✍️ نصیحت مدیر دانشگاه هلسینکی فنلاند به والدین
"بر حذر باشید از اینکه برای فرزندانتان واحد مسکونی بسازید یا منزلی خریداری کنید
یا اینکه زمینی جهت سرمایه گذاری برایشان بخرید یا برایشان در بانک سرمایه گذاری کنید.
اگر دارایی تان زیاد است فرزندانتان را بارور(تقویت) کنید نه اینکه جایی و مکانی را برایشان بارور کنید.
تمام پول های زیادی تان را برای پیشرفت خودشان صرف کنید. به بهترین مدرسه ها و دانشگاه ها بفرستینشان ، بهترین علوم را به آنها آموزش دهید و برنامه ریزی کنید حداقل دو زبان را یاد بگیرند و اگر امکان داشت سه زبان و یا چهار زبان.
به آنها بفهمانید که موفقیت در زندگی تنها به موفقیت در مدرسه و دانشگاه نیست چرا که پروردگار مان به هر بنده اش نعمتی داده که با دیگری متفاوت است.
خوشبخت کسی است که آن نعمت را کشف کند و باهوش کسی است که با استعدادش کار کند و موفق کسی است که استعدادش را بکار بگیرد .
پس نعمت ها و استعداد های فرزندانتان را کشف کنید و شکوفا یشان کنید و رشدشان دهید.
و از آنان بخواهید تا از استعداد هایشان استفاده کنند و با کمک آنها بزرگ شوند.
پول و ثروت هیچ کاری برای فرزندانتان انجام نخواهد داد زیرا زمانی که بزرگ شوند و خودشان را پیدا کنند جز پول چیز دیگری همراه آنان نخواهد بود.
خانه ای که تمام عمرتان را صرف ساختنش کرده اید و دارای تان را در آن سرمایه گذاری کرده اید خودشان خواهند توانست با کمترین هزینه و وقت بهتر از آن را بسازند اگر شما پول ها و تلاشتان را در ساختن خودشان و شخصیت شان صرف کنید.
فرزندت را بساز نه اینکه برایش بسازی.
فرزندت را شکوفا و مثمر ثمر گردان نه اینکه برای فرزندان باغ های میوه به ارث بگذاری .
مال و منزل و زمین میراث حقیقی برای فرزندانتان نخواهند بود بلکه خود فرزندان تعلیم دیده میراث حقیقی شما خواهند بود/روشنفکران
🌐 @iranianspa
🆔 @sayehsokhan
"بر حذر باشید از اینکه برای فرزندانتان واحد مسکونی بسازید یا منزلی خریداری کنید
یا اینکه زمینی جهت سرمایه گذاری برایشان بخرید یا برایشان در بانک سرمایه گذاری کنید.
اگر دارایی تان زیاد است فرزندانتان را بارور(تقویت) کنید نه اینکه جایی و مکانی را برایشان بارور کنید.
تمام پول های زیادی تان را برای پیشرفت خودشان صرف کنید. به بهترین مدرسه ها و دانشگاه ها بفرستینشان ، بهترین علوم را به آنها آموزش دهید و برنامه ریزی کنید حداقل دو زبان را یاد بگیرند و اگر امکان داشت سه زبان و یا چهار زبان.
به آنها بفهمانید که موفقیت در زندگی تنها به موفقیت در مدرسه و دانشگاه نیست چرا که پروردگار مان به هر بنده اش نعمتی داده که با دیگری متفاوت است.
خوشبخت کسی است که آن نعمت را کشف کند و باهوش کسی است که با استعدادش کار کند و موفق کسی است که استعدادش را بکار بگیرد .
پس نعمت ها و استعداد های فرزندانتان را کشف کنید و شکوفا یشان کنید و رشدشان دهید.
و از آنان بخواهید تا از استعداد هایشان استفاده کنند و با کمک آنها بزرگ شوند.
پول و ثروت هیچ کاری برای فرزندانتان انجام نخواهد داد زیرا زمانی که بزرگ شوند و خودشان را پیدا کنند جز پول چیز دیگری همراه آنان نخواهد بود.
خانه ای که تمام عمرتان را صرف ساختنش کرده اید و دارای تان را در آن سرمایه گذاری کرده اید خودشان خواهند توانست با کمترین هزینه و وقت بهتر از آن را بسازند اگر شما پول ها و تلاشتان را در ساختن خودشان و شخصیت شان صرف کنید.
فرزندت را بساز نه اینکه برایش بسازی.
فرزندت را شکوفا و مثمر ثمر گردان نه اینکه برای فرزندان باغ های میوه به ارث بگذاری .
مال و منزل و زمین میراث حقیقی برای فرزندانتان نخواهند بود بلکه خود فرزندان تعلیم دیده میراث حقیقی شما خواهند بود/روشنفکران
🌐 @iranianspa
🆔 @sayehsokhan
❤22👍11👏7
📩 #از_شما
محاکمه آن روز مانند دیگر دادرسیهایی نبود که وکیل قبلا از سر گذرانیده بود. او این بار میخواست که ثابت کند قانونی که رنگ و بوی عدالت در آن باقی نمانده یک ابزار بیخاصیت است.
طرف مقابل هم وکیلی در استخدام داشت که آماده نشان میداد. موهای روی شقیقه قاضی سفید شده بود و این نشانه خوبی برای وکیل بود. به نظرش رسید که قاضی بیتجربه گرچه سواد کافی هم داشته باشد در بسیاری موارد اسیر جو دادگاه میشود.
