پرچم سبز
59 subscribers
119 photos
41 videos
3 files
21 links
گاه‌نوشت‌های یک مهاجر پرسشگر
.
سید زهیر مجاهد
لیسانس کارگردانی تلویزیون
فوق لیسانس تفسیر و علوم قرآن
Download Telegram
برخلاف تبلیغات مشهور اصلی‌ترین روش مبارزه #طالبان در ۲۰ سال اخیر تخریب گسترده زیرساخت‌های #افغانستان بود که توانست با این روش دولت را تحت فشار قرار دهد

حالا همین گروه از حمله #حوثی ها به زیرساخت‌های #امارات اندوهگین شده و حمله به تاسیسات آن کشور را محکوم می‌کند!
یاللعجب!
@GreenFlag
روزت مبارک خواهرم
پرچم سبز
روزت مبارک خواهرم
اصرارهایم فایده‌ای ندارد
می‌گوید؛ فقط یک راه دارد و آن‌هم اینکه بیش از پنجاه هزار دلار در ایران سرمایه‌گذاری کند تا یک‌سال اقامت بدهیم
می‌گویم؛ از کابل فراری آمدند و هیچ ندارند، حداقل دو ماه دیگر ویزاشان را تمدید کنید تا با این دو کودک در این زمستان سرد به افغانستان برنگردند
می‌گوید؛ سقف تمدید برای ایشان تمام شده
می‌گویم؛ شما که می‌توانید برای موارد ویژه تمدید کنید، خواهر بنده طبق مدارکی که نشان‌تان دادم دانشجوی مامایی دانشگاه کابل است و در سال‌های اخیر فعال اجتماعی زنان در افغانستان بوده، این بازگشت می‌تواند برایش خطر جانی داشته باشد

...مثل اینکه از این موارد در این چند ماه زیاد دیده و اثری ندارد، گذرنامه‌ها را روی میز شیشه‌ای به سمت من سُر می‌دهد و به بیرون اتاق راهنمایی می‌شوم، هنوز درب کامل بسته نشده که می‌شنوم؛ فکر کردن اینجا کمیته امداد است... نمی‌دانم از سرمای مشهد است یا حرف‌آخر او که عمق جانم می‌سوزد

به سمت خواهرم می‌روم، آنها فکر می‌کردند اگر من پاپیش بگذارم کار درست میشود اما فهمیدند که هیچ مهاجری آنقدر اعتبار ندارد که بتواند خواهر و دو کودکش را یک زمستان در مشهد نگه دارد

نقطه صفر مرزی است، خواهرزاده‌ها ساک‌ها را جلو جلو می‌برند، دست‌های یخ‌زده خواهر را می‌گیرم، کمی روحیه می‌دهم و می‌گویم؛ راستی یادمون رفته بود که فردا روز شماست، تعجب می‌کند و می‌گوید؛ روز چی؟ با خنده می‌گویم؛ ولادت حضرت زهراست و #روز_زن
روزت مبارک
چند خط با رفقای فرهیخته همشهری(افغانستانی) خودم در ایام پیروزی انقلاب‌ اسلامی ایران

سال‌هاست نخبگان شیعه افغانستانی برای برون‌رفت از مشکلات کشور دو نسخه ارائه می‌کنند؛ گروهی آینده و آرامش کشور را در گرو پیروی از مدل #لیبرال_دموکراسی غرب می‌دانند و دسته دوم سعادت و رستگاری را در مدل #ولایت_فقیه اجرا شده در ایران قلمداد می‌کنند

هر دو گروه نسخه خود را شفابخش دردهای پنجاه ساله افغانستان می‌دانند اما از یک نکته غافل شدند و آن اینکه هیچ تضمینی نیست که مدل و الگوی موفق یک کشور بتواند صددرصد در کشوری دیگر با شرایط خاص آن کشور به موفقیت برسد!

