شناسایی درمجنون
راوی:عبدالصاحب مرایی
سال ۶۵ واحد عملیات قرارگاه نصرت بودم، برای ماموریت شناسایی مد نظر عملیات قرارگاه همراه یکی از بچه های واحد اطلاعات قرارگاه به نام نصرالله داوودی که از نیروهای شجاع و با تجربه و بسیجی بود شب راهی جاده(پد) که سمت چپ ضلع میانی جزیره مجنون جنوبی بود برویم ، هدف ماموریت شناسایی طول جاده و میزان آب گرفتگی آن بود و با توجه به اطلاعات فوق آیا امکان انجام عملیات مهندسی برای بازسازی آن مقرون به صرفه بوده و در آخر آیا امکان استقرار نیرو روی آن وجود دارد ؛ پاشنه جزیره جنوبی درماموریت لشکر۹۲زرهی خوزستان بود.
بعد ازهماهنگی های لازم با مسئولین مربوطه و لشکر۹۲ زرهی ارتش با پوشیدن لباس غواصی ساعت ۱۱شب خود را به آب زدیم ، سکوتی عجیب منطقه را فرا گرفته بود ، جلو خط خودی خالی از پوشش نی بود ، حرکت را از ابتدای جاده زیر آب رفته آغاز کردیم ، لحظه به لحظه به خط دشمن نزدیک می شدیم ارتفاع نی ها هم بیشتر می شد.
حدود یک ساعتی از حرکت ما گذشته بود ، صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید ، نصرالله یک پلاستیک وسایل همراه داشت توقف کرده و گفت: می خواهم سیگار بکشم ؛ قلبم ازحرکت ایستاد ، گفتم: پدرصلواتی عراقی ها دارن ما را می بینن چه رسد به روشن کردن سیگار!؟
نتوانستم او را قانع کنم مرغ او یک پا داشت ، گفت : من کارم را بلدم و درتمام ماموریت های شناسایی ها و در بدترین وضعیت این کاررا انجام می دهم.
اطراف خود را با نی پوشانده و سیگارش را روشن کرد و به سرعت سیگار را کشیده در حالی که دشمن از ترس اقدام به شلیک تیر رسام و رنگین در منطقه می کرد ؛ انگار نه انگارکه ما زیر سیل بند و نزدیک دشمن هستیم. با دقت منطقه را زیر نظر گرفته و اطلاعات مورد نیاز را جمع آوری نمودیم و بعد از تکمیل اطلاعات لازم بطرف نیروهای خودی حرکت کردیم ؛ هر از چندگاهی سکوت شب با شلیک خمپاره های دشمن شکسته می شد ، کم کم به خط خودی نزدیک شدیم که به یکباره تیربار و تک تیراندازهای خودی جمعی لشکر۹۲ زرهی ارتش به سمت ما شروع به تیراندازی نمودند .
تمام منطقه روبروی ما از شدت گلوله های شلیک شده رنگین شده بود و هرچه فریاد می زدیم خودی هستیم
صدای ما را نمی شنیدند گویا مسئول و پاسبخش خط به نگهبانان تعویضی جدید ماموریت شناسایی ما و رفتن به سمت دشمن را خبر نداده بود و با تصور تهاج دشمن آتش زیادی را به سمت ما روانه کرده بود .
نیروهای دشمن هم از این تیراندازی ها مشکوک شده و شروع به ریختن آتش سنگین درمنطقه جزیره مجنون جنوبی نمود ، برای حفاظت خود دائم زیر آب رفته و با نی نفس می کشیدیم و خود را به سختی به سیل بند نزدیک می کردیم تا این که مسئولی که در جریان عملیات شناسایی بود دستور توقف آتش را به نیروها داد و ما به هرسختی بود خود را به نیروهای خودی رساندیم در حالی که به شدت عصبانی شده بودیم.
شروع به داد و فریاد به نیروها و مسئول آنجا نمودیم در حالی که آنها عذرخواهی می نمودند ، بلافاصله خود را به قرارگاه خاتم ۴ محل استقرارمان رسانیدیم ، لباس های غواصی را از تن خود بیرون آورده و پس از خشک نمودن خود لباس های نظامی را پوشیدیم.
