نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است.
حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن
گرت راهی نماید راست چون تیر
از او برگرد و راه دست چپ گیر
#گلستان_سعدی
🆔 @sayehsokhan
حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن
گرت راهی نماید راست چون تیر
از او برگرد و راه دست چپ گیر
#گلستان_سعدی
🆔 @sayehsokhan
👍7❤5
Audio
سعدی
🔹سعدی ۰۰۷
▪️غزل ۹
▪️ادامه باب اوّل بوستان
▫️در عدل و تدبیر و رای
خوانش و شرح: محمدرضا طاهری
سعدی در کستباکس:
https://castbox.fm/va/4898145
🌐 @saadi_podcast
🆔 @sayehsokhan
▪️غزل ۹
▪️ادامه باب اوّل بوستان
▫️در عدل و تدبیر و رای
خوانش و شرح: محمدرضا طاهری
سعدی در کستباکس:
https://castbox.fm/va/4898145
🌐 @saadi_podcast
🆔 @sayehsokhan
❤6👍2
📩 #از_شما
گفتم که من سند دارم و سند را دادم دست بازپرس. نگاهی کرد و سری تکان داد و گفت: "شاکی دلایلی ارائه داده که ظن وقوع بزه را ایجاد میکند ولی شما هم سند دارید و..." قدری تأمل کرد و بعد گفت: "فعلا میتوانید بروید ولی هر وقت احضار شدید، بلافاصله مراجعه کنید".
گیج شده بودم. از دادسرا که بیرون آمدم بلافاصله به خانم اعتباری زنگ زدم. تلفن را جواب نداد. چند بار دیگر هم زنگ زدم که بیفایده بود. شوهرش یک مغازه تعمیر ساعت داشت. آدرسش را داشتم. بلافاصله به آنجا مراجعه کردم. یک سلام و علیک مختصری کرد ولی از دیدن من تعجب نکرد، فقط تا مرا دید ابروهاش تو هم رفت. خودش را مشغول تعمیر ساعت نشون میداد یا به اونها ور میرفت.
گفتم: "اون ساعت لاکردار را بگذار کنار و به حرف من گوش کن. دادسرا من رو خواسته قضيه چیه؟" سرش را بالا آورد و ذرهبین چشمی ساعتسازها را از روی چشمش ورداشت و گفت: "والله منم مثل تو، چی بگم؟" عصبانی شدم: "این شد جواب من مرد حسابی؟ این یارو کیه که شکایت کرده، زنت چرا جواب تلفن رو نمیده؟"
به من نگاه نمیکرد. باز ذرهبین رو به چشمش زد و گفت: "دایی عیال ادعا میکنه که خونه مال اون بوده و به زنم هیچ ارثی نمیرسه". بیشتر عصبانی شدم و دیگه تقریبا داد میزدم: "این داستانا چیه؟ اگه مالک ساختمون نبوده چطور سند زده؟" با تندی گفت: "اینجا داد و بیداد راه نینداز، من کاسب قدیمی این خیابون هستم". یک کارتی از جیبش در آورد و گفت: "این نشونی وکیل عیاله اون الان بیشتر از یک ساله که با داییش در جنگ و جداله. برو پیش این خانوم وکیل همه چی رو برات میگه و بهتر ملتفت میشی".
میخواستم داد و هوار راه بیاندازم، دیدم فایده نداره و آخرش به یقهگیری ختم میشه. اومدم بیرون. حال خودم رو نمیفهمیدم. عصر رفتم دفتر وکیل. یک ساعت صبر کردم تا نوبتم شد. خانم وکیل میانسال و سرد و گرم چشیده بود. تا گفتم که خریدار خانه کذایی هستم، پروندهای را از قفسه پشت سرش در آورد و شروع به ورق زدن کرد. بعد از چند دقیقه سرش را بالا آورد و گفت: "آقای ناصریان دایی خانم اعتباری دادخواستی داده برای نفی نسب. ادعاش اینه که خواهرش هيچوقت بچهای به دنیا نیاورده، یعنی عقیم بوده و توانایی این کار را نداشته. شهادت اهل فاميل را ضمیمه کرده که خواهرش دختر بچهای رو از شیرخوارگاه به فرزندی قبول و بزرگ کرده که اون بچه همون خانم اعتباری موکل من و فروشنده خانه شماست...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
فلک زده (۳)
گفتم که من سند دارم و سند را دادم دست بازپرس. نگاهی کرد و سری تکان داد و گفت: "شاکی دلایلی ارائه داده که ظن وقوع بزه را ایجاد میکند ولی شما هم سند دارید و..." قدری تأمل کرد و بعد گفت: "فعلا میتوانید بروید ولی هر وقت احضار شدید، بلافاصله مراجعه کنید".