نوبت وکیل بود تا به عنوان مدعی شروع کند. به اختصار گفت که باید پولی را که موکلش داده مسترد شود به همراه خسارتی که وضع مالی او را به هشت سال پیش برگرداند. حرفهای رفتار کرد، همه کارتها را رو نکرد و به انتظار نشست. وکیل فروشنده پاسخ داد که موکلش تلاش میکند تا بدهیاش را بپردازد ولی راجع به خسارت او مسئولیتی ندارد چون تقصیری نکرده است.
دیگر درنگ جایز نبود؛ دادگاه به جای حساس خود رسیده بود. وکیل لایحهای را که نوشته بود روی میز کوچکی قرار داد و بی آنکه به آن نگاه کند با حالتی برافروخته گفت: "آیا موکل من تقصیر کرده که سرمایه چهل سال کار و تلاش خود را بیعلت از دست داده است؟ فروشنده که ملک دیگری را فروخته، گرچه بیاطلاع از عدم مالکیت خود هم باشد باید غرامت خریدار مال باخته را به تمامی بدهد. الان موکل در وضعیتی است که پناه به خانه پسرش برده و اگر همان پول هشت سال قبل را به او بدهند از یک صاحبخانه، مستاجری ساخته خواهد شد که هر سال باید به سمت قسمتهای پایینتر شهر پناه ببرد" وکیل، این بار قاضی را مستقیم مخاطب خود قرار داد: "آقای رئیس! قانون مدنی هر سرزمینی علاوه بر جسم دارای یک روح زنده است. قانون قدیمی ولی ارزشمند ما هم در این کشور مستثنی نیست. اگر جسم این قانون از اصول و ضوابط حقوقی و فنی تغذیه کرده، روح آن از منبع همیشه زنده عدالت فربه شده است. چرا باید به جای اصالت دادن به روح و جان این قانون دائم به تن او زینت ببندیم؟ لباس زیبا بر تنش کنیم، سرش را شانه بزنیم، با عطر پیکر او را خوشبو نماییم؟ آقای رئیس! عیسای نشسته بر درازگوش را دریابیم و مرکوب را به حال خود وا گذاریم. میترسم از بس به چهارپای جناب عیسا مشغول شدهایم خود آن بزرگ را فراموش کرده باشیم. نکند این شعر سعدی شامل حال ما هم شده باشد که: بمُرد عیسیات اینک از لاغری...تو در فکر آنی که خر پروری".
قاضی خودکار را کنار گذاشت و با انگشت اشاره زیر لب پایینش را خاراند و به آرامی گفت: "وظیفه دادرس صدور حکم بر اساس قانون است. من اینجا نشستهام که منازعات را بر اساس قانون حل و فصل کنم. شما که دانشگاهی هستید بهتر میدانید که انصاف منبع حقوق کشور ما نیست و عدالت را هم باید در متن قانون جستجو کرد. عدالت چیزی ماورای قانون نیست، ما...".
وکیل برافروختهتر از قبل و در حالی که قانون کوچکی را از کیفش خارج میکرد به میان سخنان قاضی دوید: "این کتاب قانون فقط مواد آن نیست. یک ملات نادیده سنگهای بنای قانون را به هم متصل ساخته؛ نام این چسب، سریش و یا هر اسم دیگری که میخواهید بر آن بگذارید، عدالت است. اگر آن را برداریم چیزی جز یک مشت توده سنگ و آجر و آهک از قانون بر جای نخواهد ماند. وانگهی نقش شما به عنوان دادرس در تفسیر و اجرای عدالت چه میشود؟ من و شما با این تصور که اگر ظاهر قانون رعایت شد همه چیز حل میشود به خانه یا دفتر کار خود میرویم، اما توجه نداریم که اگر قانون نتواند دادگری را مستقر کند، شدهایم تیمارگر خر عیسای ناصری".
صورت قاضی در هم شده بود. تعبیر آخری وکیل و تیمارگری چهارپایان برای قاضی ناخوشایند افتاده بود. وکیل سر ساکت شدن نداشت: "موکل اگر نتواند خسارتی را که از فروشنده تحمل کرده، اخذ کند به معنای واقعی بدبخت خواهد شد، آن وقت قانون و این دستگاه بزرگ دیوانی قضا چه دردی را از او علاج کرده است؟...".
وکیل فروشنده که احتمال تاثیر سخنان همکار خود را میداد باعجله از جا برخاست: "آقای رئیس! اینجا دانشگاه نیست که پای اینگونه حرفها به وسط کشیده شود و از فلسفه حقوق سخن به میان آید. قانون مدنی حکم قضیه را روشن کرده و قاضی برابر اصل ۱۶۷ قانون اساسی مکلف است قانون را اجرا کند. اگر معاملهای باطل شود هر عوض به جای نخست برخواهد گشت و این را همه میدانیم. حالا این قدر به حاشیه رفتن و از عدالت و انصاف خارج از محدوده قانون سخن گفتن جز اینکه وقت دادگاه را بگیرد نتیجه دیگری نخواهد داشت".
وکیل نتوانست تحمل کند. با آنکه در محاکمات کمتر عنان از کف میداد اما این بار نوعی خشم و عصیان را زیر پوست و در رگ و پی خود حس میکرد...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲۰
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
فلک زده (۲۱)
محاکمه آن روز مانند دیگر دادرسیهایی نبود که وکیل قبلا از سر گذرانیده بود. او این بار میخواست که ثابت کند قانونی که رنگ و بوی عدالت در آن باقی نمانده یک ابزار بیخاصیت است.
