غم مخور جانا در این عالم که عالم هیچ نیست
نیست هستی جز دمی ناچیز و آن دم هیچ نیست
☆ملکالشعرابهار
@samaedell
نیست هستی جز دمی ناچیز و آن دم هیچ نیست
☆ملکالشعرابهار
@samaedell
❤31
خوشبخت باشید؛ اما نگذارید دیگران از
خوشبختیتان باخبر شوند.
خوشبختها باید در سکوت زندگی کنند؛
خودشان را جمعوجور کنند و دور از هیاهو بمانند.
آدمهای خوشبخت نیز، گویی مانند
تبهکاران، باید پنهان باشند؛
چرا که شما مثل کرمِ شبتاب هستید:
اگر بیش از حد بدرخشید،
زودتر پا بر سرتان میگذارند
👤ویکتورهوگو
@samaedell
خوشبخت باشید؛ اما نگذارید دیگران از
خوشبختیتان باخبر شوند.
خوشبختها باید در سکوت زندگی کنند؛
خودشان را جمعوجور کنند و دور از هیاهو بمانند.
آدمهای خوشبخت نیز، گویی مانند
تبهکاران، باید پنهان باشند؛
چرا که شما مثل کرمِ شبتاب هستید:
اگر بیش از حد بدرخشید،
زودتر پا بر سرتان میگذارند
👤ویکتورهوگو
@samaedell
❤38
ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده
بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی
در آتش و در سوز من شب میبرم تا روز من
ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی
☆مولانا
@samaedell
بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی
در آتش و در سوز من شب میبرم تا روز من
ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی
☆مولانا
@samaedell
❤10
📙 داستان کوتاه زیبا
پسربچهای بود که میخواست خدا را ملاقات کند. او میدانست برای رسیدن به خدا باید راهی طولانی را بپیماید. به همین دلیل، چمدانی برداشت و آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بیآنکه چیزی به کسی بگوید، سفرش را آغاز کرد.
چند کوچه آنطرفتر، به پارکی رسید. پیرمردی را دید که مشغول دانه دادن به پرندگان بود. کنار او رفت و روی نیمکتی نشست. پیرمرد گرسنه به نظر میرسید و پسربچه نیز احساس گرسنگی میکرد. چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد.
پیرمرد غذا را گرفت و با لبخندی مهربان به کودک نگاه کرد. پسربچه از این لبخند بسیار خوشحال شد. آن دو با هم غذا خوردند و تمام بعدازظهر را به پرندگان دانه دادند و از کنار هم بودن لذت بردند، بیآنکه حتی یک کلمه با هم صحبت کنند.
وقتی هوا تاریک شد، پسربچه فهمید که باید به خانه برگردد. چند قدمی که دور شد، ایستاد، برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت. پیرمرد نیز با مهربانی او را بوسید و لبخندی گرم به او هدیه داد.
وقتی پسربچه به خانه رسید، مادرش با نگرانی پرسید:
«تا این وقت شب کجا بودی؟»
پسربچه در حالی که از شادی برق میزد، پاسخ داد:
«پیش خدا بودم! امروز با خدا غذا خوردم... و تازه فهمیدم خدا چه لبخند زیبایی دارد.»
از سوی دیگر، پیرمرد نیز به خانه بازگشت. همسرش با تعجب پرسید:
«چرا اینقدر خوشحالی؟»
پیرمرد با لبخندی عمیق گفت:
«امروز بهترین روز زندگیام بود. من امروز در پارک با خدا غذا خوردم... فقط تصور نمیکردم خدا اینقدر کمسنوسال باشد.»
@samaedell
📙 داستان کوتاه زیبا
پسربچهای بود که میخواست خدا را ملاقات کند. او میدانست برای رسیدن به خدا باید راهی طولانی را بپیماید. به همین دلیل، چمدانی برداشت و آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بیآنکه چیزی به کسی بگوید، سفرش را آغاز کرد.
چند کوچه آنطرفتر، به پارکی رسید. پیرمردی را دید که مشغول دانه دادن به پرندگان بود. کنار او رفت و روی نیمکتی نشست. پیرمرد گرسنه به نظر میرسید و پسربچه نیز احساس گرسنگی میکرد. چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد.
پیرمرد غذا را گرفت و با لبخندی مهربان به کودک نگاه کرد. پسربچه از این لبخند بسیار خوشحال شد. آن دو با هم غذا خوردند و تمام بعدازظهر را به پرندگان دانه دادند و از کنار هم بودن لذت بردند، بیآنکه حتی یک کلمه با هم صحبت کنند.
