Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#طالبان #شبکه_افق و چند نکته
یک:
محسن اسلامزاده(که رفیق قدیمی هستیم) در تمام این سالها علاوه بر فیلمش، داستانهای زیادی هم برای ما افغانستانیها نقل کرد که به حقیقت شبیه نبود ولی احترام کردیم
امشب از تجربه شخصی خود در برخورد با طالبان گفتم و محسن بدون درنگ #دروغگو خطابم کرد(و آنچه چند سال قبل برایش گفته بودم را در مقابل چشمانم تحریف کرد و دروغ خواند)
دو:
سخنگوی طالبان و اسلامزادهی عزیز هر دو تاکید کردند که چهره طالبان در این سالها توسط رسانهها مخدوش شده و سیاهنمایی کردند
عرض کردم؛ قبل از سیاهنمایی رسانهها، این خود طالبان بودند که با #نسل_کشی و کشتار هزاران هزاره(شیعه) در مزار، بامیان و یکاولنگ کارنامه سیاهی رارقم زدند
سه:
دوست عزیزمان اسلامزاده چندی قبل هم به رزمندگان #فاطمیون که از طالبان انتقاد کردند واکنش نشان داد و گفته بود بجای فلافلفروشی(کارگری) در تهران بروید و در کشورتان بجنگید
امشب هم تکرار کردند که عدهای منتقد در قم و مشهد نشستند و نمیروند در کشورشان دفاع کنند!
عرض کردم: وقتی پروژه تطهیرسازی را شکل میدادید این بچهها در حلب، زینبیه و تدمر سوریه مشغول دفاع از انقلاب اسلامی بودند
سیدمجاهد
یک:
محسن اسلامزاده(که رفیق قدیمی هستیم) در تمام این سالها علاوه بر فیلمش، داستانهای زیادی هم برای ما افغانستانیها نقل کرد که به حقیقت شبیه نبود ولی احترام کردیم
امشب از تجربه شخصی خود در برخورد با طالبان گفتم و محسن بدون درنگ #دروغگو خطابم کرد(و آنچه چند سال قبل برایش گفته بودم را در مقابل چشمانم تحریف کرد و دروغ خواند)
دو:
سخنگوی طالبان و اسلامزادهی عزیز هر دو تاکید کردند که چهره طالبان در این سالها توسط رسانهها مخدوش شده و سیاهنمایی کردند
عرض کردم؛ قبل از سیاهنمایی رسانهها، این خود طالبان بودند که با #نسل_کشی و کشتار هزاران هزاره(شیعه) در مزار، بامیان و یکاولنگ کارنامه سیاهی رارقم زدند
سه:
دوست عزیزمان اسلامزاده چندی قبل هم به رزمندگان #فاطمیون که از طالبان انتقاد کردند واکنش نشان داد و گفته بود بجای فلافلفروشی(کارگری) در تهران بروید و در کشورتان بجنگید
امشب هم تکرار کردند که عدهای منتقد در قم و مشهد نشستند و نمیروند در کشورشان دفاع کنند!
عرض کردم: وقتی پروژه تطهیرسازی را شکل میدادید این بچهها در حلب، زینبیه و تدمر سوریه مشغول دفاع از انقلاب اسلامی بودند
سیدمجاهد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی در حمایت از ط!لبان استدلال میکنند که آنها مکتب #دیوبندی هستند و اهلبیت و زیارت قبور را قبول دارند
♦️اما مهم نگاه آنان به #شیعیان است
آقای مهدی فرمانیان(کارشناس ارشد مذاهب اسلامی) توضیح میدهد؛
دیوبندیها(منجمله ط!لبان) نسبت به #شیعه دو نظر دارند:
یک: منتقد افراطی به شیعیان هستند(تکفیر نمیکنند ولی قائلند که شیعه بدعتگزار است، شیعه ربطی به اهلبیت ندارد، شیعه یک فرقه منحرف است!)
دو: شیعیان را تکفیر میکنند(چون به صحابه دشنام میدهند)
♦️اما مهم نگاه آنان به #شیعیان است
آقای مهدی فرمانیان(کارشناس ارشد مذاهب اسلامی) توضیح میدهد؛
دیوبندیها(منجمله ط!لبان) نسبت به #شیعه دو نظر دارند:
یک: منتقد افراطی به شیعیان هستند(تکفیر نمیکنند ولی قائلند که شیعه بدعتگزار است، شیعه ربطی به اهلبیت ندارد، شیعه یک فرقه منحرف است!)
دو: شیعیان را تکفیر میکنند(چون به صحابه دشنام میدهند)
پرچم سبز
موتَر کِلینَر و پیامبر
موتَر(ماشین) آماده حرکت بود
کِلینَر(شاگرد ماشین) مثل بند بازها خود را به درب آویزان کرده بود، عملی که در موتَرهای عمومی سطح شهر #کابل عادی است و مثل یک کاست ضبط شده صدا میزد؛ شارو، شارو، شارو(یعنی "شهر رو" سوار شود)
موتَر نرمنرمک حرکت میکند تا پلیس ترافیک(راهنمایی و رانندگی) با باتومش یک قور دیگر بر بدنهاش اضافه نکند
مسافت باقی مانده را میدوم و از دستگیره کنار درب میگیرم و یک پا در رکاب با چند حرکت لِیلِی سوار میشوم
هنوز یک صندلی چرکمُرده خالیست، مینشینم و با شال(چفیه) عرقی که حالا با گرد و خاک زمخت شده را از پیشانی میگیرم
موتَر حرکت کرد و کلینَر به سراغ تکتک مسافرین آمد و کرایهها را جمع کرد
اولین ایستادگاه(ایستگاه) چند نفری سوار شدند، چشمم روی نوجوان ۱۲_۱۳ سالهای در پیادهرو قفل شد که با دقت داخل موتَر را نگاه میکرد، شاید شخصی توجه او را جلب کرده
موتَرها با هر سرعتی بخواهند میروند و فقط زخمهای سَرَک(جاده) آنان را به رعایت وا میدارد تا آرام بگذرند
ایستادگاه دوم رسیدیم، چند نفری سوار شدند، حین جابجایی مسافرین یکلحظه همان نوجوان را دیدم، با خودم گفتم شاید شبیهش بوده، با جابجایی سر یک روزنه پیدا کردم و دوباره نگاه کردم، خودش بود با همان نگاه ممتد و شانههایی که با نفسهایش بالا و پایین میشدند
موتَر راه افتاد، از اولین زخمجاده که آرام گذشت به پیادهرو نگاه کردم، نوجوان به موازات موتَر در حال دویدن بود!
