سلمان معمار / گنجه 🎒
3.83K subscribers
896 photos
115 videos
5 files
348 links
اینجا برا من مثل گنجه است.
بهترین چیزهایی که میبینم رومیگذارم، ترکیب بایگانی و یادگاری. کم کم میگذارم. مخاطبش خودمم.
استفاده مطالب اجازه نمیخواد.

توییتر، اینستا و ... :
Https://yek.link/salmaneshoon
برای پیام دادن دایرکت کانال (گوشه پایین چپ 💬) باز است.
Download Telegram
طلا و مس
از خوب های عالی
باید اعتراف کنم فیلم رو در تماشای دوم کشف کردم. شاید به خاطر سنگینی فضاش. در واقع فیلم در نگاه اول من رو پس زد ولی میتونم کلش رو در یک کلمه خلاصه کنم: اندازه.
بعضی ایده ها و شخصیت ها نه عجیب اند نه عظیم، مثل سید و زهرا در این فیلم. کوچک و عادی، مثل خانه شان. اما نه کاملا معمولی، باز مثل خانه شان.

سوژه فیلم یک طلبه است. تعارف نداریم، قشر خاصی هستند و به سمت غیر معمولی شدن هم کشیده میشوند. همچنین حساسیت برانگیز، اگر انتقاد کنی داستان میشود اگر نکنی شخصیت نمی شود. ولی اینها که مشکلی نیست. مشکل خود روحانیت است.
فیلم و سریال درباره (یا با حضور) روحانیت کم ساخته نشده. آخوندهای رایجشان انسان هایی "شبه کامل" اند. یا از آن طرف بام نوعی "آخوند باحال". که در واقع هر دو یک شمایل ساختگی و دور از مخاطب اند. چالش این سوژه باور پذیری است.
طلا و مس موفق میشود به طلبه نزدیک شود بدون دستکاری او بخاطر سلیقه یا انتظار مخاطب. سید فیلم خیلی طلبه است. خودش است. زنش هم واقعا زن طلبه است. بدون مواد افزودنی یا کاهندی. موفقیت دوربین هم نزدیکی به شخصیتی دور است. اندازگی به این معناست. جایی زن و شوهر کنار هم پشت دار قالی نشسته اند و با هم میخندند. خیلی با حیا و احترام جاری در چنین زندگی ای. دوربین پشت ایستاده، اندازه.
من سید را میفهمم، با حفظ فاصله اش. (تقریبا در تمام فیلم سید به هیچ کس نزدیک نمی شود) جواد عزتی هم عالیست و شدیدا واقعی. نقشی که می توانست به راحتی اغراق آمیز شود یا لوس. اندازه مانده. هر سه نفر به شخصیت تبدیل میشوند. دیگر از یک فیلم چه چیزی میخواهیم؟

سه عامل گلیم فیلم را از آب درآورده: متن دقیق، تدوین تمیز، انتخاب بازیگر فوق العاده
1 - (هشدار لودهی) متن ساده است. از این داستان ها کم نیستند. موتور اصلی اما خیلی قویست. ام اس. (انتخاب اسم فیلم هم که عالی) ترس از فلج شدن برای یک زن جوان به خوبی پرورش میابد. مشکلی که قرار نیست حل شود. مثل بمبی در ابتدا منفجر میشود اما نه انقدر که سیاه شود. (مثلا خانه پدری)
2- شخصیت ها ساده اند. جذابیت زیاد نیست. فضا تنش آفرین نیست. اتفاقات جانبی ریز اند. تدوینگر باهوش با ریتم سریع همه را جبران کرده. این دست فیلم ها به شدت ظرفیت سقوط در کشیدگی را دارند. متن میطلبد. از طرف دیگر ضرباهنگ سریع خطر "در نیامدن" را دارد. و غلطیدن به سمت کمدی. من بودم به این تدوین جایزه میدادم.
3- شعیبی خود جنس است. ایضا عزتی. و تا حدودی جواهریان. من فکر میکنم بازیگر در این فیلم نقش کلیدی داشته و احتمالا به متن افزوده. یک نقش فرعی خیلی خوب هم پرستار بیمارستان است. اما در صحنه ورود پرستار به خانه آشکارا متن شعاری میشود. خوشبختانه زود جمع میشود.

