پرچم سبز
Photo
من سید زهیر مجاهد بزرگ شده محله گلشهر هستم، محله ای مهاجرنشین در حاشیه شهر مشهد مقدس
از همان کودکی به یاد دارم که رفقایم برای حفاظت از خود و بعضی هم برای بالا بردن کلاس خودشان چاقوی ضامن دار و زنجیر و پنجه بکس می خریدند و همراه داشتند اما هیچوقت دعوای جدی با چنین ابزاری را ندیدم و حتی با کسی که دعواگر حرفه ای باشد رفاقتی نداشتم
سیب زمانه هزار تا چرخ خورد و در مسیر مدافعان حرم با انسان هایی آشنا شدم که همه گلچین شده بودند و با دعوت آمده بودند، پچ پچ بعضی از رزمندگان درباره یکی از فرماندهان ارشد مرا کنجکاو کرد و خیلی زود فهمیدم آن فرمانده از گذشته ای متفاوت پا در مسیر دفاع از حرم گذاشته
رفاقت من و آقا سلیمان که خودش هم از محله گلشهر بود خیلی زود شکل گرفت اما در طی این رفاقت پنج شش ساله هیچگاه نتوانستم از آن گذشته پر از دعوا و چاقوکشی و زندانش سوالی بپرسم، از یکسو دوست داشتم کنجکاویم ارضاع شود و از سویی علاقمند بودم تا این بخش از تاریخ مدافعان حرم ثبت و ضبط گردد
غروب یک روز پر کار بود که به همراه یک تیم تصویربردار از شهر حلب سوریه به سمت دمشق بر می گشتیم، در بین راه هماهنگی ها انجام شد و قرار شد در مسیر از آقا سلیمان هم یک گزارش بگیرند، به عنوان راه بلد و معرف همراهشان رفتم تا منطقه اثریا و مهمان مقر فرماندهی آقا سلیمان شدیم. مصاحبه ها گرفته شد و تیم مستندساز رفتند برای استراحت و تازه گپ و گفت خودمانی من و آقا سلیمان شروع شد، چای خوردیم و تا پاسی از شب صحبت کردیم
اصلا سکوت و تاریکی شب آنهم در منطقه جنگی حس عجیبی ایجاد می کند، نمی دانم اثرات آن بود یا تلنگری در سلیمان ایجاد شده بود که بی مقدمه گفت؛ خیلیا اصرار دارن که از زندگی من کتاب بنویسن، منم بدم نمیاد جوون ترها درس بگیرن، اگه آقا سید شما بیای پای کار همه زندگیم رو برات تعریف می کنم
احساس می کردم خواب می بینم اما چند ماه بعد که آقا سلیمان به مشهد آمد و جلوی دوربین من نشست همه چیز رنگ واقعیت به خودش گرفت...
از همان کودکی به یاد دارم که رفقایم برای حفاظت از خود و بعضی هم برای بالا بردن کلاس خودشان چاقوی ضامن دار و زنجیر و پنجه بکس می خریدند و همراه داشتند اما هیچوقت دعوای جدی با چنین ابزاری را ندیدم و حتی با کسی که دعواگر حرفه ای باشد رفاقتی نداشتم
سیب زمانه هزار تا چرخ خورد و در مسیر مدافعان حرم با انسان هایی آشنا شدم که همه گلچین شده بودند و با دعوت آمده بودند، پچ پچ بعضی از رزمندگان درباره یکی از فرماندهان ارشد مرا کنجکاو کرد و خیلی زود فهمیدم آن فرمانده از گذشته ای متفاوت پا در مسیر دفاع از حرم گذاشته
رفاقت من و آقا سلیمان که خودش هم از محله گلشهر بود خیلی زود شکل گرفت اما در طی این رفاقت پنج شش ساله هیچگاه نتوانستم از آن گذشته پر از دعوا و چاقوکشی و زندانش سوالی بپرسم، از یکسو دوست داشتم کنجکاویم ارضاع شود و از سویی علاقمند بودم تا این بخش از تاریخ مدافعان حرم ثبت و ضبط گردد