ازگرسنگی دلمان داشت غش می کرد و روده بزرگه داشت کوچیکه را می خورد ؛ یک تن ماهی پیدا کرده و آرام آرام که دیگر دوستان که خواب بودند بیدار نشوند مشغول خوردن آن شدیم ، هنوز لقمه اول را نگرفته بودیم که یکی از نیروهای تازه وارد آمد سر سفره تا لقمه بگیرد ، یک تن ماهی برای شکم های دو نیروی شناسایی از قحطی و جهنم آتش برگشته کم بود و حالا وی نیز به جمع ما پیوسته بود و در این صورت چیزی به ما نمی رسید ، فکری به خاطرمان رسید ، بشقابی به او داده و رو به سمت سنگر ستاد پی نخود سیاه فرستادیم .بنده خدا با رفتن سنگر ستاد برادر جاسم پور را از خواب ناز نیمه شب بیدار کرده و طلب نخود سیاه کرد ، برادر جاسم پور که ناراحت شده بود به او گفت : برو که تو را سرکار گذاشته اند ؛ زمانی که وی برگشت ما تن ماهی را خورده و خود را به خواب زده بودیم. نیروی تازه وارد هم با دیدن این وضعیت آمد و در گوشه ای خوابید در حالی که......
#شناسایی_هور
#جزیره_مجنون_جنوبی
#عبدالصاحب_مرایی
#نصرالله_داوودی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی:عبدالصاحب مرایی
سال ۶۵ واحد عملیات قرارگاه نصرت بودم، برای ماموریت شناسایی مد نظر عملیات قرارگاه همراه یکی از بچه های واحد اطلاعات قرارگاه به نام نصرالله داوودی که از نیروهای شجاع و با تجربه و بسیجی بود شب راهی جاده(پد) که سمت چپ ضلع میانی جزیره مجنون جنوبی بود برویم ، هدف ماموریت شناسایی طول جاده و میزان آب گرفتگی آن بود و با توجه به اطلاعات فوق آیا امکان انجام عملیات مهندسی برای بازسازی آن مقرون به صرفه بوده و در آخر آیا امکان استقرار نیرو روی آن وجود دارد ؛ پاشنه جزیره جنوبی درماموریت لشکر۹۲زرهی خوزستان بود.
بعد ازهماهنگی های لازم با مسئولین مربوطه و لشکر۹۲ زرهی ارتش با پوشیدن لباس غواصی ساعت ۱۱شب خود را به آب زدیم ، سکوتی عجیب منطقه را فرا گرفته بود ، جلو خط خودی خالی از پوشش نی بود ، حرکت را از ابتدای جاده زیر آب رفته آغاز کردیم ، لحظه به لحظه به خط دشمن نزدیک می شدیم ارتفاع نی ها هم بیشتر می شد.
حدود یک ساعتی از حرکت ما گذشته بود ، صدای عراقی ها کم کم به گوش می رسید ، نصرالله یک پلاستیک وسایل همراه داشت توقف کرده و گفت: می خواهم سیگار بکشم ؛ قلبم ازحرکت ایستاد ، گفتم: پدرصلواتی عراقی ها دارن ما را می بینن چه رسد به روشن کردن سیگار!؟
نتوانستم او را قانع کنم مرغ او یک پا داشت ، گفت : من کارم را بلدم و درتمام ماموریت های شناسایی ها و در بدترین وضعیت این کاررا انجام می دهم.
اطراف خود را با نی پوشانده و سیگارش را روشن کرد و به سرعت سیگار را کشیده در حالی که دشمن از ترس اقدام به شلیک تیر رسام و رنگین در منطقه می کرد ؛ انگار نه انگارکه ما زیر سیل بند و نزدیک دشمن هستیم. با دقت منطقه را زیر نظر گرفته و اطلاعات مورد نیاز را جمع آوری نمودیم و بعد از تکمیل اطلاعات لازم بطرف نیروهای خودی حرکت کردیم ؛ هر از چندگاهی سکوت شب با شلیک خمپاره های دشمن شکسته می شد ، کم کم به خط خودی نزدیک شدیم که به یکباره تیربار و تک تیراندازهای خودی جمعی لشکر۹۲ زرهی ارتش به سمت ما شروع به تیراندازی نمودند .
