Abbas sayyahi
11 subscribers
1 photo
1 video
3 files
7 links
asayahi.ir
استاد سیاحی، نویسنده اولین کتاب آموزش زبان فارسی و بنیانگذار آموزش نوین الفبا با ابداع خط زمینه، چهره ماندگار رنگرزی گیاهی و پدر گبه ایران، سینه‌اش دریای مهر بود و نگاهش بیکران‌ِ زلال‌ِ راستی. عرش و فرش ایران تا ابد به الفبای وجودش وام دار است.
Download Telegram
Forwarded from قلمدون
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازي سيد عباس سياحي رنگرز سنتي فرش ايران در بخشي از فيلم گبه ساخته محسن مخلباف.
او معلم مبارزه با بي سوادي نيز بود و در آموزش و پرورش عشايري فعاليت مي كرد.

@ghaalamdun
#شعر

رنگ هاي خدا
اي رنگرز بزرگ عالم 
صنعتگر جن و ديو و آدم
گويند که سرخ وآبي و زرد 
دررنگ بود دواي هردرد 
اين هر سه توکرده اي پديدار 
در روناس و نيل و برگ هردار
روناس تو قرمزي است زيبا 
زينت گرنقش و فرش و ديبا
بس زرد که کرده اي تو پنهان 
در برگ گياه هاي الوان
نيل تو که هست آبي نغز 
با زرد گياه، ميدهد سبز
اين هرسه که رنگهاي اصلي است 
در دفتررنگ هاي فصلي است
ترکيب نموده اي بسي رنگ 
در جانورو گياه و هر سنگ
لعل و شبق و زمرد و يشم 
گردد خيره زديدنش چشم
قرقاول و کبک و ببر و طاووس 
بارنگ تو بر فلک زند کوس 
با زرد تو اي جناب باري 
گنجشک حقير، شد قناري 
در جفت بلوط و پوست گردو 
صد رنگ نهاده اي چو جادو
در پوست انار يکه و فرد 
از سرخ و سياه هست تا زرد 
در کرم ضعيف ناتواني 
هشتي به وديعت ارغواني
قرمزدانه است نام آن کرم 
يک گندم و بيش باشدش جرم
اما در رنگ فرش و قالي 
خود دنيايي است فرد و عالي 
تا رنگ پذيرد هر سپيدي 
دندانه زاج آفريدي 
در وصلت رنگ و پشم چون عاج 
دلال محبت است اين زاج
پس پايه ي آفرينش رنگ 
نرمي گياه و سختي سنگ 
وين بوالعجب اندر اين نمايش 
جان مايه رنگ آب و آتش
مارا تو به هر طرف کشاندي 
هر روز به مشغلي نشاندي 
يک روز بز و الاغ تعليف 
يک روز کتاب و درس و تاليف
امروز که پيري است و سستي 
رنگم کردي به چيره دستي 
باعشق به رنگ زنده ام من
اين هم کلکي زتوست، ذوالمن
#شعر

این یکی رفت و آن دگر آمد
قصه رنگ را ز سر باید
به خدا و به حضرت عباس
قرمزی نیست بهتر از روناس
سید عباس سیاحی:
مأیوس نشوید و برای مملکت ­تان کار کنید.

🌐 www.carpetour.com
@HiCarpetour
#شعر

تک درختی سخت تنها
با غمی همسان آدمها
تا گره بگشاید از هر کارشان این پیر
بر سر هر شاخ آن صدها گره بندند
#مصاحبه
#زندگینامه