غروب یک روز پر کار بود که به همراه یک تیم تصویربردار از شهر حلب سوریه به سمت دمشق بر می گشتیم، در بین راه هماهنگی ها انجام شد و قرار شد در مسیر از آقا سلیمان هم یک گزارش بگیرند، به عنوان راه بلد و معرف همراهشان رفتم تا منطقه اثریا و مهمان مقر فرماندهی آقا سلیمان شدیم. مصاحبه ها گرفته شد و تیم مستندساز رفتند برای استراحت و تازه گپ و گفت خودمانی من و آقا سلیمان شروع شد، چای خوردیم و تا پاسی از شب صحبت کردیم
اصلا سکوت و تاریکی شب آنهم در منطقه جنگی حس عجیبی ایجاد می کند، نمی دانم اثرات آن بود یا تلنگری در سلیمان ایجاد شده بود که بی مقدمه گفت؛ خیلیا اصرار دارن که از زندگی من کتاب بنویسن، منم بدم نمیاد جوون ترها درس بگیرن، اگه آقا سید شما بیای پای کار همه زندگیم رو برات تعریف می کنم
احساس می کردم خواب می بینم اما چند ماه بعد که آقا سلیمان به مشهد آمد و جلوی دوربین من نشست همه چیز رنگ واقعیت به خودش گرفت...
الان روی سنگهای سرد کف ایستگاه راه آهن تهران نشستم و شش ساعت حضورم(۲۴ آبان) را در تهران روایت میکنم
ساعت ۱۱ صبح
قطارم از مشهد به تهران میرسد، دنبال قهوهخانه راه میافتم، یکی دو جا میروم که تعطیل هستند، یکباره به یاد رستوران #خانه_کابل می افتم، نرم افزار نشان میزنم و با مترو راهی میشوم
رستوران هنوز کامل باز نشده اما آقا علیاکبر و بتول خانم(فرزندان آقای اکبری) از پشت شیشه دیده میشوند، پس از مدتها به خانه کابل میرسم، با کلوچه و شیرچای غرق در محبت و مهماننوازیشان میشوم و با چای سبز هلدار خودم را برای حضور در مراسم آماده میکنم
ساعت ۱ عصر
بعضی از چهارراههای تهران پر است از نیروهای امنیتی و دختران دهه هشتاد و نودی که به اعتراض موهای خود را به نسیم پاییزی سپرده اند، هرطور هست با مترو خودم را به #خانه_شعر_و_ادبیات تهران میرسانم
مراسم رونمایی انتشارات #جام_جم از شش کتاب جدیدش است
که روی جلد #کتاب_دوربرگردان اسم من به عنوان نویسنده ثبت شده، یکی از افتخارات این کتاب اینست که استاد کاظمی زحمت ویراستاری کتاب را کشیدند
@mkazemkazemi
ساعت ۱۵:۳۰
چند دقیقهای صحبت میکنم و مراسم تمام نشده اجازه میگیرم و راهی راه آهن میشوم تا به قطار ساعت ۱۷ برسم
همه جا گفتم که الگوی نوشتاریم در داستان را از حامد آقای عسکری برداشت کردهام، هیچگاه ایشان را ندیده ام و فقط آثارشان را خوانده ام، جلوی ایستگاه راهآهن رسیدم و یکباره حامد عسکری در مقابلم ظاهر می شود، تنها یک جلد از کتابم را به همراه دارم که تقدیمش میکنم تا بخواند و برای کارهای بعدی راهنمایم باشد
ساعت ۱۷ است و صدای بلندگو مسافرین قطار ۳۳۰ مشهد را به ورودی شش فرامیخواند
ساعت ۱۱ صبح
قطارم از مشهد به تهران میرسد، دنبال قهوهخانه راه میافتم، یکی دو جا میروم که تعطیل هستند، یکباره به یاد رستوران #خانه_کابل می افتم، نرم افزار نشان میزنم و با مترو راهی میشوم
رستوران هنوز کامل باز نشده اما آقا علیاکبر و بتول خانم(فرزندان آقای اکبری) از پشت شیشه دیده میشوند، پس از مدتها به خانه کابل میرسم، با کلوچه و شیرچای غرق در محبت و مهماننوازیشان میشوم و با چای سبز هلدار خودم را برای حضور در مراسم آماده میکنم