تمام منطقه روبروی ما از شدت گلوله های شلیک شده رنگین شده بود و هرچه فریاد می زدیم خودی هستیم
صدای ما را نمی شنیدند گویا مسئول و پاسبخش خط به نگهبانان تعویضی جدید ماموریت شناسایی ما و رفتن به سمت دشمن را خبر نداده بود و با تصور تهاج دشمن آتش زیادی را به سمت ما روانه کرده بود .
نیروهای دشمن هم از این تیراندازی ها مشکوک شده و شروع به ریختن آتش سنگین درمنطقه جزیره مجنون جنوبی نمود ، برای حفاظت خود دائم زیر آب رفته و با نی نفس می کشیدیم و خود را به سختی به سیل بند نزدیک می کردیم تا این که مسئولی که در جریان عملیات شناسایی بود دستور توقف آتش را به نیروها داد و ما به هرسختی بود خود را به نیروهای خودی رساندیم در حالی که به شدت عصبانی شده بودیم.
شروع به داد و فریاد به نیروها و مسئول آنجا نمودیم در حالی که آنها عذرخواهی می نمودند ، بلافاصله خود را به قرارگاه خاتم ۴ محل استقرارمان رسانیدیم ، لباس های غواصی را از تن خود بیرون آورده و پس از خشک نمودن خود لباس های نظامی را پوشیدیم.
ازگرسنگی دلمان داشت غش می کرد و روده بزرگه داشت کوچیکه را می خورد ؛ یک تن ماهی پیدا کرده و آرام آرام که دیگر دوستان که خواب بودند بیدار نشوند مشغول خوردن آن شدیم ، هنوز لقمه اول را نگرفته بودیم که یکی از نیروهای تازه وارد آمد سر سفره تا لقمه بگیرد ، یک تن ماهی برای شکم های دو نیروی شناسایی از قحطی و جهنم آتش برگشته کم بود و حالا وی نیز به جمع ما پیوسته بود و در این صورت چیزی به ما نمی رسید ، فکری به خاطرمان رسید ، بشقابی به او داده و رو به سمت سنگر ستاد پی نخود سیاه فرستادیم .بنده خدا با رفتن سنگر ستاد برادر جاسم پور را از خواب ناز نیمه شب بیدار کرده و طلب نخود سیاه کرد ، برادر جاسم پور که ناراحت شده بود به او گفت : برو که تو را سرکار گذاشته اند ؛ زمانی که وی برگشت ما تن ماهی را خورده و خود را به خواب زده بودیم. نیروی تازه وارد هم با دیدن این وضعیت آمد و در گوشه ای خوابید در حالی که......
#شناسایی_هور
#جزیره_مجنون_جنوبی
#عبدالصاحب_مرایی
#نصرالله_داوودی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
روایت ایثار
راوی : محمود پنجه بند
سال 60 وضعیت جبهه شوش بدلیل وجود تپه ماهورهایی که داشت با دیگر جبهه های استان خوزستان بسیار متمایز بود و خط پدافندی بصورت یک خط مستقیم ودارای خاک ریز نبوده و پشت تپه های ماسه ای باید سنگرهای اجتماعی و انفرادی برای نگهبانی توسط خود نیروها احداث می شد ، سنگر نگهبانی بر بالای تپه و یا کف دره دهلیز بود.
شب های مهتابی منطقه روشن بود اما شب هایی که مهتاب نبود تاریک و ترسناک تا جایی که نیروهای تازه وارد سبب ترس و هراس آنها شده و با تصور نزدیکی نیروهای دشمن بدون اراده شروع به تیراندازی می کردند، ولی نیروهایی هم بودند که با وجود سن کم ، جثه کوچک و تازه وارد بودن سری نترس داشته و از شجاعت بالایی برخوردار بودند.