 آن مرد آمد. با خنده­ای بر لبانش و هزار حکایت برای ما، عباس سیاحی؛ یکی از اولین­های سپاه دانش و پیکار با بی­سوادی، احیاءکننده رنگرزی سنتی در شیراز، نویسنده اولین پیک بخوانیم و بنویسیم ،نویسنده کتاب فارسی اول دبستان و...
    خودش می­گوید «این را ننویس، اما من بابای دارا و سارا هستم.» و هر کدام از ما که یک کلاس هم درس خوانده ­باشیم دارا و سارا را می­شناسیم و آن­ها را روی خط زمینه­ ی فارسی اول دبستان دیده ­ایم.
    سیاحی متولد 1311اردستان یزد است. همه­ی رنگ­ها را دوست دارد و می­تواند با پوست گردو و انارهای خودمان تمام دنیا را رنگ کند. خیلی­ ها را می­ شناسد و حکایت­ ها دارد. اما خیلی­ ها نمی­ دانند پیرمردی که در سلطان­ آباد شیراز کارگاه رنگرزی دارد، کیست؟
    از دکتر مهدی حمیدی شیرازی یا دکتر خانلری با احترام صحبت می­کند. خودش درباره­ ی شیراز می­گوید: «شیراز دیوانه­ ی خوب زیاد دارد.» و راست هم می­ گوید. آدم­ های زیادی بی­ مزد و منت در فارس و شیراز کار کردند تا نامی از این شهر در خاطره­ ی جهان بماند. اما اکنون جای خالی خیلی از آن­ها را دریغ پر کرده است.
    راستی شما هم باید سیاحی را دیده باشید؛ در فیلم «گبه». خیلی وقت پیش در جایی گفته: «من در فیلم گبه بازی نکرده ­ام، زندگی کرده ام.» در حقیقت او گبه را هم زنده کرده است.بهانه­ ی ما برای این گپ و گفت، رنگرزی سنتی در شیراز بود، اما کارنامه­ ی فعالیت سیاحی وسیع­ تر از این حرف­ه است، در این مصاحبه با بهاره قادری همراه بودیم. خودتان بخوانید:
    
    از خودتان بگویید.
    من متولد 1311 در اردستان یزد هستم. در محله­ی مون به دنیا آمدم و در همان­جا نشو و نما کردم. از هشت، نه سالگی به بعد هم به تهران رفتم و هی برگشتم اردستان. ما از خانواده­ی سادات حکیم الملکی اردستانی بودیم و مادربزرگم از عامری­ های اردستان بود، ولی به هرحال فقیر بودیم. مجبور بودیم که نان خودمان را خودمان در بیاوریم. تمام تابستان­ ها می­ رفتیم به تهران کار می­ کردیم و زمستان­ ها بر می­ گشتیم اردستان و درس می­ خواندیم. کارمان سیب­ زمینی و پیاز و نمک فروختن بود. الان که بهش نگاه می­ کنم، کار سازنده و لذت­ بخشی بود... بعد از این که سیکل اول را گرفتم یعنی کلاس نهم به دانش سرای مقدماتی تهران رفتم. در آن­جا هم دیپلمه­ ی دانشسرا شدم. مدتی در لواسانات و... معلمی کردم و بعد رفتم به دانشکده­ ی علوم و فنون. دکتر مهدی حمیدی شیرازی در آن­جا ادبیات فارسی درس می­ داد و من واقعاً به ایشان علاقه­ مند بودم. اما دیدم نه، ما لیاقت علما شدن را نداریم! و برای همین آن­جا را هم ول کردم و بعد از پنج سال معلمی رفتم به دانش سرای عالی تهران و در رشته­ ی آموزش ابتدایی فارغ ­التحصیل شدم. من جزو نخستین گروه لیسانسیه ­های آموزش ابتدایی بودم. پس از آن شروع کردم به کار روی الفبا و قانون­مند کردن روش تدریس کلاس اول ابتدایی. یعنی کتابی که هنوز هم تدریس می­ شود.
    
    بعد از چند سال؟
    از سال 1344 تا حالا.
    
    چرا به سراغ الفبای فارسی رفتید؟
    کسانی بودند که در این مسأله نقش داشتند، مثل دکتر محمدباقر هوشیار شیرازی، مرحوم ذبیح­ بهروز، جبار باغچه­بان و... هوشیار دیوانه­ ای­ بزرگ بود. می­دانید که کارهای نیچه را برای نخستین ­بار او ترجمه کرد «اراده­ ی معطوف به قدرت». این مرد در عرض دو یا سه جلسه، آن­قدر من را به خط فارسی علاقمند کرد که رفتم به سراغ خط زمینه و فارسی کلاس اول. در مورد باغچه­ بان هم خوب است که بدانید از آن طرف­ ها آمد؛ آذربایجان و شوروی و تفلیس و... اما نخستین کار جدی که انجام داد در شیراز بود، به نام باغچه ­ی کودکان که کودکستانی در خیابان رودکی بود و از کلمه­ ی اصلی kinder garden فرنگی گرفته شده بود و اگر مورد اعتراض بچه ­ها یا نوه­ هایش قرار نگیرد من فکر می­ کنم که فامیلش را هم به همین خاطر گذاشته بود «باغچه­ بان».
    