طرف مقابل هم وکیلی در استخدام داشت که آماده نشان میداد. موهای روی شقیقه قاضی سفید شده بود و این نشانه خوبی برای وکیل بود. به نظرش رسید که قاضی بیتجربه گرچه سواد کافی هم داشته باشد در بسیاری موارد اسیر جو دادگاه میشود.
نوبت وکیل بود تا به عنوان مدعی شروع کند. به اختصار گفت که باید پولی را که موکلش داده مسترد شود به همراه خسارتی که وضع مالی او را به هشت سال پیش برگرداند. حرفهای رفتار کرد، همه کارتها را رو نکرد و به انتظار نشست. وکیل فروشنده پاسخ داد که موکلش تلاش میکند تا بدهیاش را بپردازد ولی راجع به خسارت او مسئولیتی ندارد چون تقصیری نکرده است.
دیگر درنگ جایز نبود؛ دادگاه به جای حساس خود رسیده بود. وکیل لایحهای را که نوشته بود روی میز کوچکی قرار داد و بی آنکه به آن نگاه کند با حالتی برافروخته گفت: "آیا موکل من تقصیر کرده که سرمایه چهل سال کار و تلاش خود را بیعلت از دست داده است؟ فروشنده که ملک دیگری را فروخته، گرچه بیاطلاع از عدم مالکیت خود هم باشد باید غرامت خریدار مال باخته را به تمامی بدهد. الان موکل در وضعیتی است که پناه به خانه پسرش برده و اگر همان پول هشت سال قبل را به او بدهند از یک صاحبخانه، مستاجری ساخته خواهد شد که هر سال باید به سمت قسمتهای پایینتر شهر پناه ببرد" وکیل، این بار قاضی را مستقیم مخاطب خود قرار داد: "آقای رئیس! قانون مدنی هر سرزمینی علاوه بر جسم دارای یک روح زنده است. قانون قدیمی ولی ارزشمند ما هم در این کشور مستثنی نیست. اگر جسم این قانون از اصول و ضوابط حقوقی و فنی تغذیه کرده، روح آن از منبع همیشه زنده عدالت فربه شده است. چرا باید به جای اصالت دادن به روح و جان این قانون دائم به تن او زینت ببندیم؟ لباس زیبا بر تنش کنیم، سرش را شانه بزنیم، با عطر پیکر او را خوشبو نماییم؟ آقای رئیس! عیسای نشسته بر درازگوش را دریابیم و مرکوب را به حال خود وا گذاریم. میترسم از بس به چهارپای جناب عیسا مشغول شدهایم خود آن بزرگ را فراموش کرده باشیم. نکند این شعر سعدی شامل حال ما هم شده باشد که: بمُرد عیسیات اینک از لاغری...تو در فکر آنی که خر پروری".
قاضی خودکار را کنار گذاشت و با انگشت اشاره زیر لب پایینش را خاراند و به آرامی گفت: "وظیفه دادرس صدور حکم بر اساس قانون است. من اینجا نشستهام که منازعات را بر اساس قانون حل و فصل کنم. شما که دانشگاهی هستید بهتر میدانید که انصاف منبع حقوق کشور ما نیست و عدالت را هم باید در متن قانون جستجو کرد. عدالت چیزی ماورای قانون نیست، ما...".
وکیل برافروختهتر از قبل و در حالی که قانون کوچکی را از کیفش خارج میکرد به میان سخنان قاضی دوید: "این کتاب قانون فقط مواد آن نیست. یک ملات نادیده سنگهای بنای قانون را به هم متصل ساخته؛ نام این چسب، سریش و یا هر اسم دیگری که میخواهید بر آن بگذارید، عدالت است. اگر آن را برداریم چیزی جز یک مشت توده سنگ و آجر و آهک از قانون بر جای نخواهد ماند. وانگهی نقش شما به عنوان دادرس در تفسیر و اجرای عدالت چه میشود؟ من و شما با این تصور که اگر ظاهر قانون رعایت شد همه چیز حل میشود به خانه یا دفتر کار خود میرویم، اما توجه نداریم که اگر قانون نتواند دادگری را مستقر کند، شدهایم تیمارگر خر عیسای ناصری".
صورت قاضی در هم شده بود. تعبیر آخری وکیل و تیمارگری چهارپایان برای قاضی ناخوشایند افتاده بود. وکیل سر ساکت شدن نداشت: "موکل اگر نتواند خسارتی را که از فروشنده تحمل کرده، اخذ کند به معنای واقعی بدبخت خواهد شد، آن وقت قانون و این دستگاه بزرگ دیوانی قضا چه دردی را از او علاج کرده است؟...".
وکیل فروشنده که احتمال تاثیر سخنان همکار خود را میداد باعجله از جا برخاست: "آقای رئیس! اینجا دانشگاه نیست که پای اینگونه حرفها به وسط کشیده شود و از فلسفه حقوق سخن به میان آید. قانون مدنی حکم قضیه را روشن کرده و قاضی برابر اصل ۱۶۷ قانون اساسی مکلف است قانون را اجرا کند. اگر معاملهای باطل شود هر عوض به جای نخست برخواهد گشت و این را همه میدانیم. حالا این قدر به حاشیه رفتن و از عدالت و انصاف خارج از محدوده قانون سخن گفتن جز اینکه وقت دادگاه را بگیرد نتیجه دیگری نخواهد داشت".