درمجموع این دقیق ترین تصویری است که از طلبه ها در سینما دیده ام. هم مشکلات و نگاه جامعه و دخترش، هم انتقاد درباره کم توجهی به زنش. جایی که رضا میفهمد زهرا درگیر شده میگوید: پس تکلیف ما چی میشه؟ و ایضا تکه پرانی های هم کلاسی ها.

نکته کلیدی: فقر تقدیس نمیشود، مساله اصلی هم نیست (برخلاف مثلا ابد و یک روز) بیشتر از درماندگی مالی روی روابط انسانی می ایستد، محوریت کلاس اخلاق هم همین را گوشزد میکند، جایی که در پایان سید میفهمد فداکاری و عشق به همسرش و حتی نانای جزو امتحان اصلی است.
قیاسی کنیم با ابد و یک روز، درحالیکه آنجا لجن فقر نوعی تمنای پول را میسازد و موضوع اصلی فرار سمیه از کثافت است، اینجا آرزوی اصلی تقلای زهرا برای ماندن است. آن هم نه با توجیه فقر بلکه با تحمل. اینجا داستان خیلی پیچیده تر و انسانی تر است.
طلا ومس فیلم کوچکی است که اندازه را رعایت کرده. به مخاطب باج نمیدهد و سوژه اش را قربانی نمیکند. تقریبا تمام ظرفیت متنش را آزاد کرده. شاید یک شاهکار نباشد اما در اندازه دهنش عالیست. یک خوب عالی.

صحنه منتخب: استفاده دکتر بیشعور از بیمار برای آموزش، برملا شدن چالش اصلی به دردناک ترین شک