     زمان وزارت خانلری قرار شد که سپاه دانش تأسیس شود. قرار بود که در سرسرای موزه­ ی ایران باستان، سمینار سپاه دانش افتتاح شود و ما هم ایستاده بودیم منتظر خانلری از جلوی ما رد شد. هفت هشت قدمی که رفت برگشت و گفت: «سیاحی تو این جایی.» گفتم: «بله.» همین باعث شد که در این کار با خانلری همکاری کرد. آن روز قرار شد که نطق جلوی وزیر را من بخوانم. یک آدم خَرَکچی که با سیب ­زمینی و پیاز فروختن خرج تحصیلش را درآورده بود، می­خواست جلوی وزیر نطق کند، آن هم وزیری مثل خانلری. بالاخره من برخاستم و گفتم غصه­ اش را نخورید. راهش می­ اندازیم. با توبره و کوله­ راه می­ افتیم توی دهات، چون می­ خواهید برای دهات کار کنید و همین کار را هم کردیم. یکی از تعریف­ هایی که به دلم نشست و خیلی به خاطرش خودم را گرفتم این بود که دکتر خانلری فت: «سیاحی موتور کار ماست.» در کار دیگری هم با دکتر خانلری همکاری کردم که به دلم چسبید و تا
امروز پزش را ندادم

این است که نخستین مقاله­ ی پیک دانش­ آموز را هم من تهیه کردم و این در زمانی بود که دکتر خانلی از آموزش و پرورش بیرون رفت! سال 1342 بود. وقتی که خانلری رفت دل من گرفت. و ما اصلاً به خاطر خانلری در سپاه دانش کار می­کردیم. اجازه بدهید تا در این باره خاطره­ ی کوتاهی از او تعریف کنم. یکی از بچه ­ها در یکی از دهات اراک کار ناصوابی کرده بود. این­ ها آمدند و پرونده برایش درست کردند. خانلری گفت: «من می­ دانم و این اشکالات هست. اگر فکر می­ کنی که این­ ها در دوره­ ی اول خیلی درس می­ دهند، نه این­طور نیست. ما بزرگ­ ترین مشکلی که در روستاها داریم این است که روستایی ما توقع مدرسه داشتن و فرهنگ داشتن را ندارد. وقتی یک کلاس تشکیل شد و چهار تا بچه الفبا یاد گرفتند از سال دیگر چشم وزیر فرهنگ را که من باشم در می ­آورند که بیا معلم به من بده. بگذار این اشکالات را تحمل کنیم و روستایی را متوقع مدرسه داشتن کنیم.»

و اما پیک دانش ­آموز. وقتی خانلری رفت، من خیلی دلخور شدم. یک روز به من تلفن زد و گفت: «بیا.» در چهارراه حسابی زیر خانه­ ی کریم امامی در کوچه ­ای به نام «کوی دوست» خانه ­ای داشت. یک اتاق داشت که کارهای نوشتن و خواندنی­ اش را در آن انجام می­ داد. گفت: «چرا دلخوری؟» گفتم: «با این­ ها نمی­شود کار کرد.» تلفنی کرد و گفتم: «می ­روی فرانکلین پیش همایون صنعتی­ زاده کرمانی.» به آن­جا رفتم. صنعتی گفت: «ما یک مقداری سرب و باروت و تفنگ داریم و می­ خواهیم برویم به جنگ بی­ سوادی و بی­ سوادی را نمی ­شود از میان برد مگر اسلحه­ اش را داشته باشی و اسلحه مبارزه با بی­سوادی هم مواد خواندنی است. دکتر خانلری تعریف تو را کرده که آدم دیوانه­ ای هستی.» ما شروع کردیم در دهات قزوین از یک صفحه شروع کردیم به تست کردن و این­طور بود که کم­کم پیک دانش ­آموز شکل گرفت.