وقتی هوا تاریک شد، پسربچه فهمید که باید به خانه برگردد. چند قدمی که دور شد، ایستاد، برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت. پیرمرد نیز با مهربانی او را بوسید و لبخندی گرم به او هدیه داد.
وقتی پسربچه به خانه رسید، مادرش با نگرانی پرسید:
«تا این وقت شب کجا بودی؟»
پسربچه در حالی که از شادی برق میزد، پاسخ داد:
«پیش خدا بودم! امروز با خدا غذا خوردم... و تازه فهمیدم خدا چه لبخند زیبایی دارد.»
از سوی دیگر، پیرمرد نیز به خانه بازگشت. همسرش با تعجب پرسید:
«چرا اینقدر خوشحالی؟»
پیرمرد با لبخندی عمیق گفت:
«امروز بهترین روز زندگیام بود. من امروز در پارک با خدا غذا خوردم... فقط تصور نمیکردم خدا اینقدر کمسنوسال باشد.»
@samaedell
❤58
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👤Rashid Kakavand
☆مهتاب
شعری ماندگار از "نیما یوشیج"
با خوانش "رشید کاکاوند"
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند
خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
@samaedell
☆مهتاب
شعری ماندگار از "نیما یوشیج"
با خوانش "رشید کاکاوند"
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند
خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
@samaedell
❤15
اگه امروزت سخت گذشت،
به فردایی فکر کن که خدا برات نوشته…
هیچ سختی بدون حکمت نیست،
و هیچ دلی بیصدا گم نمیشه
تا وقتی خدا شنوندهست….🌱
@samaedell
اگه امروزت سخت گذشت،
به فردایی فکر کن که خدا برات نوشته…
هیچ سختی بدون حکمت نیست،
و هیچ دلی بیصدا گم نمیشه
تا وقتی خدا شنوندهست….🌱
@samaedell
❤30
در انتهای شب نگرانی هایت را به خدا بسپار
و آسوده بخواب، که خدا بیدار است؛
و به یاد داشته باش که
سختی ها، محبت های الهی اند
زیرا که انسان، پشت درهای بسته
به فکر ساختن کلید می افتد...!🌱
@samaedell
در انتهای شب نگرانی هایت را به خدا بسپار
و آسوده بخواب، که خدا بیدار است؛
و به یاد داشته باش که
سختی ها، محبت های الهی اند
زیرا که انسان، پشت درهای بسته
به فکر ساختن کلید می افتد...!🌱
@samaedell
❤24
❤29
📙حکایت
چون مجنون دیده از جهان فروبست، اهل صحرا او را با اشک و آه به خاک سپردند. شبِ نخست، نکیر و منکر به رسمِ سؤالِ قبر فرود آمدند.
گفتند:
«پروردگارت کیست؟»
مجنون، با چشمانی که هنوز از شوقِ دیدار میسوخت، آهی کشید و گفت:
«لیلی.»
گفتند:
«پیامبرت کیست؟»
گفت:
«لیلی.»
گفتند:
«دینت چیست؟»
گفت:
«لیلی.»
فرشتگان در شگفت شدند و گفتند:
«ای مجنون، این چه پاسخ است؟»
مجنون تبسمی کرد و گفت:
«سالهاست که نامِ لیلی بر لوحِ دلم نوشتهاند. هر چه در این دل بود، جز او سوخت و خاکستر شد. اگر میخواهید نامِ دیگری بشنوید، باید نخست این دل را از عشق تهی کنید؛ و دلِ بیعشق، دیگر دل نیست.»
آنگاه هاتفی غیبی ندا داد:
«او را به ظاهرِ لفظ منگرید؛ این بنده در آتشِ عشق سوخته است. عاشقان را زبانی دیگر است و رازی دیگر.»
عارفان گفتهاند: مقصود از این حکایت، عشقِ مجازی نیست، بلکه آن است که عشقِ راستین، اگر سالک را به حقیقت رساند، از صورتِ لیلی میگذرد و به جمالِ محبوبِ ازلی میرسد؛ چنانکه لیلی برای مجنون، آینهای بود که پرتوی از محبوبِ حقیقی را در آن میدید.
@samaedell
📙حکایت
چون مجنون دیده از جهان فروبست، اهل صحرا او را با اشک و آه به خاک سپردند. شبِ نخست، نکیر و منکر به رسمِ سؤالِ قبر فرود آمدند.
گفتند:
«پروردگارت کیست؟»
مجنون، با چشمانی که هنوز از شوقِ دیدار میسوخت، آهی کشید و گفت:
«لیلی.»
