوری انتخاب در اتاق مشاوره" اثر ویلیام گلسر، ما فقط با مشکل روبرو نمیشویم، بلکه یاد میگیریم چگونه «انتخاب» کنیم.
دکتر گلسر به ما نشان میدهد که چگونه میتوانیم از دنیای «ما مجبوریم» به دنیای «ما انتخاب میکنیم» قدم بگذاریم.
این کتاب، نقشه راهی است برای کسانی که میخواهند بدانند چرا در موقعیتهای دشوار گیر کردهاند و چگونه میتوانند با تغییر رویکرد خود، واقعیت جدیدی برای زندگیشان بسازند.
🆔 @Sayehsokhan
❤11👍3
🌱 داستان چهارم: لازم نیست جوابش را بدهم...
✍ چند روز بعد، زنگ ورزش بود.
بچهها قرار بود دو تیم شوند.
مثل همیشه، چند نفر زود انتخاب شدند.
#آرمان کنار زمین ایستاده بود.
همان صدای آشنا دوباره پیدایش شد.
«میبینی؟»
«هیچکس تو را انتخاب نمیکند.»
#آرمان نفس عمیقی کشید.
صدا ادامه داد:
«اگر خودت بروی، حتماً میگویند زیادی خودت را تحویل میگیری.»
این بار #آرمان چیزی نگفت.
نه با صدا مخالفت کرد.
نه سعی کرد ثابت کند اشتباه میکند.
فقط ایستاد و گوش داد.
چند ثانیه بعد، یکی از بچهها فریاد زد:
ـ#آرمان! تیم ما یک نفر کم دارد. میآیی؟
#آرمان لبخند زد و دوید.
در تمام بازی، آن صدا گاهی برمیگشت.
«الان توپ را خراب میکنی...»
«پاس نده...»
«اگر اشتباه کنی...»
اما #آرمان فقط بازی کرد.
بعضی پاسهایش خوب بود.
یکی دو بار هم توپ را از دست داد.
بازی که تمام شد، روی نیمکت نشست.
عرق پیشانیاش را پاک کرد و آرام خندید.
نه چون آن صدا ساکت شده بود...
بلکه چون فهمیده بود لازم نیست به هر حرفی که میزند، جواب بدهد.
بعضی صداها...
اگر جوابشان را ندهی،
خودشان آرامتر میشوند.
و بعضی وقتها...
زندگی، منتظر نمیماند تا ذهن ما ساکت شود.
ادامه دارد...
🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
میتونی حدس بزنی کدام کتابه؟ 🌿
🆔 @Sayehsokhan
✍ چند روز بعد، زنگ ورزش بود.
بچهها قرار بود دو تیم شوند.
مثل همیشه، چند نفر زود انتخاب شدند.
#آرمان کنار زمین ایستاده بود.
همان صدای آشنا دوباره پیدایش شد.
«میبینی؟»
«هیچکس تو را انتخاب نمیکند.»
#آرمان نفس عمیقی کشید.
صدا ادامه داد:
«اگر خودت بروی، حتماً میگویند زیادی خودت را تحویل میگیری.»
این بار #آرمان چیزی نگفت.
نه با صدا مخالفت کرد.
نه سعی کرد ثابت کند اشتباه میکند.
فقط ایستاد و گوش داد.
چند ثانیه بعد، یکی از بچهها فریاد زد:
ـ#آرمان! تیم ما یک نفر کم دارد. میآیی؟
#آرمان لبخند زد و دوید.
در تمام بازی، آن صدا گاهی برمیگشت.
«الان توپ را خراب میکنی...»
«پاس نده...»
«اگر اشتباه کنی...»
اما #آرمان فقط بازی کرد.
بعضی پاسهایش خوب بود.
یکی دو بار هم توپ را از دست داد.
بازی که تمام شد، روی نیمکت نشست.
عرق پیشانیاش را پاک کرد و آرام خندید.
نه چون آن صدا ساکت شده بود...
بلکه چون فهمیده بود لازم نیست به هر حرفی که میزند، جواب بدهد.
بعضی صداها...
