پرچم سبز
59 subscribers
119 photos
41 videos
3 files
21 links
گاه‌نوشت‌های یک مهاجر پرسشگر
.
سید زهیر مجاهد
لیسانس کارگردانی تلویزیون
فوق لیسانس تفسیر و علوم قرآن
Download Telegram
ریسک کردم و یک‌سال از زندگیم را وقف نوشتن این کتاب کردم، کتابی که اولین تجربه رسمی نویسندگی من است
الحمدلله که در انتشارات جام‌جم به چاپ رسید

درست است کتاب داستان عجیب زندگی آقا سلیمان است اما با مطالعه آن ۴۰ سال زندگی مهاجرین افغانستانی مرور می‌شود و از سویی با جریان فاط‌میون از آغاز تا کنون آشنا می‌شوید

برای تهیه کتاب میتوانید با انتشارات جام جم تماس بگیرید
۰۲۱۲۳۰۰۴۴۳۰
روزی نیست که پیام‌های مذهبی و انقلابی برایمان نفرستد
اظهار نظرهای آتشین و دعاهای پررنگ برای رهبری و...
خیلی زود جایگاه پیدا کرد و یقین دارم بخاطر همین ادبیاتش به او مسئولیتی حساس دادند

مدتی برای پیگیری بعضی از کارهایم تصادفی ایشان را می‌دیدم، حتی در صحبت عادیش سعی می‌کرد یک جمله از رهبری بگوید، دیدارهایمان بیشتر شد و کم‌کم رفاقتی اندک شکل گرفت
گاهی به من نصیحت می‌کرد که؛ چرا آنچه در قلب داری را آشکارا می‌نویسی و بیان می‌کنی؟ و ادامه می‌داد؛ همین رفتارها را داری که باوجود لیاقت اما یک شغل نداری و باید اینطوری دنبال یک کار بدوی!

چند روز قبل دوباره دیدمش، سرش داخل گوشی بود و منتظرش ماندم، یکباره سر بالا گرفت و گفت؛ الان برای شما هم فرستادم، نگاهی به گوشی کردم و چند متن و عکس از رهبری فرستاده بود
چای آورد و گرم حرف زدن شدیم، فکر کنم زیادی فکش گرم شده بود که وقتی از وضعیت تنها پسرش سوال کردم بدون توجه گفت؛ چند سال قبل فرستادمش اروپا، الان تابعیت اونجا رو داره و داره برای آینده‌ش تلاش میکنه...

الان که دارم این متن را می‌نویسم می‌دانم که ارتباطم با ایشان بابت همین متن قطع می‌شود و سبب می‌شود که امثال ایشان دیگر همین مقدار واقعیت‌های درونی خودشان را هم مخفی کنند و باز با صدای رساتر شعار دهند و پست بالاتر بگیرند