نمونه آن سید بهاالدین مویدی بود، شبی که پست نگهبانی داشت هوا بسیار تاریک بود و به همین خاطر پاسبخش مرتب به پست های نگهبانی سرکشی داشتند تا اندکی سبب قوت قلب برای نگهبانان خط مقدم جبهه باشند . اون موقع هنوز نیروهای سپاه سازمان رزم منسجمی نداشتن و بیشتر به صورت دسته اعزام می شدند و چند نفر از بچه ها که سابقه بیشتری داشته یا قبلا دوره سربازی را گذرانده بودند مسئولیت پاسبخش بودن را به عهده می گرفتند،اون شب من پاسبخش بوده و خیلی سخت گیری می کردم ؛ نگهبان ها را برای تعویض پست از خواب بیدار کرده و یکی از این ها برادر رضا کرم نسب بود که باید جایگزین نگهبان قبلی می شد .
او را بیدار کرده و بالای سرش ایستادم ، حمایل و جیب خشاب را بسته و گفتم : بلند شو تا با هم برویم ، مقداری معطل کرده و آغا رضا ما را قانع کرد که خودم محل نگهبانی را بلدم و می روم ؛ با اطلاع از این که آقا رضا کرم نسب خواب سنگین بوده و امکان دارد دوباره بخوابد اصرار نمودم که با هم برویم اما او هم می گفت: که خودم می روم.
چون دیگر نیروها آماده تعویض پست بودند مجبور شدم بقیه نیروهای نگهبان را به سمت سنگرهای نگهبانی به سمت تپه های مختلف ببرم ، بعد از حدود یک ساعت که در حال سرکشی به پست های نگهبانی بودم به سنگر نگهبانی برادر مویدی رسیدم که برادر رضا کرم نسب باید جایگزین او می شد . اما متوجه شدم هنوز رضا نیامده و خیلی ناراحت شدم چرا که برادر مویدی نزدیک به سه ساعت هست که در بالای تپه در این شب تاریک و ظلمات در حال نگهبانی می باشد.
از سنگر نگهبانی به سرعت پایین آمده و قصد رفتن به دنبال برادر رضا کرم نسب را داشتم که سید بهاء الدین آمد ، دستم را گرفت و قسمم داد رضا را از خواب بیدار نکنم چرا که دیگر چیزی از مدت پست نگهبانی باقی نمانده و روی خواسته خود پافشاری می کرد و چهار ساعت بسیار حساس در اون شب تاریک و ترسناک را به صبح رساند .
***سید بهاء الدین مویدی و رضا کرم نسب چندی بعد به فیض شهادت رسیدند.
#جبهه_شوش
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
#شهید_سید_بهاءالدین_مویدی
#شهید_رضا_کرم_نسب
#محمود_پنجه_بند
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : محمود پنجه بند
سال 60 وضعیت جبهه شوش بدلیل وجود تپه ماهورهایی که داشت با دیگر جبهه های استان خوزستان بسیار متمایز بود و خط پدافندی بصورت یک خط مستقیم ودارای خاک ریز نبوده و پشت تپه های ماسه ای باید سنگرهای اجتماعی و انفرادی برای نگهبانی توسط خود نیروها احداث می شد ، سنگر نگهبانی بر بالای تپه و یا کف دره دهلیز بود.
شب های مهتابی منطقه روشن بود اما شب هایی که مهتاب نبود تاریک و ترسناک تا جایی که نیروهای تازه وارد سبب ترس و هراس آنها شده و با تصور نزدیکی نیروهای دشمن بدون اراده شروع به تیراندازی می کردند، ولی نیروهایی هم بودند که با وجود سن کم ، جثه کوچک و تازه وارد بودن سری نترس داشته و از شجاعت بالایی برخوردار بودند.
