انتشارات سایه سخن
9.35K subscribers
14K photos
5.19K videos
280 files
4.31K links
📚📚کتابخانه ای همراه؛
همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹

خرید کتاب از سایت:
⬇️⬇️⬇️⬇️
www.sayehsokhan.com

📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت تلگرام:
👇👇👇👇
@sayehsokhanpub

آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف
تلفن: 02166496410 و 02166408408
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎬#گفتگو

  بهرام بیضایی و سوسن تسلیمی

#باشو_غریبه_کوچک

🆔 @Sayehsokhan
👍6👏2
#چاپ_سوم / ویرایش جدید
📚#سوالاتت_را_تغيير_بده_تا_زندگيت_تغيير_كند
✍🏻نوشته #دكتر_ماريل_آدامز
📝ترجمه #سيدحميد_ميرغفورى

#نقشه_انتخاب

دکتر ماریل آدامز در کتاب ارزشمند "سوالاتت را تغییر بده تا زندگیت تغییر کند"، دوازده ابزار قدرتمند را برای زندگی و کار معرفی کرده است.

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
👍5
 #سوالاتت_را_تغییر_بده_تا_زندگی‌ات_تغییر_کند
Change Your Questions, Change Your Life: 12 Powerful Tools for Leadership, Coaching, and Life نوشته Marilee Adams،
با ترجمه آقای سید حمید میرغفوری از آن کتابهایی است که زندگی خیلی‌ها را متحول کرده.

#ده_نکته_طلایی و کاربردی از  این کتاب:

۱. تغییر سؤال = تغییر ذهنیت
سؤال‌هایی که خودمان یا به دیگران می‌پرسیم، چارچوب ذهنی ما را شکل می‌دهند. با تغییر شکل سؤالات (از منفی به کنجکاوانه) می‌توانیم نگرش‌مان را به سمت باز شدن و یادگیری هدایت کنیم. 

۲. نقشه انتخاب (Choice Map)
یکی از ابزارهای اصلی کتاب است: نقشه‌ای که نشان می‌دهد پاسخ ما به یک موقعیت، از ذهنیت «قضاوت کننده» (Judger) یا «یادگیرنده» (Learner) ناشی می‌شود. وقتی در مسیر «قضاوت‌کننده» بیفتیم، سؤالات محدود کننده و منفی مطرح می‌کنیم؛ اما اگر آگاهانه برگردیم و به مسیر «یادگیرنده» وارد شویم، سؤالات بازتر، سازنده‌تر و توانمندساز مطرح می‌گردند. 

۳. یادگیرنده در مقابل قضاوت‌کننده
حالت ذهنی قضاوت‌کننده وقتی ما عجله داریم، تحت فشاریم یا احساس تهدید می‌کنیم، زود فعال می‌شود. اما اگر به محض احساس قضاوت، به خودمان یادآوری کنیم که به حالت یادگیرنده برگردیم، سؤالاتی مثل «چه گزینه‌هایی دارم؟»، «چه چیزی می‌توانم بیاموزم؟» جایگزین سؤالات منفی و محدود می‌شوند. 

۴. سؤالات سوئیچی (Switching Questions)
وقتی متوجه شدی داری سؤالات منفی یا محدود کننده مطرح می‌کنی، می‌توانی سؤالات را «بسویچ» دهی به سمت سؤال‌های بازتر. مثلاً به جای «چرا همیشه همه چیز خراب می‌شود؟» بپرس «چه کاری می‌توانم انجام دهم تا وضعیت بهبود یابد؟». این تکنیک یکی از ابزارهای کلیدیست. 

۵. دیدن با چشم تازه / شنیدن با گوش نو
یعنی تلاش برای شنیدن چیزی فراتر از آنچه آشکار است و دیدن امکاناتی که ممکن است در ابتدا قابل مشاهده نباشند. این به‌معنای باز کردن دریچه‌ای جدید به واقعیت است تا گزینه‌های بیشتری در ذهن ما پدیدار شوند. 

۶. گروه‌های یادگیرنده و قضاوت‌کننده
در تعاملات گروهی، می‌توان محیط گروه را تحت تأثیر ذهنیت قاضی‌گر و یا ذهنیت یادگیرنده قرار داد. اگر گروهی بخواهد به نوآوری برسد، باید فرهنگ سؤال‌محور و یادگیری داشته باشد تا افراد احساس کنند می‌توانند سؤالاتشان را بیان کنند و از اشتباه ترسی نداشته باشند. 

۷. جادوی سؤال‌ها وقتی مؤثرند
وقتی سؤالات را با دقت، با تأمل و در زمان مناسب مطرح می‌کنی، می‌توانی دریچه‌ی جدیدی به راه‌حل و خلاقیت بگشایی. صرف مطرح کردن سؤال‌های سطحی یا کلیشه‌ای کافی نیست؛ باید سؤال‌هایی باشن که به تفکر عمیق منجر شوند. 