گفتند:
«پیامبرت کیست؟»
گفت:
«لیلی.»
گفتند:
«دینت چیست؟»
گفت:
«لیلی.»
فرشتگان در شگفت شدند و گفتند:
«ای مجنون، این چه پاسخ است؟»
مجنون تبسمی کرد و گفت:
«سالهاست که نامِ لیلی بر لوحِ دلم نوشتهاند. هر چه در این دل بود، جز او سوخت و خاکستر شد. اگر میخواهید نامِ دیگری بشنوید، باید نخست این دل را از عشق تهی کنید؛ و دلِ بیعشق، دیگر دل نیست.»
آنگاه هاتفی غیبی ندا داد:
«او را به ظاهرِ لفظ منگرید؛ این بنده در آتشِ عشق سوخته است. عاشقان را زبانی دیگر است و رازی دیگر.»
عارفان گفتهاند: مقصود از این حکایت، عشقِ مجازی نیست، بلکه آن است که عشقِ راستین، اگر سالک را به حقیقت رساند، از صورتِ لیلی میگذرد و به جمالِ محبوبِ ازلی میرسد؛ چنانکه لیلی برای مجنون، آینهای بود که پرتوی از محبوبِ حقیقی را در آن میدید.
@samaedell
❤38
اجازه نده آتش درونت، ذرهذره در مردابِ ناامیدکنندهی زمزمههایی که به تو میگویند «هنوز نه» یا «اصلاً ممکن نیست»، خاموش شود.
اجازه نده قهرمان درونت، به خاطر سرخوردگی از زندگیای که سزاوارش بودی اما هرگز به آن نرسیدی، تباه شود.
دنیایی را که آرزویش را داری، میتوانی به دست آوری. آن دنیا وجود دارد؛ واقعی است، ممکن است و از آنِ توست.
@samaedell
اجازه نده آتش درونت، ذرهذره در مردابِ ناامیدکنندهی زمزمههایی که به تو میگویند «هنوز نه» یا «اصلاً ممکن نیست»، خاموش شود.
اجازه نده قهرمان درونت، به خاطر سرخوردگی از زندگیای که سزاوارش بودی اما هرگز به آن نرسیدی، تباه شود.
دنیایی را که آرزویش را داری، میتوانی به دست آوری. آن دنیا وجود دارد؛ واقعی است، ممکن است و از آنِ توست.
@samaedell
❤25
❤25
شازده کوچولو:
به نظر میرسه آدم چیزای زیادی برای
خوشبخت بودن لازم داره.
گفتم:
نه اینطور نیست. خوشبختی از بودن میاد نه از داشتن؛ از تقدیر و قدردانی بابت هر آنچه الان داری، نه عجله برای بدست آوردن چیزایی که نداری.
آسونترین و مستقیمترین راهِ خوشبختی خوشحال کردن آدمهایی هست که در اطرافمون هستن. عشق رو باید با عشق ورزیدن یاد گرفت. همهی ما توانایی عشق ورزیدن داریم، حتی با یه لبخند، چون اینکار به همون اندازه به خود ما انرژی میده که به کسی که بهش لبخند زدیم.
📙بازگشت شازدهکوچولو
✍الخاندروگیلرموروئمز
@samaedell
شازده کوچولو:
به نظر میرسه آدم چیزای زیادی برای
خوشبخت بودن لازم داره.
گفتم:
نه اینطور نیست. خوشبختی از بودن میاد نه از داشتن؛ از تقدیر و قدردانی بابت هر آنچه الان داری، نه عجله برای بدست آوردن چیزایی که نداری.
آسونترین و مستقیمترین راهِ خوشبختی خوشحال کردن آدمهایی هست که در اطرافمون هستن. عشق رو باید با عشق ورزیدن یاد گرفت. همهی ما توانایی عشق ورزیدن داریم، حتی با یه لبخند، چون اینکار به همون اندازه به خود ما انرژی میده که به کسی که بهش لبخند زدیم.
📙بازگشت شازدهکوچولو
✍الخاندروگیلرموروئمز
@samaedell
❤20
سلام بر جنوب
سرزمین آفتاب
نخل، غیرت و ایستادگی
سرزمینی که هر وجب از خاکش
با خاطرهی مردان و زنانی
آبیاری شده است
که عزت را بر آسایش ترجیح دادند.
سلام
بر دلِ زخمیِ جنوب
سلام بر کارون
رودی که آیینهی آسمان
و گواه روزهای آتش و ایستادگی است.