ساعت ۱ عصر
بعضی از چهارراههای تهران پر است از نیروهای امنیتی و دختران دهه هشتاد و نودی که به اعتراض موهای خود را به نسیم پاییزی سپرده اند، هرطور هست با مترو خودم را به #خانه_شعر_و_ادبیات تهران میرسانم
مراسم رونمایی انتشارات #جام_جم از شش کتاب جدیدش است
که روی جلد #کتاب_دوربرگردان اسم من به عنوان نویسنده ثبت شده، یکی از افتخارات این کتاب اینست که استاد کاظمی زحمت ویراستاری کتاب را کشیدند
@mkazemkazemi
ساعت ۱۵:۳۰
چند دقیقهای صحبت میکنم و مراسم تمام نشده اجازه میگیرم و راهی راه آهن میشوم تا به قطار ساعت ۱۷ برسم
همه جا گفتم که الگوی نوشتاریم در داستان را از حامد آقای عسکری برداشت کردهام، هیچگاه ایشان را ندیده ام و فقط آثارشان را خوانده ام، جلوی ایستگاه راهآهن رسیدم و یکباره حامد عسکری در مقابلم ظاهر می شود، تنها یک جلد از کتابم را به همراه دارم که تقدیمش میکنم تا بخواند و برای کارهای بعدی راهنمایم باشد
ساعت ۱۷ است و صدای بلندگو مسافرین قطار ۳۳۰ مشهد را به ورودی شش فرامیخواند
ریسک کردم و یکسال از زندگیم را وقف نوشتن این کتاب کردم، کتابی که اولین تجربه رسمی نویسندگی من است
الحمدلله که در انتشارات جامجم به چاپ رسید
درست است کتاب داستان عجیب زندگی آقا سلیمان است اما با مطالعه آن ۴۰ سال زندگی مهاجرین افغانستانی مرور میشود و از سویی با جریان فاطمیون از آغاز تا کنون آشنا میشوید
برای تهیه کتاب میتوانید با انتشارات جام جم تماس بگیرید
۰۲۱۲۳۰۰۴۴۳۰
الحمدلله که در انتشارات جامجم به چاپ رسید
درست است کتاب داستان عجیب زندگی آقا سلیمان است اما با مطالعه آن ۴۰ سال زندگی مهاجرین افغانستانی مرور میشود و از سویی با جریان فاطمیون از آغاز تا کنون آشنا میشوید
برای تهیه کتاب میتوانید با انتشارات جام جم تماس بگیرید
۰۲۱۲۳۰۰۴۴۳۰
روزی نیست که پیامهای مذهبی و انقلابی برایمان نفرستد
اظهار نظرهای آتشین و دعاهای پررنگ برای رهبری و...
خیلی زود جایگاه پیدا کرد و یقین دارم بخاطر همین ادبیاتش به او مسئولیتی حساس دادند
مدتی برای پیگیری بعضی از کارهایم تصادفی ایشان را میدیدم، حتی در صحبت عادیش سعی میکرد یک جمله از رهبری بگوید، دیدارهایمان بیشتر شد و کمکم رفاقتی اندک شکل گرفت
گاهی به من نصیحت میکرد که؛ چرا آنچه در قلب داری را آشکارا مینویسی و بیان میکنی؟ و ادامه میداد؛ همین رفتارها را داری که باوجود لیاقت اما یک شغل نداری و باید اینطوری دنبال یک کار بدوی!
چند روز قبل دوباره دیدمش، سرش داخل گوشی بود و منتظرش ماندم، یکباره سر بالا گرفت و گفت؛ الان برای شما هم فرستادم، نگاهی به گوشی کردم و چند متن و عکس از رهبری فرستاده بود
چای آورد و گرم حرف زدن شدیم، فکر کنم زیادی فکش گرم شده بود که وقتی از وضعیت تنها پسرش سوال کردم بدون توجه گفت؛ چند سال قبل فرستادمش اروپا، الان تابعیت اونجا رو داره و داره برای آیندهش تلاش میکنه...