۸. Q-Storming (طوفان سؤالات)
شبیه طوفان فکری، اما با تمرکز بر تولید سؤالات متعدد بجای جواب‌ها؛ یعنی اینکه گروه یا فرد سعی کند بسیاری از سؤالات خوب و متفاوت بپرسد، تا دریابیم کدام سؤالات ممکن است منجر به راه‌حل‌های نوآورانه شود. 

۹. اهمیت لحظه حقیقت (Moment of Truth)
نقطه‌ای هست در تعاملات که یکی از طرفین یا هر دو، وقتی از سؤال یا پاسخ خود آگاه می‌شوند، انتخاب می‌کنند چگونه ادامه دهند: مسیر نقد و سرزنش یا مسیر فهم و همدلی. شناخت این لحظه به ما امکان می‌دهد تصمیم بهتری بگیریم. 

۱۰. اثر نهایت (The Bottom Line)
وقتی سؤالات به شکلی هدفمند و اصولی تنظیم شوند، نه تنها به نتایج مثبت‌تر می‌رسیم، بلکه روابط بهبود می‌یابند، خلاقیت افزایش می‌یابد و فرهنگ سازمانی یا فردی به سمت سؤال‌محوری و رشد حرکت می‌کند. به عبارت دیگر، سؤال‌های درست «نتیجه نهایی» را دگرگون می‌کنند


اگر نکات بالا رو دوست داشتی و به کارت اومد
پیشنهاد می‌کنم

🎁 لذت مطالعه‌ی این کتاب رو به خودت هدیه بدی

🆔 @Sayehsokhan
6👍2
📩 #از_شما

رسوایی(۵۰)

نگین دوباره شروع به نقل داستان زد و خورد میان حامد و رامین نمود: "حامد چاقو تو دست راستش بود و رامین که افتاده بود دست حامد را گرفته بود تا چاقو را به بدنش فرو نکنه. من  متوجه شدم که اگه کاری نکنم حامد کَلَک رامین را می کَنه. از پشت سر چنگ انداختم و موهای حامد را گرفتم و کشیدم. با دست چپش ضربه‌ای به شکم من زد که درد همه وجودم را گرفت. دیدم حریفش نمی‌شم.

رامین با اون چشم‌های پر از خاک این قد عرق ریخته و داغون بود که دیگه کاری ازش بر نمی‌آد. چاره‌ای نداشتم. یه سنگ ور داشتم و از عقب زدم تو سر حامد. برگشت عقب و من رو نیگاه کرد. چشماش عین دو تا کاسه خون بود. چاقو را ول نکرد و من دوباره با سنگ به سرش زدم.

شروع کرد به فحشای بد دادن به من ولی ول کن نبود. با سنگ این‌بار محکمتر از دوبار قبل زدم پشت سرش. از رو رامین هول خورد و افتاد ولی یه دفعه بلند شد و اومد طرف من. تلو تلو می‌خورد و فحشای بد ناموسی به من می‌داد. دو سه قدم دیگه مونده به من برسه. چاقو هنوز تو دستش بود من مرگ رو جلو چشام می‌دیدم.

حامد این قدر تقلا کرده بود که نای بلند شدن نداشت. یه دفعه افتاد، از سرش خون می‌اومد.شروع کرد به خزیدن رو  سینه و همینطور اومد تا نزدیک  پای من. این قدر ترسیده بودم که در جا خشکم زده بود. هنوز چاقو تو دستش بود. می‌خواست بلند بشه، من می‌ترسیدم به چشاش نیگاه کنم.

بالاخره نیگاه کردم. چشاش باز مونده  و زل زده بود به من....". نگین دیگر گريه و یا ناله نمی‌کرد. به نظرم او تصمیمش را گرفته بود و باکی از پی‌آمدهای حرفهایش نداشت. او مانند مادری می‌ماند که خودش را به کام اژدهای حوادث انداخت تا رامین نجات یابد.

جو سنگینی بر دادگاه مستولی شده بود. فقط مادر حامد بود که گاهی به فارسی و گاهی ترکی به نگین نفرین می‌کرد و مرگ او را از خدا می‌خواست. وکیل او برخاست. چه می‌خواست بگوید؟...

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من

🆔 @sayehsokhan
👏76
📩 #از_شما

رسوایی(۵۱)

قدری کاغذهایش را ورق زد و سپس خطاب به قضات گفت: "این گفته‌های امروز خانم صفایی در تضاد آشکار با اظهاراتی است که وی در تمام دوره تحقیقات گذشته داشته است. برای این که معلوم شود که کدامیک از این دو ادعا صحیح است باید به قصد و نیت ایشان توجه کرد. بدون تردید این خانم دلباخته متهم اصلی است و شدت دلباختگی به اندازه‌ای است که او حاضر شده خود را در معرض عقوبت شدید قانونی قرار دهد.

به نظر می‌رسد که سخنان امروز این خانم هیچ اعتباری ندارد و این را می‌شود از تأثیری که بر روح و روان متهم گذارد و باعث تحریک شدید  عصبی او شد استنباط کرد". نگین بی‌آن‌که درنگ کند گفت: "به خدا من امروز حقیقت را گفتم و حالا وجدانم راحته. هر اتفاقی می‌خواد برای من بیفتد من تسلیم قانونم. چون به نظرم گناهی نکردم و کاری را کردم که باید انجام می‌دادم".