نمونه آن سید بهاالدین مویدی بود، شبی که پست نگهبانی داشت هوا بسیار تاریک بود و به همین خاطر پاسبخش مرتب به پست های نگهبانی سرکشی داشتند تا اندکی سبب قوت قلب برای نگهبانان خط مقدم جبهه باشند . اون موقع هنوز نیروهای سپاه سازمان رزم منسجمی نداشتن و بیشتر به صورت دسته اعزام می شدند و چند نفر از بچه ها که سابقه بیشتری داشته یا قبلا دوره سربازی را گذرانده بودند مسئولیت پاسبخش بودن را به عهده می گرفتند،اون شب من پاسبخش بوده و خیلی سخت گیری می کردم ؛ نگهبان ها را برای تعویض پست از خواب بیدار کرده و یکی از این ها برادر رضا کرم نسب بود که باید جایگزین نگهبان قبلی می شد .
او را بیدار کرده و بالای سرش ایستادم ، حمایل و جیب خشاب را بسته و گفتم : بلند شو تا با هم برویم ، مقداری معطل کرده و آغا رضا ما را قانع کرد که خودم محل نگهبانی را بلدم و می روم ؛ با اطلاع از این که آقا رضا کرم نسب خواب سنگین بوده و امکان دارد دوباره بخوابد اصرار نمودم که با هم برویم اما او هم می گفت: که خودم می روم.
چون دیگر نیروها آماده تعویض پست بودند مجبور شدم بقیه نیروهای نگهبان را به سمت سنگرهای نگهبانی به سمت تپه های مختلف ببرم ، بعد از حدود یک ساعت که در حال سرکشی به پست های نگهبانی بودم به سنگر نگهبانی برادر مویدی رسیدم که برادر رضا کرم نسب باید جایگزین او می شد . اما متوجه شدم هنوز رضا نیامده و خیلی ناراحت شدم چرا که برادر مویدی نزدیک به سه ساعت هست که در بالای تپه در این شب تاریک و ظلمات در حال نگهبانی می باشد.
از سنگر نگهبانی به سرعت پایین آمده و قصد رفتن به دنبال برادر رضا کرم نسب را داشتم که سید بهاء الدین آمد ، دستم را گرفت و قسمم داد رضا را از خواب بیدار نکنم چرا که دیگر چیزی از مدت پست نگهبانی باقی نمانده و روی خواسته خود پافشاری می کرد و چهار ساعت بسیار حساس در اون شب تاریک و ترسناک را به صبح رساند .
***سید بهاء الدین مویدی و رضا کرم نسب چندی بعد به فیض شهادت رسیدند.
#جبهه_شوش
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
#شهید_سید_بهاءالدین_مویدی
#شهید_رضا_کرم_نسب
#محمود_پنجه_بند
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
کجا رفت اخلاص و یک رنگی....
راوی:حبیب الله عباداریان
"تقدیم به شهیدان صالح عادلی مقدم و حاج لطف الله جهانتاب"
یاد عملیات رمضان گرمی باد و عزیزانی که همیشه در خاطره ها جاویدان شدند
راستی خجالت میکشم
هر طرف نگاه میکنم
خلاف عهدهایی که بستیم
چه شبها زیر نور ماه
در سنگر آرام نجوا میکردیم
و در سکوت شب اشک میریختیم
نه از ترس
نه از اینکه چیزی نداریم
نه
فقط اشک
بخاطر اینکه از قافله عقب افتادیم
در تاریکی صورتمان دیده نمیشد
خیس شده
صفیر گلوله ها
سینه آسمان را می شکافت
خط سیر آنها پیدا
سکوت شب شکسته
ولی هیچ ترسی از امدنشان نبود
چقدر با آرامش
در نزدیکی دشمن روبرو بودیم
ولی پشتمان گرم بود
ردیف نمی کردیم چی نداریم
همش به آنچه داشتیم شکر میکردیم
یادت هست سال ۱۳۵۹ بعد محاصره سوسنگرد شب در مقر در طشت لباسشویی غذا میخوردیم
چقدر می چسبید آن غذا
در جمع صمیمانه دوستان
چقدر الان باور پذیر خواهد بود
و درک درستی از این داستان دارند
دلیلی وجود ندارد چون آن روزها
دنبال این نبودیم دیگران باور کنند
بلکه خودمان باور کنیم که چه میخواهیم
آن روزها کارها برای به رخ کشیدن نبود که منتظر عکس العمل باشیم
همه کارها در یک کلمه خلاصه میشد وظیفه و تکلیف شرعی خود میدانستیم
راستی خجالت میکشم
وقتی در سنگر از مرخصی برمیگشتی بعد چند روز انگار ماهها ندیده بودمت و خوش آمد گویی داشتیم و حالا مقداری خاک و چند استخوان را در لابلای پارچه ای سفید بر دوش
بعد این مدت دوباره سلام میدادم این سلام کجا و اون سلام بعد مرخصی
چرا اشک مجال گفتن نمیدهد
چرا
مدینه فاضله از ما دور شد یا ما از او ؟!!!