اگر جوابشان را ندهی،
خودشان آرامتر میشوند.
و بعضی وقتها...
زندگی، منتظر نمیماند تا ذهن ما ساکت شود.
ادامه دارد...
🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
میتونی حدس بزنی کدام کتابه؟ 🌿
🆔 @Sayehsokhan
❤10👍1
Forwarded from مهربانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه با ساز این مرد زندگی میکردم
سخنان زنده یاد محمدرضا شجریان، دربارهی جلیل شهناز
#جلیل_شهناز
زادهی ۱۳۰۰
#درگذشتهی_۲۷_خرداد_۱۳۹۲
سخنان زنده یاد محمدرضا شجریان، دربارهی جلیل شهناز
#جلیل_شهناز
زادهی ۱۳۰۰
#درگذشتهی_۲۷_خرداد_۱۳۹۲
❤14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#از_شما
*❣️به نام حضرت دوست❣️*
*🌹بامداد آدینهتان سرشار از آرامش و نشاط باد🌿🌸*
روزگار، آرام و بیصدا، بزرگترین حقیقت را هر روز در گوش ما زمزمه میکند؛
اینکه هیچکس برای همیشه مهمان این جهان نیست.
پیش از ما، انسانهایی زیستهاند که گمان میکردند همهچیز در اختیارشان است؛ خانهها، ثروتها، قدرتها، آرزوها و دلبستگیها. اما امروز، تنها نامی از برخی مانده و خاطرهای از اندکی.
سرانجام، همهی آنچه روزی «مال ما» بود، از ما جدا میشود؛ اما آنچه هرگز از این جهان جدا نمیشود، اثر قدمهای خیریست که برداشتهایم، لبخندهاییست که آفریدهایم و نام نیکیست که در حافظه دلها به یادگار گذاشتهایم.
آنچه باقی میماند، داستان زندگی ماست؛ اینکه چگونه زیستیم، چگونه اندیشیدیم، چگونه با انسانها رفتار کردیم و چه اثری از خود بر جهان گذاشتیم.
*✅پس چه زیباست که ماندگار زندگی کنیم! نه با انباشتن، که با بخشیدن.
نه با فخر فروختن، که با دست گرفتن.
نه با رقابت برای بیشتر داشتن، که با تلاش برای مفیدتر بودن.*
💐🌾🌺💐🌾🌺💐
محمدحسین فرقانی
با سپاس فراوان از جناب مهندس فرقانی عزیز
🆔 @Sayehsokhan
*❣️به نام حضرت دوست❣️*
*🌹بامداد آدینهتان سرشار از آرامش و نشاط باد🌿🌸*
روزگار، آرام و بیصدا، بزرگترین حقیقت را هر روز در گوش ما زمزمه میکند؛
اینکه هیچکس برای همیشه مهمان این جهان نیست.
پیش از ما، انسانهایی زیستهاند که گمان میکردند همهچیز در اختیارشان است؛ خانهها، ثروتها، قدرتها، آرزوها و دلبستگیها. اما امروز، تنها نامی از برخی مانده و خاطرهای از اندکی.
سرانجام، همهی آنچه روزی «مال ما» بود، از ما جدا میشود؛ اما آنچه هرگز از این جهان جدا نمیشود، اثر قدمهای خیریست که برداشتهایم، لبخندهاییست که آفریدهایم و نام نیکیست که در حافظه دلها به یادگار گذاشتهایم.
آنچه باقی میماند، داستان زندگی ماست؛ اینکه چگونه زیستیم، چگونه اندیشیدیم، چگونه با انسانها رفتار کردیم و چه اثری از خود بر جهان گذاشتیم.
*✅پس چه زیباست که ماندگار زندگی کنیم! نه با انباشتن، که با بخشیدن.
نه با فخر فروختن، که با دست گرفتن.
نه با رقابت برای بیشتر داشتن، که با تلاش برای مفیدتر بودن.*
💐🌾🌺💐🌾🌺💐
محمدحسین فرقانی
با سپاس فراوان از جناب مهندس فرقانی عزیز
🆔 @Sayehsokhan
❤15👏6