من دقایقی بود که در جنگ وجدال با خود بودم . می‌اندیشیدم که آیا  پس از حرف‌های آخری که نگین زد و مسؤولیت قتل حامد را بر عهده گرفت، دیگر مسوولیت من به عنوان وکیل رامین تمام شده است یا نه؟ بدون تردید اگر داستانی که نگین تعریف کرد و قرائن بسیاری آن را تایید می‌کرد مورد پذیرش دادگاه قرار می‌گرفت، موکل من از خطر جسته بود و من دیگر تکلیفی بر دوش نداشتم.

آیا باید سکوت می‌کردم و ارزیابی نهایی را به دادگاه می‌سپردم؟ از سوی دیگر به رامین قول داده بودم که راز مگوی قتل حامد را بازگو نکنم. خواستم سکوت را ادامه دهم ولی چیزی زبر و زمخت چون سنباده‌ای خشن از درون روحم را آزار می‌داد. از درون گداخته و ملتهب بودم و نمی‌توانستم بی‌تفاوت به آن‌چه در جلوی چشم من در حال وقوع بود بنگرم و بر صندلی جوری تکیه بزنم که گویی شاهد یک فیلم سینمایی مهیج هستم:

"به تو چه؟ مگر نگین حقیقت را نگفت؟ خیلی خوب؛ سرجات بتمرگ تا طوفان تمام شود؛ سرت را هم بیار پایین. نمی‌خواد نقش وکیل‌های تو فیلم‌ها را بازی کنی؛ اونا فیلمه؛ دنیای واقعی همینه که داری می‌بینی؛ این گریه‌ها، داد و فریادها، نفرین و ناله‌ها....".

روی صندلی با دودلی جا به جا شدم و سپس  برخاستم. دست بالا گرفتم تا سخنی بگویم. اجازه از سوی قاضی ارشد صادر شد ..

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من

🆔 @sayehsokhan
16👏4
@sokhanranihaa
@sokhanranihaa
🔊فایل صوتی

آیا مجرمین یا افراد ضد اجتماعی چهره خاصی دارند؟

آیا میتوان افراد مجرم را از روی چهره شناسایی کرد؟

دکتر آذرخش مکری

.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @
🆑 #کانال‌سخنرانی‌ها
🌹
4👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
22👍1
محمل گفتار/محمد دهدشتی

🔹به بهانه بزرگداشت عبدالرحیم جعفری:
آن‌چه بود و‌ آن‌چه شد.