گیج شده بودم. از دادسرا که بیرون آمدم بلافاصله به خانم اعتباری زنگ زدم. تلفن را جواب نداد. چند بار دیگر هم زنگ زدم که بیفایده بود. شوهرش یک مغازه تعمیر ساعت داشت. آدرسش را داشتم. بلافاصله به آنجا مراجعه کردم. یک سلام و علیک مختصری کرد ولی از دیدن من تعجب نکرد، فقط تا مرا دید ابروهاش تو هم رفت. خودش را مشغول تعمیر ساعت نشون میداد یا به اونها ور میرفت.
گفتم: "اون ساعت لاکردار را بگذار کنار و به حرف من گوش کن. دادسرا من رو خواسته قضيه چیه؟" سرش را بالا آورد و ذرهبین چشمی ساعتسازها را از روی چشمش ورداشت و گفت: "والله منم مثل تو، چی بگم؟" عصبانی شدم: "این شد جواب من مرد حسابی؟ این یارو کیه که شکایت کرده، زنت چرا جواب تلفن رو نمیده؟"
به من نگاه نمیکرد. باز ذرهبین رو به چشمش زد و گفت: "دایی عیال ادعا میکنه که خونه مال اون بوده و به زنم هیچ ارثی نمیرسه". بیشتر عصبانی شدم و دیگه تقریبا داد میزدم: "این داستانا چیه؟ اگه مالک ساختمون نبوده چطور سند زده؟" با تندی گفت: "اینجا داد و بیداد راه نینداز، من کاسب قدیمی این خیابون هستم". یک کارتی از جیبش در آورد و گفت: "این نشونی وکیل عیاله اون الان بیشتر از یک ساله که با داییش در جنگ و جداله. برو پیش این خانوم وکیل همه چی رو برات میگه و بهتر ملتفت میشی".
میخواستم داد و هوار راه بیاندازم، دیدم فایده نداره و آخرش به یقهگیری ختم میشه. اومدم بیرون. حال خودم رو نمیفهمیدم. عصر رفتم دفتر وکیل. یک ساعت صبر کردم تا نوبتم شد. خانم وکیل میانسال و سرد و گرم چشیده بود. تا گفتم که خریدار خانه کذایی هستم، پروندهای را از قفسه پشت سرش در آورد و شروع به ورق زدن کرد. بعد از چند دقیقه سرش را بالا آورد و گفت: "آقای ناصریان دایی خانم اعتباری دادخواستی داده برای نفی نسب. ادعاش اینه که خواهرش هيچوقت بچهای به دنیا نیاورده، یعنی عقیم بوده و توانایی این کار را نداشته. شهادت اهل فاميل را ضمیمه کرده که خواهرش دختر بچهای رو از شیرخوارگاه به فرزندی قبول و بزرگ کرده که اون بچه همون خانم اعتباری موکل من و فروشنده خانه شماست...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۲
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
❤10👍4
خلاصه کتاب سیلی واقعیت را در یوتیوب مشاهده بفرمایید:
https://youtu.be/4edbaSxElRU?si=sbbu_5YmJ-FP2jxT
🆔 @sayehsokhan
https://youtu.be/4edbaSxElRU?si=sbbu_5YmJ-FP2jxT
📚📚تهیه کتاب📚📚
🆔 @sayehsokhan
YouTube
خلاصه کتاب سیلی واقعیت
سیلی واقعیت رو هرکسی تو زندگی تجربه میکنه! سیلی محکمی که تا مدت ها ممکنه نتونی از جات بلند شی و خیلی هارو برای همیشه فلج میکنه. این کتاب قوت قلب و راهنمایی هست برای اینکه از پس این سیلی های محکم راحت تر و درست تر بربیایم
#کتاب #سیلی_واقعیت #کتاب_صوتی
#کتاب #سیلی_واقعیت #کتاب_صوتی
👍8❤1
خبری که دانی که دلی بیازارد، تو خاموش تا دیگری بیارد.