دلم برای #ایران می‌سوزد
به عنوان یک متولد ایران می‌گویم؛ بعضی راه تصاحب مقام و صندلی را یاد گرفته‌اند، می‌دانند با چه دیالوگ‌هایی مسیر ترقی را می‌شود طی کرد، دیالوگ‌هایی که هیچ اکتی پشت سرش نیست
گفت: بیش از ده سال است با طالبان ارتباط داریم و حمایت‌شان می‌کنیم
گفتم: منافع کشورتان است و اختیارش را دارید...
سریع بین صحبتم وارد شد و گفت: همین، منافع کشورمان را خودمان می‌فهمیم، پس چرا شما اینقدر انتقاد می‌کنی و سیاست ما را زیر سوال می‌بری؟
به آرامی گفتم: قبل از منافع باید دو کار می‌کردید اول اینکه از شعارهای انقلابی و اسلامی می‌آمدید پایین و شیعیان و تاجیک‌هایی که چهار دهه کنار شما ایستادند را توجیه می‌کردید بعدش تمام تخم‌مرغ‌هایتان را در سبد طالب می‌گذاشتید، دوما...
باز هم نگذاشت صحبتم کامل شود: اصلا این حمایت از طالب بخاطر حفظ جان شیعیان و تاجیک‌هاست...
اینبار من وسط حرفش پریدم: خودتان می‌دانید که این حرف‌تان شعاری بیش نیست! همه می‌دانیم که طالب مثل دو دهه قبل احمق نیست که کشتار به‌راه بیندازد، راه‌های زیادی دارد که شیعیان و تاجیک‌ها را از میدان خارج کنند و کشوری یک‌دست پشتون طبق آرزوهایشان بسازند، دقیقا همان کاری که اسرائیل کرد و بعد از کشتارهای فلسطینیان فهمید که بدنامی جهانی دارد و شروع به اقداماتی کرد که خودشان بروند...
گفت: صبر کن، صبر کن، طالبان یک حقیقت است که نمی‌شود کتمانش کرد
با صدای کمی بلند گفتم: شیعیان و تاجیک‌ها هم حقیقی هستند
صدای او بلندتر شد: فعلا قدرت دست طالب است و هیچکس نمی‌تواند موی دماغش شود
کمی جلو نشستم و گفتم: این قدرت با حمایت چه کسانی به دست طالب رسید؟ چرا قبل از قدرت دادن بهش به فکر کنترلش و حفظ یک اهرم فشار نبودید؟
روی صندلیش عقب‌تر نشست و با صدایی آرام‌تر گفت: ده سال است با طالب ارتباط مستقیم داریم و کاملا آنها را می‌شناسیم، آنها قول دادند که حکومت فراگیر باحضور شیعیان و باقی اقوام تشکیل دهند
تحمل این حرف‌ها داشت سخت می‌شد، با همان صدای کمی بلند پرسیدم: فکر کردید آنها به وعده‌شان عمل می‌کنند؟
همانطور آرام گفت: بله، ملا برادر در سفرهای متعدد(در این ده سال) به اینجا، تضمین داده که جایگاه شیعیان حفظ خواهد شد
اینبار من روی صندلی عقب نشستم و با حالت لبخند گفتم: افغانستان با سرعت بالا در حال تخلیه شدن از شیعیان است، افرادی که در تمام سالهای جنگ خانه‌هاشان را رها نکرده بودند با فروش همه چیزشان دارند از کشور برای همیشه می‌روند، این خودش یک نوع تصفیه قومی است...
به ساعت روی دیوار نگاه کرد و گفت: خیلی دوست داشتم بیشتر صحبت می‌کردیم اما من کارهای زیاد(دیپلماتیک) دارم
از جایم بلند شدم و در حین خداحافظی گفتم: در این سالها چه اتفاقی افتاده که یکباره از خط مشی انقلابی به منافع ملی رسیدید؟ با این همه آرزو میکنم در منافع ملی‌تان موفق باشید
ساعت دو صبح است و تنها کنار درب بسته ترمینال شهر هرات نشستم، همه تاکیدات بلیط فروش‌ها دروغ بود و حدود ساعت سه تازه راننده‌ها و مسافرین آمدند
بخاطر ناامنی تردد شبانه امکان ندارد، راس چهار صبح درب ترمینال باز شد و در انبوه صدای ممتد بوق کورس اتوبوس‌ها در شاهراه پر از زخم هرات-کابل آغاز شد
پیمایش هزار کیلومتر برای رانندگان سرمست کاری ندارد اما چنان زخم‌های عمیقی طالبان بر جاده زده‌اند که امکان سرعت گرفتن نیست
تا غروب رفتیم و اتوبوس در یک سماوات(چایخانه) توقف کرد، غذایی کاملا بهداشتی! روی سفره‌هایی دراز سرو شد، اندکی خوردیم و خیلی زود همه مسافرین(مردها) در همان سالن ریش به ریش افتادند و از صداهای تولیدی می‌شد فهمی همه خوابیدند

جیرجیرکی به آرامی می‌خواند و خستگی و بوی موکت کف سالن که مخلوطی از بوی پا و غذاهای ریخته شده بود نمی‌گذاشت سریع به خواب روم که یکباره احساس کردم پاچه تُنبانم(شلوار محلی) تکان می‌خورد! ناخودآگاه پایم را تکان دادم که احساس کردم موجودی در پاچه تُنبانم به سمت بالا راه افتاد، فقط فرصت کردم که با دو دست قسمت رانِ تنبانم را بگیرم تا بالاتر نرود، از اصرارش و صدای آشنایش فهمیدم همان جیرجیرک خوش‌آواز است!
دقایقی گذشت و نه جیرجیرک کوتاه می‌آمد و نه من حاضر بودم مسیرش را باز کنم، خدایا در این شب و در بین این همه آدم چرا باید این مستقیم توی پاچه ما بیاید؟
نیم ساعتی گذشت و از شدت خستگی همانطور که دو دستی رانم را گرفته بودم با پشت دراز کشیدم و خدا خدا می‌کردم راضی شود و از همان مسیر بیرون رود اما با هر تکانی تلاشش برای پیشروی بیشتر می‌شد
یک‌ساعتی به همین منوال گذشت، نمی‌توانستم تا صبح اینگونه باشم، تنها راه چاره این بود که با ضربه‌ای جیرجیرک را بکشم اما حساب کردم که تُنبانم سفید است و چنین جیرجیرک چاق و چله‌ای حتما حجم زیادی چربی دارد... خدایا