سلام بر اهواز وبوشهر
بر خاکهای مقدسی که نامشان
با مقاومت گره خورده است
غم جنوب، غم همه ماست؛ آرزوی آرامش و سلامتی برای مردم خونگرم جنوب ایران
@samaedell
سلام بر جنوب
سرزمین آفتاب
نخل، غیرت و ایستادگی
سرزمینی که هر وجب از خاکش
با خاطرهی مردان و زنانی
آبیاری شده است
که عزت را بر آسایش ترجیح دادند.
سلام
بر دلِ زخمیِ جنوب
سلام بر کارون
رودی که آیینهی آسمان
و گواه روزهای آتش و ایستادگی است.
سلام بر اهواز وبوشهر
بر خاکهای مقدسی که نامشان
با مقاومت گره خورده است
غم جنوب، غم همه ماست؛ آرزوی آرامش و سلامتی برای مردم خونگرم جنوب ایران
@samaedell
❤44
دو گرگ درون تو
یک پیرمرد از قبیلهی سرخپوستان چروکی در کنار نوهاش نشسته بود و برای او داستانی را بازگو میکرد:
درون هر انسانی، دو گرگ در حال نبردند.
پسرک با کنجکاوی پرسید: چه نبردی؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
یکی از این گرگها تاریک است. این گرگ نمایندهی ترس، شک، حسادت، خشم، تنبلی، پشیمانی، غرور، بیجا، دروغ و احساس قربانی بودن است.
اما گرگ دیگر، روشن است. این گرگ نمایندهی عشق، شجاعت، اعتماد به نفس، بخشش، امید، صداقت، مسئولیتپذیری و ارادهی قوی است.
این دو گرگ همیشه در حال مبارزهاند... هر لحظه، در درون تو، در ذهن تو.
پسرک کمی فکر کرد و سپس پرسید:
کدام گرگ پیروز میشود؟
پیرمرد لبخند زد و پاسخ داد:
همانی که تو بیشتر به او غذا میدهی.
چرا این داستان کوتاه اینجا قرار دارد؟
قدرت ذهن تو، مانند همین نبرد درونی بین دو گرگ است. اگر تو ذهنت را با ترسها، شکها و افکار محدودکننده تغذیه کنی، آنها قویتر خواهند شد و زندگی تو را در اختیار خواهند گرفت.
اما اگر ذهنت را با شجاعت، اراده، باورهای مثبت و تصویرهای روشن تغذیه کنی، تو فرماندهی واقعی زندگیات خواهی شد.
پس حالا، انتخاب با توست: کدام گرگ را در ذهن خودت تغذیه میکنی؟
@samaedell
یک پیرمرد از قبیلهی سرخپوستان چروکی در کنار نوهاش نشسته بود و برای او داستانی را بازگو میکرد:
درون هر انسانی، دو گرگ در حال نبردند.
پسرک با کنجکاوی پرسید: چه نبردی؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت:
یکی از این گرگها تاریک است. این گرگ نمایندهی ترس، شک، حسادت، خشم، تنبلی، پشیمانی، غرور، بیجا، دروغ و احساس قربانی بودن است.
اما گرگ دیگر، روشن است. این گرگ نمایندهی عشق، شجاعت، اعتماد به نفس، بخشش، امید، صداقت، مسئولیتپذیری و ارادهی قوی است.
این دو گرگ همیشه در حال مبارزهاند... هر لحظه، در درون تو، در ذهن تو.
پسرک کمی فکر کرد و سپس پرسید:
کدام گرگ پیروز میشود؟
پیرمرد لبخند زد و پاسخ داد:
همانی که تو بیشتر به او غذا میدهی.
چرا این داستان کوتاه اینجا قرار دارد؟
قدرت ذهن تو، مانند همین نبرد درونی بین دو گرگ است. اگر تو ذهنت را با ترسها، شکها و افکار محدودکننده تغذیه کنی، آنها قویتر خواهند شد و زندگی تو را در اختیار خواهند گرفت.
اما اگر ذهنت را با شجاعت، اراده، باورهای مثبت و تصویرهای روشن تغذیه کنی، تو فرماندهی واقعی زندگیات خواهی شد.
پس حالا، انتخاب با توست: کدام گرگ را در ذهن خودت تغذیه میکنی؟
@samaedell
❤18
❤18
ای امید گنهکاران
مرا هر چه هم که بدم نگاهم دار!
نگذار پایم از راهت بلغزد و
گم شود در سیاهیِ خودم و
ندانم که گم شدم
@samaedell
ای امید گنهکاران
مرا هر چه هم که بدم نگاهم دار!
نگذار پایم از راهت بلغزد و
گم شود در سیاهیِ خودم و
ندانم که گم شدم
@samaedell
❤18