بلبلا! مژدهٔ بهار بیار
خبر ِ بد به بوم باز گذار
#گلستان_سعدی
🆔 @sayehsokhan
بلبلا! مژدهٔ بهار بیار
خبر ِ بد به بوم باز گذار
#گلستان_سعدی
🆔 @sayehsokhan
👍8❤1
زندگی برای چه؟
@MalekianMedia
🎙 پادکستِ گفتوگو با استاد ملکیان با عنوانِ «زندگی برای چه؟»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در این گفتوگو استاد ملکیان به پرسشهای زیر پاسخ میدهد:
۱. مطلوبِ زندگی چیست؟
۲. زندگیِ معنادار و زندگیِ شورمندانه چیست؟
۳. معنای زندگی کشفکردنی است یا ساختنی؟
۴. چه معنایی ارزشِ ساختن دارد؟
🌐 @MalekianMedia
🆔 @sayehsokhan
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در این گفتوگو استاد ملکیان به پرسشهای زیر پاسخ میدهد:
۱. مطلوبِ زندگی چیست؟
۲. زندگیِ معنادار و زندگیِ شورمندانه چیست؟
۳. معنای زندگی کشفکردنی است یا ساختنی؟
۴. چه معنایی ارزشِ ساختن دارد؟
🌐 @MalekianMedia
🆔 @sayehsokhan
👍3❤2
📩 #از_شما
چی داشت میگفت؟ داستان جن و پری بود یا واقعیت؟ حال خودم را نمیفهمیدم. با صدای بلند گفتم: "بالاخره این بابا میتونه ادعاش را ثابت کنه یا نه؟"
خانوم وکیل به جای نگاه کردن به من کاغذهای روی میزش را مرتب میکرد. صدای بلند من او را به خود آورد و گفت: "ببین بابا! راحتت کنم، اون طرف تونسته ثابت کنه که خواهرش نازا بوده و مدرکی از بیمارستان نمازی شیراز آورده که این موضوع را اثبات کرده. آمدن خانم اعتباری به عنوان فرزندخوانده به خانه آن زن با شهادت افراد سالخورده فامیل اثبات شده...".
من سرم را در دست گرفته بودم و به او نگاه نمیکردم. خانوم وکیل تیر خلاص را به من زد: "حکم دادگاه بدوی صادر شده و پرونده رفته تجدیدنظر. من امیدی ندارم و نتیجه معلوم است ولی خانم اعتباری تقصیری ندارد...".
برافروخته مثل یک بمب منفجر شدم: "این چه حرفی است که میزنید؟ اون تقصیری نداره... اون یارو که معلوم نیست از کدوم قبرستون پیداش شده چه حقی داره؟... پس اینجا فقط منم که سر کچلم بیکلاه میمونه...".
خانوم وکیل از پشت میزش بلند شد، مثل اینکه دلش برای من سوخت. با لحن ملایمی گفت: "من حال شما را درک میکنم. وظیفه منم نیست که این رو به شما بگم ولی شما در این آتشی که روشن شده تنها کسی هستید که دار و ندارش میسوزه و از بین میره. به فکر گرفتن وکیل باشيد. رفتن به جنگ اون بابا و خانم اعتباری کار شما نیست. تلفنتون را بدید تا اگر نتیجه قطعی دعوی معلوم شد به شما خبر بدم". از دفتر وکیل بیرون آمدم؛ گیج و سر درگم و نابود شده. چکار باید میکردم؟ هیچ راهی به ذهنم نمیرسید، مغزم قفل شده بود. یاد حرف مادر خدا بیامرزم افتادم که میگفت: "ننه ایشالا که به درد چه کنم چه کنم گرفتار نشی، همه دردا دوا داره حتی سلاطون، جز این یکی" حالا من به همون درد لاعلاج گرفتار شده بودم...