در اوج نا امیدی نقشه‌ای به ذهنم رسید، می‌توانستم پایم را محکم به زمین بکوبم، پاچه تنبانم آنقدر بزرگ بود که اگر ضربه قوی باشد جیرجیرک به بیرون پرت می‌شد. عجب فکری
چند باری بصورت اسلوموشن حرکت را مرور کردم، همه انرژیم را جمع کردم و در یک لحظه با کف پا چنان ضربه‌ای به زمین زدم که احساس کردم ساختمان لرزید، سریع دراز کشیدم، نصف جمعیت از خواب پریدند و هاج و واج در تاریکی به اطراف‌شان نگاه می‌کردند
دستی به تنبان کشیدم و دیدم عملیات با موفقیت انجام شده، نفس راحتی کشیدم و سریع پاچه‌ها را گره زدم و مسیر را بستم

فردا صبح تا کابل همه مسافرین از صدای مهیب دیشب صحبت می‌کردند، صدایی که تا آخر علتش معلوم نشد
خاطره سخنگوی دفتر حضرت آیت‌الله العظمی.....

سالن مراسم پر از جمعیت بود، همه مردم و شخصیت‌ها در مجلس حاضر بودند، مثل هر روز من در جایگاه رفتم و به عنوان مجری اعلام کردم تا لحظاتی دیگر حضرت آیت‌الله وارد می‌شوند و به جایگاه می‌آیند، همگی به اطراف نگاه می‌کردند اما خبری از ایشان نبود
تعجب کردم چون ایشان همیشه برای مراسم‌ها دقیق و منظم بودند، از حاضرین خواستم چند صلوات بفرستند و باعجله به بیرون از ساختمان محل مراسم رفتم که یکباره دیدم حضرت آیت‌الله داخل خیابان و در مقابل نگاه مردم روی زمین چهار دست و پا راه می‌روند و دو سه تا کودک روی پشت‌شان سوار شده!!
خواستم به بچه‌ها تشری بزنم که ایشان با اشاره‌ای منع کردند و فرمودند؛ الان من حیوان این بچه‌هام و باید اینا رو یک جوری راضی کنی...
بالاخره بچه‌ها را با چند تا خوراکی راضی کردم و حضرت آیت‌الله صورت‌ آنها را بوسید و در حالی که خاک لباس‌شان را می‌تکاندند وارد مراسم شدیم

راوی؛ بلال حبشی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جایگاه مهاجرین افغانستانی در جمهوری اسلامی کجاست؟
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
♦️میزان سهمی که شیعیان افغانستان از #انقلاب_اسلامی دارند از بسیاری از مسئولین امروزِ #جمهوری_اسلامی بیشتر است!

@sayed_mojahed
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در دنیای امروز کشورهایی که سال‌ها با هم جنگیدند الان متحد میشوند چون می‌دانند قدرت در متحد شدن است
اما در رابطه با #ایران و #افغانستان که از یک خون و یک فرهنگ هستند همیشه بر طبل اختلاف زده شد تا هرچه اینها تنهاتر باشند ضعیف‌تر شوند