دیروز تالار بزرگ و زیبای رایزن در مرکز دائره‌المعارف اسلامی، پذیرای صدها نفر از پژوهشگران، نویسندگان، مترجمین، هنرمندان، شاعران و دیگر کنش‌گران فرهنگی کشور بود که گرد آمده بودند تا در مراسم بزرگداشت باشکوه رادمردی بزرگ شرکت کنند که بعد از حدود ۴۰ خانه‌نشینی و ۱۰ سال پس از فوت، نه تنها فراموش نشده، بلکه نام و خاطره و میراث او برای بسیاری از ایرانیانِ مشتاقِ فرهنگ و کتاب و دانش مکتوب کشور هم‌چنان زنده و پایدار است و خواهد بود.
◀️عبدالرحیم جعفری(۱۲۹۷_ ۱۳۹۴) از پنج سالگی تا زمان مصادره اموالش در ابتدای دهه ۶۰ شبانه‌‌روز کار کرد، و هر چه درآمد داشت و با وام‌هایی که گرفت، به جای خرید خانه و ویلا و تفریح و پس‌انداز در بانک‌های خارجی و غیره، به پای توسعه امیرکبیر ریخت تا یک چرخه کامل از انتشارات مدرن برای ایران تهیه کند که شامل کتابخانه‌ای بزرگ، مرکز پژوهش، هیئت‌های انتخاب آثار، حسابداری نوین، واحد ویراستاری و آماده‌سازی، چندین فروشگاه در تهران و صدها نمایندگی در ایران، سیلوهای بزرگ در سرخه‌حصار، انبار کتاب در خیابان خواجه‌نصیر، یک ساختمان مدرن اداری نوساز در همین خیابان که اجازهٔ بهره‌برداری از ان را نیافت، چاپخانه مجهز و‌ پیشرفته سپهر با جدیدترین ماشین‌آلات چاپ و بسیاری امکانات دیگر بود که همگی مصادره شدند.
◀️از سال ۱۳۲۸ تا زمان انقلاب ۱۳۵۷، اکثر نویسندگان و مترجمین مهم کشور یا با امیرکبیر شروع کردند یا با امیرکبیر کتاب ادامه دادند، بسیاری از آثار مهم ادبی و تاریخی و فرهنگ‌نامه‌های مهم و مرجع در امیرکبیر به چاپ رسید، بسیاری از ایرانیان متولد دهه ۳۰ به بعد با کتابهای امیرکبیر خواندنِ کتابهای غیر درسی را آغاز کردند و با آن‌ها خاطره دارند، و تقریبن در خانه هر فرد با سواد ایرانیِ پنج نسل اخیر ایران، کتابی از امیرکبیر یافت می‌شود‌
◀️در گفت‌وگوی خصوصی با ایشان در ابتدای دهه نود، برآورد کردیم که انتشارات امیرکبیر از ابتدای تاسیس تا آن زمان بیش از ۲۷۰۰ عنوان چاپ و منتشر کرده و  برای بیش از ۵۰۰۰ خانوار ایرانی به طور مستقیم یا غیرمستقیم کارآفرینی کرده است.
▪️او اضافه کرد:
"از ابتدای شروع به کار مستقل تا شبِ روزی که مصادره امیرکبیر نهایی شد، حتا یک شب را بدون بدهی سر بر بالین نگذاشته بودم و تنها آن شب بدون نگرانی خوابیدم. چون همه چیز و همه دارایی‌های از من سلب شده بود".
◀️بارها گفته شده و شما هم احتمالن شنیده‌اید که با هر معیاری مرحوم عبدالرحیم جعفری یکی از معدود ایرانیان کارآفرینی بود که با دست خالی ولی نبوغ سرشار شروع کرد، چند بار ورشکست شد ولی با پشتکار و‌ اعتمادی به نفسی باورنکردنی دوباره ایستاد، و انقدر ادامه داد تا در حوزه انتشارات تبدیل به یک چهره شاخص و الگو هم برای نسل خود و‌ هم نسل‌های بعد از خود شد.
◀️گفتنی‌ها و خاطرات بسیاری درباره ایشان و از ایشان، کارکنان قدیم امیرکبیر، نویسندگان و‌ مترجمین و خیلی‌های دیگر دارم که ذکر همه آنها امکان‌پذیر نیست، و گردآوری آن‌ها را بر عهده چرخ روزگار گذاشته و اکنون تنها به دو خاطره از آن‌ها اشاره می‌کنم:
▪️از مرحوم عبدالغفار طهوری(۱۳۰۲_ ۱۳۷۴)، عارف مسلک، و بنیانگذار انتشارات طهوری _ شنیدم که:
با عبدالرحیم هم‌ سن و دوست و همکار  بودیم. هر دو هم تقریبن با هم شروع کردیم و‌ ادامه دادیم. با این تفاوت که من خیلی محتاط بودم و کم‌کار، و ایشان پر کار و نترس.
یک بار که شنیدم  به دنبال سفارش یک فرهنگ چند جلدی قطور انگلیسی _ فارسی به آریان‌پور است، به او گفتم:
"عبدالرحیم مگر در تمام کشور ما چقدر انگلیسی‌دان است که میخواهی پولی را که به سختی کسب کردی خرج تهیه فرهنگ بزرگی کنی که در کل کشور بیشتر از چند نفر خریدار ندارد‌؟ همین فرهنگ‌های کوچک جیبی تا سال‌ها کافی است. دوباره پولت را هدر نده و.....".
این را که شنید، با همان نگاه تیز خاص خودش و صدایی محکم از پشت عینک گفت:
عبدالغفار من چیزی را در آینده کشور می‌بینم که تو‌ و دیگران نمی‌بینید".
مرحوم طهوری سپس سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
عبدالرحیم راست می‌گفت. او چیزهایی می‌دید که هیچیک از ما به ذهنمان نمی‌رسید".
▪️خود آقای جعفری برایم تعریف کرد که:
هنگامی که با یک پاکت کاغذی پر از پول به دیدار دکتر محمد معین رفتم و از او خواستم یک فرهنگ بزرگ فارسی تدوین کند و این هم پیش‌پرداخت، با کمرویی گفت:
آقای جعفری من حاضرم این‌کار را انجام دهم، ولی واقعن فکر میکنی به چنین چیزی نیاز است؟.
من گفتم: بله. نیاز خواهد شد"
◀️ نوشته طولانی شد، ولی هنوز باید بسیار از عبدالرحیم جعفری شنید و گفت و نوشت تا برای تاریخ بماند.
شاید وقتی دیگر.

#عبدالرحیم_جعفری
#انتشارات_امیرکبیر
#محمل_گفتار
#محمد_دهدشتی

                        ۹/مهر/۱۴۰۴

@mgmahmel
https://chat.whatsapp.com/LnlsWcgWAtk10r97qddJN4
11👏8👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 فیلمی از وضعیت غم انگیز و تاسف‌بار مدرسه‌ای در روستای میان کوه خراسان رضوی...

🆔 @Sayehsokhan
👎9
📩 #از_شما

رسوایی(۵۲)

دیگر مصمم بودم و تمام تردیدها از دلم بیرون رفته بود: "مطلبی که می‌خواهم بیان کنم به عنوان دفاع از موکل نیست، چون با حرف‌هایی که الان شنیدیم شاید دیگر موکل من نیاز به دفاع دیگری نداشته باشد، ولی چون خانم نگین صفایی به آرامش وجدان اشاره کرد، من نیز برای آن‌که بعدها خاطری آسوده داشته باشم سخنان این خانم را تصدیق می‌کنم.