و اما مسائلی که باعث شد به شیراز بیایم: من شاگرد دکتر حمیدی بودم و خاطره ­ی دکتر هوشیار را هم داشتم و از سال 1345 قرار شد که مبارزه با بی­سوادی را در تمام ایران ادامه بدهیم. طبق رسوم مملکت باید وقتی که استفاده تبلیغاتی تمام شد، پروژه هم تعطیل شود. اما در آن جا سه، چهار تا دیوانه کار می­کردند. آدم­ هایی که دل­شان می­ خواست این مملکت باسواد شود. یکی هم همان همایون صنعتی بود (البته همایون صنعتی دیوانه نیست اگر یک وقتی چاپ کردید من خودم را گفتم) بنابراین قرار شد که نیروها را بفرستیم به جاهای مختلف. من پیشنهاد کردم که استان بعدی فارس باشد. در فارس بهمن بیگی هم کار می­ کرد و نقش او هم بود تا من مأمور شدم که خودم به فارس بیایم و کادر را انتخاب کنم. با آقای عطا جعفرپور رفتیم به خدمت آقای مهندس علی محمد ایزدی. من به ایزدی گفتم: «آقای ایزدی خربزه ایزدی در فارس و تمام ایران معروف است. حالا بیا و کمی روی مغز آدم­ها کار کن و قبول کن که دبیر کمیته­ی پیکار شوی تا در فارس کار را شروع کنیم.» کمی فکر کرد و به خاطر دلایلش گفت: «نه!» گفتم: «کندی در سیمای شجاعان می­گوید: «کسی که در راه مملکتش از پول و مقام و جانش بگذرد مهم نیست. اگر کسی از حیثیتش گذشت او انسان وطن­ پرستی است.» آقای ایزدی قبول نکرد و به جای ایشان آقای بهاءالدین حمیدی این کار را برعهده گرفت. به مدت پانزده روز آقای حمیدی و جعفرپور در قزوین برای کارآموزی آمدند. بعد در فارس کار پیکار با بی­ سوادی شروع شد که من هم آمدم و به عنوان مدیر تربیت معلم، و تدریس روش خودم، شروع به کار کردیم. رفتیم خدمت آقای بهمن بیگی که انصافاً خوب هم کار کرده بود کار اصولی هم کرده بود. کلاسی را که من آن­جا گذاشتم اصلاً کاری به بهمن بیگی نداشت و من وظیفه داشتم که درس بدهم اما این مرد پانزده روز کلاس­ هایش را تعطیل کرد و در کلاس­ ها شرکت کرد. تعلیمات عشایری فارس خودش یک حماسه است. روزی دوازده ساعت بدون این که حق­ ا­لتدریس بگیرم کلاس تشکیل دادم. این گونه بود که با شیراز آشنا شدم و به خاطر دوستی با عطا جعفرپور و بهاءالدین حمیدی و صفای بچه­ های فارس آمدیم و کار اساسی کردیم و 2500 دهنامه چاپ کردیم که آقایان همه­اش را از میان بردند.

ما مهدی آذریزدی را به شیراز آوردیم که «قصه­ های خوب، برای بچه­ های خوب» را نوشته است. او «خاله گوهر» را در شیراز نوشت. باید بدانید که نهضت جدید فرهنگی ایران از فارس شروع شد، نخستین کتاب­ های درسی این مملکت در دبیرستان سعادت بوشهر، که در آن زمان جزو شیراز بود، چاپ شد در شیراز فرصت­ الدوله بود که هم رییس دادگستری شیراز و هم رییس فرهنگ شیراز بوده است. بگذریم، من چند کار دیگر هم می­کردم که ربطی به سوادآموزی داشت و نداشت. اول می­ گشتم به دنبال زن یا مردی که رنگرزی را می­داند و این که تا چه حد بلد است و از چه موادی استفاده می­کند. یکی دیگر از کارهایی که می­کردم ضبط صوتی داشتم با دو هزار کاست که ترانه ها را جمع می ­کردم ...
آن چیزی که مرا به شیراز آورد دیوانگی پیکار با بی ­سوادی بود..

در سال 1348 بود که برای سپاه دانش رفتم به باجگیران و قوچان و آن طرف­ ها. سال بسیار بدی بود. خشکسالی باعث شده بود که این طرف و آن طرف جاده لاشه­ ی گوسفندها بیفتد. زراعتی هم نبود و مردم در منتهای فقر کار می­ کردند. آن جا رسمی دارند که وقتی دو تا دختر با هم به دنیا می آیند، خواهر خوانده محسوب می­ شوند و با هم شروع می­ کنند به بافتن و مهیا کردن جهیزیه­ شان. حتی رویه­ های متکاهای­شان هم کار خودشان است. در آن خشکسالی پیله ­ورها می­ آمدند و قالی­ های بافته­ ی جهزیه­ ی ایشان را دانه­ای 15تا تک تومانی می­ خریدند. من به آقای دکتر بیرجندی نام ه­ای نوشتم که: «ما سرنا را از سر گشادش می ­­زنیم، زن پنجاه ساله را می­ آوریم سر کلاس که درس بخواند که آخر هم باسواد نم ی­شود. اگر بودجه ­ای که برای این کار به کار می ­رود، برای صنایع­ دستی به کار رود و این زن ببافد و بفروشد، بسیاری از بچه ­هایی که به خاطر نداشتن قلم و کاغذ به سر کلاس نم ی­آیند، باسواد می ­شوند. و این­گونه هم برای این زن شغلی ایجاد شده و هم بچه ­هایش تحت تعلیم و تربیت قرار می­ گیرند.»