کلینَر در هر ایستادگاه با دقت زیاد از مسافرین جدید کرایه میگرفت و آنها را مانند خشت کنار هم میچید، لابلای چینش مسافرین باز نوجوان را دیدم که دست از زانو گرفته و بهشدت نفسنفس میزند
چند ایستادگاه به همین منوال گذشت، هوش و حواسم آن نوجوان شده بود، به میانه راه رسیدیم و ایستادگاه شلوغی که به محلهای مستضعف ختم میشد، تعداد زیادی از مسافرین میخواستند پیاده شوند، نوجوان هم نفسزنان به ایستادگاه رسید و با توقف موتَر خود را به یکی از پنجرهها رساند و با صدای بلند گفت؛ آقاجان پایان شوید(پدربزرگ پیادهشوید)...
مسیر نگاهش را دنبال کردم، به پیرمرد محاسن سفیدی رسیدم که به سختی از روی صندلی بلند شد، پیرمرد عصا بر دست وارد رود خروشان مسافرینی شد که میخواستند پیاده شوند و رود آرام گرفت، پای پیرمرد که به زمین رسید نوجوان نفس عمیقی کشید و دست پدربزرگش را گرفت و شروع کرد با او به سخنگفتن...
موتَر به آرامی حرکت کرد و من تا آخرین لحظه از قاب پنجره به پیامبری نگاه میکردم که تنها پیروش بخاطر اینکه فقط کرایه یکنفر را داشته تمام مسیر را دویده بود
@GreenFlag
کِلینَر(شاگرد ماشین) مثل بند بازها خود را به درب آویزان کرده بود، عملی که در موتَرهای عمومی سطح شهر #کابل عادی است و مثل یک کاست ضبط شده صدا میزد؛ شارو، شارو، شارو(یعنی "شهر رو" سوار شود)
موتَر نرمنرمک حرکت میکند تا پلیس ترافیک(راهنمایی و رانندگی) با باتومش یک قور دیگر بر بدنهاش اضافه نکند
مسافت باقی مانده را میدوم و از دستگیره کنار درب میگیرم و یک پا در رکاب با چند حرکت لِیلِی سوار میشوم
هنوز یک صندلی چرکمُرده خالیست، مینشینم و با شال(چفیه) عرقی که حالا با گرد و خاک زمخت شده را از پیشانی میگیرم
موتَر حرکت کرد و کلینَر به سراغ تکتک مسافرین آمد و کرایهها را جمع کرد
اولین ایستادگاه(ایستگاه) چند نفری سوار شدند، چشمم روی نوجوان ۱۲_۱۳ سالهای در پیادهرو قفل شد که با دقت داخل موتَر را نگاه میکرد، شاید شخصی توجه او را جلب کرده
موتَرها با هر سرعتی بخواهند میروند و فقط زخمهای سَرَک(جاده) آنان را به رعایت وا میدارد تا آرام بگذرند
ایستادگاه دوم رسیدیم، چند نفری سوار شدند، حین جابجایی مسافرین یکلحظه همان نوجوان را دیدم، با خودم گفتم شاید شبیهش بوده، با جابجایی سر یک روزنه پیدا کردم و دوباره نگاه کردم، خودش بود با همان نگاه ممتد و شانههایی که با نفسهایش بالا و پایین میشدند
موتَر راه افتاد، از اولین زخمجاده که آرام گذشت به پیادهرو نگاه کردم، نوجوان به موازات موتَر در حال دویدن بود!
کلینَر در هر ایستادگاه با دقت زیاد از مسافرین جدید کرایه میگرفت و آنها را مانند خشت کنار هم میچید، لابلای چینش مسافرین باز نوجوان را دیدم که دست از زانو گرفته و بهشدت نفسنفس میزند
چند ایستادگاه به همین منوال گذشت، هوش و حواسم آن نوجوان شده بود، به میانه راه رسیدیم و ایستادگاه شلوغی که به محلهای مستضعف ختم میشد، تعداد زیادی از مسافرین میخواستند پیاده شوند، نوجوان هم نفسزنان به ایستادگاه رسید و با توقف موتَر خود را به یکی از پنجرهها رساند و با صدای بلند گفت؛ آقاجان پایان شوید(پدربزرگ پیادهشوید)...
مسیر نگاهش را دنبال کردم، به پیرمرد محاسن سفیدی رسیدم که به سختی از روی صندلی بلند شد، پیرمرد عصا بر دست وارد رود خروشان مسافرینی شد که میخواستند پیاده شوند و رود آرام گرفت، پای پیرمرد که به زمین رسید نوجوان نفس عمیقی کشید و دست پدربزرگش را گرفت و شروع کرد با او به سخنگفتن...
موتَر به آرامی حرکت کرد و من تا آخرین لحظه از قاب پنجره به پیامبری نگاه میکردم که تنها پیروش بخاطر اینکه فقط کرایه یکنفر را داشته تمام مسیر را دویده بود
@GreenFlag
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلاس دوم دبستان بود که یک روز معلم دفترهای نقاشی بچهها رو نگاه میکنه، سیدمحمد هم با شور و اشتیاق زیاد لحظهشماری میکند تا معلم نقاشیهای او را ببیند
بالاخره نوبت سیدمحمد میرسد و معلم نقاشیهایش را سریع ورق میزند و هیچ نمیگوید
زنگ که میخورد معلم محمد را نگه میدارد و کلی نصیحتش میکند که دیگر کپی نکن و هرچه بلدی را بکش، اصرار محمد بر اینکه تمامی نقاشیها را خودش کشیده بیفایده بود و معلم او را سرزنش کرد که هم کپی میکنی و هم دروغ میگویی...