مثالش خود ایران است که امام راحل با مدل بومی که براساس شرایط کشور و باورهای مردم با حمایت نود و هشت درصدی جامعه به پیروزی رسید

حال در افغانستان مدل غربی در این بیست سال اجرایی شد که نقاط ضعف و قوتی داشت و به دلایل متعدد دوام نیاورد، امروز دسته دوم نخبگان شیعه(که تعدادشان کم است اما انگیزه بالایی دارند) بدون در نظرگرفتن جمعیت حدود بیست درصدی شیعیان افغانستان و جغرافیای مناطق و مسئله قومیت‌ها و نژادها به دنبال اجرای مدل خود هستند

یادآوری این بخش از تاریخ خالی از لطف نیست که عراق و لبنان نمونه‌هایی است که با شرایط خاص خود شیعیان در اداره کشور مشارکت می‌کنند، دقت کنیم که عراق می‌توانست نظریه ولایت‌فقیه را بگیرد و در مراحل مختلف هم میتوانست اجرایی کند اما به ده‌ها علت مختلف داخلی به‌سوی #مرجعیت_اجتماعی رفت و در بزنگاه ها نیز موفق بود، یا شیعیان لبنان که براساس جمعیت و جغرافیا با شیوه ملی‌گرایانه(دفاع از کشور در مقابل دشمن غاصب) و خدمات عام‌المنفعه جلو رفتند و امروز در جامعه خود پذیرفته شده و موفقند

امیدوارم بتوانم در این مجال اندک مقصودم را بیان کنم که هیچ کدام از این دو نظر نمی‌تواند آینده #شیعیان_افغانستان را تضمین کند، امروز باید فرهیختگان ما با نگاهی باز و با درنظرگرفتن مسائل مختلف و شرایط کشور به نسخه‌ای(که می‌تواند برگرفته از نقاط مثبت نظام‌های رایج باشد) برسند و اصرار بر اجرای مدل‌های موفق در سایر کشورها نمی‌تواند گره‌گشای کامل مشکلات شیعیان باشد و ممکن است بیست سال دیگر بگذرد و باز برگردیم به نقطه‌ی آغاز
پرچم سبز
Photo
یکماه است داخل کارخانه مخروبه‌ای زندگی میکنیم، تنها فاصله میان من و زمین یک حصیر زمخت پلاستیکی است که صبح‌ها اثرش روی صورتم پیداست، برای گرفتن چند بسته مُهر و مفاتیح عازم مقر فرهنگی در روستای خانات(جنوب حلب_سوریه) می شوم، #حامدبافنده اجناس را تحویل می‌دهد اما ماشینی نیست که مرا به کارخانه برگرداند، از خدا خواسته می‌مانم و شب‌را روی تشک اسفنجی(که پشت سرم در عکس هست) دراز می کشم
شب به نیمه نرسیده بود که با حرکت موجودی روی بدنم بیدار شدم، لحظه‌ای نشستم و در تاریکی ظلمانی شب احساس کردم روی آستین زیرپیراهنم چیزی حرکت می‌کند، سریع ضربه‌ای زدم و آن موجود را به پایین انداختم، روی زمین دنبال‌ش می‌گشتم که یکباره سر بازویم سوخت، معلوم شد نه‌تنها نیفتاده بلکه به داخل آستین رفته و نیش مبارکش را فرو کرده، اینبار بی‌صدا و با ضربات پی‌درپی از آستین خارجش کردم، با عجله چراغ قوه‌ای که به میخ روی دیوار آویزان بود برداشتم و کف اتاق را با آن روشن کردم... بله، خودش بود یک عدد هزارپای مشکی دو ایکس لارج که با عصبانیت دُم‌ش را بالا گرفته!

چند ضربه چراغ قوه حواله‌اش کردم و تبدیل شد به سفره، سوزش بازویم هر لحظه بیشتر می شد، در نور چراغ قوه جای وَرَم و دو نیش کوچک روی پوست دیده می‌شد، هم از شدت سوزش خوابم نمی‌برد و هم اینکه می‌خواستم واکنش بدنم را ببینم که اگر لازم شد سریع خودم را به بهداری برسانم
وسط اتاق نشستم و هر چند دقیقه بازو را چک می کردم... بالاخره تا صبح بیدار ماندم و اتفاقی نیفتاد...

بعد از صبحانه ماشینی پیدا شد تا مرا به مقصد برساند، حامد بسته‌ها را بار می‌کرد که یکی از بچه‌های مقر فرهنگی نزدیک آمد و به آرامی گفت؛ سیدخدا، ما رو در دعاهای شبت فراموش نکن! با تعجب گفتم؛ حاجی جان ما نماز صبح به سختی میخونیم... سری تکان داد و گفت؛ دیشب هر وقتی بیدار شدم دیدم که روبه قبله نشستی و با یک حالت معنوی و یک سوز خاصی مناجات می‌کنی... نتوانستم بگویم که علت آن سوز شبانه نیش هزارپا بود...