حق گفتن اینقدر سخت شده.
راستی خجالت میکشم
اون روزها همش حرف و عمل دنبال این بودیم از بیت المال حقی گردنمان نباشه
از لباس گرفته تا غذا
همه جا توصیه میشد و به همدیگه میگفتیم
رعایت کردن اصل بود
الان چی بگم
راستی خجالت می کشم
از مسئولین برات بگم
چنان غرق دنیا شدن
که اثری از آنها پیدا نیست
اون موقع یادت هست
همش سخن مولی علی (ع)
ورد زبانمان بود
از کاخ و کوخ و شکاف بین آنها
حالا بیا و ببین
چطوری آن کوخ نشین ها
کاخ نشین شده و خدا را فراموش
و مملکت را ملک شخصی خود می دانند
و در چپاول بیت المال سبقت میگیرند
و آنقدر سرعت جلو زدن زیاد هست
که هر روز رکوردی جدید ثبت میکنیم
که در دنیا سابقه ندارد
اون موقع برای شرکت در عملیات سبقت بود
الان برای بدست آوردن پولهای باد آورده
راستی خجالت میکشم
آن روزها روز شمار ماه نداشتیم برای گرفتن حقوق
ماهها میگذشت و یادمان نبود به مالی مراجعه کنیم برای حقوق
معیارها و ارزش گذاری پول نبود
ولی الان حقوق نجومی ها افشا میشود
تفاوت ها چه بگویم
نجومی بگیرها حقوق یک سال دیگران را در یک ماه میگیرند و طلبکار هستند !!!!
هم از مردم هم از انقلاب طلبکارند
حق مسلم خود میدانند از سفره انقلاب برای خود و خانواده که نه برای نوه و نتیجه و نبیره و ندیده سهم خواهی کنند
چون میدانند چند صباحی بر مسندی جلوس کرده و دیگران دنبال گرفتن جای آنان هستند !!!!
راستی خجالت می کشم
چه شد روزگاری که قمقمه ی آب
دست بدست میشد در لحظاتی که
باران گلوله بود و قمقمه از دستی به دست دیگر میرسید نکند همرزش تشنه تر از او باشد
با زیر پای دیگران را خالی کردن و خود بر جای او نشستن امروز مقایسه میکنم .
راستی راستی راستی ...
نه بهتر که نگویم چون دملی چرکین
هرچه بیشتر باز کنی نمایان میشود
و دلتان را بدرد می آورم
خود بخوان حدیث مفصل ...