سیدمحمد امسال کلاس چهارم میرود، حالا نقاشیهایش را(بدون هیچگونه آموزشی) با نرمافزار پینت در کامپیوتر میکشد و دفتر نقاشی مدرسهش پر است از تکالیفی که معلمها به آن راضی میشوند
پینوشت؛
این نقاشی را به اصرار من کشید و خیلی سریع و بیحوصله انجام داد
کامپیوتر گازوئیلی قدیمی را مدتی هست راه انداختیم و به تلویزون منزل وصل کردیم
میز را تازه برایش آوردیم و تا امروز موس را روی زمین میگذاشت(پد موس حولهایش منو کُشته😅)
بالاخره نوبت سیدمحمد میرسد و معلم نقاشیهایش را سریع ورق میزند و هیچ نمیگوید
زنگ که میخورد معلم محمد را نگه میدارد و کلی نصیحتش میکند که دیگر کپی نکن و هرچه بلدی را بکش، اصرار محمد بر اینکه تمامی نقاشیها را خودش کشیده بیفایده بود و معلم او را سرزنش کرد که هم کپی میکنی و هم دروغ میگویی...
سیدمحمد امسال کلاس چهارم میرود، حالا نقاشیهایش را(بدون هیچگونه آموزشی) با نرمافزار پینت در کامپیوتر میکشد و دفتر نقاشی مدرسهش پر است از تکالیفی که معلمها به آن راضی میشوند
پینوشت؛
این نقاشی را به اصرار من کشید و خیلی سریع و بیحوصله انجام داد
کامپیوتر گازوئیلی قدیمی را مدتی هست راه انداختیم و به تلویزون منزل وصل کردیم
میز را تازه برایش آوردیم و تا امروز موس را روی زمین میگذاشت(پد موس حولهایش منو کُشته😅)
ولادت اختالحسین زینب کبری(س) را تبریک عرض میکنم
https://www.instagram.com/p/CXS0CFhqWuB/?utm_medium=copy_link
https://www.instagram.com/p/CXS0CFhqWuB/?utm_medium=copy_link
این قبر مادربزرگم در فریمان است
ایشان پدرم هستند روی ویلچر
خودم عکاس هستم
و فرزندم در حال بازی است
چهار نسل است اینجاییم
همینجا به دنیا آمدیم
همینجا به میدان رفتیم
همینجا خاک شدیم
و هیچ جای دیگری نرفتیم
پینوشتِ بیربط؛
مدرک پسرم مثل کسی است که همین دیروز وارد ایران شده و اقامت گرفته
هر سال احتمال دارد دیگر تمدید نکنند که در آنصورت طبق قانون باید ایران را ترک کند
ایشان پدرم هستند روی ویلچر
خودم عکاس هستم
و فرزندم در حال بازی است
چهار نسل است اینجاییم
همینجا به دنیا آمدیم
همینجا به میدان رفتیم
همینجا خاک شدیم
و هیچ جای دیگری نرفتیم
پینوشتِ بیربط؛
مدرک پسرم مثل کسی است که همین دیروز وارد ایران شده و اقامت گرفته
هر سال احتمال دارد دیگر تمدید نکنند که در آنصورت طبق قانون باید ایران را ترک کند
متاسفانه بدون هماهنگی با گروه مشاوران رسانهای(اعزامی)، وزارت خارجه #طالبان بیانیه داده و حمله #حوثی های ظالم را به اماراتیهای مظلوم محکوم کرده و نوشته؛
ما از این حمله اندوهگین هستیم!
@GreenFlag
ما از این حمله اندوهگین هستیم!
@GreenFlag
برخلاف تبلیغات مشهور اصلیترین روش مبارزه #طالبان در ۲۰ سال اخیر تخریب گسترده زیرساختهای #افغانستان بود که توانست با این روش دولت را تحت فشار قرار دهد
حالا همین گروه از حمله #حوثی ها به زیرساختهای #امارات اندوهگین شده و حمله به تاسیسات آن کشور را محکوم میکند!
یاللعجب!
@GreenFlag
حالا همین گروه از حمله #حوثی ها به زیرساختهای #امارات اندوهگین شده و حمله به تاسیسات آن کشور را محکوم میکند!
یاللعجب!
@GreenFlag
پرچم سبز
روزت مبارک خواهرم
اصرارهایم فایدهای ندارد
میگوید؛ فقط یک راه دارد و آنهم اینکه بیش از پنجاه هزار دلار در ایران سرمایهگذاری کند تا یکسال اقامت بدهیم
میگویم؛ از کابل فراری آمدند و هیچ ندارند، حداقل دو ماه دیگر ویزاشان را تمدید کنید تا با این دو کودک در این زمستان سرد به افغانستان برنگردند
میگوید؛ سقف تمدید برای ایشان تمام شده
میگویم؛ شما که میتوانید برای موارد ویژه تمدید کنید، خواهر بنده طبق مدارکی که نشانتان دادم دانشجوی مامایی دانشگاه کابل است و در سالهای اخیر فعال اجتماعی زنان در افغانستان بوده، این بازگشت میتواند برایش خطر جانی داشته باشد
...مثل اینکه از این موارد در این چند ماه زیاد دیده و اثری ندارد، گذرنامهها را روی میز شیشهای به سمت من سُر میدهد و به بیرون اتاق راهنمایی میشوم، هنوز درب کامل بسته نشده که میشنوم؛ فکر کردن اینجا کمیته امداد است... نمیدانم از سرمای مشهد است یا حرفآخر او که عمق جانم میسوزد
به سمت خواهرم میروم، آنها فکر میکردند اگر من پاپیش بگذارم کار درست میشود اما فهمیدند که هیچ مهاجری آنقدر اعتبار ندارد که بتواند خواهر و دو کودکش را یک زمستان در مشهد نگه دارد