وکیل نتوانست تحمل کند. با آنکه در محاکمات کمتر عنان از کف میداد اما این بار نوعی خشم و عصیان را زیر پوست و در رگ و پی خود حس میکرد...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲۰
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
👍14❤4👏2
نشر سایه سخن
📚 معرفی کتاب نسخه عشق- قسمت اول 🎥مشاهده ویدیو در یوتیوب: ⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️ https://www.youtube.com/watch?v=sdDAXKrePps 🆔 @sayehsokhan #نسخه_عشق، #دکتر_جان_گاتمن، #دکتر_جولی_گاتمن، #سحر_محمدی
📚 معرفی کتاب نسخه عشق- قسمت دوم
❓آیا این زندگی همونی هست که میخواستی؟
🎥مشاهده ویدیو در یوتیوب:
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
https://youtu.be/nguri4h4smM?si=A77g5sdmDVfIUvV0
🆔 @sayehsokhan
#نسخه_عشق، #دکتر_جان_گاتمن، #دکتر_جولی_گاتمن، #سحر_محمدی
❓آیا این زندگی همونی هست که میخواستی؟
🎥مشاهده ویدیو در یوتیوب:
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
https://youtu.be/nguri4h4smM?si=A77g5sdmDVfIUvV0
🆔 @sayehsokhan
#نسخه_عشق، #دکتر_جان_گاتمن، #دکتر_جولی_گاتمن، #سحر_محمدی
YouTube
نسخه عشق قسمت دوم / آیا این زندگی همونه که میخواستی؟
انتشارات سایه سخن: https://www.sayehsokhan.com/
کد تخفیف 15% برای خرید از سایت":
mojdehsh
نسخه عشق: هفت روز تا صمیمیت، ارتباط و شادی بیشتر" یک کتاب خودیاری در زمینه روابط است که به طور مشترک توسط
دکتر جان ام. گاتمن و دکتر ژولی شوارتز گاتمن تألیف شده است.…
کد تخفیف 15% برای خرید از سایت":
mojdehsh
نسخه عشق: هفت روز تا صمیمیت، ارتباط و شادی بیشتر" یک کتاب خودیاری در زمینه روابط است که به طور مشترک توسط
دکتر جان ام. گاتمن و دکتر ژولی شوارتز گاتمن تألیف شده است.…
👍6
Audio
سعدی
🔹سعدی ۰۱۸
▪️غزل ۲۹
▪️ادامه باب اوّل بوستان
▫️در عدل و تدبیر و رای
خوانش و شرح: محمدرضا طاهری
سعدی در کستباکس:
https://castbox.fm/va/4898145
🌐 @saadi_podcast
🆔 @sayehsokhani
▪️غزل ۲۹
▪️ادامه باب اوّل بوستان
▫️در عدل و تدبیر و رای
خوانش و شرح: محمدرضا طاهری
سعدی در کستباکس:
https://castbox.fm/va/4898145
🌐 @saadi_podcast
🆔 @sayehsokhani
👍6
📩 #از_شما
"من تعجب میکنم که چطور یک وکیل دادگستری اجرای قانون بدون عدالت را مطالبه میکند؟ وکیل باید از حق موکل خود دفاع کند ولی وقتی وکیل دادگستری موفقیت خود و موکلش را به قیمت شکست عدالت بخواهد و بنای تخت و بارگاه خود را از جمجمه و استخوانهای عدالت بسازد، هه شکست خوردهاند؛ قاضی و وکیل و قانون". وکیل فروشنده میخواست پاسخی دهد که قاضی مانع شد.
محاکمه، مجادله با همکار و حرفهای هیجان زدهای که وکیل زده بود، انرژی او را به تحلیل برده بود. برای به دست آوردن آرامش باز جایی را بهتر از آن پارک نیافت. ساعت ۱۰ صبح پارک از حضور آدمها جانی گرفته بود. مردان میانسال و سالخوردهای را دید که تک تک یا جمعی دور و بر استخر پارک نشسته بودند. بعضی به فواره آب خیره شده بودند و بعضی با هم حرف میزدند یا به رفت و آمد دیگران نگاه میکردند. اینها مشتری دائمی پارک بودند. از خانههای ملالت گرفته یا همسران ستیزهجو گریخته و پناه به درخت و چمن و آب راکد آورده بودند. همیشه محاکمات روح و روان او را تحت تاثیر قرار میداد. بیجهت نبود که اسم جدال قضایی را دعوا گذاشته بودند.
او هر هفته اقلا یکی دو دعوای سخت داشت؛ سر و کار او بیشتر با کسانی بود که از دیگران زخم خورده یا زده بودند. یادش آمد که موقع برگشت از دکه روبروی دادگستری یک پاکت سیگار خریده بود. نگاهی به دور و بر کرد و وقتی آشنایی ندید از پاکت مستطیل شکل قرمز رنگی سیگاری در آورد و به آن نگاه خریدارانهای انداخت. نمیخواست کسی او را در پارک و مشغول کشیدن سیگار ببیند. تا به خاطر داشت همیشه محتاط بود.
این احتیاط گاهی خودش را هم کلافه کرده بود: "بابا مردم هزار جور کار میکنند و ابایی از بیان آن در جمع ندارند و تو حالا میخوای یک سیگار دود کنی هزار جا را میپایی؟ گور پدر دوست و آشنا؛ ببینند؛ چطور میشه؟ جرم کردی یا خلاف شرع؟ ول کن بابا. دانشجو میبینه که ببینه. این شغل وکالت و تدریس از تو یک آدم دست به عصا ساخته؛ دیگه ادای آدمای عصا قورت داده را در نیار. خودت باش!"