پی‌نوشت؛
گفتم مرگ‌حقه و یک روزی از این دنیا میرم، ممکنه بعدش کلی کتاب درباره مناجات‌های شبانه من منتشر بشه(از الان باخبر باشید)

@sayed_mojahed
#روز_جانباز بر جانبازان بدون پرونده و گمنام مدافع‌حرم مبارک
یک؛
از جلسه کمیسیون پزشکی خارج شد، پرسیدم؛ چی گفتن؟ سری تکان داد و گفت؛ بدون اینکه عکسای سی‌تی‌اسکن رو ببینن گفتن چند قدم راه برو، بعدش سریع گفتن که خیلی حالت خوبه فقط باید کمی غذاهای مقوی بخوری
چند روز بعد دردش بیشتر شد، رفتیم مطب شخصی همون دکتری که عضو کمیسیون پزشکی بود، ویزیت گرفتیم، لحظه ورود به دوستم گفتم؛ اگر نشناخت نگو که مدافع حرمی، دکتر سرش شلوغ بود و نوبت رسید، پرسید؛ چی شده؟ گفتم؛ ایشون کارگر بوده و از داربست افتاده، تا عکس سی‌تی‌اسکن رو دید گفت؛ چطوری با این وضعیت راه میری! اوضات خیلی خرابه، باید عمل کنی وگرنه آسیبش بیشتر میشه و... یک نگاهی به هم کردیم و... سکوت
.
دو؛
عده‌ای از رزمنده‌ها رو برای اکران یک فیلم دعوت کردیم، برق‌های سینما خاموش شد و فیلم با صحنه‌های اکشن آغاز شد، یکباره متوجه شدم بچه‌ها یکی یکی از سالن خارج می‌شوند، فکر کردم از مسئله‌ای ناراحت شدند، دنبالشان بیرون رفتم تا علت را بپرسم، همه عذرخواهی کردند و گفتند؛ مشکل از ماست که با یک مقدار سر و صدا دچار موج‌گرفتگی میشیم و اگر چند دقیقه دیگر می‌ماندیم حالمان بد می‌شد... به قد و بالای به‌ظاهر سالم‌شان نگاه کردم و با خودم گفتم؛ چند نفر مثل این جوانان از آسیب‌های جنگ رنج می‌برند و هیچ برنامه‌ای برای ریکاوری آنان نیست
.
سه؛
من و مسئول اصلی(رسمی) رسیدگی به رزمنده‌ها رفتیم منزل یکی از رزمندگان، رزمنده می‌گفت؛ گاهی حالم بد می‌شود و بچه‌هام رو می‌زنم... مسئول این حالات را حاصل تلقینات منفی دانست و توصیه کرد تا به افکار مثبت فکر کند، خانم رزمنده از داخل اتاق لوله فلزی(استیل) را آورد که از چند قسمت خمیده شده بود، بعد گفت؛ حاجاقا، ایشان وقتی می‌فهمه که حالش داره بد میشه و نمیخواد دیگه روی بچه‌هاش دست بلند کنه، میره توی اتاق و تا جائی ‌که جون داره خودش رو با این لوله میزنه...
در مسیر مسئول گفت؛ میدونی چند تا جانباز رسمی و ثبت‌شده داریم؟ داشتم در ذهنم حساب می‌کردم که اگر دو هزار شهید مدافع‌حرم باشد پس حداقل پنج برابرش #جانباز داریم که فرصت نداد وخودش جواب داد؛ کمتر از هزار نفر جانباز رسمی داریم! با تعجب پرسیدم؛ یعنی نصف شهدا، پس بقیه کجان؟ گفت؛ اینقدر پیگیری کردند و جوابی نگرفتند که خسته شدند و رها کردند
🔻#افغانستان و #امارت_اسلامی

در گفتگو با #جواد_موگویی
سه‌شنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
ساعت ۱۷
بصورت زنده از طریق صفحه اینستاگرام آن‌ایر
آدرس در تصویر
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#نادر_طالب_زاده می‌توانست بهترین مقام و مسئولیت را داشته باشد اما او آسایش غرب را رها کرده بود برای رسیدن به آرمان‌هایش و در همین مسیر هم از دنیا رفت
@sayed_mojahed
پرچم سبز
#نادر_طالب_زاده می‌توانست بهترین مقام و مسئولیت را داشته باشد اما او آسایش غرب را رها کرده بود برای رسیدن به آرمان‌هایش و در همین مسیر هم از دنیا رفت @sayed_mojahed
#نادر_طالب_زاده با عصا به سختی حرکت می‌کرد نزدیک استودیو که رسیدیم گفت؛ حرفهاتو بزن...
من که هدفم اشاره به سال‌ها همراهی و برادری #مهاجرین_افغانستانی با #انقلاب_اسلامی بود دیگر با این جمله حاج نادر قوت قلب پیدا کردم