کمتر از یک ماه بعد خانوم وکیل زنگ زد، با صدایی گرفته؛ شمرده شمرده حرف میزد: "همانطور که حدس میزدم رأی تایید شد. پس خانم اعتباری مالک مال فروخته شده نبوده و از این به بعد اون مدعی میآید سر وقت شما و داستان شما از اینجا شروع میشود..." من فروریختم و چشمانم خیره به سقف اتاق ماند...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۳
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
فلک زده (۴)
چی داشت میگفت؟ داستان جن و پری بود یا واقعیت؟ حال خودم را نمیفهمیدم. با صدای بلند گفتم: "بالاخره این بابا میتونه ادعاش را ثابت کنه یا نه؟"
خانوم وکیل به جای نگاه کردن به من کاغذهای روی میزش را مرتب میکرد. صدای بلند من او را به خود آورد و گفت: "ببین بابا! راحتت کنم، اون طرف تونسته ثابت کنه که خواهرش نازا بوده و مدرکی از بیمارستان نمازی شیراز آورده که این موضوع را اثبات کرده. آمدن خانم اعتباری به عنوان فرزندخوانده به خانه آن زن با شهادت افراد سالخورده فامیل اثبات شده...".
من سرم را در دست گرفته بودم و به او نگاه نمیکردم. خانوم وکیل تیر خلاص را به من زد: "حکم دادگاه بدوی صادر شده و پرونده رفته تجدیدنظر. من امیدی ندارم و نتیجه معلوم است ولی خانم اعتباری تقصیری ندارد...".
برافروخته مثل یک بمب منفجر شدم: "این چه حرفی است که میزنید؟ اون تقصیری نداره... اون یارو که معلوم نیست از کدوم قبرستون پیداش شده چه حقی داره؟... پس اینجا فقط منم که سر کچلم بیکلاه میمونه...".
خانوم وکیل از پشت میزش بلند شد، مثل اینکه دلش برای من سوخت. با لحن ملایمی گفت: "من حال شما را درک میکنم. وظیفه منم نیست که این رو به شما بگم ولی شما در این آتشی که روشن شده تنها کسی هستید که دار و ندارش میسوزه و از بین میره. به فکر گرفتن وکیل باشيد. رفتن به جنگ اون بابا و خانم اعتباری کار شما نیست. تلفنتون را بدید تا اگر نتیجه قطعی دعوی معلوم شد به شما خبر بدم". از دفتر وکیل بیرون آمدم؛ گیج و سر درگم و نابود شده. چکار باید میکردم؟ هیچ راهی به ذهنم نمیرسید، مغزم قفل شده بود. یاد حرف مادر خدا بیامرزم افتادم که میگفت: "ننه ایشالا که به درد چه کنم چه کنم گرفتار نشی، همه دردا دوا داره حتی سلاطون، جز این یکی" حالا من به همون درد لاعلاج گرفتار شده بودم...
کمتر از یک ماه بعد خانوم وکیل زنگ زد، با صدایی گرفته؛ شمرده شمرده حرف میزد: "همانطور که حدس میزدم رأی تایید شد. پس خانم اعتباری مالک مال فروخته شده نبوده و از این به بعد اون مدعی میآید سر وقت شما و داستان شما از اینجا شروع میشود..." من فروریختم و چشمانم خیره به سقف اتاق ماند...
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۳
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
👍7❤6
تبلیغ جالب یک کتاب فروشی؛
«کتابها خستهاند، وقت کردید قلقلکی به آنها بدهید!!»
👈👈مشاهده کتابهای سایهسخن
🆔 @sayehsokhan
«کتابها خستهاند، وقت کردید قلقلکی به آنها بدهید!!»