الان که دارم این متن را مینویسم میدانم که ارتباطم با ایشان بابت همین متن قطع میشود و سبب میشود که امثال ایشان دیگر همین مقدار واقعیتهای درونی خودشان را هم مخفی کنند و باز با صدای رساتر شعار دهند و پست بالاتر بگیرند
دلم برای #ایران میسوزد
به عنوان یک متولد ایران میگویم؛ بعضی راه تصاحب مقام و صندلی را یاد گرفتهاند، میدانند با چه دیالوگهایی مسیر ترقی را میشود طی کرد، دیالوگهایی که هیچ اکتی پشت سرش نیست
اظهار نظرهای آتشین و دعاهای پررنگ برای رهبری و...
خیلی زود جایگاه پیدا کرد و یقین دارم بخاطر همین ادبیاتش به او مسئولیتی حساس دادند
مدتی برای پیگیری بعضی از کارهایم تصادفی ایشان را میدیدم، حتی در صحبت عادیش سعی میکرد یک جمله از رهبری بگوید، دیدارهایمان بیشتر شد و کمکم رفاقتی اندک شکل گرفت
گاهی به من نصیحت میکرد که؛ چرا آنچه در قلب داری را آشکارا مینویسی و بیان میکنی؟ و ادامه میداد؛ همین رفتارها را داری که باوجود لیاقت اما یک شغل نداری و باید اینطوری دنبال یک کار بدوی!
چند روز قبل دوباره دیدمش، سرش داخل گوشی بود و منتظرش ماندم، یکباره سر بالا گرفت و گفت؛ الان برای شما هم فرستادم، نگاهی به گوشی کردم و چند متن و عکس از رهبری فرستاده بود
چای آورد و گرم حرف زدن شدیم، فکر کنم زیادی فکش گرم شده بود که وقتی از وضعیت تنها پسرش سوال کردم بدون توجه گفت؛ چند سال قبل فرستادمش اروپا، الان تابعیت اونجا رو داره و داره برای آیندهش تلاش میکنه...
الان که دارم این متن را مینویسم میدانم که ارتباطم با ایشان بابت همین متن قطع میشود و سبب میشود که امثال ایشان دیگر همین مقدار واقعیتهای درونی خودشان را هم مخفی کنند و باز با صدای رساتر شعار دهند و پست بالاتر بگیرند
دلم برای #ایران میسوزد
به عنوان یک متولد ایران میگویم؛ بعضی راه تصاحب مقام و صندلی را یاد گرفتهاند، میدانند با چه دیالوگهایی مسیر ترقی را میشود طی کرد، دیالوگهایی که هیچ اکتی پشت سرش نیست
گفت: بیش از ده سال است با طالبان ارتباط داریم و حمایتشان میکنیم
گفتم: منافع کشورتان است و اختیارش را دارید...
سریع بین صحبتم وارد شد و گفت: همین، منافع کشورمان را خودمان میفهمیم، پس چرا شما اینقدر انتقاد میکنی و سیاست ما را زیر سوال میبری؟
به آرامی گفتم: قبل از منافع باید دو کار میکردید اول اینکه از شعارهای انقلابی و اسلامی میآمدید پایین و شیعیان و تاجیکهایی که چهار دهه کنار شما ایستادند را توجیه میکردید بعدش تمام تخممرغهایتان را در سبد طالب میگذاشتید، دوما...
باز هم نگذاشت صحبتم کامل شود: اصلا این حمایت از طالب بخاطر حفظ جان شیعیان و تاجیکهاست...