#سینما
@salmaneshoon
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
(هشدار خشونت)
در اتفاقی نادر بالاخره یک فیلم که شاید بشه منتظرش بود: northman
جالبه شروع داستانی بسیار شبیه مانگای vinland saga داره. رابرت ایگر اگر این چند قدم رو درست بره آینده امیدوارکننده ای داره.
👍1
سلمان معمار / گنجه 🎒
اگر شما هم مثل من معتاد هستید این نوشته را بخوانید. اگر با گوشی بیدار میشوید، اگر قبل از خواب به زور چشمان تان را باز نگه میدارید، اگر از اینستا به تلگرام و از تلگرام به توئیتر و از توئیتر به اینستا می روید، اگر ناگهان می بینید یک ساعت سپری شده این را بخوانید.…
یک تجربه بسیار مفیدی در تلگرام داشتم که حیفم اومد به اشتراک نگذارم:
وضعیت قبلیم اینطور بود که کلی کانال و گروه و انبوهی نوتیف داشتم. مطالب پشت سر هم میومد و ساعتها میچرخیدی. در هم خوری میکردی و از این کانال به اون کانال، همه رو هم نصفه رها میکردی و باز تهش حس عقب موندن داشتی.
- قبلا تو این مطلب نوشتم که بخش زیادی از کانال هایی که مربوط به وبسایت ها بودن رو به برنامه inoreader ( سایت هم داره) منتقل کردم. تقریبا ۷۰ درصد نوتیف ها حذف شد و هفته ای یکبار هم بیشتر زمان نمیگیره. کانال های تلگرام شون هم بایگانی کردم. بیشتر خبرگزاری ها رو هم حذف کردم.
- در اقدامی جدید با یک روز صرف وقت چند تا دسته موضوعی ایجاد کردم.
- هر کانال/گروه رو بردم تو موضوع خودش و با بایگانی کردن از صفحه اصلی حذفش کردم.
- همه رو بی صدا کردم بجز موارد خیلی خاص.
نتیجه: حالا صفحه اصلی تلگرام عملا آدمها و کانال های شخصی یا استثنا ها هستند. اعلان ها نادر و مهم شده اند. مطالب رو کامل تر میبینم، الکی نمیتونم بچرخم، در هم خوری و حس عقب موندگی هم به طرز محسوسی کم شده. کمتر میرم و مفید تر.
(نمونه دسته بندی موضوعی + فیلم نحوه ایجاد پوشه)
@salmaneshoon
👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چگونه بزرگراه ها باعث بدتر شدن شلوغی (ترافیک) میشوند؟
شلوغی (ترافیک) یکی از گرفتاری های شهرهای بزرگ است. ایده ساده تکنوکراتی میگوید "بزرگراه های جدید بسازیم" اما در عمل این مسیر های جدید کمکی نمی کنند. و این دور باطل مدام تکرار میشود.
اما چرا این ایده جواب نمی دهد؟ به دلیل مفهومی به نام تقاضای القایی. اینجا توضیح داده شده است. ببینید.
با توجه به احتمال ترویج رویکردهای تکنوکراتیک در دوره جدید شهرداری تهران فهم این مطلب بسیار مهم و ضروری است. برای نمونه نگاه کنید به حجم اتوبان سازی دوره های قبل و ترافیک از بین نرفتنی تهران.
ترجمه و زیرنویس اختصاصی
در آپارات:
https://aparat.com/v/EaY7G
------
#گلچین
@salmaneshoon
👍2
یک نوشته س ل ی م ا ن ی اون یکی نوشته حاج.ق.س یکی هم یه عکس نصفه گذاشته!
هربار اینستا میرم بیشتر احساس غریبگی میکنم. این چه پلتفرم مرضیه که حتی توش نمیشه حرف زد؟
👍92
درباره سردار
۱
عکس حاج قاسم را روی تردمیل گذاشته ام، گفته اند برای درمان باید در خانه بدوم، میدوم و به عکسش نگاه میکنم، شاید حالی دست بدهد. چند روز پیش نکته جالبی فهمیدم، اینکه روزی یک کیلومتر به سمت حاج قاسم میدوم اما یک قدم هم به او نزدیک نمیشوم! انگار تردمیل خلاصه زندگی من است. او آنجا ایستاده و من درجا میزنم.
۲
به نظرم آدم ها فصلی اند، بعضی ها گرم اند، حرارت دارند، بیرون میریزند مثل تابستان داغند، بعضی ها مثل من پاییزند، سکوت و بادهای تند ناگهانی، چه بشود یک رگباری. بعضی هم مدام میبارند، چیزی برای پنهان کردن ندارند، مثل زمستان رو بازی میکنند. حاجی اما بهاری است. از آنها که به تلنگری گریه میکنند، بی تلنگری میخندند، نظامی گری و بهار؟ اصلا انگار نه انگار جنگ جهانی سوم را برده، سردار مملکت است، تا گریه میکند بزرگیش میشکند، در دسترس میشود، منِ خزان هم همدلش میشوم. شکوفه میدهد. آدم های بهاری خیلی آدم اند. عادی اند.
۳
دو نصفه شب اشکم گرفته، از نمک نشناسی بعضی ...
۴
چقدر این آقا رشد کرده! فیلم لحظه آخر دفترش را میبینم. عکس ها را می بوسد، به در و دیوار سلام میکند. دیوانه است؟ میگویند اهل بهشت را دیوانه میخوانند. ولی دقت کن، سلام نیست، دارد خداحافظی میکند. از راهرو از عکس ها از خاطره ها از قاب ها خداحافظی میکند. یاد چمران افتادم وقتی در سفر آخر از دست و پایش خداحافظی کرد. ولی بیشتر دقت کن، دارد می رقصد. کجاست؟
۵
چقدر این آقا رشد کرده! فیلمهای جوانی اش را که می‌بینی از خودت می پرسی چرا شهید نشده؟ نور بالاست. فیلم های میانسالی اش، رفیق بازی اش با احمد، قدش بلند شده. امان از پیری اش، چقدر رشد کرده!! چقدر اوج گرفته. مشهود است. چه نوشته هایی. مگر قرار نبود بعد از ۴۰ سالگی تعطیل شویم؟ چرا این بازنشستگی ندارد پس؟ چرا افت نکرده؟ چرا کند نشده؟ چرا جلو تر هم رفته؟!
۶
رابطه ابو مهدی و حاجی انگار شمس و مولانا ست. آدم شناسی بوده این مهندس. حالا قاسم خودش مولانایی بوده دنبال مراد ها، یکیشان حسین پسر غلامحسین، دیگری احمد. انقدر نور گرفته که شمس شده، مولویش هم المهندس. چه رفاقت حسادت برانگیزی. عجب آدم شناسی بوده این مهندس. سماع را دم گرفته و رها نکرده. چنان مخلوط شده که جسدشان هم آمیخته. برو بالاتر اسمش را هم فدا کرده، نام و یادش هم گم شده در اسم محبوبش.
آخر دنیای مدرن تو چه میفهمی "عشق" چیست؟ سقف فکر تو رابطه است. مغزت هوس.
👇
#یادداشت
👍181
☝️
۹
زده به سیم آخر و قبل رفتن کنار آینه یادداشت گذاشته که تمام شد! اندازه را ببین. مرگ آگاهی را ببین. انگار میخواهد روی ما را کم کند. عیاشی را عیان کرده. پرده انداخته. سوال اینجاست: در آینه چه دیده؟ قاسم ۲۵ ساله؟ حسین پسر غلامحسین؟ احمد؟ ما؟ این یادداشت دیگرش غوغاست:
"من به دنبال قاتلم می‌گردم و چقدر مشتاق دیدارشم، او مرا به قله سعادت خواهد رساند.
بیا! خواهش می‌کنم بیا!
تحملم تمام شد بیا!
بیا با تیغ برهنه برنده، گلوی من آماده‌ بریدن و خون من آماده جهیدن از جسم
بیا مرا از این زندان رها کن، ای کلید قفل اسارتم، بیا بیا بیا ..."
کجایی تو؟ یادم باشد آینه را ببینم.