گزارش را دادم و بعد گفتند: «سیاحی تو دروغ می ­گویی، اصلاً چنین چیزی نمی­ شود.» گفتم: «می­ شود.» و منتفل مأمور خدمت در سازمان ترویج و توسعه ­ی فعالیت­ های غیر کشاورزی شدم. ما در عرض شش ماه 2450 تکه بافتیم. در روستاهای ده­رم، ده­رود، لای زنگان فارس، مزرعه پهن، آب­پخشان ممسنی، اما باز هم نتوانستم با آن­ها کنار بیایم و برگشتم به پیکار با بی ­سوادی، اما چون نمی­ توانستم پشت میز بنشینم و آن جا را تحمل کنم استعفایم را نوشتم. به این شکل:
«در این زندان
که با پای خودم هر روز
دورنش می­گذارم پا
و میزی هست و چایی هست و سیگاری
و حتی دخترانی خوشگل و زیبا
و در هر نیمه­ ماهی درهم و دینار
نمی­ خواهم بمانم بیش از این اینجا
دل من در هوای کوه­ های خشک می­ سوزد
و هر دم می­ کند پرواز به سوی مردم آن جا
به سوی پیر غیب و زاخرو و تنگه لیا
به سوی مردم درمانده و پژمرده­ ی ده­رود
به سوی پیرزالانی که با دستان چرکین­ شان
پدید آرند قالی­ های رنگارنگ
که حتی ساعتی بعد از بریدن زان ایشان نیست.»

و در همان منطقه بود که مخملباف آمد و به او گفتم: «گبه آن جاست» و او هم گفته بود: «تا سیاحی نباشد من کار نمی­ کنم.»

چرا بعد از تعلیم و تربیت به دنبال کار فرش و رنگ رفتید؟
باید توجه داشت ما یک الفبای دیگر هم داریم که مکتوب هم هست و به زبان و خط بین المللی هم نوشته می­ شود و همه­ ی دنیا هم آن را می­ فهمند و با آن آشنا هستند و آن را می­ خوانند؛ اما متأسفانه خودمان آن را دست­ کم می­ گیریم و آن زبان و فرهنگ فرش است.
چه قالی، چه گلیم، چه جاجیم و چه انواع بافتنی­ ها.یک گلیم ­باف با ریاضی سرو کار دارد؛ به خصوص عشایر فارس. باید تعداد رشته­ ها را بشمارد و روی آن کار کند. قانون وفتی قابل اجراست که مختصر باشد و همه کس فهم. به همین خاطر است که هیچ وقت در این مملکت قانون نمی­ تواند اجرا شود. چون قوانین پیچیده است و پر از بند و تبصره.

بافنده، فرشی را که می­ بافد از یک یا چند رنگ می­ بافد. پس فرش شما الفبا دارد و الفبای آن رنگ­هاست و کلمه­ هایش گل­های آن هستند که در کنار هم فرش می ­شوند. ما قالی­ای داریم که در سال 1307در هنرستانی که آلمانی­ ها ساختند، بافته شده و اما مکانش در جایی که اکنون نگهداری می­ شود، نیست. ما یا آن را در موزه فرش باید نگهداری کنیم یا یک موزه فرش در شیراز بزنیم. گفتم که این یک فرهنگ است. من کارم را ول کردم و آمدم دنبال کار جاجیم و قالی فرش که خودش یک فرهنگ است و ادامه­ ی کار قبلی­ ام.

بافنده ­های گلیم و گبه از روی چه طرح­ هایی می­ بافند؟
خود من در شیراز وقتی کار را شروع کردم، به پالان دوزی­ها رفتم، نقشه­ های قدیمی را پیدا کردم و بردم دادم ببافند. اما اگر به بافنده­ های گبه، روی یک تکه کاغذ کوچک طرح را بدهید، آن­ ها خودشان می­ بافند. روی یک کاغذ چهار تا خط می­ کشی و او می­ رود کار می­کند... .