#عملیات_رمضان
#اخلاص_تواضع
#فرهنگ_جبهه
#راوی_حبیب_الله_عباداریان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی:حبیب الله عباداریان
"تقدیم به شهیدان صالح عادلی مقدم و حاج لطف الله جهانتاب"
یاد عملیات رمضان گرمی باد و عزیزانی که همیشه در خاطره ها جاویدان شدند
راستی خجالت میکشم
هر طرف نگاه میکنم
خلاف عهدهایی که بستیم
چه شبها زیر نور ماه
در سنگر آرام نجوا میکردیم
و در سکوت شب اشک میریختیم
نه از ترس
نه از اینکه چیزی نداریم
نه
فقط اشک
بخاطر اینکه از قافله عقب افتادیم
در تاریکی صورتمان دیده نمیشد
خیس شده
صفیر گلوله ها
سینه آسمان را می شکافت
خط سیر آنها پیدا
سکوت شب شکسته
ولی هیچ ترسی از امدنشان نبود
چقدر با آرامش
در نزدیکی دشمن روبرو بودیم
ولی پشتمان گرم بود
ردیف نمی کردیم چی نداریم
همش به آنچه داشتیم شکر میکردیم
یادت هست سال ۱۳۵۹ بعد محاصره سوسنگرد شب در مقر در طشت لباسشویی غذا میخوردیم
چقدر می چسبید آن غذا
در جمع صمیمانه دوستان
چقدر الان باور پذیر خواهد بود
و درک درستی از این داستان دارند
دلیلی وجود ندارد چون آن روزها
دنبال این نبودیم دیگران باور کنند
بلکه خودمان باور کنیم که چه میخواهیم
آن روزها کارها برای به رخ کشیدن نبود که منتظر عکس العمل باشیم
همه کارها در یک کلمه خلاصه میشد وظیفه و تکلیف شرعی خود میدانستیم
راستی خجالت میکشم
وقتی در سنگر از مرخصی برمیگشتی بعد چند روز انگار ماهها ندیده بودمت و خوش آمد گویی داشتیم و حالا مقداری خاک و چند استخوان را در لابلای پارچه ای سفید بر دوش
بعد این مدت دوباره سلام میدادم این سلام کجا و اون سلام بعد مرخصی
چرا اشک مجال گفتن نمیدهد
چرا
مدینه فاضله از ما دور شد یا ما از او ؟!!!
حق گفتن اینقدر سخت شده.
راستی خجالت میکشم
اون روزها همش حرف و عمل دنبال این بودیم از بیت المال حقی گردنمان نباشه
از لباس گرفته تا غذا
همه جا توصیه میشد و به همدیگه میگفتیم
رعایت کردن اصل بود
الان چی بگم
راستی خجالت می کشم
از مسئولین برات بگم
چنان غرق دنیا شدن
که اثری از آنها پیدا نیست
اون موقع یادت هست
همش سخن مولی علی (ع)
ورد زبانمان بود
از کاخ و کوخ و شکاف بین آنها
حالا بیا و ببین
چطوری آن کوخ نشین ها
کاخ نشین شده و خدا را فراموش
و مملکت را ملک شخصی خود می دانند
و در چپاول بیت المال سبقت میگیرند
و آنقدر سرعت جلو زدن زیاد هست
که هر روز رکوردی جدید ثبت میکنیم
که در دنیا سابقه ندارد
اون موقع برای شرکت در عملیات سبقت بود
الان برای بدست آوردن پولهای باد آورده
راستی خجالت میکشم
آن روزها روز شمار ماه نداشتیم برای گرفتن حقوق
ماهها میگذشت و یادمان نبود به مالی مراجعه کنیم برای حقوق
معیارها و ارزش گذاری پول نبود
ولی الان حقوق نجومی ها افشا میشود
تفاوت ها چه بگویم
نجومی بگیرها حقوق یک سال دیگران را در یک ماه میگیرند و طلبکار هستند !!!!
هم از مردم هم از انقلاب طلبکارند
حق مسلم خود میدانند از سفره انقلاب برای خود و خانواده که نه برای نوه و نتیجه و نبیره و ندیده سهم خواهی کنند
چون میدانند چند صباحی بر مسندی جلوس کرده و دیگران دنبال گرفتن جای آنان هستند !!!!
راستی خجالت می کشم
چه شد روزگاری که قمقمه ی آب
دست بدست میشد در لحظاتی که
باران گلوله بود و قمقمه از دستی به دست دیگر میرسید نکند همرزش تشنه تر از او باشد
با زیر پای دیگران را خالی کردن و خود بر جای او نشستن امروز مقایسه میکنم .
راستی راستی راستی ...