اینبار من وسط حرفش پریدم: خودتان میدانید که این حرفتان شعاری بیش نیست! همه میدانیم که طالب مثل دو دهه قبل احمق نیست که کشتار بهراه بیندازد، راههای زیادی دارد که شیعیان و تاجیکها را از میدان خارج کنند و کشوری یکدست پشتون طبق آرزوهایشان بسازند، دقیقا همان کاری که اسرائیل کرد و بعد از کشتارهای فلسطینیان فهمید که بدنامی جهانی دارد و شروع به اقداماتی کرد که خودشان بروند...
گفت: صبر کن، صبر کن، طالبان یک حقیقت است که نمیشود کتمانش کرد
با صدای کمی بلند گفتم: شیعیان و تاجیکها هم حقیقی هستند
صدای او بلندتر شد: فعلا قدرت دست طالب است و هیچکس نمیتواند موی دماغش شود
کمی جلو نشستم و گفتم: این قدرت با حمایت چه کسانی به دست طالب رسید؟ چرا قبل از قدرت دادن بهش به فکر کنترلش و حفظ یک اهرم فشار نبودید؟
روی صندلیش عقبتر نشست و با صدایی آرامتر گفت: ده سال است با طالب ارتباط مستقیم داریم و کاملا آنها را میشناسیم، آنها قول دادند که حکومت فراگیر باحضور شیعیان و باقی اقوام تشکیل دهند
تحمل این حرفها داشت سخت میشد، با همان صدای کمی بلند پرسیدم: فکر کردید آنها به وعدهشان عمل میکنند؟
همانطور آرام گفت: بله، ملا برادر در سفرهای متعدد(در این ده سال) به اینجا، تضمین داده که جایگاه شیعیان حفظ خواهد شد
اینبار من روی صندلی عقب نشستم و با حالت لبخند گفتم: افغانستان با سرعت بالا در حال تخلیه شدن از شیعیان است، افرادی که در تمام سالهای جنگ خانههاشان را رها نکرده بودند با فروش همه چیزشان دارند از کشور برای همیشه میروند، این خودش یک نوع تصفیه قومی است...
به ساعت روی دیوار نگاه کرد و گفت: خیلی دوست داشتم بیشتر صحبت میکردیم اما من کارهای زیاد(دیپلماتیک) دارم
از جایم بلند شدم و در حین خداحافظی گفتم: در این سالها چه اتفاقی افتاده که یکباره از خط مشی انقلابی به منافع ملی رسیدید؟ با این همه آرزو میکنم در منافع ملیتان موفق باشید
گفتم: منافع کشورتان است و اختیارش را دارید...
سریع بین صحبتم وارد شد و گفت: همین، منافع کشورمان را خودمان میفهمیم، پس چرا شما اینقدر انتقاد میکنی و سیاست ما را زیر سوال میبری؟
به آرامی گفتم: قبل از منافع باید دو کار میکردید اول اینکه از شعارهای انقلابی و اسلامی میآمدید پایین و شیعیان و تاجیکهایی که چهار دهه کنار شما ایستادند را توجیه میکردید بعدش تمام تخممرغهایتان را در سبد طالب میگذاشتید، دوما...
باز هم نگذاشت صحبتم کامل شود: اصلا این حمایت از طالب بخاطر حفظ جان شیعیان و تاجیکهاست...
اینبار من وسط حرفش پریدم: خودتان میدانید که این حرفتان شعاری بیش نیست! همه میدانیم که طالب مثل دو دهه قبل احمق نیست که کشتار بهراه بیندازد، راههای زیادی دارد که شیعیان و تاجیکها را از میدان خارج کنند و کشوری یکدست پشتون طبق آرزوهایشان بسازند، دقیقا همان کاری که اسرائیل کرد و بعد از کشتارهای فلسطینیان فهمید که بدنامی جهانی دارد و شروع به اقداماتی کرد که خودشان بروند...