👈👈مشاهده کتابهای سایهسخن
🆔 @sayehsokhan
👍15❤2
Audio
سعدی
🔹سعدی ۰۰۸
▪️غزل ۱۰ ، ۱۱ و ۱۲
▪️ادامه باب اوّل بوستان
▫️در عدل و تدبیر و رای
خوانش و شرح: محمدرضا طاهری
سعدی در کستباکس:
https://castbox.fm/va/4898145
🌐 @saadi_podcast
🆔 @sayehsokhan
▪️غزل ۱۰ ، ۱۱ و ۱۲
▪️ادامه باب اوّل بوستان
▫️در عدل و تدبیر و رای
خوانش و شرح: محمدرضا طاهری
سعدی در کستباکس:
https://castbox.fm/va/4898145
🌐 @saadi_podcast
🆔 @sayehsokhan
👍2
📩 #از_شما
وکیل که تا آن موقع به داستان مراجعه کنندهاش گوش میداد، پرسید: "ماجرای عجیبیه؛ یعنی اون خانم فروشنده از این که فرزند خوانده بوده اطلاع نداشته؟" و قبل از اینکه پاسخی بشنود رفت سراغ پاکت سیگارش. داشت ناپرهیزی میکرد. سهمیهای که برای خودش معین کرده بود چهار سیگار در روز بود؛ اما کشش داستان پیرمرد باعث شده بود که پنجمین سیگار را آتش بزند و به دود سفید آن خیره گردد. وکیل پرسید: "دود سیگار اذیتتان نمیکند؟" و مرد سالخورده بیاعتنا گفت: "نه! چیز دیگری مرا آزار میدهد"
خب؛ میگفتید. آيا فروشنده شما را فریب داده بود؟ و از ماجرا اطلاع داشت؟". وکیل بود که سوال میکرد؛ با پُک محکمی که به سیگارش میزد منتظر شنیدن جواب مرد درمانده بود.
مخاطب به آرامی گفت: "واقعا نمیدانم. خودم هم گیج شدهام. یکی دو هفته بعد برام دادخواست اومد که معامله شما ایراد دارد و نمیدونم کی فضول بوده و از این حرفای حقوقی که حالم ازشون به هم میخوره. یک مشت بازی با کلمات و حرفایی که معلوم نیست قاضی و وکیل از کدوم قوطی عطاری در میآرند که هیچ بنی بشری تو کوچه خیابون نمیفهمه اینا چی دارند میگند. صد رحمت به زبون آدمای نخستین. اون بیچارهها با چهار تا گنگ بازی مطلب را حالی طرف میکردند ولی تو این دادگاهها جوری حرف میزنند که آدم باید با خودش دیلماج ببره؛ خیار و قبض و نمیدونم کوفت و زهر مار دیگه. من تا اون موقع خیار جالیز را میشناختم و قبض برق خونمون را".
لبخند رو لب وکیل نشست در حالی که پُکهای کمنفسی به سیگارش میزد. دوست نداشت که آن استوانه سفید را زود از دست بدهد. چرا اینقدر وابسته به اين تکه کاغذ و محتویات آن شده بود؟از حرفهایی که پیرمرد راجع به زبان تخصصی حقوقی زده بود خندهاش گرفته بود ولی وقتی قیافه دَرهَم مراجعهکننده را دید، دلش نیامد که جلوی او بلند بخندد.
مرد سالخورده ادامه داد: "بعد از اینکه دیدم کار جدی شده و ممکنه خونه خراب بشم اینقدر رفتم سراغ شوهره تا راضی شد من رو با زنش روبهرو کنه. با پولی که از من بابت قیمت خونه گرفته بودند، یک خونه جدید خریده بودند. رفتم اونجا. خونه خوبی بود. به محض روبهروشدن با خانم اعتباری گفتم: "خوب من رو تو این چاه انداختی و قسر در رفتی. من چه هیزم تَری به تو فروخته بودم؟"
زنم هم همرام بود. تا این حرف رو زدم، زنم سعی کرد آرومم کنه. خیلی اوقاتم تلخ بود. چایی آورد، خیلی تعارف کرد، نخوردیم. بالاخره زبون وا کرد که: "والله به پیر و پیغمبر، من از این ماجرا بیاطلاع بودم. روحم از اینکه بچه واقعی مادرم نیستم بیخبر بود. من تا چشم وا کردم تو اون خونه بودم. پدر داشتم، مادر داشتم، محبت اونا را داشتم. من بیپدر و مادر و بیریشه نبودم..."