نقطه صفر مرزی است، خواهرزادهها ساکها را جلو جلو میبرند، دستهای یخزده خواهر را میگیرم، کمی روحیه میدهم و میگویم؛ راستی یادمون رفته بود که فردا روز شماست، تعجب میکند و میگوید؛ روز چی؟ با خنده میگویم؛ ولادت حضرت زهراست و #روز_زن
روزت مبارک
میگوید؛ فقط یک راه دارد و آنهم اینکه بیش از پنجاه هزار دلار در ایران سرمایهگذاری کند تا یکسال اقامت بدهیم
میگویم؛ از کابل فراری آمدند و هیچ ندارند، حداقل دو ماه دیگر ویزاشان را تمدید کنید تا با این دو کودک در این زمستان سرد به افغانستان برنگردند
میگوید؛ سقف تمدید برای ایشان تمام شده
میگویم؛ شما که میتوانید برای موارد ویژه تمدید کنید، خواهر بنده طبق مدارکی که نشانتان دادم دانشجوی مامایی دانشگاه کابل است و در سالهای اخیر فعال اجتماعی زنان در افغانستان بوده، این بازگشت میتواند برایش خطر جانی داشته باشد
...مثل اینکه از این موارد در این چند ماه زیاد دیده و اثری ندارد، گذرنامهها را روی میز شیشهای به سمت من سُر میدهد و به بیرون اتاق راهنمایی میشوم، هنوز درب کامل بسته نشده که میشنوم؛ فکر کردن اینجا کمیته امداد است... نمیدانم از سرمای مشهد است یا حرفآخر او که عمق جانم میسوزد
به سمت خواهرم میروم، آنها فکر میکردند اگر من پاپیش بگذارم کار درست میشود اما فهمیدند که هیچ مهاجری آنقدر اعتبار ندارد که بتواند خواهر و دو کودکش را یک زمستان در مشهد نگه دارد
نقطه صفر مرزی است، خواهرزادهها ساکها را جلو جلو میبرند، دستهای یخزده خواهر را میگیرم، کمی روحیه میدهم و میگویم؛ راستی یادمون رفته بود که فردا روز شماست، تعجب میکند و میگوید؛ روز چی؟ با خنده میگویم؛ ولادت حضرت زهراست و #روز_زن
روزت مبارک
چند خط با رفقای فرهیخته همشهری(افغانستانی) خودم در ایام پیروزی انقلاب اسلامی ایران
سالهاست نخبگان شیعه افغانستانی برای برونرفت از مشکلات کشور دو نسخه ارائه میکنند؛ گروهی آینده و آرامش کشور را در گرو پیروی از مدل #لیبرال_دموکراسی غرب میدانند و دسته دوم سعادت و رستگاری را در مدل #ولایت_فقیه اجرا شده در ایران قلمداد میکنند
هر دو گروه نسخه خود را شفابخش دردهای پنجاه ساله افغانستان میدانند اما از یک نکته غافل شدند و آن اینکه هیچ تضمینی نیست که مدل و الگوی موفق یک کشور بتواند صددرصد در کشوری دیگر با شرایط خاص آن کشور به موفقیت برسد!
مثالش خود ایران است که امام راحل با مدل بومی که براساس شرایط کشور و باورهای مردم با حمایت نود و هشت درصدی جامعه به پیروزی رسید
حال در افغانستان مدل غربی در این بیست سال اجرایی شد که نقاط ضعف و قوتی داشت و به دلایل متعدد دوام نیاورد، امروز دسته دوم نخبگان شیعه(که تعدادشان کم است اما انگیزه بالایی دارند) بدون در نظرگرفتن جمعیت حدود بیست درصدی شیعیان افغانستان و جغرافیای مناطق و مسئله قومیتها و نژادها به دنبال اجرای مدل خود هستند
یادآوری این بخش از تاریخ خالی از لطف نیست که عراق و لبنان نمونههایی است که با شرایط خاص خود شیعیان در اداره کشور مشارکت میکنند، دقت کنیم که عراق میتوانست نظریه ولایتفقیه را بگیرد و در مراحل مختلف هم میتوانست اجرایی کند اما به دهها علت مختلف داخلی بهسوی #مرجعیت_اجتماعی رفت و در بزنگاه ها نیز موفق بود، یا شیعیان لبنان که براساس جمعیت و جغرافیا با شیوه ملیگرایانه(دفاع از کشور در مقابل دشمن غاصب) و خدمات عامالمنفعه جلو رفتند و امروز در جامعه خود پذیرفته شده و موفقند
امیدوارم بتوانم در این مجال اندک مقصودم را بیان کنم که هیچ کدام از این دو نظر نمیتواند آینده #شیعیان_افغانستان را تضمین کند، امروز باید فرهیختگان ما با نگاهی باز و با درنظرگرفتن مسائل مختلف و شرایط کشور به نسخهای(که میتواند برگرفته از نقاط مثبت نظامهای رایج باشد) برسند و اصرار بر اجرای مدلهای موفق در سایر کشورها نمیتواند گرهگشای کامل مشکلات شیعیان باشد و ممکن است بیست سال دیگر بگذرد و باز برگردیم به نقطهی آغاز
سالهاست نخبگان شیعه افغانستانی برای برونرفت از مشکلات کشور دو نسخه ارائه میکنند؛ گروهی آینده و آرامش کشور را در گرو پیروی از مدل #لیبرال_دموکراسی غرب میدانند و دسته دوم سعادت و رستگاری را در مدل #ولایت_فقیه اجرا شده در ایران قلمداد میکنند
هر دو گروه نسخه خود را شفابخش دردهای پنجاه ساله افغانستان میدانند اما از یک نکته غافل شدند و آن اینکه هیچ تضمینی نیست که مدل و الگوی موفق یک کشور بتواند صددرصد در کشوری دیگر با شرایط خاص آن کشور به موفقیت برسد!