عاشق وکالت کردن نبود ولی از شغلش راضی بود؛مثل زندگی زناشویی بیشتر افراد میانسالی که دیگر شوری برای عشق ورزیدن در آنها باقی نمانده بود تا به هیجانشان درآورد ولی آن قدر وفاداری در جانشان نفوذ داشت که از همسر همنفس روزگار گذشته و حال دلزده نشوند.
آخرین پکها را به سیگار میزد که مرد سالخوردهای آمد و کنار او نشست. وکیل قدری جابهجا شد و در حالی که سیگار را خاموش میکرد به سلام پیرمرد پاسخ داد. پیرمرد بیمقدمه گفت: "آدمها هم مثل فوارهها هستند؛نگاه کنید، با سرعت بالا میروند ولی نمیدانند که تا لحظهای دیگر به داخل استخر سقوط میکنند. حال و روز آدمها هم همین طور است. در جوانی مثل اینکه بخواهد دنیا را فتح کند، هی تقلا میکند و دائم اوج میگیرند ولی در آخر میآیند پایین و به تنهایی و گوشهنشینی و عزلت رضایت میدند".
وکیل از این سخن پیرمرد با زدن لبخند و گفتن "همین طور است" استقبال کرد ولی ترسید: "پیرها پُر چانه هستند. دست و پایشان درست کار نمیکند چون استخوان و غضروف دارد ولی زبان هیچ یک از اینها را ندارد و در خانه دهان تند تند می.چرخد".
با همین فکر بلند شد، حوصله بحثهای فلسفی و بدتر از آن سخن راندن پیرامون بیاعتباری دنیا و زندگی را نداشت. پیرمرد از جیب خود شکلاتی در آورد و به وکیل تعارف کرد: "مرض قند دارم باید شیرینی همراهم باشد".
وکيل شرمنده از سخاوت مردی که چند دقیقهای از آشنایی با او نمیگذشت و شاید دیگر هم او را نمیدید، شکلات را گرفت و به علامت تشکر دستش را روی سینه گذاشت و دور شد...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲۱
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
فلک زده (۲۲)
"من تعجب میکنم که چطور یک وکیل دادگستری اجرای قانون بدون عدالت را مطالبه میکند؟ وکیل باید از حق موکل خود دفاع کند ولی وقتی وکیل دادگستری موفقیت خود و موکلش را به قیمت شکست عدالت بخواهد و بنای تخت و بارگاه خود را از جمجمه و استخوانهای عدالت بسازد، هه شکست خوردهاند؛ قاضی و وکیل و قانون". وکیل فروشنده میخواست پاسخی دهد که قاضی مانع شد.
محاکمه، مجادله با همکار و حرفهای هیجان زدهای که وکیل زده بود، انرژی او را به تحلیل برده بود. برای به دست آوردن آرامش باز جایی را بهتر از آن پارک نیافت. ساعت ۱۰ صبح پارک از حضور آدمها جانی گرفته بود. مردان میانسال و سالخوردهای را دید که تک تک یا جمعی دور و بر استخر پارک نشسته بودند. بعضی به فواره آب خیره شده بودند و بعضی با هم حرف میزدند یا به رفت و آمد دیگران نگاه میکردند. اینها مشتری دائمی پارک بودند. از خانههای ملالت گرفته یا همسران ستیزهجو گریخته و پناه به درخت و چمن و آب راکد آورده بودند. همیشه محاکمات روح و روان او را تحت تاثیر قرار میداد. بیجهت نبود که اسم جدال قضایی را دعوا گذاشته بودند.
او هر هفته اقلا یکی دو دعوای سخت داشت؛ سر و کار او بیشتر با کسانی بود که از دیگران زخم خورده یا زده بودند. یادش آمد که موقع برگشت از دکه روبروی دادگستری یک پاکت سیگار خریده بود. نگاهی به دور و بر کرد و وقتی آشنایی ندید از پاکت مستطیل شکل قرمز رنگی سیگاری در آورد و به آن نگاه خریدارانهای انداخت. نمیخواست کسی او را در پارک و مشغول کشیدن سیگار ببیند. تا به خاطر داشت همیشه محتاط بود.
این احتیاط گاهی خودش را هم کلافه کرده بود: "بابا مردم هزار جور کار میکنند و ابایی از بیان آن در جمع ندارند و تو حالا میخوای یک سیگار دود کنی هزار جا را میپایی؟ گور پدر دوست و آشنا؛ ببینند؛ چطور میشه؟ جرم کردی یا خلاف شرع؟ ول کن بابا. دانشجو میبینه که ببینه. این شغل وکالت و تدریس از تو یک آدم دست به عصا ساخته؛ دیگه ادای آدمای عصا قورت داده را در نیار. خودت باش!"
عاشق وکالت کردن نبود ولی از شغلش راضی بود؛مثل زندگی زناشویی بیشتر افراد میانسالی که دیگر شوری برای عشق ورزیدن در آنها باقی نمانده بود تا به هیجانشان درآورد ولی آن قدر وفاداری در جانشان نفوذ داشت که از همسر همنفس روزگار گذشته و حال دلزده نشوند.
آخرین پکها را به سیگار میزد که مرد سالخوردهای آمد و کنار او نشست. وکیل قدری جابهجا شد و در حالی که سیگار را خاموش میکرد به سلام پیرمرد پاسخ داد. پیرمرد بیمقدمه گفت: "آدمها هم مثل فوارهها هستند؛نگاه کنید، با سرعت بالا میروند ولی نمیدانند که تا لحظهای دیگر به داخل استخر سقوط میکنند. حال و روز آدمها هم همین طور است. در جوانی مثل اینکه بخواهد دنیا را فتح کند، هی تقلا میکند و دائم اوج میگیرند ولی در آخر میآیند پایین و به تنهایی و گوشهنشینی و عزلت رضایت میدند".