برنامه پخش زنده از حساسیت خاصی برخوردار است، منشی صحنه اعلام کرد؛ تیتراژ رفت آقای طالب‌زاده سی ثانیه دیگه با دوربین دو شروع کنید...
دهنم خشک شده بود و کمی استرس داشتم، نه از اینکه برنامه تلویزیونی هست بیشتر بخاطر اینکه مقابلم یک شخصیت بزرگ رسانه‌ای نشسته بود که بزرگ‌شده و تحصیل‌کرده غرب بود و بخاطر آرمان‌هایش همه چیز را رها کرده بود
من از تاریخچه همراهی #افغانستانی ها با ایران و امام‌خمینی(ره) می‌گفتم و حاج‌نادر اصلا بین حرف‌هام ورود نمی‌کرد و این برای من یک معنی داشت که هرآنچه می‌خواهی بگو...
با احتیاط و در لفافه بعضی از مشکلات جامعه مهاجر را بیان کردم که با تعجب دیدم خود حاج نادر هم در بحث همراهی می‌کند و روی بعضی مشکلات مهاجرین تاکید بیشتر می‌کرد

دقایقی گذشت و با اشاره منشی صحنه رفتیم برای یک میان برنامه... تهیه کننده جوان برنامه از تاریکی پشت دوربین ها جلو آمد و به آقای طالب زاده گفت؛ ناظر پخش میگه که اگر قرار باشه به موضوع مشکلات مهاجرین بپردازید آنتن پخش زنده رو از ما می‌گیره!
به نظر من که همین‌قدر که گفتیم هم کافی بود و باید عقب نشینی می‌کردیم، نگاهم به ابروهای سفید درهم رفته حاج نادر بود، حاجی می‌دانست که صدایش داخل اتاق فرمان شنیده می‌شود، با قاطعیت گفت؛ اصل بحث همین حرفهاست، سالها این حرفها زده نشد که وضعیت اینطوریه، اگر با این حرف ها مشکل دارید همین الان یک مجری دیگه بیارید و من میرم!!!
در دلم قند آب می‌کردند، تا حالا در عمرم چنین دفاعی ندیده بودم... تهیه کننده که معلوم بود از موضع طالب‌زاده خوشحال است به آرامی به تاریکی پشت دوربین ها برگشت و دیگر کسی اعتراض نکرد
یقین داشتم هرکسی غیر از نادر طالب‌زاده می‌بود آن برنامه در همان لحظه قطع می‌شد
دوباره منشی صحنه گفت؛ میان برنامه داره تموم میشه، ده ثانیه دیگه با دوربین دو شروع کنین...
نماز با طعم تند فلفل هندی
پرچم سبز
نماز با طعم تند فلفل هندی
اصغر آقا گفت؛ جلسه منزل ما برگزار می‌شود
عصری با حضور حدود پانزده نفر جلسه برگزار شد و تا غروب هم ادامه پیدا کرد
دم دم غروب خواستم خداحافظی کنم که اصغر آقا گفت؛ سیدجان، اذان نزدیکه، بمون و یک نماز جماعت بخونیم... بقیه هم حرف اصغر آقا رو گرفتن و قرار شد یک نماز جماعت اجباری بخونم

کُت‌ها به جالباسی آویز شدند و همه وضو گرفتند، اعلام آمادگی که شد جلو ایستادم و اذان و اقامه گفتم، اصغر آقا کنارم آمد و یواش گفت؛ حاجی، این پسرم خیلی دوست داره مُکبر بشه... لابلای گفتن اقامه با لبخند و اشاره سر فهماندم که بیاد و مکبر بایسته
پسرک هفت هشت ساله روبرویم کمی مایل به راست ایستاد و با صدای بلند گفت؛ قد قامت الصلاه، قد قامت الصلاه... الله اکبر، تکبیره الاحرام...
رکعت اول نماز را پشت سر گذاشتیم و با صدای پسرک که گفت "بحول الله" برای رکعت دوم قیام کردیم، سوره حمد نصفه نشده بود که صدایی آرام از جیب کتی که روی جالباسی بود بلند شد، گوشی یکی زنگ می‌خورد، آنهم چه زنگی، ریجینتا مالا یکی از آهنگ‌های معروف #فیلم_هندی را می‌خواند، آهنگ آرام آرام(ظرف سه ثانیه) صدایش به بالاترین حد رسید و از صدای قرائت من پیشی گرفت...
سوره قل هو الله را شروع کردم به امید اینکه آن طرف خط قطع کند اما او مگر قطع می‌کرد، موسیقی تند هندی مثل فلفل‌هایش می‌سوزاند و می‌خواند...
@sayed_mojahed