ده سال پیش در یکی از محاسبه­ های­تان گفته ­اید که استفاده از رنگ­ های گیاهی می­ تواند حیات فرش ایران را نجات دهد، به نظر شما این اتفاق افتاد؟
البته. گبه­ ی خرس­ باف شیراز را، از فرش نایین خیلی بهتر خریدند. چند تا از گبه­ های پرویز تناولی را من سفارش دادم. برای نمونه، یک فرش عالی تبریز را متری صدهراز تومان می­خرند، و یک شیر گبه­ ی طرح آقای تناولی را متری هزار دلار. ما همیشه سرنا را از سر گشادش می­ زنیم. مشکل ما این است که هی گفتیم بخش خصوصی و کار را بردیم در دهات دور دست. اما بخش خصوصی کار را آن جا نمی­ برد. بخش خصوصی حداکثر می­ آید در فیروزآباد و ...
بافنده مجبور می­ شود که زمین بزرگ و فراخ خود را در روستا رها کند و بیاید مثلاً در فیروزآباد در یک اتاق با خانواده­ ی هفت یا هشت نفری­ اش زندگی کند. در حالی که در آن جا می­ توانست گلیم بیست متری ببافد. به نظر من صلاح این است که صنایع دستی دوباره به روستاها برگردد... من پیامم این است که به صنایع دستی این مملکت خیانت شده است. باید صنایع دستی به روستاها برگردد. گلیمی را که از بافنده نود تومان می­ خریدند، ما مزد همان گلیم را صد و پنجاه تو مان داده­ ایم و برای این که بافنده بفهمد کارش چه ارزشی دارد، نمایشگاهی در سرای مشیر گذاشتیم و گلیم­ باف را بردیم و همان گلیم را در برابر چشمانش فروختیم هزار و هشتصد تومان، سال 1350. رفت و به تمام روستا گفت: «کسی با وامی که از بانک می­ گیرد نمی­تواند شغل ایجاد کند.»

شما خودتان برای مکانیزه کردن کارتان چه اقدامی کردید؟
ما مکانیزه نکردیم. نیمه مکانیزه کردیم. رفتیم پیش آقای ابوقداره که برای­مان پاتیلی بسازد که بشود 300-200 کیلو را در آن رنگ کرد. گفت که ما چنین امکانی نداریم. دوستی دارم که آهنگری بلد است. رفتیم ورق استیل گرفتیم و خودمان جوش دادیم و کَفَش را در آوردیم و دور تا دورش را 5 سانت 5 سانت با ورق جوش دادیم و یک پاتیل به دست آوردیم با عمق 2 متر و قطر 3 متر. من سعی کردم که کارگاهم آموزشگاه هم باشد. درِ آن را به روی هیچ کسی نبستم. یک آقایی که سلطان گبه فارس است، آمد و گفت: «من ماهی آن قدر به تو می­ دهم، به شرطی که این جا اختصاصی باشد.» گفتم: «من این کار را از پیرزن­ ها یاد گرفتم و همه باید بتوانند آن را یاد بگیرند.» من خیلی کارها کردم البته با خود مردم. انسان اگر دیوانه باشد خیلی کارها می­تواند انجام بدهد. وقتی کارگری در کارگاه زندگی می­کند آن جا را خانه خودش می­داند. ما زمانی روزانه ده هزار کیلو کار می­کردیم و بیست کارگر داشتیم الان زیر یک تن کار می­کنیم و باز هم بیست کارگر داریم، من کسی را بیرون نکردم.

اگر یک روز شما بروید چه کسی هست که جای شما را پر کند؟ آیا به صورت مدون چیزی برای آموزش وجود دارد؟
سیصد نفر کارگر بعد از من هستند که این راه را ادامه بدهند. وقتی کارگری در کارگاه زندگی می­کند، آن جا را مثل خانه ­اش می­ داند و راهش را ادامه می­دهد.

بحرانی که هم اکنون برای فرش ایران به وجود آمده، باعث شده که چین و ترکیه و حتی پاکستان هم از ما جلو بیفتند. برای این که به جایگاه اصلی فرش ایران برگردیم چه باید کرد؟
آن­ ها حریف ما نیستند. علت این قضیه هم تقلب­ هایی است که خود ما کردیم. چه لزومی داشت، نمی­دانم.

بازار فرش ایران را در کل چگونه می­بینید؟
بازار فرش ایران را بسیار خوب و بد می­ بینم! اگر درست کار کنیم و تقلب نکنیم و رنگ گیاهی کار کنیم و به دنیا ثابت کنیم که کارمان در حد عالی است و به دنیا هم فحش ندهیم، کسی در رنگ و فرش حریف­ مان نیست؛ به علاوه که ما نام نیک در فرش داریم. در ضمن ما مگر در زمان جنگ تحریم امریکا نبودیم؟ اما همه می­ آمدند و کارهای ما را می­ خریدند. و می­ بردند از مرز ترکیه و به نام فرش ترکی می­ فروختند. ولی در حقیقت می­ دانستند که این فرش گیاهی است چون رنگ گیاهی در دنیا مقبولیت بیشتری دارد. رنگ گیاهی ثبات رنگ شیمیایی را ندارد و دچار اُفت می ­شود. اما اُفت آن مطلوب است و زیباتر می­ شود اگر تبلیغ درست کنیم و فیلم درست بگیریم و به دنیا نشان بدهیم، دنیا از ما می­ خرد. اگر درست تبلیغ کنیم کسی که گلیم یا گبه را از ما می­خرد دیگر رنگ زرد را در آن نمی­بیند کوه ­های ممسنی را می­بیند. روناس کویر یزد را می­بیند. حالا ببینید می­ شود این را به دنیا ارائه داد یا نه؟ من هیچ وقت بازار فرش ایران را تباه نمی­ بینم. من از تقلب تجار بازار ایران ناراحتم.