متاسفانه دشمن بیرونی با شایعاتش و مسئول جاهل داخلی با تصمیماتش چندین سال است در یک راستا حرکت می‌کنند و تلاش بر تنهاتر شدن دو ملت مسلمان دارند
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اکثر افراد جامعه‌ی ما فطریه بر آنان واجب نیست
نروژ
سیدمهدی تازه پانزده سالگی رو رد کرده و
پرچم سبز
سیدمهدی تازه پانزده سالگی رو رد کرده و
سیدمهدی تازه پانزده سالگی رو رد کرده و پشت لبش سبز شده، با همان غرور نوجوانانه به مادر میگه؛ میخوام برم سر کار، مادر یک نگاهی میکنه و توی دلش قند آب میشه که پسرم چه زود قد کشیده و حالا ادعای مردی داره، اما مادر میدونه که سید مهدی به خاطر عقب‌ماندگی ذهنی، کم‌شنوایی و ناتوانی در صحبت نمیتونه سر هر کاری بره اما غرور بچه رو نمیشکنه و میگه باشه فردا با هم میریم سر گذر و تو با مردها برو سر کار.
صبح کنار خیابان سید مهدی کنار مردهای کارگر ایستاده و مادرش در انتهای خیابان لای زن‌های کارگر، و همه منتظر نیسان آبی هستند تا بروند و سبزه‌های بولوارهای شهرداری را تمیز کنند.
هر از گاهی مادر روی پنجه می‌ایستد تا از لای چادرهای مشکی پسرک‌ش را ببیند و انار توی دلش پاره کنند، زیر لب می‌گوید؛ یادم باشد شب که سیدمهدی از کار آمد براش اسپند دود کنم.
نیسان آبی از انتهای خیابان دیده می‌شود ولی خودروی سمندی از آن سبقت می‌گیرد و مستقیم می‌رود سمت مردهای کارگری که کنار خیابان ایستادند، همهمه بلند میشود همه فرار می‌کنند ولی سیدمهدی همچنان در دنیای خودش هست و سر جایش ایستاده، مامورها پیاده میشوند و یکدفعه سیدمهدی ناپدید میشود! چشمان مادر دنبال سیدمهدی است اما هرچه تقلا می‌کند مهدی را نمی‌تواند ببیند!

زن‌ها میگویند باز پلیس دنبال مهاجرین بی‌مدرک است، مادر کمی به خودش دلگرمی می‌دهد که سیدمهدی مدارک دارد و حتی اگر نداشته باشد هم پلیس با یک نوجوان عقب‌مانده ذهنی کاری ندارد اما دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشد و تا بچه‌اش را به چشم نبیند دلش آرام نمیشود.
یکباره چشمش به حلقه‌ی مامورها می‌افتد که وسط خیابان یک شکار گرفته‌اند، دل مادر تکان می‌خورد، نکند سید مهدی باشد!؟
دلش تاب نمی‌آورد، نزدیک می‌رود، یک لباس شخصی او را به عقب هل می‌دهد اما حسی او را بی‌اختیار جلو می‌برد، یکباره مهدی‌اش را می‌شناسد، که صورتش با فشار زانوی پلیس روی آسفالت خراشیده شده، خدا هیچ مادری فرزندش را اینگونه نبیند، قلبش آتش گرفته و مثل مرغ سر کنده بال بال می‌زند تا مامورها بفهمند سیدمهدی کم‌شنواست و فقط یک نوجوان پانزده ساله است.

همه مادرها اینگونه هستند، وقتی کاری از دستشان برنیاید ناخودآگاه اولین کلمه‌ای که به ذهنش بیاید را تکرار می‌کند و به آن پناه می‌برند:
یاحسین، یاحسین، یاحسین
‌.
همان شب در بازداشتگاه مامورها می‌فهمند سید مهدی یک نوجوان مریض است و مدارکش کامل است لذا او را بخاطر آسیب شدید روحی و آسیب به گردن به بیمارستان می‌رسانند.
چرا ارتش و مردم سوریه پشت نظام نایستادند؟
(سیدزهیرمجاهد)

ما و ارتش سوریه در یک پادگان بودیم، روزهای اول سعی میکردیم با یکدیگر روبرو نشویم ولی وقتی چند ماه در یک محیط مشترک باشی و کمی هم عربی دست و پا شکسته بدانی دیگر خود بخود باب گفتگو باز میشود.
پاتوق عصرها در تنها آرایشگاه پادگان بود، اتاقی کوچک دقیقا روبروی ستاد ما، اتاقی نم کشیده و سیاه سوخته ولی با یک قاب عکس زیبا و نو از بشار اسد که از پشت عینک دودی‌اش نگاه میکرد.
حارث جوان حدود ۳۰ ساله بود که تمام وقت آرایشگاه را میچرخاند، سربازی اهل روستایی از اطراف حلب. من برایش از کشورم میگفتم و او هم از روستایش تعریف میکرد ولی نمی‌دانم چرا وقتی من از خیانت‌های مسئولین کشورم(افغانستان) میگفتم او ساکت میشد و از مسئولین سوریه هیچ نمی‌گفت!
مدت‌ها گذشت تا یخ حارث باز شد و فهمیدم نه‌تنها سربازان، بلکه مردم عادی هم از یک نیرویی به‌نام "اَمن" خیلی می‌ترسند، نیرویی گمنام که اگر بفهمند با نظام مشکلی داری یا نقد میکنی آنوقت به حسابت رسیدگی می‌کنند و...