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۴
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
فلک زده (۵)
وکیل که تا آن موقع به داستان مراجعه کنندهاش گوش میداد، پرسید: "ماجرای عجیبیه؛ یعنی اون خانم فروشنده از این که فرزند خوانده بوده اطلاع نداشته؟" و قبل از اینکه پاسخی بشنود رفت سراغ پاکت سیگارش. داشت ناپرهیزی میکرد. سهمیهای که برای خودش معین کرده بود چهار سیگار در روز بود؛ اما کشش داستان پیرمرد باعث شده بود که پنجمین سیگار را آتش بزند و به دود سفید آن خیره گردد. وکیل پرسید: "دود سیگار اذیتتان نمیکند؟" و مرد سالخورده بیاعتنا گفت: "نه! چیز دیگری مرا آزار میدهد"
خب؛ میگفتید. آيا فروشنده شما را فریب داده بود؟ و از ماجرا اطلاع داشت؟". وکیل بود که سوال میکرد؛ با پُک محکمی که به سیگارش میزد منتظر شنیدن جواب مرد درمانده بود.
مخاطب به آرامی گفت: "واقعا نمیدانم. خودم هم گیج شدهام. یکی دو هفته بعد برام دادخواست اومد که معامله شما ایراد دارد و نمیدونم کی فضول بوده و از این حرفای حقوقی که حالم ازشون به هم میخوره. یک مشت بازی با کلمات و حرفایی که معلوم نیست قاضی و وکیل از کدوم قوطی عطاری در میآرند که هیچ بنی بشری تو کوچه خیابون نمیفهمه اینا چی دارند میگند. صد رحمت به زبون آدمای نخستین. اون بیچارهها با چهار تا گنگ بازی مطلب را حالی طرف میکردند ولی تو این دادگاهها جوری حرف میزنند که آدم باید با خودش دیلماج ببره؛ خیار و قبض و نمیدونم کوفت و زهر مار دیگه. من تا اون موقع خیار جالیز را میشناختم و قبض برق خونمون را".
لبخند رو لب وکیل نشست در حالی که پُکهای کمنفسی به سیگارش میزد. دوست نداشت که آن استوانه سفید را زود از دست بدهد. چرا اینقدر وابسته به اين تکه کاغذ و محتویات آن شده بود؟از حرفهایی که پیرمرد راجع به زبان تخصصی حقوقی زده بود خندهاش گرفته بود ولی وقتی قیافه دَرهَم مراجعهکننده را دید، دلش نیامد که جلوی او بلند بخندد.
مرد سالخورده ادامه داد: "بعد از اینکه دیدم کار جدی شده و ممکنه خونه خراب بشم اینقدر رفتم سراغ شوهره تا راضی شد من رو با زنش روبهرو کنه. با پولی که از من بابت قیمت خونه گرفته بودند، یک خونه جدید خریده بودند. رفتم اونجا. خونه خوبی بود. به محض روبهروشدن با خانم اعتباری گفتم: "خوب من رو تو این چاه انداختی و قسر در رفتی. من چه هیزم تَری به تو فروخته بودم؟"
زنم هم همرام بود. تا این حرف رو زدم، زنم سعی کرد آرومم کنه. خیلی اوقاتم تلخ بود. چایی آورد، خیلی تعارف کرد، نخوردیم. بالاخره زبون وا کرد که: "والله به پیر و پیغمبر، من از این ماجرا بیاطلاع بودم. روحم از اینکه بچه واقعی مادرم نیستم بیخبر بود. من تا چشم وا کردم تو اون خونه بودم. پدر داشتم، مادر داشتم، محبت اونا را داشتم. من بیپدر و مادر و بیریشه نبودم..."