در ملاقاتی که مدتی پیش در خانه وی داشتم، ماجرای قتل‌مرحوم حامد از زبان ایشان دقیقا به همین صورت بیان شد. شاید این سوال پیش بیاید که چرا از این نکته در دفاع استفاده نکردم؟علتش اصرار بیش از حد موکل در سر پوشیده نگاه داشتن ماجرا بود. او به شکل غریبی که مرا هم تحت تأثیر قرار داد از من خواست تا حقیقت واقعه قتل میان ما سه نفر مکتوم بماند. او با این که زیر تیغ دادگاه است و احتمال هرگونه حکمی را علیه خود می‌دهد به دلیل علاقه فوق العاده‌ای که به این خانم دارد حاضر است هر مجازاتی را به جان بخرد و معشوقه‌اش دچار خطر نشود، به قول حافظ:
"از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر....
یادگاری که در این گنبد دوار بماند"

.رئیس دادگاه با انگشت اشاره خود زیر چانه‌اش را خاراند و گفت: "شما یک وظیفه حرفه‌ای را فراموش کردید و من واقعا متاسفم از این‌که می‌بینم جذبه عشق و این‌طور حرفا وکیل را از کارش باز می‌دارد. ببینید! هدف همه ما خدمت به عدالت و تحقق آن است  و شما با کوتاهی در رسیدن به این هدف خلل ایجاد کرده اید".

نمی‌توانستم ساکت باشم ؛حرف‌هایی که می‌شنیدم ظاهرآ ایرادی نداشت ولی: "آقای رئیس! من یک وکیل دعاوی هستم ولی ربات آهنی که نیستم. انتظار نداشته باشید که من و مانند من  همه چیز را در چارچوب خشک فرمول‌های قضایی ببینیم. انصاف و آن‌چه به آن مروت می‌گویند فوق عدالت است و من...

"نگذاشت ادامه دهم و با دست اشاره کرد که بنشینم. این یک نوع تحقیر  عملی است که بارها در دادگاه‌ها شاهد آن بودم. گفتم: "اجازه بدهید که موکل به دادگاه برگردد، اظهارات او در این هنگام می‌تواند پرده از تمام ناگفته‌ها بر دارد". با مستشار خود شور کوتاهی کرد و گفت: "به شرط آن‌که وی را کنترل کنید...".

منشی را فرستاد که رامین را بیاورند. اجازه خواستم و با وی بیرون رفتم. رامین پریشان احوال و سردرگم نشسته بود و دو مامور در اطراف وی نشسته  بودند. زودتر از منشی گفتم: "باید بیایی داخل. شرطش اینه که سر و صدا راه نیازی و درست رفتار کنی. متوجه‌ای؟" نگاه سنگینی به من کرد و سرش را پایین آورد که موافق است....

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من

🆔 @sayehsokhan
15👏2
📩 #از_شما

رسوایی(۵۳)

رفتیم داخل اتاق. رییس دادگاه اشاره کرد که رامین برود در جایگاه. رفت؛ آرام شده بود: "توجه کن! اینجا دادگاه است، کار را برای ما و خودت سخت‌تر از این نکن. ما هم علم غیب نداریم. پس حقیقت را بگو که هم به ما کمک کند هم خودت. وکیلت آمد و اظهارات خانم نگین صفایی را تایید کرد. تو راهی نداری جز بیان واقعیت..".

رامین به من خیره شد؛ آیا می‌خواست مرا سرزنش کند؟ ایا درمانده بود و یاری می‌طلبید؟خودم را مشغول به کاغذهایی که داشتم، کردم. صدای رامین بلند شد: "من...من چی باید بگم...اگه اون روز جلوی ما رو نگرفته بود، اگه چاقو در نیورده بود، اگه این‌قدر فحش نمی‌داد و حرفای زشت نمی‌زد، نه الان اون زیرخاک بود و من در این حال و روز...". قدری سکوت کرد.

رئیس دادگاه دست راستش را بالا اورد و جلوی صورتش تکان داد: "توجه کن. من نمی‌خوام اینجا حاشیه بری. اظهارات خانم صفایی را تایید می‌کنی یا نه؟ "رامین گفت: "من چی بگم؟ به خدا نه من ادمکشم نه این نگین.

اگه فقط چار تا مشت تو سر و کله من زده بود من دستش رو هم می‌بوسیدم تا ماجرا تموم بشه. ما یه عمر با آبروداری زندگی کردیم، حالا رسوای عالم شدیم. به روح مادرم که تو دنیا برام از همه عزیزتره اون می‌خواست ما را بکشه؛ هر دومون را...". من بلند شدم و اجازه خواستم تا حرفی بزنم. قاضی پذیرفت.