۱۲
قاسم سلیمانی بچه است اما. ...بگذریم

۱۰
بچه تر که بودم خیال میکردم جنگ یک جایی است پشت یک در. میروند آنجا میجنگند و میایند دوش میگیرند. لمس جنگ به ما نرسید خدا را شکر. ما حتی داعش را هم نفهمیدیم. تا قبل از واقعه مجلس. شبِ اعلام شکست داعش تهران را میگشتم. فرقی با فردا و دیروزش نداشت. نبرد جهانی سوم بیخ گوش ما تمام شد و چه میکردیم؟ سریال می‌دیدیم. تا صبح جمعه ای که حاج قاسم رفت. اصلا انگار خالی شدیم. اِنکسرَ ظَهری و قلّت حیلتی.
تازه فهمیدم آن تخیل بچگی چقدر درست بوده. جنگ برای من و امثال من پشت یک در بسته بوده در جایی دور. اما قاسم ها همیشه آنجا دویده اند. آن طرف در. حتی خود در را هم به دوش کشیده و از من دور کرده. اینقدر که خیال شده. سراب شده. تقسیم کردیم، او به جای من جنگیده من به جای او زندگی. شعارهای آبکی ضد جنگ و وطن دوستی و شهادت طلبی برای من، گلوله و آقای اصغر و ترامپ برای او.
بیا حاجی، در را باز کنن بیا اینطرف. دوشی بگیر و خستگی در کن. قول میدهم این بار بفهمیم داعش را. گرچه میدانم توقعت نیست. برگرد و بگو یک مرحله سختش تمام شد.
۱۱
با پسردایی از حسرت هایمان میگفتیم، درآمد که کاش دفاع را دیده بودم، حداقل قله هایش را. همت را، خرازی، پیچک، وصالی،... آرزویش بود. اسطوره های ما اینها بودند به هر حال. دست نیافتی و فرا انسانی. مدرسه هم بی تاثیر نبود. روزگار گذشت و دور شدند. ما دور شدیم. اما قاسم سلیمانی هدیه بود به نسل ما. فضولهایی که میخواستند ببیند اگر جهان آرا می ماند چه میپوشید؟ چمران کجا میرسید؟ برونسی برای خوزستان چه میکرد؟ واکنش زین الدین به سینما را مثلا؟ ... انگار یکی را گذاشتند برای نمونه. نه اینکه همه شان مثل هم باشند مطمئنا. جهت ویترین. راضی هستیم. دمت گرم خدا. از همین لطفا. میشود؟
۱۲
قاسم سلیمانی بچه است اما. محکم میگویم. اگر وسط نماز گُل میگیرد. اگر همنشین بچه های شهداست. اگر یک هو میبارد. اینها ادا نیست. خودش است. نوجوانی اش پیداست. موهای سفیدش را رها کن، چشم هایش را ببین. چشم هایش.
بی عیب نیست. دست نیافتی نیست، معصوم نیست. معصومانه است. او توانسته قاسم روستایی را زنده نگه دارد. قاسم نوجوان را در خط مقدم حفظ کند. راز بزرگ اینجاست. طراوتش اینجاست.
پشت القاب و ستاره ها و شعارها دفن نشده. زیر خون و وحشت و جنگ خفه نشده. از غبار سیمان و دود شهر کدر نبسته. از پیری جان به در برده. و معجزه او حفظ این انسانیت معصومانه است. در دشوارترین زمینه ها.
خیلی انسان مانده. پیداست. چشمهایش.
-----
این را پارسال برای دلم نوشته بودم. اولین سالگرد ۹۹. امسال که حتی آن دویدن درجا را هم از دست دادم کمی اضافه ترش کردم. باشد که یادم نرود.
@salmaneshoon
👍101
درباره هواپیمای اوکراینی
دی ۹۸ بحران به ساعت رسیده بود، ترور علنی نفر دوم کشور نمیشد بدون تاوان باشه، ایران با مدیریت روحانی در فاجعه ضعف و گسیختگی بود، فقط یک ماه از سرکوب خونبار اعتراضات آبان گذشته بود، دست قوی ایران قطع شده بود، ولی روحانی هنوز در مغزش نشسته بود، ملت پاره پاره، مجلس بی آبرو، سیاست در بن بست، کمر اقتصاد خم، خبر عجیب اما یکپارچگی باورنکردنی مردم زیر تابوت سرباز بود. مشابه روزهای انقلاب، مخالف روزهای ۸۸، حتی شامل قشر برخوردار متوسط.
زخم بزرگی ملت را جمع کرده بود، روح تحقیر ناپذیر ایرانی تاوان میخواست. هر تاوان برابری هم بدون پاسخ نمی ماند، کشور توان درگیری نیمه محدود را هم نداشت، چه برسد به درگیری گسترده، چه بسا همین عامل جرات ترامپ بود، غافلگیری هم وجود نداشت، توئیت میزدند "امشب نخوابید"، همه می دانستند. آماده باش در بالاترین سطح بود.
ایران همزمان تهدید رسمی به ۵۲ حمله شد، قطعا یکیش بیت رهبری، برای اولین بار سخنرانی رهبر به صورت زنده پخش شد، حذف شاه مهره جری ترشان کرده بود، بی پاسخی به معنای پذیرش دهه ها ناامنی بود، گذاشتن سر زیر لوله اسلحه، نتیجه صبر استراتژیک هم در برجام تجربه شده بود، فرصت در آینده از بین میرفت و یا به تهدید جدید تبدیل میشد، دی 98 بحران به ساعت رسیده بود و یکی از سخت ترین تصمیمات تاریخ ایران گرفته شد:حمله محدود آشکار به عین الاسد. نوعی موازنه قدرت بدون جبران خسارت برابر.