حرف آخر؟


مأیوس نشوید و برای مملکت ­تان کار کنید.
#مصاحبه
گفتگوی استاد سیاحی با مجله فرش

http://carpetour.com/fa/part.asp?AID=38296&p=2013
#شعر

من خسته ام تو تاب و توانی
من تشنه ام تو آب روانی
من پیر و سالخورده و فرتوت
تو نوشکفته شاخ جوانی
Forwarded from خوشه های فرش دستباف ایران (Razieh Rajabi)
#سپاه_دانش
📚کتابهای استاد عباس سیاحی در کتابخانه ملی

📙- «بابام که مرد»
📗- «فارسی اول ابتدایی سال ۴۳»
📙- «فارسی اول ابتدایی سال ۵۸»
📗- سری ۴۰ جلدی بخوانیم و بنویسیم (۱۵ جلد کتاب آسان، ۱۵ جلد کتاب متوسط و ۱۰ جلد کتاب سخت)
📙- حدود ۲۰۰۰ جلد کتابهای «دِه نامه» «dehnameh»
کتابهای ده نامه توسط انتشارات سپاه دانش چاپ شد.
📚📚📚📚📚📚
پ ن:
(استاد سیاحی به روستاها و ایلات سفر می‌کردند به جنگ با بیسوادی میپرداختند، ده نامه ها چکیده ای از رسوم و آداب سنتی ایلات و روستاهای مناطق مختلف ایران است. دانش آموزان آداب و رسوم و داستان‌های تاریخی مناطق خود را بصورت شفاهی بیان میکردند و سپس می‌نوشتند و تحت نظارت استاد سیاحی ویرایش می‌کردند این نوشته های بومی با ذکر اسم روستا یا ایل و طایفه و اسامی بچه های کلاس چاپ و در سراسر ایران منتشر می‌شد. این برنامه ایجاد علاقه و انگیزه در امر خواندن و نوشتن میشده و همچنین بعد از چاپ این منابع برای مطالعه در اختیار دانش آموزان قرار می گرفته زیرا با سبک زندگی دانش آموزان نزدیک بوده و قابل درک تر بود.
💡این روش آموزش میدانی با رویکرد تیمی یکی از بهترین روش های تعلیم و تربیت توام با خلاقیت بوده است.
📚📚📚📚📚📚
#دهنامه #عباس_سیاحی #فارسی #کتاب سپاه_دانش #مبارزه_با بیسوادی
https://www.instagram.com/p/CECWcB1H-j9/?igshid=1ielkojcqcoih
https://ketabak.org/content/12110-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD%DB%8C
#مصاحبه #سپاه_دانش
عباس سیاحی ، کارشناس زبان‌آموزی پایه در سال ۱۳۱۱ در اردستان در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد که در عین حال از اولا‌د حکیم‌الملک معروف بود.
زندگی او در کودکی فقیرانه و روستایی بود. سیاحی در گفت‌وگویی که با موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان در سال ۱۳۸۱ انجام داده بود، دوران کودکی خود را اینچنین بازگو کرد:
«زندگی دوران کودکی‌ام فقیرانه و روستایی بود. در آن زمان اردستان یک مدرسه داشت: دبستان و دبیرستان سینا که دبستانش در سال ۱۳۱۴ تأسیس شد. جالب است بدانید که این معلم و مؤلف کلا‌س اولی، خودش کلا‌س اول را نخوانده است! در ده سالگی به مدرسه رفتم و چون سنم بالا‌ بود، در کلا‌س دوم نشستم و خودم را به هر زحمتی بود، کشاندم و به کلا‌س رساندم. البته زحمت و همراهی آموزگار هم کارساز بود. مدرسه‌ ما آن زمان چند آموزگار خوب داشت که همه گمنام مردند. اما یادشان و نام نیکشان در دل بچه‌های اردستان زنده است.