یکباره حرکت سایه‌ای روی فرش نگاهم را از مُهر به بالاتر کشاند، آنچه نباید اتفاق می‌افتاد افتاده بود، پسرک در مقابل آهنگ هندی تسلیم شده بود و با تمام اعضا و جوارحش در قالب حرکاتی موزون که معلوم بود از روی نسخه اصلی فیلم تقلید شده داشت همراهی می‌کرد!
صدای خنده‌های خفه شده از صفوف نماز به گوش می‌رسید، هر طوری بود قل هو الله را به پایان رساندم و به قنوت رفتم، دیگر همه مجبور بودند در قنوت سر بالا بگیرند و پسرک را تماشا کنند، پسر با همان حرکات موزون و با ریتم موسیقی هندی گفت؛ الله‌وو اکبر، قنووووت... و این آخرین ضربه‌ای بود که میتوانست بر پیکره صفوف به هم تنیده ما زده شود و بسیاری ناک اوت شدند و بر زمین افتادند
به هر سختی بود من و چند نفر معدود نماز را با چشمانی بسته ادامه دادیم و فقط صدای اصغر آقا را می‌شنیدیم که داشت پسرک را کشان کشان به سمت اتاق می‌برد...

عکس: دیروز(عید فطر) محله کشمیری(جاده سیمان) حاشیه شهر مشهد، و کودکی که هدفون به گوش در دنیای خود سیر می کند
نامه امیرالمومنین(ع) به مالک اشتر
«و انّما یؤتی خراب الأرض من اعواز اهلها»؛

ویرانی زمین از تنگدستی مردم زمین حاصل می‌شود؛ یعنی وقتی مردم تنگدست بودند، زمین ویران می شود.

حضرت این را به عنوان یک نکته‌ی فلسفی بیان نمی‌کنند؛ به عنوان یک واقعیت بیان می کنند... اگر توانستی مردمش(سرزمین) را ثروتمند کنی، آباد خواهد شد؛ اما اگر مردم را فقیر نگه داشتی یا فقیر کردی و نتوانستی، این سرزمین هم آباد نخواهد شد؛ ویرانه خواهد ماند...
بعد می فرمایند: «و انّما یعوز اهلها»: مردم تنگدست می‌شوند. حضرت با لامِ تعلیل می‌فرمایند: «لاشراف انفس الوُلاة علی الجمع»؛ فقر مردم، تقصیر فرمانروایان است؛ آنها هستند که موجب فقر مردم می شوند

سخنرانی مقام معظم رهبری
۱۳۸۳/۸/۲۰
به بچه ها قول داده بودم که ببرمشان بوستان بسیج، بعد غروب به خانه رسیدم و جنگی همه وسایل را برداشتیم و دقایقی بعد روی چمن های پارک بچه ها بازی می کردند، من و حضرت جان هم تخمه می‌شکستیم که یکهو از جا پریدم، خانم پرسید چیزی شده؟ که گفتم نمازم رو نخوندم
ساعت حوالی ده شب است، همانجا روی چمن‌ها با یک لیوان آب وضو می‌گیرم و میخواهم به نماز بایستم که چراغ های روشن نمازخانه‌ی پارک مرا به خود دعوت می‌کند، پشت کفش‌ها را مثل قیصر بالا می‌کشم و راهی می‌شوم
هنوز چند متری به ورودی مانده که جوانکی لاغراندام به استقبالم می آید، میخواهم دست بدهم که آغوش باز می کند، شاید همدیگر را می‌شناسیم و من یادم نیست، در آغوشم اسمش را می گوید و چند قدم همراهیم می‌کند، حالا به ورودی رسیدم که سالن کوچکی است با چند قفسه جاکفشی، کفشم را در یکی از دهانه‌ها گذاشتم که جوان دیگری خوش آمد می‌گوید، میخواهم دست دهم که دوباره با آغوش روبرو می شوم و راهنمایی‌ می شوم به داخل نمازخانه