گفت: صبر کن، صبر کن، طالبان یک حقیقت است که نمیشود کتمانش کرد
با صدای کمی بلند گفتم: شیعیان و تاجیکها هم حقیقی هستند
صدای او بلندتر شد: فعلا قدرت دست طالب است و هیچکس نمیتواند موی دماغش شود
کمی جلو نشستم و گفتم: این قدرت با حمایت چه کسانی به دست طالب رسید؟ چرا قبل از قدرت دادن بهش به فکر کنترلش و حفظ یک اهرم فشار نبودید؟
روی صندلیش عقبتر نشست و با صدایی آرامتر گفت: ده سال است با طالب ارتباط مستقیم داریم و کاملا آنها را میشناسیم، آنها قول دادند که حکومت فراگیر باحضور شیعیان و باقی اقوام تشکیل دهند
تحمل این حرفها داشت سخت میشد، با همان صدای کمی بلند پرسیدم: فکر کردید آنها به وعدهشان عمل میکنند؟
همانطور آرام گفت: بله، ملا برادر در سفرهای متعدد(در این ده سال) به اینجا، تضمین داده که جایگاه شیعیان حفظ خواهد شد
اینبار من روی صندلی عقب نشستم و با حالت لبخند گفتم: افغانستان با سرعت بالا در حال تخلیه شدن از شیعیان است، افرادی که در تمام سالهای جنگ خانههاشان را رها نکرده بودند با فروش همه چیزشان دارند از کشور برای همیشه میروند، این خودش یک نوع تصفیه قومی است...
به ساعت روی دیوار نگاه کرد و گفت: خیلی دوست داشتم بیشتر صحبت میکردیم اما من کارهای زیاد(دیپلماتیک) دارم
از جایم بلند شدم و در حین خداحافظی گفتم: در این سالها چه اتفاقی افتاده که یکباره از خط مشی انقلابی به منافع ملی رسیدید؟ با این همه آرزو میکنم در منافع ملیتان موفق باشید
ساعت دو صبح است و تنها کنار درب بسته ترمینال شهر هرات نشستم، همه تاکیدات بلیط فروشها دروغ بود و حدود ساعت سه تازه رانندهها و مسافرین آمدند
بخاطر ناامنی تردد شبانه امکان ندارد، راس چهار صبح درب ترمینال باز شد و در انبوه صدای ممتد بوق کورس اتوبوسها در شاهراه پر از زخم هرات-کابل آغاز شد
پیمایش هزار کیلومتر برای رانندگان سرمست کاری ندارد اما چنان زخمهای عمیقی طالبان بر جاده زدهاند که امکان سرعت گرفتن نیست
تا غروب رفتیم و اتوبوس در یک سماوات(چایخانه) توقف کرد، غذایی کاملا بهداشتی! روی سفرههایی دراز سرو شد، اندکی خوردیم و خیلی زود همه مسافرین(مردها) در همان سالن ریش به ریش افتادند و از صداهای تولیدی میشد فهمی همه خوابیدند
جیرجیرکی به آرامی میخواند و خستگی و بوی موکت کف سالن که مخلوطی از بوی پا و غذاهای ریخته شده بود نمیگذاشت سریع به خواب روم که یکباره احساس کردم پاچه تُنبانم(شلوار محلی) تکان میخورد! ناخودآگاه پایم را تکان دادم که احساس کردم موجودی در پاچه تُنبانم به سمت بالا راه افتاد، فقط فرصت کردم که با دو دست قسمت رانِ تنبانم را بگیرم تا بالاتر نرود، از اصرارش و صدای آشنایش فهمیدم همان جیرجیرک خوشآواز است!