وکیل از این سخن پیرمرد با زدن لبخند و گفتن "همین طور است" استقبال کرد ولی ترسید: "پیرها پُر چانه هستند. دست و پایشان درست کار نمیکند چون استخوان و غضروف دارد ولی زبان هیچ یک از اینها را ندارد و در خانه دهان تند تند می.چرخد".
با همین فکر بلند شد، حوصله بحثهای فلسفی و بدتر از آن سخن راندن پیرامون بیاعتباری دنیا و زندگی را نداشت. پیرمرد از جیب خود شکلاتی در آورد و به وکیل تعارف کرد: "مرض قند دارم باید شیرینی همراهم باشد".
وکيل شرمنده از سخاوت مردی که چند دقیقهای از آشنایی با او نمیگذشت و شاید دیگر هم او را نمیدید، شکلات را گرفت و به علامت تشکر دستش را روی سینه گذاشت و دور شد...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲۱
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
👍11❤2
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت مجموعهی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم
ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم
در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
دستی ز غمت بر دل پایی ز پیَت در گل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خفیه همینالم وین طرفه که در عالم
عشاق نمیخسبند از ناله پنهانم
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد
تو گرمتری ز آتش من سوختهتر ز آنم
گویند مکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید من زنده به جانانم
#سعدی
🆔 @sayehsokhan
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت مجموعهی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من
چون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالم
حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم
ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند
از روی تو بیزارم گر روی بگردانم
در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم
وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
دستی ز غمت بر دل پایی ز پیَت در گل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خفیه همینالم وین طرفه که در عالم
عشاق نمیخسبند از ناله پنهانم
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد
تو گرمتری ز آتش من سوختهتر ز آنم
گویند مکن سعدی جان در سر این سودا
گر جان برود شاید من زنده به جانانم
#سعدی
🆔 @sayehsokhan
❤9👍7
Forwarded from سخنرانیها
🔊فایل صوتی
سخنرانی #سروش_دباغ
عنوان : " ویتگنشتاین و معنای زندگی"
قسمت دوم
بهمن 98
کلگری- کانادا
.
🆔 @sokhanranihaa
🆑کانال سخنرانی ها
🌹
سخنرانی #سروش_دباغ
عنوان : " ویتگنشتاین و معنای زندگی"
قسمت دوم
بهمن 98
کلگری- کانادا
.
🆔 @sokhanranihaa
🆑کانال سخنرانی ها
🌹
Telegram
attach 📎
👍3
📩 #از_شما
روزها از پی هم آمد و رفت و هر کس به کار خود مشغول بود. مردم زندگی میکردند؛ محبت و خشم میگرفتند، میساختند و خراب میکردند، معامله میکردند و پشیمان میشدند، با عشق ازدواج میکردند و با نفرت جدا میشدند، خلاصه آنکه هر کس کار خود را میکرد و نان خود را میپخت. وکیل به کار خود مشغول بود که مامور همیشگی ابلاغ با چند رأی و اخطار وارد دفتر او شد: "آقا با دست پر آمدم. انشالله که رأیها هم برای شما پر و پیمان باشد".
وکیل لبخندی زد تا پاسخی به شیرین زبانی مأمور داده باشد. اول رفت سراغ دادنامهها؛ به عادت همیشگی. آن یک صفحه یا گاهی دو صفحه کاغذ آینده کسی را رقم میزد، آزادی را از کسی سلب یا مهر برائت بر پیشانی او میزد. مالی را به دامن فردی میانداخت یا از او میگرفت. زن و مردی را از قید زندگی پر از نفرت نجات میداد و یا حکم بر اثبات یک رابطه زناشویی میداد. دادنامهها کارنامه تلاش وکیل بودند. دوست داشت که وقتی رأی را کلمه به کلمه میخواند و شادی یا نگرانی رنگ چهرهاش را تغییر میدهد، کسی کنارش نباشد.
در میان دادنامهها چشمش افتاد به رأیی که راجع به دعوی پیرمرد فلکزده بود. با سرعت شروع به خواندن کرد. هر چه جلو میرفت گرههای پیشانیاش بیشتر میشد. صفحه کاغذ را روی میز گذاشت و چشمانش خیره شد به لوستر وسط اتاق دفتر با چند لامپ موازی سفید و زرد. حکم به استرداد پول داده شده بود، اما دعوی مطالبه خسارت رد شده بود.
حدس میزد که چنین شود ولی از این رنجیده بود که در رأی با استدلالی کوتاه رشته آن همه برهان و دلیل او را پنبه کرده بود. میدانست که دادرسان کمتر جسارت به خرج میدهند و حاضر به شکست دیواره رویه قضایی نمیباشند. میدانست که هر که پیالهای از خُم می حقوق قضایی نوشیده، مست میانهروی میشود؛ عصای احتیاط یا گاهی جُبن در دست میگیرد و برای شاخ نخوردن آهسته میرود و میآید؛ از وکیل و قاضی تا محضردار دفاتر اسناد رسمی.
خودش هم نتوانسته بود تار و پود طنابهای پیدا و پنهان "حفظ وضع موجود" را از دست و پای خود باز کند. با خود فکر کرد: "مگر همین آقای جلالی همسایه طبقه همکف نیست که با پُررویی و گستاخی از دادن شارژ آسانسور به این بهانه که هیچ وقت از آن استفاده نمیکند، خودداری کرده و قانون را پشم کلاهش هم حساب نمیکند. آن وقت من و همسایههای دیگه وادار به قبول یک زورگویی غیرقانونی شدهایم. چرا؟ چون جلالی بد دهنه و ممکنه دعوی راه بندازه و من حوصله دهن به دهن گذاشتن با اون یارو با آن صدای بلند و قامت کوتاه و سر کچلش را ندارم".