جمعیت زیادی دور تا دور و وسط نشسته‌اند و با هم صحبت می‌کنند و در محراب میز و صندلی انتظار سخنران را می کشد
با آنهمه استقبال دیگر روی بازگشت ندارم، جلسه در نمازخانه هم یقینا جلسه بدی نیست، نیم نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازم، یک ساعتی فرصت دارم تا نمازم را با تاخیر بخوانم، همان وسط جایی پیدا می کنم و می نشینم، خیلی زود سخنران از راه می‌رسد، جوانی حدودا بیست و خورده‌ای ساله با موهای جو گندمی و چهره‌ای استخوانی، مثل اینکه متنی را سالها تکرار کرده با یاد خدا آغاز می کند و بعد خودش را معرفی می‌کند؛ من علی هستم، مسئول جلسه اِن اِی با هفت سال پاکی... هنوز ذهنم درگیر جمله است که همه دست می‌زنند و تشویقش می کنند، علی آقا ادامه می‌دهد؛ ما آمدیم تغییر کنیم و دیگر از روی عادت کاری انجام ندهیم

تازه فهمیدم در جلسه #ترک_اعتیاد نشستم، یک طرف مغزم معترض است که چرا باید فضای نمازخانه اینگونه استفاده شود؟ که طرف دیگر مغزم مهلت نمی‌دهد و آیه ای از قرآن را به دیواره ذهنم می‌کوبد(ان الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر) که معنی حدودیش می شود نماز عامل اصلاح جامعه و بازدارنده از کارهای بد است. پس اینها درست آمدند و دقیقا در مسیر نماز حرکت می‌کنند
شرکت‌کنندگان از تجربه ترک می‌گویند و من در این فکرم که چگونه سالها نماز را به یک عادت تبدیل کردم لذا هیچ تغییر و حرکتی برای من و جامعه ام ایجاد نمی‌کند
ساعتی بعد روی چمن‌های پارک نماز می‌خواندم و بیشتر به اعمالی می‌اندیشیدم که خداوند با اهداف خاصی برای ما فرستاد و الان تبدیل شدند به عادات روزانه و سالانه
پرچم سبز
Photo
دهه چهل شمسی است و #حاج_ناظر_ابراهیمی یک نانوای درجه یک در نجف است
یک روز شیخ فاضلی(از علمای افغانستانی مقیم نجف) به نانوائی می‌آید و به حاج ناظر می‌گوید؛ برای بیت آیت الله خمینی یک فرد مطمئن نیاز داریم که تمام کارهای منزل و بیرون را انجام دهد...

آن شب تا صبح حاجی بین درآمد و آسایش دنیا و تهدید و خدمت در بیت امام مردد بود تا اینکه صبح به شیخ فاضلی خبر داد؛ می‌آیم و #خادم_امام میشوم
چند سال گذشت و حاجی به معتمدترین فرد نزد بیت امام تبدیل شده، حالا علاوه بر استقبال از مهمانان دفتر، خودش به اندرونی می‌رود و مستقیم از مادر آقا مصطفی سفارشات را می‌گیرد
حاجی سختی دنیا را انتخاب کرده بود و بالاخره در یک روز گرم نجف ماموران استخبارات عراق به سراغش می‌آیند و...

تکمله؛
چند سال قبل با مسئول وقت حوزه هنری مشهد درباره حاج ناظر صحبت می‌کردیم که ایشان گفتند برویم و اگر شد کتابی از خاطرات خادم افغانستانی امام بنویسیم(که تا به امروز نشده)، آن روز به عنوان راه بلد دوستان را به منزل حاجی در #گلشهر بردم، ساعتی به گفتگو با حاجی گذشت و در لحظه خداحافظی حاجی گفت؛ شمارتونو بدید که اگه کاری داشتم زنگ بزنم... دوستان به من نگاه کردند و گفتند؛ شماره این آقا سید رو بگیرید، هرکاری داشتید ایشان به ما میرسونن