دقایقی گذشت و نه جیرجیرک کوتاه میآمد و نه من حاضر بودم مسیرش را باز کنم، خدایا در این شب و در بین این همه آدم چرا باید این مستقیم توی پاچه ما بیاید؟
نیم ساعتی گذشت و از شدت خستگی همانطور که دو دستی رانم را گرفته بودم با پشت دراز کشیدم و خدا خدا میکردم راضی شود و از همان مسیر بیرون رود اما با هر تکانی تلاشش برای پیشروی بیشتر میشد
یکساعتی به همین منوال گذشت، نمیتوانستم تا صبح اینگونه باشم، تنها راه چاره این بود که با ضربهای جیرجیرک را بکشم اما حساب کردم که تُنبانم سفید است و چنین جیرجیرک چاق و چلهای حتما حجم زیادی چربی دارد... خدایا
در اوج نا امیدی نقشهای به ذهنم رسید، میتوانستم پایم را محکم به زمین بکوبم، پاچه تنبانم آنقدر بزرگ بود که اگر ضربه قوی باشد جیرجیرک به بیرون پرت میشد. عجب فکری
چند باری بصورت اسلوموشن حرکت را مرور کردم، همه انرژیم را جمع کردم و در یک لحظه با کف پا چنان ضربهای به زمین زدم که احساس کردم ساختمان لرزید، سریع دراز کشیدم، نصف جمعیت از خواب پریدند و هاج و واج در تاریکی به اطرافشان نگاه میکردند
دستی به تنبان کشیدم و دیدم عملیات با موفقیت انجام شده، نفس راحتی کشیدم و سریع پاچهها را گره زدم و مسیر را بستم
فردا صبح تا کابل همه مسافرین از صدای مهیب دیشب صحبت میکردند، صدایی که تا آخر علتش معلوم نشد
بخاطر ناامنی تردد شبانه امکان ندارد، راس چهار صبح درب ترمینال باز شد و در انبوه صدای ممتد بوق کورس اتوبوسها در شاهراه پر از زخم هرات-کابل آغاز شد
پیمایش هزار کیلومتر برای رانندگان سرمست کاری ندارد اما چنان زخمهای عمیقی طالبان بر جاده زدهاند که امکان سرعت گرفتن نیست
تا غروب رفتیم و اتوبوس در یک سماوات(چایخانه) توقف کرد، غذایی کاملا بهداشتی! روی سفرههایی دراز سرو شد، اندکی خوردیم و خیلی زود همه مسافرین(مردها) در همان سالن ریش به ریش افتادند و از صداهای تولیدی میشد فهمی همه خوابیدند
جیرجیرکی به آرامی میخواند و خستگی و بوی موکت کف سالن که مخلوطی از بوی پا و غذاهای ریخته شده بود نمیگذاشت سریع به خواب روم که یکباره احساس کردم پاچه تُنبانم(شلوار محلی) تکان میخورد! ناخودآگاه پایم را تکان دادم که احساس کردم موجودی در پاچه تُنبانم به سمت بالا راه افتاد، فقط فرصت کردم که با دو دست قسمت رانِ تنبانم را بگیرم تا بالاتر نرود، از اصرارش و صدای آشنایش فهمیدم همان جیرجیرک خوشآواز است!
دقایقی گذشت و نه جیرجیرک کوتاه میآمد و نه من حاضر بودم مسیرش را باز کنم، خدایا در این شب و در بین این همه آدم چرا باید این مستقیم توی پاچه ما بیاید؟
نیم ساعتی گذشت و از شدت خستگی همانطور که دو دستی رانم را گرفته بودم با پشت دراز کشیدم و خدا خدا میکردم راضی شود و از همان مسیر بیرون رود اما با هر تکانی تلاشش برای پیشروی بیشتر میشد
یکساعتی به همین منوال گذشت، نمیتوانستم تا صبح اینگونه باشم، تنها راه چاره این بود که با ضربهای جیرجیرک را بکشم اما حساب کردم که تُنبانم سفید است و چنین جیرجیرک چاق و چلهای حتما حجم زیادی چربی دارد... خدایا
در اوج نا امیدی نقشهای به ذهنم رسید، میتوانستم پایم را محکم به زمین بکوبم، پاچه تنبانم آنقدر بزرگ بود که اگر ضربه قوی باشد جیرجیرک به بیرون پرت میشد. عجب فکری
چند باری بصورت اسلوموشن حرکت را مرور کردم، همه انرژیم را جمع کردم و در یک لحظه با کف پا چنان ضربهای به زمین زدم که احساس کردم ساختمان لرزید، سریع دراز کشیدم، نصف جمعیت از خواب پریدند و هاج و واج در تاریکی به اطرافشان نگاه میکردند
دستی به تنبان کشیدم و دیدم عملیات با موفقیت انجام شده، نفس راحتی کشیدم و سریع پاچهها را گره زدم و مسیر را بستم
فردا صبح تا کابل همه مسافرین از صدای مهیب دیشب صحبت میکردند، صدایی که تا آخر علتش معلوم نشد
خاطره سخنگوی دفتر حضرت آیتالله العظمی.....