مثالش خود ایران است که امام راحل با مدل بومی که براساس شرایط کشور و باورهای مردم با حمایت نود و هشت درصدی جامعه به پیروزی رسید
حال در افغانستان مدل غربی در این بیست سال اجرایی شد که نقاط ضعف و قوتی داشت و به دلایل متعدد دوام نیاورد، امروز دسته دوم نخبگان شیعه(که تعدادشان کم است اما انگیزه بالایی دارند) بدون در نظرگرفتن جمعیت حدود بیست درصدی شیعیان افغانستان و جغرافیای مناطق و مسئله قومیتها و نژادها به دنبال اجرای مدل خود هستند
یادآوری این بخش از تاریخ خالی از لطف نیست که عراق و لبنان نمونههایی است که با شرایط خاص خود شیعیان در اداره کشور مشارکت میکنند، دقت کنیم که عراق میتوانست نظریه ولایتفقیه را بگیرد و در مراحل مختلف هم میتوانست اجرایی کند اما به دهها علت مختلف داخلی بهسوی #مرجعیت_اجتماعی رفت و در بزنگاه ها نیز موفق بود، یا شیعیان لبنان که براساس جمعیت و جغرافیا با شیوه ملیگرایانه(دفاع از کشور در مقابل دشمن غاصب) و خدمات عامالمنفعه جلو رفتند و امروز در جامعه خود پذیرفته شده و موفقند
امیدوارم بتوانم در این مجال اندک مقصودم را بیان کنم که هیچ کدام از این دو نظر نمیتواند آینده #شیعیان_افغانستان را تضمین کند، امروز باید فرهیختگان ما با نگاهی باز و با درنظرگرفتن مسائل مختلف و شرایط کشور به نسخهای(که میتواند برگرفته از نقاط مثبت نظامهای رایج باشد) برسند و اصرار بر اجرای مدلهای موفق در سایر کشورها نمیتواند گرهگشای کامل مشکلات شیعیان باشد و ممکن است بیست سال دیگر بگذرد و باز برگردیم به نقطهی آغاز
پرچم سبز
Photo
یکماه است داخل کارخانه مخروبهای زندگی میکنیم، تنها فاصله میان من و زمین یک حصیر زمخت پلاستیکی است که صبحها اثرش روی صورتم پیداست، برای گرفتن چند بسته مُهر و مفاتیح عازم مقر فرهنگی در روستای خانات(جنوب حلب_سوریه) می شوم، #حامدبافنده اجناس را تحویل میدهد اما ماشینی نیست که مرا به کارخانه برگرداند، از خدا خواسته میمانم و شبرا روی تشک اسفنجی(که پشت سرم در عکس هست) دراز می کشم
شب به نیمه نرسیده بود که با حرکت موجودی روی بدنم بیدار شدم، لحظهای نشستم و در تاریکی ظلمانی شب احساس کردم روی آستین زیرپیراهنم چیزی حرکت میکند، سریع ضربهای زدم و آن موجود را به پایین انداختم، روی زمین دنبالش میگشتم که یکباره سر بازویم سوخت، معلوم شد نهتنها نیفتاده بلکه به داخل آستین رفته و نیش مبارکش را فرو کرده، اینبار بیصدا و با ضربات پیدرپی از آستین خارجش کردم، با عجله چراغ قوهای که به میخ روی دیوار آویزان بود برداشتم و کف اتاق را با آن روشن کردم... بله، خودش بود یک عدد هزارپای مشکی دو ایکس لارج که با عصبانیت دُمش را بالا گرفته!
چند ضربه چراغ قوه حوالهاش کردم و تبدیل شد به سفره، سوزش بازویم هر لحظه بیشتر می شد، در نور چراغ قوه جای وَرَم و دو نیش کوچک روی پوست دیده میشد، هم از شدت سوزش خوابم نمیبرد و هم اینکه میخواستم واکنش بدنم را ببینم که اگر لازم شد سریع خودم را به بهداری برسانم
وسط اتاق نشستم و هر چند دقیقه بازو را چک می کردم... بالاخره تا صبح بیدار ماندم و اتفاقی نیفتاد...
بعد از صبحانه ماشینی پیدا شد تا مرا به مقصد برساند، حامد بستهها را بار میکرد که یکی از بچههای مقر فرهنگی نزدیک آمد و به آرامی گفت؛ سیدخدا، ما رو در دعاهای شبت فراموش نکن! با تعجب گفتم؛ حاجی جان ما نماز صبح به سختی میخونیم... سری تکان داد و گفت؛ دیشب هر وقتی بیدار شدم دیدم که روبه قبله نشستی و با یک حالت معنوی و یک سوز خاصی مناجات میکنی... نتوانستم بگویم که علت آن سوز شبانه نیش هزارپا بود...
پینوشت؛
گفتم مرگحقه و یک روزی از این دنیا میرم، ممکنه بعدش کلی کتاب درباره مناجاتهای شبانه من منتشر بشه(از الان باخبر باشید)
@sayed_mojahed
شب به نیمه نرسیده بود که با حرکت موجودی روی بدنم بیدار شدم، لحظهای نشستم و در تاریکی ظلمانی شب احساس کردم روی آستین زیرپیراهنم چیزی حرکت میکند، سریع ضربهای زدم و آن موجود را به پایین انداختم، روی زمین دنبالش میگشتم که یکباره سر بازویم سوخت، معلوم شد نهتنها نیفتاده بلکه به داخل آستین رفته و نیش مبارکش را فرو کرده، اینبار بیصدا و با ضربات پیدرپی از آستین خارجش کردم، با عجله چراغ قوهای که به میخ روی دیوار آویزان بود برداشتم و کف اتاق را با آن روشن کردم... بله، خودش بود یک عدد هزارپای مشکی دو ایکس لارج که با عصبانیت دُمش را بالا گرفته!
چند ضربه چراغ قوه حوالهاش کردم و تبدیل شد به سفره، سوزش بازویم هر لحظه بیشتر می شد، در نور چراغ قوه جای وَرَم و دو نیش کوچک روی پوست دیده میشد، هم از شدت سوزش خوابم نمیبرد و هم اینکه میخواستم واکنش بدنم را ببینم که اگر لازم شد سریع خودم را به بهداری برسانم
وسط اتاق نشستم و هر چند دقیقه بازو را چک می کردم... بالاخره تا صبح بیدار ماندم و اتفاقی نیفتاد...
بعد از صبحانه ماشینی پیدا شد تا مرا به مقصد برساند، حامد بستهها را بار میکرد که یکی از بچههای مقر فرهنگی نزدیک آمد و به آرامی گفت؛ سیدخدا، ما رو در دعاهای شبت فراموش نکن! با تعجب گفتم؛ حاجی جان ما نماز صبح به سختی میخونیم... سری تکان داد و گفت؛ دیشب هر وقتی بیدار شدم دیدم که روبه قبله نشستی و با یک حالت معنوی و یک سوز خاصی مناجات میکنی... نتوانستم بگویم که علت آن سوز شبانه نیش هزارپا بود...