ادامه دارد...
⬅️قسمت ۴
✍ #دکتر_علی_رادان
#حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان
#دفتر_وکالت_من
🆔 @sayehsokhan
👍12👎1
ای آنکه جز از شعر و غزل هیچ نخوانی
هرگز نکنی سیر دل از تُنبُل و ترفند
زیبا بود ار مرو بنازد به کسایی
چونانکه جهان جمله به استاد سمرقند
#کسایی
🆔 @sayehsokhan
هرگز نکنی سیر دل از تُنبُل و ترفند
زیبا بود ار مرو بنازد به کسایی
چونانکه جهان جمله به استاد سمرقند
#کسایی
🆔 @sayehsokhan
👏3
🔰 رابطۀ شمس و مولانا
شمس تبریزی واقعاً یک حادثۀ استثنایی است در تاریخ جهان، یعنی هیچ مشابهی ندارد، حتی یک مورد هم نداریم. هزاران داستان عشقی در عالَم نوشته شده است، از داستانهای قدیمی یونان گرفته تا برسیم به داستان شیخ صنعان، لیلی و مجنون، وامق و عذرا و صدها داستان عشقی دیگر؛ چنین عشقی در عالم افسانه هم نبوده است که مولانا از خودش نشان داده در عالَم حقیقت. و شمس تبریزی هم به جای اینکه کتاب بنویسد و منظومه بنویسد، منظومه آفریده است. خداوند لیلی و مجنون خلق میکند و یک نفر را مامور میکند که داستان آن را بنویسند. شمس خودش آمده و یک لیلی و مجنون خلق کرده است و خودش شده است لیلی؛ و واقعاً هم لیلی بوده است، و یک مجنونِ شیفتۀ عاشق هم آنچنان مجذوبِ خودش کرده است که از همۀ عشاق جهان سر است، بدون تردید، و هیچ عشقی به این گرمی نداریم.
حسین #الهی_قمشهای
برای مطالعۀ ادامۀ مقاله اینجا را کلیک کنید.
🌐 @shamsmowlana
🆔 @sayehsokhan
شمس تبریزی واقعاً یک حادثۀ استثنایی است در تاریخ جهان، یعنی هیچ مشابهی ندارد، حتی یک مورد هم نداریم. هزاران داستان عشقی در عالَم نوشته شده است، از داستانهای قدیمی یونان گرفته تا برسیم به داستان شیخ صنعان، لیلی و مجنون، وامق و عذرا و صدها داستان عشقی دیگر؛ چنین عشقی در عالم افسانه هم نبوده است که مولانا از خودش نشان داده در عالَم حقیقت. و شمس تبریزی هم به جای اینکه کتاب بنویسد و منظومه بنویسد، منظومه آفریده است. خداوند لیلی و مجنون خلق میکند و یک نفر را مامور میکند که داستان آن را بنویسند. شمس خودش آمده و یک لیلی و مجنون خلق کرده است و خودش شده است لیلی؛ و واقعاً هم لیلی بوده است، و یک مجنونِ شیفتۀ عاشق هم آنچنان مجذوبِ خودش کرده است که از همۀ عشاق جهان سر است، بدون تردید، و هیچ عشقی به این گرمی نداریم.
حسین #الهی_قمشهای
برای مطالعۀ ادامۀ مقاله اینجا را کلیک کنید.
🌐 @shamsmowlana
🆔 @sayehsokhan
❤8👍2
@sokhanranihaa
@sokhanranihaa
🔊فایل صوتی
ده درس رواقی که مردم خیلی دیر در زندگی یاد می گیرند (ممکن است به احساسات شما آسیب برساند) رواقی گری
🌐 @sokhanranihaa
🆔 @sayehsokhan
ده درس رواقی که مردم خیلی دیر در زندگی یاد می گیرند (ممکن است به احساسات شما آسیب برساند) رواقی گری
🌐 @sokhanranihaa
🆔 @sayehsokhan
❤7👍1