سالن مراسم پر از جمعیت بود، همه مردم و شخصیتها در مجلس حاضر بودند، مثل هر روز من در جایگاه رفتم و به عنوان مجری اعلام کردم تا لحظاتی دیگر حضرت آیتالله وارد میشوند و به جایگاه میآیند، همگی به اطراف نگاه میکردند اما خبری از ایشان نبود
تعجب کردم چون ایشان همیشه برای مراسمها دقیق و منظم بودند، از حاضرین خواستم چند صلوات بفرستند و باعجله به بیرون از ساختمان محل مراسم رفتم که یکباره دیدم حضرت آیتالله داخل خیابان و در مقابل نگاه مردم روی زمین چهار دست و پا راه میروند و دو سه تا کودک روی پشتشان سوار شده!!
خواستم به بچهها تشری بزنم که ایشان با اشارهای منع کردند و فرمودند؛ الان من حیوان این بچههام و باید اینا رو یک جوری راضی کنی...
بالاخره بچهها را با چند تا خوراکی راضی کردم و حضرت آیتالله صورت آنها را بوسید و در حالی که خاک لباسشان را میتکاندند وارد مراسم شدیم
راوی؛ بلال حبشی
سالن مراسم پر از جمعیت بود، همه مردم و شخصیتها در مجلس حاضر بودند، مثل هر روز من در جایگاه رفتم و به عنوان مجری اعلام کردم تا لحظاتی دیگر حضرت آیتالله وارد میشوند و به جایگاه میآیند، همگی به اطراف نگاه میکردند اما خبری از ایشان نبود
تعجب کردم چون ایشان همیشه برای مراسمها دقیق و منظم بودند، از حاضرین خواستم چند صلوات بفرستند و باعجله به بیرون از ساختمان محل مراسم رفتم که یکباره دیدم حضرت آیتالله داخل خیابان و در مقابل نگاه مردم روی زمین چهار دست و پا راه میروند و دو سه تا کودک روی پشتشان سوار شده!!
خواستم به بچهها تشری بزنم که ایشان با اشارهای منع کردند و فرمودند؛ الان من حیوان این بچههام و باید اینا رو یک جوری راضی کنی...
بالاخره بچهها را با چند تا خوراکی راضی کردم و حضرت آیتالله صورت آنها را بوسید و در حالی که خاک لباسشان را میتکاندند وارد مراسم شدیم
راوی؛ بلال حبشی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جایگاه مهاجرین افغانستانی در جمهوری اسلامی کجاست؟
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
♦️میزان سهمی که شیعیان افغانستان از #انقلاب_اسلامی دارند از بسیاری از مسئولین امروزِ #جمهوری_اسلامی بیشتر است!
@sayed_mojahed
@sayed_mojahed
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
در دنیای امروز کشورهایی که سالها با هم جنگیدند الان متحد میشوند چون میدانند قدرت در متحد شدن است
اما در رابطه با #ایران و #افغانستان که از یک خون و یک فرهنگ هستند همیشه بر طبل اختلاف زده شد تا هرچه اینها تنهاتر باشند ضعیفتر شوند
متاسفانه دشمن بیرونی با شایعاتش و مسئول جاهل داخلی با تصمیماتش چندین سال است در یک راستا حرکت میکنند و تلاش بر تنهاتر شدن دو ملت مسلمان دارند
اما در رابطه با #ایران و #افغانستان که از یک خون و یک فرهنگ هستند همیشه بر طبل اختلاف زده شد تا هرچه اینها تنهاتر باشند ضعیفتر شوند
متاسفانه دشمن بیرونی با شایعاتش و مسئول جاهل داخلی با تصمیماتش چندین سال است در یک راستا حرکت میکنند و تلاش بر تنهاتر شدن دو ملت مسلمان دارند