لحظه حساسی بود. سعی کردم عواطف موکل را جلب کنم: "تو فقط باید واقعیت را تعریف کنی. مطمئن باش که اگه مادرت هم اینجا نشسته بود همین رو ازت می‌خواست". رامین مدتی  سکوت کرد و بعد گفت: "هرچی نگین گفته درسته. من وقتی زیر دست و پای حامد افتاده بودم و چشام جایی را نمی‌دید اشهدم رو خوندم، چون گفتم الانه که چاقوش تو قلبم یا گلوم فرو بره...بعد که نگین با سنگ زد تو پشت کله‌ش و اون بلند شد، من چشام رو مالوندم و دیدم حامد افتاد و سینه خیز می‌ره طرف نگین.

به خدا جوون نداشتم بشینم چه برسه که پاشم کاری بکنم...بعد که بالا سرش اومدم نگین داشت گریه می‌کرد...چاقو هنوز تو دست حامد بود ولی خودش بی‌حرکت افتاده بود. باور نمی‌کرد که مردن  به این آسونی باشه ...

آدمی که داشت من رو می‌کشت حالا شده بود یه جنازه. چند بار صداش کردم، وقتی فهمیدم مُرده، شروع کردم به گریه‌کردن و نگین هم به جيغ و فریاد کردن. نگین رو آروم کردم...بعد پاشدم برم یکی رو خبر کنم. پاهام جوون نداشتم. با هر بدبختی بود رفتم  تا مزرعه و بابام و کارگرا را خبر کردم .....

(ادامه دارد)

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من

🆔 @sayehsokhan
21👏3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رسوای زمانه
خواننده اصلی: الهه
بازخوانی: سوی شکیلا
شعر: بهادرِ یگانه
آهنگ: مهندس همایون خُرّم

شمع و پروانه منم، یار پیمانه منم،
رسوای زمانه منم، دیوانه منم.

از خود بیگانه منم، مست می‌خانه منم،
رسوای زمانه منم، دیوانه منم.

چون باد صبا در به درم،
با عشق و جنون هم سفرم؛
شمعِ شبِ بی‌سَحرم، از خود نبود خبرم.
رسوای زمانه منم، دیوانه منم.

تو ای خدای من!
شنو نوای من!
زمین وآسمان تو می‌لرزد، به زیر پای من،
مَه و ستارگان تو می‌سوزد، ز ناله‌های من.
رسوای زمانه منم، دیوانه منم.

وای از این شیدا دل من!
مستِ بی‌پروا دل من!
سرمایه‌ی سودا دل من!
رسوا دل من! شیدا دل من!

نامه‌ی تنها دل من
شامِ بی‌فردا دل من
مجنون هر صحرا دل من،
رسوا دل من! شیدا دل من!
رسوای زمانه منم، دیوانه منم.

🆔 @Sayehsokhan
21
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام و درود فراوان
صبح بخیر یاران عزیز و گرامی 🌸
آرزو می‌کنیم جمعه‌تان پر از نور، لبخند و آرامشی باشد که از کنار هم بودن با خانواده به دست می‌آید.
در این روزگار نابسامان و شرایط پراسترس، همین لحظه‌های کوچکِ مهرورزی و دلگرمی، ستون‌های استواری‌اند که ما را سرپا نگه می‌دارند

امروز کمی بیشتر به خودمان مهربانی کنیم، به دل و جانمان استراحت دهیم، و نگذاریم هیاهو و نگرانی‌های بیرون، آرامش درونمان را بر هم بزند. 🌷
این روزهای سخت سپری خواهد شد!

یادمان نرود: مراقبت از خود و خانواده، هم امید را زنده نگه می‌دارد و هم فردای بهتری می‌سازد.
آدینه‌تان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan
23👍4👏4
#از_شما

*❣️به نام حضرت دوست❣️*

*🌺 طراوت و خنکای آدینه‌ی پاییزی گوارای وجود پرمهرتان باد🍁🍂*

💠بسیاری از ما سال‌ها از زندگی فقط به دنبال «برنده شدن» و «سبقت گرفتن از دیگران» هستیم؛ رقابت می‌کنیم، می‌دویم، می‌خواهیم از همه جلوتر باشیم. اما کسی که عمق زندگی را فهمیده باشد، خوب می‌داند که این مسابقه، هیچ خط پایان واقعی ندارد.

زندگی قرار نیست میدان رقابتی برای اثبات قدرت و برتری باشد؛ زندگی، فرصتی‌ست برای تجربه کردن، یاد گرفتن، رشد یافتن و آرام گرفتن. کسی که معنای زندگی را دریافته، به جای آنکه مدام در پی جنگ و جدال و سبقت گرفتن از سایرین باشد، رشد و بالندگی و آرامش درونی را جست‌وجو می‌کند.

حقیقت این است: آرامش، پاداشی‌ست که به آنانی می‌رسد که به جای جنگیدن بی‌وقفه با خود و جهان اطرافشان، یاد گرفته‌اند که راه صلح، آشتی، همراهی و همدلی را در پیش گیرند.