دوباره اینترنت خبر از شکستی دیگر برای ارتش سوریه می‌داد، به حارث گفتم؛ مشکل کجاست که ارتش کشورتان اینقدر راحت شکست میخورد و ایستادگی نمی‌کنند؟
حارث یک نگاهی به من و یک نگاهی به جوانی که داشت موهایش را کوتاه میکرد انداخت و فهمیدم فعلا باید سکوت کنم، چند دقیقه بعد که جوانک رفت، حارث همینطور که قیچی و شانه‌اش را تمیز میکرد گفت؛ من خدمت سربازیم رو رفته بودم، تازه دست همسرم را گرفتم و آوردم به خانه‌ای کوچک نزدیک خانه پدر پیرم در روستا که جنگ در کشور شروع شد و حکومت دستور داد همه‌ی جوان‌ها به خدمت اجباری بیان، حارث همانطور که موهای روی زمین را جارو میزد از من پرسید؛ فکر میکنی چند وقته که در خدمت اجباری هستم؟ با کمی فکر کردن گفتم: دو سال؟ لبخندی زد و گفت: امسال شد هفت سال! و ادامه داد؛ پایانش هم معلوم نیست، سریع گفتم؛ خوب شرایط کشورتون هست و دولت هم از سربازانش حمایت میکنه، جارو رو کنار دیوار گذاشت و از درب آرایشگاه بیرون رو نگاه کرد و وقتی دید کسی نیست اومد روی صندلی روبروم نشست و گفت؛ کدوم حمایت؟ حقوقمون رو جمع کنیم هم نمیتونیم بلیط تا روستامون بخریم که بریم پیش خانواده‌مون، دوباره حارث با عجله بلند شد و از محوطه یک سرباز ارتش رو صدا زد، وقتی رسید دم در، حارث از او پرسید؛ چند وقته خدمت میکنی؟ سرباز گفت؛ چهار سال، حارث گفت؛ امروز صبحانه چی خوردی؟ سرباز گفت نصف سیب‌زمینی آبپز و یک گوجه، دوباره پرسید؛ این لباس نظامی رو چند وقته می‌پوشی؟ سرباز گفت؛ یکسال...
حارث همچنان می‌پرسید و من در افکارم غرق شده بودم چگونه ممکن است با این وضعیت اصلا ارتشی داشت؟
حارث با دست روی پایم زد و رشته‌ی افکارم پاره شد، هیچ نداشتم بگویم و خود حارث ادامه داد؛ در تمام این هفت سال خدمتم حتی یکبار هم فرزندی از مسئولین نظام را در هیچ میدانی ندیدم، ما برای کدام خاک باید خون بدهیم؟ کشوری که در روزهای خوبش منافعش بین صاحبان قدرت و اطرافیانشان تقسیم میشود و ما جوانانِ مستضعف و حاشیه نشین اصلا حساب نمیشویم و در روز سختی و جنگ بیاد ما می‌افتند و دفاع و خون دادنش نصیب ما میشود.
سکوت بودم و حارث روبروی آینه‌ی نیمه شکسته ایستاد و گفت؛ سربازی که به اجبار آورده شده نمیخواهد برای نظامی جان دهد که سهمی در روزهای خوبش ندارد، ما امیدِ یک خانواده هستیم، چه کشته شویم و چه مجروح خدمات خاصی نصیب خانواده‌های ما نمیشود پس تلاش میکنیم زنده بمانیم،
بعد برگشت طرف من و گفت؛ تو جای من، چه کار میکردی؟
یک روز معلم کلاس آلمانی پرسید: وطن‌تان کجاست؟
هرکسی اسم یک کشور را میگفت ولی من گفتم چند وطن دارم، همه تعجب کردند، گفتم؛ یک وطن آبایی و اجدادی دارم، یک وطنم هم جائیست که آنجا متولد و بزرگ شدم و وطن دیگرم هم جائیست که مرا پذیرفته.
قلبم برای همه‌شان می‌تپد ولی اعتراف میکنم تمام خاطراتم(تلخ و شیرین) مربوط به ایران است و اگر روزی حق انتخاب به عنوان یک شهروند(نه مهاجر) میداشتم من ایران را انتخاب میکردم.

به امید صلح، عدالت و آرامش برای ایران عزیز.