𝗆𝖾 𝗇 𝖳𝖺𝗋𝖺𝗇𝗈𝗆 𝖻𝗍𝗐
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دیروز
راستش نمی تونم جلوی خودم رو درباره ی فکر کردن به یکسری موضوع ها بگیرم. نمی تونم دست از حسرت خوردن درباره ی یکسری چیزها بردارم.
مثلا، اینکه مردم اسپانیا می تونن انقدر راحت، به پرچم کشورشون عشق بورزن،اینکه وقتی توی خیابون می بینن یه تجمعی دارن پرچم کشورشون رو تکون میدن،هیچ حسی جز افتخار توی قلبشون شکل نمی گیره.حسودی می کنم به اینکه انگار هیچوقت مفهومِ تنفر از یه پرچم رو درک نکردن،هیچوقت مجبور نبودن فاصله ی سیاسیِ بین خودشون و بازیکنانشون رو بفهمن، هیچوقت وقتی تیمشون گل می زد شادی بعد از گلِ سیاسی ای ندیدن، حسودی می کنم به اینکه تونستن از دیشب تا الان بیرون باشن، بدون هیچ ترسی دور هم جمع بشن و بدون هیچ مجازاتی شب تا صبح رو برقصن و خوشحال باشن، سر موضوع های ساده مثل فوتبال. حسرت می خورم به اینکه مردمشون انقدر یکپارچه عاشق اون تیم هستن، مردمشون به شکل متحد، به اون تیم افتخار می کنن.
واقعا حسودیم می شه که مردم هر ملتی، توی جام جهانی تیمی رو داشتن که با علاقه و محبتِ ناشی از وطنشون، به اون تیم امید و انگیزه بدن و برای هر بازیش هیجان و استرس داشته باشن؛ اونوقت من تمام هیجانی که می تونستم برای جام جهانی داشته باشم به صرفِ فوتبالی بودنم، و ادمایی بود که هموطن من نبودن ولی از بچگی کنارم بودن. و من به شخصه نمی دونستم بازی های ایران حتی چه ساعتیه. چه اهمیتی داشت؟ تیم ملا رفت آمریکا و پولش رو گرفت و برگشت. با وجودِ تمام آهی که پشتش بود حتی یک پیروزی هم نداشت.
تمام وجود من پر شده از عقده.
از خلأ چیزهای خیلی ابتدایی.
من شادیِ مردمم رو مدت هاست ندیدم.
دیدن شادیِ مردم نروژ برای حضور توی جام جهانی بعد از ۲۸سال، دیدن انگلیسی ها که آهنگ hey Jude رو برای بلینگهام می خوندن، دیدنِ شادیِ برزیل بعد از تاییدِ دعوت شدن نیمار، دیدن "اولِی" گفتن ماتادور ها بعد از گل اسپانیا؛
همه و همه ی این ها دوباره من رو متوجهِ اون جای خالی توی روحم کرد که فکر می کردم دارم به نبودنش، به نداشتنش عادت می کنم، اما، دیدنِ اینکه چیزی که براش جون می دی به راحتی جزو روزمره ی بقیه ست؟ نابودم کرد.
مثلا، اینکه مردم اسپانیا می تونن انقدر راحت، به پرچم کشورشون عشق بورزن،اینکه وقتی توی خیابون می بینن یه تجمعی دارن پرچم کشورشون رو تکون میدن،هیچ حسی جز افتخار توی قلبشون شکل نمی گیره.حسودی می کنم به اینکه انگار هیچوقت مفهومِ تنفر از یه پرچم رو درک نکردن،هیچوقت مجبور نبودن فاصله ی سیاسیِ بین خودشون و بازیکنانشون رو بفهمن، هیچوقت وقتی تیمشون گل می زد شادی بعد از گلِ سیاسی ای ندیدن، حسودی می کنم به اینکه تونستن از دیشب تا الان بیرون باشن، بدون هیچ ترسی دور هم جمع بشن و بدون هیچ مجازاتی شب تا صبح رو برقصن و خوشحال باشن، سر موضوع های ساده مثل فوتبال. حسرت می خورم به اینکه مردمشون انقدر یکپارچه عاشق اون تیم هستن، مردمشون به شکل متحد، به اون تیم افتخار می کنن.
واقعا حسودیم می شه که مردم هر ملتی، توی جام جهانی تیمی رو داشتن که با علاقه و محبتِ ناشی از وطنشون، به اون تیم امید و انگیزه بدن و برای هر بازیش هیجان و استرس داشته باشن؛ اونوقت من تمام هیجانی که می تونستم برای جام جهانی داشته باشم به صرفِ فوتبالی بودنم، و ادمایی بود که هموطن من نبودن ولی از بچگی کنارم بودن. و من به شخصه نمی دونستم بازی های ایران حتی چه ساعتیه. چه اهمیتی داشت؟ تیم ملا رفت آمریکا و پولش رو گرفت و برگشت. با وجودِ تمام آهی که پشتش بود حتی یک پیروزی هم نداشت.
تمام وجود من پر شده از عقده.
از خلأ چیزهای خیلی ابتدایی.
من شادیِ مردمم رو مدت هاست ندیدم.
دیدن شادیِ مردم نروژ برای حضور توی جام جهانی بعد از ۲۸سال، دیدن انگلیسی ها که آهنگ hey Jude رو برای بلینگهام می خوندن، دیدنِ شادیِ برزیل بعد از تاییدِ دعوت شدن نیمار، دیدن "اولِی" گفتن ماتادور ها بعد از گل اسپانیا؛
همه و همه ی این ها دوباره من رو متوجهِ اون جای خالی توی روحم کرد که فکر می کردم دارم به نبودنش، به نداشتنش عادت می کنم، اما، دیدنِ اینکه چیزی که براش جون می دی به راحتی جزو روزمره ی بقیه ست؟ نابودم کرد.