شعر مولانا
52K subscribers
6.71K photos
983 videos
39 files
35 links
منم که شعر و غزل پناهگاه من است...🌱🕊

تعرفه تبلیغات
@Tabliighat1404
Download Telegram

جانا به جان رسید، ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت، خبر از روزگار ما

بر آسمان رسد، ز فراق تو هر شبی
فریاد و ناله های دلِ زار زارِ ما

دردا و حسرتا، که به جز بار غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما


☆انوری
@samaedell
20
🌿 من زندگیِ خودم را می‌کنم...

برایم مهم نیست چگونه قضاوت می‌شوم.

چاقم یا لاغر
قدبلندم یا کوتاه‌قدم
سفیدم یا سبزه
همه‌ی این‌ها به خودم مربوط است.

مهم بودن یا نبودن را فراموش کن.

روزنامه‌ی روز شنبه، زباله‌ی روز یکشنبه است.

زندگی کن
به شیوه‌ی خودت
با قوانین خودت
با باورها و ایمانِ قلبیِ خودت

مردم همیشه دوست دارند موضوعی برای
گفت‌وگو داشته باشند.
برایشان فرقی نمی‌کند چگونه باشی؛
هر طور که زندگی کنی، حرفی برای گفتن
خواهند داشت.

پس شاد باش
و از زندگی لذت ببر
🌱

@samaedell
32

بسپارید به خدا به قول حضرت مولانا:

بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد

@samaedell
26

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد


☆شهریار
@samaedell
22
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


"مشتاق گل از سرزنش خار نترسد
"


خواننده: "همایون شجريان"
نوازنده: "سهراب پورناظری"


به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم


@samaedell
12
📕 داستانی از مثنوی معنوی


سویِ مکه شیخِ امت با یزید
از برای حج و عمره می‌دوید


#مثنوی_مولانا | دفتر دوم

بایزید بسطامی، عارف نامدار، عازم سفر حج بود. هر شهری که می‌رسید، سراغ عارفان و اهل دل را می‌گرفت تا به دیدارشان برود.

در یکی از شهرها، پیرمردی نابینا را دید. کنار او نشست و از حالش پرسید. دریافت که مردی صاحب‌کمال، اما فقیر و عیال‌وار است.

پیرمرد از بایزید پرسید:
«عازم کجا هستی؟»

بایزید پاسخ داد:
«به سوی حج.»

پیرمرد پرسید:
«چه مقدار پول همراه داری؟»

گفت:
«دویست درهم.»

پیرمرد گفت:
«آن دویست درهم را به من بده تا زندگی‌ام تأمین شود. یقین بدان که حجت پذیرفته خواهد شد و خداوند پاداش این کار را از طواف کعبه نیز برتر می‌داند.»

بایزید سخن پیرمرد را پذیرفت و تمام دویست درهم را به او بخشید.

گاهی دستگیری از یک انسان، از هزاران گام در مسیر عبادت، ارزشمندتر است.

@samaedell
34
Negaranetam
Roozbeh Nematollahi
☆روزبه نعمت الهی


@samaedell
7
‌‌
‏ناگهان نوبت تو‌ میشود و خداوند با دستانی
پر از نور همه چیز را جبران میکند صبر داشته🌱

@samaedell
46
هر که را باغچه‌ای هست به بستان نرود
هر که مجموع نشستست پریشان نرود

آن که در دامنش آویخته باشد خاری
هرگزش گوشه خاطر به گلستان نرود

 
☆سعدی
@samaedell
23
غم‌ مخور جانا در این‌ عالم که عالم هیچ نیست
نیست‌ هستی‌ جز دمی‌ ناچیز و آن‌ دم‌ هیچ‌ نیست

☆ملک‌الشعرابهار
@samaedell
31

قوی باش
همین روزاست که خدا
با یک اتفاق خوب ذوق زدت کنه🌱


@samaedell
55

خوشبخت باشید؛ اما نگذارید دیگران از
خوشبختی‌تان باخبر شوند.

خوشبخت‌ها باید در سکوت زندگی کنند؛
خودشان را جمع‌وجور کنند و دور از هیاهو بمانند.

آدم‌های خوشبخت نیز، گویی مانند
تبهکاران، باید پنهان باشند؛
چرا که شما مثل کرمِ شب‌تاب هستید:
اگر بیش از حد بدرخشید،
زودتر پا بر سرتان می‌گذارند


👤ویکتورهوگو
@samaedell
38
ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده
بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی

در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من
ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی


☆مولانا
@samaedell
10

📙 داستان کوتاه زیبا

پسربچه‌ای بود که می‌خواست خدا را ملاقات کند. او می‌دانست برای رسیدن به خدا باید راهی طولانی را بپیماید. به همین دلیل، چمدانی برداشت و آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی‌آنکه چیزی به کسی بگوید، سفرش را آغاز کرد.

چند کوچه آن‌طرف‌تر، به پارکی رسید. پیرمردی را دید که مشغول دانه دادن به پرندگان بود. کنار او رفت و روی نیمکتی نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می‌رسید و پسربچه نیز احساس گرسنگی می‌کرد. چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد.

پیرمرد غذا را گرفت و با لبخندی مهربان به کودک نگاه کرد. پسربچه از این لبخند بسیار خوشحال شد. آن دو با هم غذا خوردند و تمام بعدازظهر را به پرندگان دانه دادند و از کنار هم بودن لذت بردند، بی‌آنکه حتی یک کلمه با هم صحبت کنند.

وقتی هوا تاریک شد، پسربچه فهمید که باید به خانه برگردد. چند قدمی که دور شد، ایستاد، برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت. پیرمرد نیز با مهربانی او را بوسید و لبخندی گرم به او هدیه داد.

وقتی پسربچه به خانه رسید، مادرش با نگرانی پرسید:
«تا این وقت شب کجا بودی؟»

پسربچه در حالی که از شادی برق می‌زد، پاسخ داد:
«پیش خدا بودم! امروز با خدا غذا خوردم... و تازه فهمیدم خدا چه لبخند زیبایی دارد.»

از سوی دیگر، پیرمرد نیز به خانه بازگشت. همسرش با تعجب پرسید:
«چرا این‌قدر خوشحالی؟»

پیرمرد با لبخندی عمیق گفت:

«امروز بهترین روز زندگی‌ام بود. من امروز در پارک با خدا غذا خوردم... فقط تصور نمی‌کردم خدا این‌قدر کم‌سن‌وسال باشد.»


@samaedell
58

به مرگ چاره نجستم که در جهان مانم
به عشق زنده شدم تا که جاودان مانم

☆شهریار
@samaedell
20
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👤Rashid Kakavand
☆مهتاب


شعری ماندگار از "نیما یوشیج"
با خوانش "رشید کاکاوند"



می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نیست یکدم شکند
خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته‌ی چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.


 @samaedell
15

اگه امروزت سخت گذشت،
به فردایی فکر کن که خدا برات نوشته…
هیچ سختی بدون حکمت نیست،
و هیچ دلی بی‌صدا گم نمی‌شه
تا وقتی خدا شنونده‌ست….🌱

@samaedell
30

در انتهای شب نگرانی هایت را به خدا بسپار
و آسوده بخواب، که خدا بیدار است؛
و به یاد داشته باش که
سختی ها، محبت های الهی اند
زیرا که انسان، پشت درهای بسته
به فکر ساختن کلید می افتد...!🌱


@samaedell
24

از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شده‌ای


☆شفیعی‌کدکنی
@samaedell
38

‌‌
ترک ما کردی ولی با هر که هستی، یار باش
مثل من هرگز نکن با او، کمی دلدار باش!


@samaedell
29