اما ماجرا تمام نشد. صبح حمله یک خبر تلخ هم بود. چیز کوچکی نبود اما چنان روزهای شلوغ و داغی بود که سقوط یک هواپیما هم در آن گم میشد. انگار ده سال را در فاصله آبان تا تا دی 98 ریخته بودند. ادعای مشکوک بودن سقوط قوت گرفت. موضع رسمی صداوسیما دقیقا در عکس بود. در آن شرایط ملتهب دوقطبی جدیدی متولد شد. ادعای خودزنی عجیب و زود بود. کم کم شواهد آمد اما خیلی متقن نبود. برای هرکس هر طرف که بود اعتماد جایگزین قطعیت بود.

توییتر و رسانه ها عین جنگ شده بود. اوایل تاکید زیادی روی جانباختگان و عزاداری نبود. ادعای موشک سیاسی به نظر میرسید، در برابر عین الاسد. هر چیزی به دو قطبی تبدیل میشد. موشک- جنگ، انتقام-امنیت، سقوط- عین الاسد، سقوط-موشک، ایران - کانادا، ...

تنها چیزی که روشن بود موقعیت افراد بود. هر جا که بودی، ماجرا طرف تو را مشخص میکرد. حتی اگر مسافر هواپیمای اوکراینی بود. خبر شوک آور یکشنبه صبح منتشر شد. سقوط بر اثر شلیک بوده است. اینجا یک نقطه عطف احساسی رخ داد. یک روایت برنده شد.

یک طرف "حق" شناخته شد و این اعتبار را به تمام مواضع و دوقطبی ها تسری داد. حالا هر ادعایی میکرد صحیح شمرده میشد. هرچند عجیب مثل شلیک موشک به هواپیمای خودی. سهم طرف مقابل سرخوردگی و سرافکندگی و شرمساری شد. موج سوگواری شروع شد. دوقطبی تازه ای متولد شد: سردار - هواپیما.