پینوشت؛
گفتم مرگحقه و یک روزی از این دنیا میرم، ممکنه بعدش کلی کتاب درباره مناجاتهای شبانه من منتشر بشه(از الان باخبر باشید)
@sayed_mojahed
#روز_جانباز بر جانبازان بدون پرونده و گمنام مدافعحرم مبارک
یک؛
از جلسه کمیسیون پزشکی خارج شد، پرسیدم؛ چی گفتن؟ سری تکان داد و گفت؛ بدون اینکه عکسای سیتیاسکن رو ببینن گفتن چند قدم راه برو، بعدش سریع گفتن که خیلی حالت خوبه فقط باید کمی غذاهای مقوی بخوری
چند روز بعد دردش بیشتر شد، رفتیم مطب شخصی همون دکتری که عضو کمیسیون پزشکی بود، ویزیت گرفتیم، لحظه ورود به دوستم گفتم؛ اگر نشناخت نگو که مدافع حرمی، دکتر سرش شلوغ بود و نوبت رسید، پرسید؛ چی شده؟ گفتم؛ ایشون کارگر بوده و از داربست افتاده، تا عکس سیتیاسکن رو دید گفت؛ چطوری با این وضعیت راه میری! اوضات خیلی خرابه، باید عمل کنی وگرنه آسیبش بیشتر میشه و... یک نگاهی به هم کردیم و... سکوت
.
دو؛
عدهای از رزمندهها رو برای اکران یک فیلم دعوت کردیم، برقهای سینما خاموش شد و فیلم با صحنههای اکشن آغاز شد، یکباره متوجه شدم بچهها یکی یکی از سالن خارج میشوند، فکر کردم از مسئلهای ناراحت شدند، دنبالشان بیرون رفتم تا علت را بپرسم، همه عذرخواهی کردند و گفتند؛ مشکل از ماست که با یک مقدار سر و صدا دچار موجگرفتگی میشیم و اگر چند دقیقه دیگر میماندیم حالمان بد میشد... به قد و بالای بهظاهر سالمشان نگاه کردم و با خودم گفتم؛ چند نفر مثل این جوانان از آسیبهای جنگ رنج میبرند و هیچ برنامهای برای ریکاوری آنان نیست
.
سه؛
من و مسئول اصلی(رسمی) رسیدگی به رزمندهها رفتیم منزل یکی از رزمندگان، رزمنده میگفت؛ گاهی حالم بد میشود و بچههام رو میزنم... مسئول این حالات را حاصل تلقینات منفی دانست و توصیه کرد تا به افکار مثبت فکر کند، خانم رزمنده از داخل اتاق لوله فلزی(استیل) را آورد که از چند قسمت خمیده شده بود، بعد گفت؛ حاجاقا، ایشان وقتی میفهمه که حالش داره بد میشه و نمیخواد دیگه روی بچههاش دست بلند کنه، میره توی اتاق و تا جائی که جون داره خودش رو با این لوله میزنه...
در مسیر مسئول گفت؛ میدونی چند تا جانباز رسمی و ثبتشده داریم؟ داشتم در ذهنم حساب میکردم که اگر دو هزار شهید مدافعحرم باشد پس حداقل پنج برابرش #جانباز داریم که فرصت نداد وخودش جواب داد؛ کمتر از هزار نفر جانباز رسمی داریم! با تعجب پرسیدم؛ یعنی نصف شهدا، پس بقیه کجان؟ گفت؛ اینقدر پیگیری کردند و جوابی نگرفتند که خسته شدند و رها کردند
یک؛
از جلسه کمیسیون پزشکی خارج شد، پرسیدم؛ چی گفتن؟ سری تکان داد و گفت؛ بدون اینکه عکسای سیتیاسکن رو ببینن گفتن چند قدم راه برو، بعدش سریع گفتن که خیلی حالت خوبه فقط باید کمی غذاهای مقوی بخوری
چند روز بعد دردش بیشتر شد، رفتیم مطب شخصی همون دکتری که عضو کمیسیون پزشکی بود، ویزیت گرفتیم، لحظه ورود به دوستم گفتم؛ اگر نشناخت نگو که مدافع حرمی، دکتر سرش شلوغ بود و نوبت رسید، پرسید؛ چی شده؟ گفتم؛ ایشون کارگر بوده و از داربست افتاده، تا عکس سیتیاسکن رو دید گفت؛ چطوری با این وضعیت راه میری! اوضات خیلی خرابه، باید عمل کنی وگرنه آسیبش بیشتر میشه و... یک نگاهی به هم کردیم و... سکوت
.
دو؛
عدهای از رزمندهها رو برای اکران یک فیلم دعوت کردیم، برقهای سینما خاموش شد و فیلم با صحنههای اکشن آغاز شد، یکباره متوجه شدم بچهها یکی یکی از سالن خارج میشوند، فکر کردم از مسئلهای ناراحت شدند، دنبالشان بیرون رفتم تا علت را بپرسم، همه عذرخواهی کردند و گفتند؛ مشکل از ماست که با یک مقدار سر و صدا دچار موجگرفتگی میشیم و اگر چند دقیقه دیگر میماندیم حالمان بد میشد... به قد و بالای بهظاهر سالمشان نگاه کردم و با خودم گفتم؛ چند نفر مثل این جوانان از آسیبهای جنگ رنج میبرند و هیچ برنامهای برای ریکاوری آنان نیست
.
سه؛
من و مسئول اصلی(رسمی) رسیدگی به رزمندهها رفتیم منزل یکی از رزمندگان، رزمنده میگفت؛ گاهی حالم بد میشود و بچههام رو میزنم... مسئول این حالات را حاصل تلقینات منفی دانست و توصیه کرد تا به افکار مثبت فکر کند، خانم رزمنده از داخل اتاق لوله فلزی(استیل) را آورد که از چند قسمت خمیده شده بود، بعد گفت؛ حاجاقا، ایشان وقتی میفهمه که حالش داره بد میشه و نمیخواد دیگه روی بچههاش دست بلند کنه، میره توی اتاق و تا جائی که جون داره خودش رو با این لوله میزنه...
در مسیر مسئول گفت؛ میدونی چند تا جانباز رسمی و ثبتشده داریم؟ داشتم در ذهنم حساب میکردم که اگر دو هزار شهید مدافعحرم باشد پس حداقل پنج برابرش #جانباز داریم که فرصت نداد وخودش جواب داد؛ کمتر از هزار نفر جانباز رسمی داریم! با تعجب پرسیدم؛ یعنی نصف شهدا، پس بقیه کجان؟ گفت؛ اینقدر پیگیری کردند و جوابی نگرفتند که خسته شدند و رها کردند
🔻#افغانستان و #امارت_اسلامی
در گفتگو با #جواد_موگویی
سهشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
ساعت ۱۷
بصورت زنده از طریق صفحه اینستاگرام آنایر
آدرس در تصویر
در گفتگو با #جواد_موگویی
سهشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
ساعت ۱۷
بصورت زنده از طریق صفحه اینستاگرام آنایر
آدرس در تصویر
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#نادر_طالب_زاده میتوانست بهترین مقام و مسئولیت را داشته باشد اما او آسایش غرب را رها کرده بود برای رسیدن به آرمانهایش و در همین مسیر هم از دنیا رفت
@sayed_mojahed
@sayed_mojahed
پرچم سبز
#نادر_طالب_زاده میتوانست بهترین مقام و مسئولیت را داشته باشد اما او آسایش غرب را رها کرده بود برای رسیدن به آرمانهایش و در همین مسیر هم از دنیا رفت @sayed_mojahed
#نادر_طالب_زاده با عصا به سختی حرکت میکرد نزدیک استودیو که رسیدیم گفت؛ حرفهاتو بزن...