از آن روز شماره من در گوشی حاج ناظر به اسم حوزه هنری ثبت شد و هر از گاهی زنگ می زد و درد و دل می کرد تا اینکه هفته قبل تماس گرفت، اینبار پسرش بود و گفت؛ حال حاجی خوب نیست
به یک ساعت نکشید که کنار حاجی رسیدم، صورتش به شدت زرد بود، هنوز حاجی تصور می‌کرد با یکی از مسئولان ایرانی صحبت می‌کند(یقین دارم فرق مسئول حوزه هنری با استاندار را هم نمی‌دانست)، شمرده شمرده و بی حال حرف می‌زد، احساس کردم می‌خواهد چیزی بگوید تا اینکه گفت؛ یک خواهشی از شما دارم
یک لحظه بدنم سرد شد، قدیمی‌ترین خادم امام که در قید حیات است از من چیزی بخواهد، با لکنت گفتم؛ بفرمایید

می دانستم از کارافتاده شده، می‌دانستم دفترچه بیمه ندارد، می‌دانستم سالهاست قلبش برای یک زیارت نجف و کربلا پر می‌زند، می دانستم...
اما حاجی گفت؛ این پسرم مهدی است، چند سال است یک ماشین خریده و هرجا رو زدم نتوانستم برایش یک #گواهینامه_رانندگی بگیرم، آرزو دارم مرا تا مرقد امام ببرد...
از منزل حاجی بیرون آمدم، تمام مخاطبین تلفنم را مرور کردم اما کسی را نیافتم که تقاضای این خادم امام را به او برسانم، دست به قلم شدم تا شاید دلی شاد شود

#حاج_ناظر فردا زیر تیغ جراحی می‌رود
در ایام رحلت امام برای تنها خادم بازمانده بیت ایشان دعا کنیم
دور لبش تبخال زده بود، پرسیدم؛ چی شده؟
گفت؛ چشمت روز بد نبینه

هفته قبل کوچه پشتی ما رو دزد زد، تمام محله از یک تیم سارق حرفه‌ای حرف می‌زدن، پریروز همه خانواده‌م رفتن سفر و خانه تنها بودم، نزدیک غروب ترس زیر پوستم رفت و احساس کردم تنها در خانه نباشم بهتره
زنگ زدم و خواهر زاده‌م محسن رو گفتم بیاد منزل ما، محسن هم مثل همه جوان‌ها تمام روز سرش داخل گوشی هست و معمولا شب‌ها بیداره، طبیعتا بهترین گزینه بود که بیاد منزل ما و من مطمئن بودم تا صبح نمیخوابه
شام چند تا تخم مرغ زدیم و من رفتم داخل اتاق بخوابم، محسن هم روی مبل داخل سالن با گوشیش مشغول بود، به خانواده هم پیام دادم که محسن پیشم هست تا غصه نخورن، برق اتاق رو خاموش کردم و خیلی زود خوابم برد

صدای خیلی آرامی از بیرون اتاق می‌آمد، از سکوت کوچه و آرامش همسایه‌ها فهمیدم ساعت از نیمه شب گذشته، خیلی توجه نکردم تا اینکه چند لحظه بعد دوباره صدای آرام چیزی را گفت، اینبار روی تشک نشستم و گوشم را تیز کردم، درست می‌شنیدم، صدای محسن بود که مثل اینکه چیزی توجه‌اش را جلب کرده و دارد آرام مرا باخبر می‌کند، با دقت گوش کردم که گفت؛ روی پشت بام هستن!

شقیقه‌هایم نبض گرفته بود و دهانم از خشکی باز نمی‌شد، یکباره به یاد چوب آرد گَز(وردنه) در آشپزخانه افتادم، با عجله از اتاق به آشپزخانه رفتم و دنبال چوب می‌گشتم که باز محسن با حرص و جوش گفت؛ دارن میان!
خدایا مگه چند نفرن، چوب را با دستانی عرق‌کرده گرفتم و لرزان کنار محسن آمدم، چشمم از پنجره‌ها برداشته نمی‌شد بی‌صدا به محسن میگویم؛ زنگ بزن صدوده... محسن در جواب گفت؛ دایی چیزی گفتی؟ با تعجب نگاهش کردم، هندزفری را از گوشش درآورد و به من خیره شد، گفتم؛ تو منو از خواب بیدار کردی که دارن از پشت بام میان... محسن ریز می‌خندد و می‌گوید؛ ببخشی دایی، داشتم با رفقا بازی آنلاین می‌کردیم