* زندگی را می‌توان مانند رقصی آرام دانست؛ هرچه بیشتر با ریتمش هماهنگ شوی، زیباتر و سبک‌تر پیش می‌روی. برنده‌ی واقعی کسی نیست که همه را پشت سر گذاشته، بلکه کسی‌ست که به آرامش درون رسیده است.*

🍂🌾🌺🍂🌾🌺🍂🌾


ارادتمند: محمدحسین فرقانی

با سپاس فراوان از مهندس فرقاتی عزیز از یزد

🆔 @Sayehsokhan
18👏3👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این است موجب آنکه ما نام فردوسی را به میان آوردیم؛ زیرا او فردِ اوّلِ فرهنگِ ایران است و بهترین آموزه‌ها را برای ما به یادگار نهاده،

ما خواستیم او را "نماد"، "انگیزه" و "شگون" قرار دهیم به امید آنکه جرقّه‌ای باشد که فرهنگِ ایران را در مرکزِ توجّه قرار دهد. کتابِ او جامع‌ترین کتابِ زبانِ فارسی است و کلّ مسائل بشری که طیّ هزاران سال بر این سرزمین گذشته، در آن تبلور یافته است.

این تجربه‌ها برای «مردمِ ایران» ارزان به دست نیامده است، بلکه به بهای کوشش‌ها و فداکاری‌های بسیار بوده.


خودِ زندگیِ فردوسی نمونه‌ی زندگیِ یک ایرانیِ بزرگوار است. در دورانی که ایران یک شیبِ انحطاطی در پیش گرفته بود و در دربارِ محمود بازارِ تملّق و تعصّب و سخن‌فروشی گرم بود، او در گوشه‌ی خانه‌اش نشست و یکی از بزرگترین شاهکارهای بشری را به جهان عرضه کرد، درسِ آزادگی و بی‌نیازی.

        #گفتن_نتوانیم_نگفتن_نتوانیم

..............................
      🌲 شاهنامه وطن است 🌲
خواننده: زنده‌یاد استاد دولتمند خالُف
سراینده: بانو گُل‌رخسار صفی‌آوا
..............................

🆔 @sarv_e_sokhangoo
🆔 @Sayehsokhan
12👏6
📩 #از_شما

رسوایی(۵۴)

رامین که ساکت شد، دوباره سکوت بر جلسه حاکم گشت. وکیل مادر حامد هم چیزی نگفت و فقط نگاه می‌کرد. پیرزن هم فقط به رامین خیره مانده بود و دیگر نفرین نمی‌کرد. رئیس چیزی در صورتجلسه دادگاه می‌نوشت و چشمان  مستشار هم در کتاب قانون مجازات دنبال مواد قانونی می‌دوید.

دو خبرنگاری هم که از اول جلسه با دقت مذاکرات را یادداشت می‌کردند با موبایل‌هایشان مشغول بودند. رئیس دادگاه گفت: "خانم صفایی شما باید وثیقه‌ای بگذارید و الا جلب می‌شوید". نگین با اضطراب گفت: "من اطلاع نداشتم...":"ضامن چطور؟ باید کسی  از شما کفالت نماید".__:"والله، نمی دونم...".

از پدر رامین خواستم که کفالت نگین را قبول کند، پذیرفت. وکیل شاکی اعتراض کرد که با توجه به اتهام سنگین قتل عمد، قرار کفالت سبک و بی‌تناسب است، رئیس دادگاه توجه نکرد. ایستادم تا فرم‌ها امضا و تشریفات انجام و نگین از بازداشت رهایی پیدا کرد. معلوم بود که قضات اتهام نگین را سخت و سنگین نمی‌دانند و الا قرار کیفری محکمتری از او طلب می‌کردند.

رامین راهی زندان شد. دو خبرنگار به اصرار از من سوالاتی داشتند. با آن جلسه پر هیجان واقعا خسته بودم و پاسخی به آنان ندادم. خودم هم از نتیجه کار تصویری نداشتم و نگران آینده بودم. کاری که نگین کرد، صفحه پرونده را ورق زد؛ حالا من مانده بودم و انتظار بی‌پایان برای تصمیم قضات.

چقدر حکم دادن کاری است سخت و شاق. این‌که گردش قلمی بتواند باعث مرگ یا خلاص دیگری از چوبه دار شود چقدر کار را بر صاحب قلم دشوار می‌سازد.

چند روزی گذشت. به زندگی عادی مشغول بودم ولی گوشه دلم پرونده‌ای برای نگرانی از سرنوشت رامین باز کرده  بودم و گاهی سراغ آن می‌رفتم و  صفحات بسیار آن را ورق می‌زدم.

خواستم سری به قصات دادگاه بزنم و بر روی پاره‌ای نکات پرونده دقت بیشتر انان را خواستار شوم و بر بی‌گناهی رامین پافشاری کنم ولی دیدم این کار فایده‌ای ندارد. من حرف‌هایم را زده و آن‌چه می‌بایست بکنم را انجام داده بودم.

در میان پرونده‌هایی که داشتم هیچیک این‌گونه ذهن و دل مرا درگیر نکرده بود، گاهی به مادر حامد فکر می‌کردم. او فرزند خود را می‌شناخت و می‌دانست که زندگی او با شر گره خورده بود، این بود که اصرار او بر مجازات رامین را درک نمی‌کردم. نمی‌دانم؛ شاید چون مادر نبودم.
بالاخره دادنامه صادر و ابلاغ شد....