بالاخره مظلومیتی که آن اتحاد بی سابقه را به وجود آورده بود نقطه مقابلی پیدا کرد. حالا سپاه ظالم بود. تجمع عزاداری هواپیما فرصت معکوس تشییع بود. پاره کردن بنر قاسم سلیمانی تصویرش شد. سفیر انگلستان هم حاضر شد. ۹۸ جا داشت. در مراسم دانشگاه بهشتی دانشجویان از پرچم آمریکا رد نشدند.

ترامپ علنا از این کار تقدیر کرد. فقط چند هفته بعد از ترور رسمی و تشییع اتحادآور بی رقیب، قاتل در شکاف مردم - حکومت یارکشی میکرد. بازیگران و ماجرا مدام هم میخوردند. حتی روحانی که مقصر آبان شناخته میشد در حال پرسشگری بود. "چه کسی میدانست؟" به سوال اصلی مجازی تبدیل شده بود

این سطح از پیچیدگی تا حالا تجربه نشده بود. تفکیک احساسات از انگیزه ها ناممکن بود. تشییع، سوگواری، غم، شادی، حمایت، مخالفت، دفاع، حمله و واژه ها هر لحظه معنای جدید پیدا میکردند. و این چندگانگی تا امروز پابرجاست.

هواپیما نقطه عطف روایت 98 بود، نقطه عطف یعنی جایی که روند تغییر میکند

مثال: ادعای ضدواکسنها یک دو قطبی توطئه است. ناگهان سازمان بهداشت اعلام کند در بعضی واکسن ها چیپست بوده! دیگر مهم نیست عمدی بوده یا نه حالا اگر برنده بگوید زمین تخت است هم بعضی میشنوند

چنین بمبی درون پیچیدگی 98 منفجر شد. برای بخشی از مردم از جایی به بعد مساله از حقیقت به صداقت تبدیل شد. از واقعیت به اعتماد.
خطای بزرگ عدم یکپارچگی موضع رسمی در روزهای بحران بود. به نحوی که یک طرفش (صداوسیما) انکار میکرد طرف دیگر (ستاد کل) تحقیق میکرد. این وسط هم خبرنگاران و آدمها در صحنه سقوط میچرخیدند و عکس میگرفتند!
شاید ضربه ای که این تناقض درونی به اعتماد عمومی زد خود موشک نزد.

امروز پیدا کردن واقعیت راحت ترست اما این دعوای سالگردانه چندان درباره واقعیت نیست. درباره موقعیت هاست. شبیه ۸۸.
هواپیمای اوکراینی کماکان موضوعیست برای موضوعات دیگر. فهم این متن بدون فرامتن ناقص است. و چرخش مهمی که درونش اتفاق افتاد. یک نقطه عطف ادراکی - رسانه ای.

در توئیتر
-------
#رشتو
👍1
سلمان معمار / گنجه 🎒
شاید من باهات نبودم به اون خوبی که باید شاید من عشق نذاشتم به اون قدری که باید کارای کوچیکی باید میکردم و میگفتم هیچ وقت نفهمیدم زمان رو تو بودی همیشه تو خاطرم تو بودی همیشه تو خاطرم شاید من دستتو نگرفتم همه ی تنها، تنهایی هات و شاید هرگز بهت نگفتم چقدر…
فرود آی، موسی
پایین به ارض مصر
بگو به پیر فرعون
مردمم را رها کن

بنی اسرائیل در مصر همی‌بود
مردمم را رها کن
چنان خوار که بی تاب از ایستادن
مردمم را رها کن

پس خدا گفت:
فرود آی موسی
پایین به خاک مصر
بگو به پیر فرعون
مردمم را رها کن

پس موسی رفت به خاک مصر
مردمم را رها کن
او فرعون پیر را فهماند:
مردمم را رها کن

آری، خدا گفت:
فرود آی موسی
پایین به خاک مصر
بگو به پیر فرعون
مردمم را رها کن

موسای دلیر به امر خدا گفت
مردمم را رها کن
اگر نه میکشم نوزاده هایت
مردمم را رها کن

خدا، خداوند گفت:
فرود آی موسی
پایین به خاک مصر
بگو به پیر فرعون
مردمم را رها کن

(توضیح: روایت انجیلی موسی و کوه طور)
فردا شب شش ساله که تکه ای از ما، جماعت لب‌پَر ها، کم شد.