من که هدفم اشاره به سالها همراهی و برادری #مهاجرین_افغانستانی با #انقلاب_اسلامی بود دیگر با این جمله حاج نادر قوت قلب پیدا کردم
برنامه پخش زنده از حساسیت خاصی برخوردار است، منشی صحنه اعلام کرد؛ تیتراژ رفت آقای طالبزاده سی ثانیه دیگه با دوربین دو شروع کنید...
دهنم خشک شده بود و کمی استرس داشتم، نه از اینکه برنامه تلویزیونی هست بیشتر بخاطر اینکه مقابلم یک شخصیت بزرگ رسانهای نشسته بود که بزرگشده و تحصیلکرده غرب بود و بخاطر آرمانهایش همه چیز را رها کرده بود
من از تاریخچه همراهی #افغانستانی ها با ایران و امامخمینی(ره) میگفتم و حاجنادر اصلا بین حرفهام ورود نمیکرد و این برای من یک معنی داشت که هرآنچه میخواهی بگو...
با احتیاط و در لفافه بعضی از مشکلات جامعه مهاجر را بیان کردم که با تعجب دیدم خود حاج نادر هم در بحث همراهی میکند و روی بعضی مشکلات مهاجرین تاکید بیشتر میکرد
دقایقی گذشت و با اشاره منشی صحنه رفتیم برای یک میان برنامه... تهیه کننده جوان برنامه از تاریکی پشت دوربین ها جلو آمد و به آقای طالب زاده گفت؛ ناظر پخش میگه که اگر قرار باشه به موضوع مشکلات مهاجرین بپردازید آنتن پخش زنده رو از ما میگیره!
به نظر من که همینقدر که گفتیم هم کافی بود و باید عقب نشینی میکردیم، نگاهم به ابروهای سفید درهم رفته حاج نادر بود، حاجی میدانست که صدایش داخل اتاق فرمان شنیده میشود، با قاطعیت گفت؛ اصل بحث همین حرفهاست، سالها این حرفها زده نشد که وضعیت اینطوریه، اگر با این حرف ها مشکل دارید همین الان یک مجری دیگه بیارید و من میرم!!!
در دلم قند آب میکردند، تا حالا در عمرم چنین دفاعی ندیده بودم... تهیه کننده که معلوم بود از موضع طالبزاده خوشحال است به آرامی به تاریکی پشت دوربین ها برگشت و دیگر کسی اعتراض نکرد
یقین داشتم هرکسی غیر از نادر طالبزاده میبود آن برنامه در همان لحظه قطع میشد
دوباره منشی صحنه گفت؛ میان برنامه داره تموم میشه، ده ثانیه دیگه با دوربین دو شروع کنین...
من که هدفم اشاره به سالها همراهی و برادری #مهاجرین_افغانستانی با #انقلاب_اسلامی بود دیگر با این جمله حاج نادر قوت قلب پیدا کردم
برنامه پخش زنده از حساسیت خاصی برخوردار است، منشی صحنه اعلام کرد؛ تیتراژ رفت آقای طالبزاده سی ثانیه دیگه با دوربین دو شروع کنید...
دهنم خشک شده بود و کمی استرس داشتم، نه از اینکه برنامه تلویزیونی هست بیشتر بخاطر اینکه مقابلم یک شخصیت بزرگ رسانهای نشسته بود که بزرگشده و تحصیلکرده غرب بود و بخاطر آرمانهایش همه چیز را رها کرده بود
من از تاریخچه همراهی #افغانستانی ها با ایران و امامخمینی(ره) میگفتم و حاجنادر اصلا بین حرفهام ورود نمیکرد و این برای من یک معنی داشت که هرآنچه میخواهی بگو...
با احتیاط و در لفافه بعضی از مشکلات جامعه مهاجر را بیان کردم که با تعجب دیدم خود حاج نادر هم در بحث همراهی میکند و روی بعضی مشکلات مهاجرین تاکید بیشتر میکرد
دقایقی گذشت و با اشاره منشی صحنه رفتیم برای یک میان برنامه... تهیه کننده جوان برنامه از تاریکی پشت دوربین ها جلو آمد و به آقای طالب زاده گفت؛ ناظر پخش میگه که اگر قرار باشه به موضوع مشکلات مهاجرین بپردازید آنتن پخش زنده رو از ما میگیره!
به نظر من که همینقدر که گفتیم هم کافی بود و باید عقب نشینی میکردیم، نگاهم به ابروهای سفید درهم رفته حاج نادر بود، حاجی میدانست که صدایش داخل اتاق فرمان شنیده میشود، با قاطعیت گفت؛ اصل بحث همین حرفهاست، سالها این حرفها زده نشد که وضعیت اینطوریه، اگر با این حرف ها مشکل دارید همین الان یک مجری دیگه بیارید و من میرم!!!
در دلم قند آب میکردند، تا حالا در عمرم چنین دفاعی ندیده بودم... تهیه کننده که معلوم بود از موضع طالبزاده خوشحال است به آرامی به تاریکی پشت دوربین ها برگشت و دیگر کسی اعتراض نکرد
یقین داشتم هرکسی غیر از نادر طالبزاده میبود آن برنامه در همان لحظه قطع میشد
دوباره منشی صحنه گفت؛ میان برنامه داره تموم میشه، ده ثانیه دیگه با دوربین دو شروع کنین...