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من

🆔 @sayehsokhan
14👏4
📩 #از_شما

رسوایی(۵۵)

هر وقت دادنامه‌ای ابلاغ می‌شود، دلم به شور می‌افتد، درست مثل دانش آموزی که می‌خواهند کارنامه به دستش بدهند. این‌بار دل شوره‌ام بیشتر بود، چون ان کاغذ می‌توانست طومار یک زندگی را در هم بپیچد؛ آن حکم، حدیث مرگ و زندگی بود.

دادنامه را به آرامی خواندم. دادگاه رای مفصلی نوشته بود در چهار صفحه؛ با شرح و تفصیل بسیار. ماجرا را از هر طرف دیده و تقاضای قصاص را موشکافی کرده و دفاع متهم و آن‌چه نگین گفته بود را بیان کرده بود. دادگاه بر حضور مقتول و بستن راه متهم و چاقویی که همراه داشته و مضروب نمودن رامین توجه کرده و در نهایت نفرت از رابطه عاطفی میان همسر سابق و نامزدش را از جمله اسبابی که می‌تواند توجیه کننده قصد حامد در کشتن ان دو باشد به حساب آورده بود.

در آخر عمل نگین در زدن چند ضربه  به سر مقتول را از باب دفاع مشروع موجه شمرده و رامین و نگین را از اتهام قتل عمد مبری نموده بود. رای خوبی بود و حق هم همین بود. خوشحال بودم؛ می‌دانستم که در این شادی تنها نیستم و مسعود هم از آن طرف لبخند می‌زند. ‌بی‌شک قهرمان این پیروزی نگین بود. او با به خطر انداختن خود، پرچم حقیقت را بالا برد و کار را به سر انجام رسانید.

خبر این موفقیت را تلفنی به نگین دادم که از پشت تلفن گریه می‌کرد. رای به رامین در زندان ابلاغ شده بود و او بود که با تلفن من تماس گرفت. شادمان بود و از شدت خوشحالی بریده بریده سخن می‌گفت. ما نیمه اول را برده بودیم ولی حدس می‌زدم که با آن رای جامع و براهین دقیق  نیمه دوم نیز در زمین دیوان عالی کشور به نفع ما تمام شود. همیشه بیم و امید همراه هم است و زیبایی پیروزی بیشتر به این است که تو را غافلگیر کند.

سه ماه بعد هنوز رامین در زندان بود و نگین مراقب حال مادرش و من در تکاپوی کلنجار رفتن با دعاوی دیگر که رای دیوان عالی ابلاغ شد. رای تایید و قصه به انتها رسیده بود؛ یک ماجرا که در آن نفرت و خون و عشق و فداکاری جمع شده‌ بود.

دو هفته بعد در یک بعد از ظهر سرد زمستانی در دفتر بودم که رامین آمد؛ سرحال بود و جعبه‌ای شیرینی در دست داشت. گفت که عازم سفر است "نگین پایین تو ماشینه. داریم می‌ریم شمال.

فعلا یه صیغه خوندیم. بابام می‌گه موندن ما اینجا صلاح نیست، دهن مردم را نمی‌شه بست. می‌گه برادرای حامد هم مثل خودش آدم‌های ناجوریند،

شاید کاری دستم بدند. قرار شد با نگین بریم فومن؛ پیش خاله‌هام. اون‌جا یه زمینی می‌گیرم برای برنج کاری. به این کار واردم. بابام هم کمک می‌کنه و پول زمین را قراره که بده  تا خدا چی بخواد.

نمی‌تونستم شما رو ندیده برم. برام زحمت کشیدید، هیچ وقت یادم نمی‌ره ...". خندیدم که؛ "ای بابا قرار بود تو عروسیت دست بزنیم و پلو بخوریم، خوب از زیرش در رفتی". رامین خندید. مستخدم چایی آورد؛ نخورد:

"باید برم، راه دوره. زود شب میشه، دیر میشه". دستی دادیم، دیدم کافی نیست، صورتش را  بوسیدم: "به من زنگ بزن، گرچه دوست دارم که سر و کارت هیچ‌وقت به دادگاه و وکیل نیفتد...".

از در بیرون رفت. از پنجره نگاه کردم. سوار اتومبیلی شد که خود آن را می‌راند. زنی جلو نشسته بود. صورتش را نتوانستم ببینم. حتما نگین بود. اتومبیل حرکت کرد و تا وقتی که از  جلوی چشمان من ناپدید شد، آن را تعقیب کردم.

پایان

#دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من

🆔 @sayehsokhan
26👏18
جافکری - لذت زمینی شدن
@PodCa3t
📻 پادکست جافکری
🎚 فصل ۱۲ اپیزود ۴ - «لذت زمینی شدن»
زمان: ۵۲ دقیقه
📼 [
@PodCa3t ]
🆔 @Sayehsokhan
👍4