از کلا‌س سوم دبستان به بعد، تابستان‌ها به تهران می‌آمدم و میوه فروشی می‌کردم و خرج مدرسه‌ام را درمی‌آوردم. در آغاز پاییز به اردستان برمی‌‌گشتم و به درس خواندن ادامه می‌دادم. به همین ترتیب، تا کلا‌س نهم و در واقع سیکل اول دبیرستان را در اردستان درس خواندم. بعد به تهران آمدم و وارد دانشسرای مقدماتی شدم.»
در سال ۱۳۳۲ از دانشسرای مقدماتی دانش‌آموخته شد. در سال ۱۳۳۷ با تشکیل نخستین دوره رشته آموزش ابتدایی وارد دانشسرای عالی شد و از آنجا لیسانس گرفت. سپس آموزگار کلا‌س اول و معلم آموزگاران کلا‌س اولی شد. عباس سیاحی در این زمینه گفته است: «انگار به تلا‌فی اینکه کلا‌س اول را نخوانده بودم،‌ کلا‌س اولی شدم. از بچه‌‌‌هایش گرفته تا معلمش و کتابش و خواندنی‌هایش و صداکشیدن و خط زمینه‌ای برای تخته سیاهش...».
سیاحی در برنامه‌ تربیت سپاه دانش و مبارزه با بی‌سوادی به همه جای ایران سفر کرد. او خود در این زمینه می‌گوید: «در مرکز آموزش روستایی گرمسار و قاینات و آموزش روستایی شهرکرد و جیرفت آموزگار تربیت کردم و هنوز شاگردهایم بهترین معلم‌ها هستند. به تمام آموزگاران روستاها که در پیکار با بی‌سوادی کلا‌س داشتند، آموختیم که یک کتاب با نام دهنامه با دانش‌آموزان خود بنویسند، کتابی درباره روستا و محله خود. این کتاب‌ها که میراث فرهنگی این سرزمین‌اند، هنوز باید در کتابخانه‌ها باشند. اگر بگویم ده هزار جلد کتاب به این شکل نوشته شد، باورتان نمی‌شود.»
عباس سیاحی و همکارانش از سال ۱۳۴۴ خط زمینه را به کتاب فارسی اول دبستان وارد کردند.
#سپاه_دانش #ویدیو
در زمانی که استاد سیاحی برای پیگیری فعالیتهای سپاه دانش به روستاها و ایل‌های ایران سفر می‌کردند، از دانش‌آموزان می‌خواستند که داستانی تعریف کنند. سر کلاس داستان نوشته و همان‌جا ویرایش می‌شد. سپس با ذکر اسم روستا یا ایل و طایفه و اسامی دانش‌آموزان کلاس چاپ می‌شد. این کتاب‌ها در سراسر ایران منتشر می‌شد. چون بچه‌ها اسم خودشان را در کتاب می‌دیدند برایشان انگیزه‌ای دو چندان برای خواندن و نوشتن ایجاد می‌شد. همچنین منابعی برای مطالعه در اختیارشان بود که به زندگی آنها و درکشان از دنیا نزدیکتر بود، حتی امروز هم این ایده جالب و مدرن به نظر می‌رسد و نشان از ذوق و خلاقیت فراوان استاد سیاحی و اشتیاقشان به آموزش دارد.
http://asayahi.ir/sepah-danesh/
متن استعفا هم می‌شود دلنشین باشد:
    
    «در این زندان
    که با پای خودم هر روز
     دورنش می­گذارم پا
    و میزی هست و چایی هست و سیگاری
    و حتی دخترانی خوشگل و زیبا
    و در هر نیمه­ ماهی درهم و دینار
    نمی­ خواهم بمانم بیش از این اینجا
    دل من در هوای کوه­ های خشک می­ سوزد
    و هر دم می­ کند پرواز به سوی مردم آن جا
    به سوی پیر غیب و زاخرو و تنگه لیا
     به سوی مردم درمانده و پژمرده­ ی ده­رود
    به سوی پیرزالانی که با دستان چرکین­ شان
    پدید آرند قالی­ های رنگارنگ
    که حتی ساعتی بعد از بریدن زان ایشان نیست.»
#شعر
#دل‌نوشته
Farsi-guide.pdf
2.3 MB
راهنمای تدریس فارسی اول دبستان
#خاطره
#آموزش
#کتاب
moallem.mkv
15.8 MB
روز آموزگار بر همه تلاشگران دانش و پژوهش ایران، فرخنده باد.