یک روز فوقالعاده دیگه در کشور عزیزم که ایکاش یه چیزی بیوفته تو سرم و دیگه این روز فوق العاده ادامه پیدا نکنه.
من میگم بیخیالش شدم تا اینکه شب میشه و تموم چیزایی که تموم روز ازشون فرار کردم،آروم کنارم میشینن.
درسته خیلی دلقک بازی درمیارم ولی مغزم پر از مشکلات و داستانهاییه که با هیچکس نمیتونم در میون بزارم.