لبخند تمسخر به لبانش آمد: "تو ناسلامتی یعنی وکیلی؛ اون وقت گاهی از گرفتن حق خودت هم عاجزی". یادش آمد که وقتی سر به سر زنش میگذارد و به قول خودش آن روی سگش را بالا میآورد با جيغ و فریاد او مواجه میشود که: "بیچاره موکلایی که تو وکیلشون هستی. تو باید شلوارت را دو دستی بچسبی که نیفته..." این فکرها به همراه حکمی که چند دقیقه پیش به او ابلاغ شده بود حسابی ذهن او را به هم ریخته بود...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲۲
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
فلک زده (۲۳)
روزها از پی هم آمد و رفت و هر کس به کار خود مشغول بود. مردم زندگی میکردند؛ محبت و خشم میگرفتند، میساختند و خراب میکردند، معامله میکردند و پشیمان میشدند، با عشق ازدواج میکردند و با نفرت جدا میشدند، خلاصه آنکه هر کس کار خود را میکرد و نان خود را میپخت. وکیل به کار خود مشغول بود که مامور همیشگی ابلاغ با چند رأی و اخطار وارد دفتر او شد: "آقا با دست پر آمدم. انشالله که رأیها هم برای شما پر و پیمان باشد".
وکیل لبخندی زد تا پاسخی به شیرین زبانی مأمور داده باشد. اول رفت سراغ دادنامهها؛ به عادت همیشگی. آن یک صفحه یا گاهی دو صفحه کاغذ آینده کسی را رقم میزد، آزادی را از کسی سلب یا مهر برائت بر پیشانی او میزد. مالی را به دامن فردی میانداخت یا از او میگرفت. زن و مردی را از قید زندگی پر از نفرت نجات میداد و یا حکم بر اثبات یک رابطه زناشویی میداد. دادنامهها کارنامه تلاش وکیل بودند. دوست داشت که وقتی رأی را کلمه به کلمه میخواند و شادی یا نگرانی رنگ چهرهاش را تغییر میدهد، کسی کنارش نباشد.
در میان دادنامهها چشمش افتاد به رأیی که راجع به دعوی پیرمرد فلکزده بود. با سرعت شروع به خواندن کرد. هر چه جلو میرفت گرههای پیشانیاش بیشتر میشد. صفحه کاغذ را روی میز گذاشت و چشمانش خیره شد به لوستر وسط اتاق دفتر با چند لامپ موازی سفید و زرد. حکم به استرداد پول داده شده بود، اما دعوی مطالبه خسارت رد شده بود.
حدس میزد که چنین شود ولی از این رنجیده بود که در رأی با استدلالی کوتاه رشته آن همه برهان و دلیل او را پنبه کرده بود. میدانست که دادرسان کمتر جسارت به خرج میدهند و حاضر به شکست دیواره رویه قضایی نمیباشند. میدانست که هر که پیالهای از خُم می حقوق قضایی نوشیده، مست میانهروی میشود؛ عصای احتیاط یا گاهی جُبن در دست میگیرد و برای شاخ نخوردن آهسته میرود و میآید؛ از وکیل و قاضی تا محضردار دفاتر اسناد رسمی.
خودش هم نتوانسته بود تار و پود طنابهای پیدا و پنهان "حفظ وضع موجود" را از دست و پای خود باز کند. با خود فکر کرد: "مگر همین آقای جلالی همسایه طبقه همکف نیست که با پُررویی و گستاخی از دادن شارژ آسانسور به این بهانه که هیچ وقت از آن استفاده نمیکند، خودداری کرده و قانون را پشم کلاهش هم حساب نمیکند. آن وقت من و همسایههای دیگه وادار به قبول یک زورگویی غیرقانونی شدهایم. چرا؟ چون جلالی بد دهنه و ممکنه دعوی راه بندازه و من حوصله دهن به دهن گذاشتن با اون یارو با آن صدای بلند و قامت کوتاه و سر کچلش را ندارم".
لبخند تمسخر به لبانش آمد: "تو ناسلامتی یعنی وکیلی؛ اون وقت گاهی از گرفتن حق خودت هم عاجزی". یادش آمد که وقتی سر به سر زنش میگذارد و به قول خودش آن روی سگش را بالا میآورد با جيغ و فریاد او مواجه میشود که: "بیچاره موکلایی که تو وکیلشون هستی. تو باید شلوارت را دو دستی بچسبی که نیفته..." این فکرها به همراه حکمی که چند دقیقه پیش به او ابلاغ شده بود حسابی ذهن او را به هم ریخته بود...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲۲
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
👍13❤1
👧🏻👦🏾درباره فرزندپروری
حتما در این موقعیت بودهاید که کسی از فرزندتان سوالی میپرسد و او یا جواب نمیدهد یا پاسخش اشتباه و یا ناقص است.