خواستم همونجا با چوب بزنم تو سرش، اگر دزد واقعی می‌آمد اینقدر نمی‌ترسیدم
پرچم سبز
Photo
خوشحال بود و دائما از سرمایه زندگیش که ماشینش بود حرف می زد. ماشینی که چند سال بود روی آن خرج می کرد و به تعبیر خودش عروسک ساخته بود
از سیستم صوت جدیدی که روی خودرو بسته و صداش چندین دیسیبل بالا میره حرف می زد و می گفت میتونه شیشه های همسایه ها رو تا سر کوچه بلرزونه
بقیه چای هورت می کشیدند و به تعاریفش گوش می کردند که خانمش آمد و کلید ماشین را خواست تا از صندوق وسایل را بیاورد
خودش را یکطرفه کرد و ریموت ماشین را از جیب شلوارش بیرون آورد و همانطور که به خانمش تحویل می داد گفت؛ راستی نگفتم که ریموت جدید استارتی هم روش گذاشتم
یکی پرسید؛ ریموت استارتی دیگه چیه؟
دو زانو نشست و با کمی دک و پز گفت؛ تکنولوژی جدیده که تو کل محل فقط من نصب کردم، کارشم اینه که دیگه لازم نیست داخل ماشین بشینی و با سوئیچ استارت بزنی، کافیه کلید روی ریموت رو بزنی و ماشین از راه دور روشن میشه...
هنوز ابروها از شنیدن اینهمه پیشرفتگی و خوش بحالی او بالا بود که صدای فریادی چشم همه را به سمت خیابان کشاند، خودرو داشت بدون سرنشین می رفت و خانم صاحب ماشین که روی زمین افتاده بود

تازه مرد فهمید که خودرو داخل دنده بوده و خانمش که اشتباهی کلید ریموت را زده اینچنین شده

چند روز بعد خانم(که سرمایه واقعی اش بود) آسمانی شد و مرد با خودرویی که بدون خانواده برایش مانده بود پیکر همسرش را مشایعت کرد

* عکس تزئینی است
پرچم سبز
Photo
من سید زهیر مجاهد بزرگ شده محله گلشهر هستم، محله ای مهاجرنشین در حاشیه شهر مشهد مقدس
از همان کودکی به یاد دارم که رفقایم برای حفاظت از خود و بعضی هم برای بالا بردن کلاس خودشان چاقوی ضامن دار و زنجیر و پنجه بکس می خریدند و همراه داشتند اما هیچوقت دعوای جدی با چنین ابزاری را ندیدم و حتی با کسی که دعواگر حرفه ای باشد رفاقتی نداشتم

سیب زمانه هزار تا چرخ خورد و در مسیر مدافعان حرم با انسان هایی آشنا شدم که همه گلچین شده بودند و با دعوت آمده بودند، پچ پچ بعضی از رزمندگان درباره یکی از فرماندهان ارشد مرا کنجکاو کرد و خیلی زود فهمیدم آن فرمانده از گذشته ای متفاوت پا در مسیر دفاع از حرم گذاشته
رفاقت من و آقا سلیمان که خودش هم از محله گلشهر بود خیلی زود شکل گرفت اما در طی این رفاقت پنج شش ساله هیچگاه نتوانستم از آن گذشته پر از دعوا و چاقوکشی و زندانش سوالی بپرسم، از یکسو دوست داشتم کنجکاویم ارضاع شود و از سویی علاقمند بودم تا این بخش از تاریخ مدافعان حرم ثبت و ضبط گردد
غروب یک روز پر کار بود که به همراه یک تیم تصویربردار از شهر حلب سوریه به سمت دمشق بر می گشتیم، در بین راه هماهنگی ها انجام شد و قرار شد در مسیر از آقا سلیمان هم یک گزارش بگیرند، به عنوان راه بلد و معرف همراهشان رفتم تا منطقه اثریا و مهمان مقر فرماندهی آقا سلیمان شدیم. مصاحبه ها گرفته شد و تیم مستندساز رفتند برای استراحت و تازه گپ و گفت خودمانی من و آقا سلیمان شروع شد، چای خوردیم و تا پاسی از شب صحبت کردیم
اصلا سکوت و تاریکی شب آنهم در منطقه جنگی حس عجیبی ایجاد می کند، نمی دانم اثرات آن بود یا تلنگری در سلیمان ایجاد شده بود که بی مقدمه گفت؛ خیلیا اصرار دارن که از زندگی من کتاب بنویسن، منم بدم نمیاد جوون ترها درس بگیرن، اگه آقا سید شما بیای پای کار همه زندگیم رو برات تعریف می کنم

احساس می کردم خواب می بینم اما چند ماه بعد که آقا سلیمان به مشهد آمد و جلوی دوربین من نشست همه چیز رنگ واقعیت به خودش گرفت...