پرچم سبز
نماز با طعم تند فلفل هندی
اصغر آقا گفت؛ جلسه منزل ما برگزار میشود
عصری با حضور حدود پانزده نفر جلسه برگزار شد و تا غروب هم ادامه پیدا کرد
دم دم غروب خواستم خداحافظی کنم که اصغر آقا گفت؛ سیدجان، اذان نزدیکه، بمون و یک نماز جماعت بخونیم... بقیه هم حرف اصغر آقا رو گرفتن و قرار شد یک نماز جماعت اجباری بخونم
کُتها به جالباسی آویز شدند و همه وضو گرفتند، اعلام آمادگی که شد جلو ایستادم و اذان و اقامه گفتم، اصغر آقا کنارم آمد و یواش گفت؛ حاجی، این پسرم خیلی دوست داره مُکبر بشه... لابلای گفتن اقامه با لبخند و اشاره سر فهماندم که بیاد و مکبر بایسته
پسرک هفت هشت ساله روبرویم کمی مایل به راست ایستاد و با صدای بلند گفت؛ قد قامت الصلاه، قد قامت الصلاه... الله اکبر، تکبیره الاحرام...
رکعت اول نماز را پشت سر گذاشتیم و با صدای پسرک که گفت "بحول الله" برای رکعت دوم قیام کردیم، سوره حمد نصفه نشده بود که صدایی آرام از جیب کتی که روی جالباسی بود بلند شد، گوشی یکی زنگ میخورد، آنهم چه زنگی، ریجینتا مالا یکی از آهنگهای معروف #فیلم_هندی را میخواند، آهنگ آرام آرام(ظرف سه ثانیه) صدایش به بالاترین حد رسید و از صدای قرائت من پیشی گرفت...
سوره قل هو الله را شروع کردم به امید اینکه آن طرف خط قطع کند اما او مگر قطع میکرد، موسیقی تند هندی مثل فلفلهایش میسوزاند و میخواند...
@sayed_mojahed
یکباره حرکت سایهای روی فرش نگاهم را از مُهر به بالاتر کشاند، آنچه نباید اتفاق میافتاد افتاده بود، پسرک در مقابل آهنگ هندی تسلیم شده بود و با تمام اعضا و جوارحش در قالب حرکاتی موزون که معلوم بود از روی نسخه اصلی فیلم تقلید شده داشت همراهی میکرد!
صدای خندههای خفه شده از صفوف نماز به گوش میرسید، هر طوری بود قل هو الله را به پایان رساندم و به قنوت رفتم، دیگر همه مجبور بودند در قنوت سر بالا بگیرند و پسرک را تماشا کنند، پسر با همان حرکات موزون و با ریتم موسیقی هندی گفت؛ اللهوو اکبر، قنووووت... و این آخرین ضربهای بود که میتوانست بر پیکره صفوف به هم تنیده ما زده شود و بسیاری ناک اوت شدند و بر زمین افتادند
به هر سختی بود من و چند نفر معدود نماز را با چشمانی بسته ادامه دادیم و فقط صدای اصغر آقا را میشنیدیم که داشت پسرک را کشان کشان به سمت اتاق میبرد...
عکس: دیروز(عید فطر) محله کشمیری(جاده سیمان) حاشیه شهر مشهد، و کودکی که هدفون به گوش در دنیای خود سیر می کند
عصری با حضور حدود پانزده نفر جلسه برگزار شد و تا غروب هم ادامه پیدا کرد
دم دم غروب خواستم خداحافظی کنم که اصغر آقا گفت؛ سیدجان، اذان نزدیکه، بمون و یک نماز جماعت بخونیم... بقیه هم حرف اصغر آقا رو گرفتن و قرار شد یک نماز جماعت اجباری بخونم
کُتها به جالباسی آویز شدند و همه وضو گرفتند، اعلام آمادگی که شد جلو ایستادم و اذان و اقامه گفتم، اصغر آقا کنارم آمد و یواش گفت؛ حاجی، این پسرم خیلی دوست داره مُکبر بشه... لابلای گفتن اقامه با لبخند و اشاره سر فهماندم که بیاد و مکبر بایسته
پسرک هفت هشت ساله روبرویم کمی مایل به راست ایستاد و با صدای بلند گفت؛ قد قامت الصلاه، قد قامت الصلاه... الله اکبر، تکبیره الاحرام...
رکعت اول نماز را پشت سر گذاشتیم و با صدای پسرک که گفت "بحول الله" برای رکعت دوم قیام کردیم، سوره حمد نصفه نشده بود که صدایی آرام از جیب کتی که روی جالباسی بود بلند شد، گوشی یکی زنگ میخورد، آنهم چه زنگی، ریجینتا مالا یکی از آهنگهای معروف #فیلم_هندی را میخواند، آهنگ آرام آرام(ظرف سه ثانیه) صدایش به بالاترین حد رسید و از صدای قرائت من پیشی گرفت...
سوره قل هو الله را شروع کردم به امید اینکه آن طرف خط قطع کند اما او مگر قطع میکرد، موسیقی تند هندی مثل فلفلهایش میسوزاند و میخواند...
@sayed_mojahed
یکباره حرکت سایهای روی فرش نگاهم را از مُهر به بالاتر کشاند، آنچه نباید اتفاق میافتاد افتاده بود، پسرک در مقابل آهنگ هندی تسلیم شده بود و با تمام اعضا و جوارحش در قالب حرکاتی موزون که معلوم بود از روی نسخه اصلی فیلم تقلید شده داشت همراهی میکرد!
صدای خندههای خفه شده از صفوف نماز به گوش میرسید، هر طوری بود قل هو الله را به پایان رساندم و به قنوت رفتم، دیگر همه مجبور بودند در قنوت سر بالا بگیرند و پسرک را تماشا کنند، پسر با همان حرکات موزون و با ریتم موسیقی هندی گفت؛ اللهوو اکبر، قنووووت... و این آخرین ضربهای بود که میتوانست بر پیکره صفوف به هم تنیده ما زده شود و بسیاری ناک اوت شدند و بر زمین افتادند
به هر سختی بود من و چند نفر معدود نماز را با چشمانی بسته ادامه دادیم و فقط صدای اصغر آقا را میشنیدیم که داشت پسرک را کشان کشان به سمت اتاق میبرد...
عکس: دیروز(عید فطر) محله کشمیری(جاده سیمان) حاشیه شهر مشهد، و کودکی که هدفون به گوش در دنیای خود سیر می کند