در این مواقع چه میکنید:
🔸️ به جای او پاسخ میدهید؟
🔸️ پاسخش را تکمیل میکنید؟
🔸️به خاطر پاسخ ندادنش معذرت خواهی میکنید؟
🔸️ عصبانی میشوید و با خشم از او میخواهید حرف بزند؟
🔸️رفتار فرزندتان را توجیه میکنید که مثلا تازه از خواب بیدار شده یا....؟
🔸️ برای دیگری توضیح میدهید که کودکتان خجالتی است و شبیه پدر یا مادرش است؟
🔸️سرخ میشوید و از تربیت چنین فرزندی احساس شرمندگی میکنید؟
🔸️در حضور دیگری یا پس از دور شدن از او، کودکتان را سرزنش میکنید که آبرویم را بردی و ....؟
🔸️با دیگری درددل میکنید که نتوانستهاید آن طور که باید و شاید فرزندتان را تربیت کنید؟
پیشنهاد میکنم اگر فرزندتان به سوال کسی پاسخ نمیدهد یا جوابش ناقص است، هیچ کاری نکنید. فاجعهای رخ نداده که شما دستپاچه میشوید و عجله میکنید تا خطر را دور کنید.
🔹 آرام باشید.
🔹هیچ کاری نکنید.
🔹هیچ کاری نکنید.
🔹او را نصیحت و سرزنش نکنید.
🔹او را با بچههای هم سن و سالش مقایسه نکنید.
🔹 تفاوت فرزند خود را با دیگران بپذیرید.
🔹 مشکلی پیش نیامده که بخواهید حلش کنید.
🔹اتفاق بدی نیفتاده که لازم باشد مداخله کنید.
🔹 راحت باشید و به گفتگو ادامه دهید. همین.... به همین سادگی....
اجازه دهید فرزندتان در روند رشد بتدریج ارتباط و گفتگو با دیگران را یاد بگیرد. خودتان الگوی مناسبی برای او باشید. در ضمن رشد به صورت غیرمستقیم شرایط را برای معاشرت او فراهم کنید مثلا در ضمن گفتگو با دیگران اگر در مورد درس یا ورزش او میپرسند بگویید "خودش بهتر میتونه توضیح بده"
به یاد داشته باشید حاصل مداخله شتابزده و هیجانی شما چیزی جز کاهش اعتماد به نفس، شرمندگی و احساس ناتوانی در فرزندتان ایجاد نخواهد کرد!
🆔 @sayehsokhan
حتما در این موقعیت بودهاید که کسی از فرزندتان سوالی میپرسد و او یا جواب نمیدهد یا پاسخش اشتباه و یا ناقص است.
در این مواقع چه میکنید:
🔸️ به جای او پاسخ میدهید؟
🔸️ پاسخش را تکمیل میکنید؟
🔸️به خاطر پاسخ ندادنش معذرت خواهی میکنید؟
🔸️ عصبانی میشوید و با خشم از او میخواهید حرف بزند؟
🔸️رفتار فرزندتان را توجیه میکنید که مثلا تازه از خواب بیدار شده یا....؟
🔸️ برای دیگری توضیح میدهید که کودکتان خجالتی است و شبیه پدر یا مادرش است؟
🔸️سرخ میشوید و از تربیت چنین فرزندی احساس شرمندگی میکنید؟
🔸️در حضور دیگری یا پس از دور شدن از او، کودکتان را سرزنش میکنید که آبرویم را بردی و ....؟
🔸️با دیگری درددل میکنید که نتوانستهاید آن طور که باید و شاید فرزندتان را تربیت کنید؟
پیشنهاد میکنم اگر فرزندتان به سوال کسی پاسخ نمیدهد یا جوابش ناقص است، هیچ کاری نکنید. فاجعهای رخ نداده که شما دستپاچه میشوید و عجله میکنید تا خطر را دور کنید.
🔹 آرام باشید.
🔹هیچ کاری نکنید.
🔹هیچ کاری نکنید.
🔹او را نصیحت و سرزنش نکنید.
🔹او را با بچههای هم سن و سالش مقایسه نکنید.
🔹 تفاوت فرزند خود را با دیگران بپذیرید.
🔹 مشکلی پیش نیامده که بخواهید حلش کنید.
🔹اتفاق بدی نیفتاده که لازم باشد مداخله کنید.
🔹 راحت باشید و به گفتگو ادامه دهید. همین.... به همین سادگی....
اجازه دهید فرزندتان در روند رشد بتدریج ارتباط و گفتگو با دیگران را یاد بگیرد. خودتان الگوی مناسبی برای او باشید. در ضمن رشد به صورت غیرمستقیم شرایط را برای معاشرت او فراهم کنید مثلا در ضمن گفتگو با دیگران اگر در مورد درس یا ورزش او میپرسند بگویید "خودش بهتر میتونه توضیح بده"
به یاد داشته باشید حاصل مداخله شتابزده و هیجانی شما چیزی جز کاهش اعتماد به نفس، شرمندگی و احساس ناتوانی در فرزندتان ایجاد نخواهد کرد!
👈👈کتابهای حوزه فرزندپروری
🆔 @sayehsokhan
❤12👍5
📚ویدیوی کتاب تله شادمانی
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
https://youtu.be/ahsdpcye6TY?si=lEVvQUIsswZwkZJT
🆔 @sayehsokhan
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
https://youtu.be/ahsdpcye6TY?si=lEVvQUIsswZwkZJT
🛍🛍سفارش کتاب و فایل صوتی
🆔 @sayehsokhan
YouTube
خلاصه ویدیویی کتاب تله شادمانی نوشته دکتر راس هریس
کتاب تله شادمانی اثر دکتر راس هریس درمانگر و متخصص در زمینه ACT میباشد و بر پایۀ رویکرد درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) نوشته شده است. کتاب تله شادمانی روشهای منحصر به فردی دربارۀ موضوع رضایتمندی از زندگی و شادمانی بیان میکند و مسیرهای روشنی برای رهایی…
👍4