نه بهتر که نگویم چون دملی چرکین
هرچه بیشتر باز کنی نمایان میشود
و دلتان را بدرد می آورم
خود بخوان حدیث مفصل ...
#عملیات_رمضان
#اخلاص_تواضع
#فرهنگ_جبهه
#راوی_حبیب_الله_عباداریان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
دوستی های ماندگار
راوی: عبدالصاحب مرایی
سال ۶۵ در واحد عملیات قرارگاه نصرت در مقر خاتم ۴ شبی برای بازدید از محور عملیاتی ضلع غربی جزیره جنوبی به مقر تیپ ۲۱ امام رضا ع رفتم، بنا بود برادری به نام محمد فتاده از عملیات تیپ ۲۱ که اهل بیرجند بود ما را همراهی نماید، گویی سالها بود همدیگر را می شناختیم ابتدا در نماز جماعت شرکت و بعد از اون شام ساده ای که سیب زمینی آب پز بود را خورده و بعد از کمی استراحت ساعت ۱۱ شب به سمت سنگرهای غربی جزیره به راه افتادیم
طول ضلع غربی ۱۲۰۰ متر و از چند سنگر کمین تشکیل طرفین آن مملو از آبهای هور بود، هر ۲۴ ساعت نگهبانهای کمین هادرشب تعویض و اگر کسی در روز زخمی می شد باید تا شب صبر کرده تا با تعویض شیفت نگهبانان مجروحین هم به عقب منتقل شوند زیرا دشمن با تسلط بر روی خط از روی دژی که احداث کرده بود کوچکترین حرکت را به شدت هدف قرار می داد. سنگرهای کمین چاله های روباز بوده که آفتاب مستقیم در روز بر آنها می تابید و و نگهبان آن لحظه ای نمی توانستند از جای خویش بلند شوند.
به دلیل خطرات خط مقدم قبل از عزیمت وضو گرفته و با خواندن اشهد خویش از کنار جاده که آب به شانه خاکی حدوداً یک متری برخورد می کرد حرکت کردیم مجبور بودیم خمیده حرکت کنیم و بعضی جاها نیز کلاغ پر به جلو برویم
با رسیدن به اولین سنگر کمین و گفتن رمز شب مدتی کنار نگهبانان ایستاده و با آنها حال و احوال نمودیم سپس به سمت کمین بعدی به حرکت درآمدیم در حالی که به دلیل تسلط دشمن از بالای دژ حرکت ما به کندی و سختی صورت می گرفت.
سنگرهای کمین دوم و سوم را پشت سر گذاشته و برای بازدید از میدان مین و بریدگی مابین نیروهای خودی و دشمن به سمت جلو به حرکت در آمدیم میدان مین پیش رو به واسطه انفجارات مکرر به صورت نامنظم درآمده بود و عبور از آن خیلی خطرناک و به سختی و کندی صورت میگرفت مسیر را به صورت حرکت مرغی به جلو ادامه داده و مسیری سی متری را در حالی که برادر فتاده زمین های جهنده و ضد نفر را از مسیر حرکت برداشته و در یک خط کنار هم می گذاشت و از من هم می خواست که پشت سر و پا جا پای وی بگذارم در آن لحظات بود که من متوجه شدم که برادر فتاده تخریبچی هم می باشد.
تاریکی مطلق و به هم ریختگی میدان مین روی پد و جاده سبب شده بود تا عبور به سختی امکان پذیر شود و سرانجام از میدان مین عبور نمودیم.
از اینجا به بعد مجبور بودیم سینهخیز روی جاده به سمت و بریدگی برویم
عرض جاده حدود هشت متر و از سه جهت به آب وصل بود و سطح جاده نیز بر اثر انفجارات متعدد مملو از چاله بود، زمین کاملا خیس بود که مزیتی بود تا گرد و خاک از روی زمین بلند نشود و تاریکی هوا نیز باعث شده بود تا نیروهای شناسایی بدون دیده شدن بتوانند خود را به نزدیکترین فاصله تا دشمن برساند
طول بریدگی تقریباً ۱۵ متر بود و دشمن با کار گذاشتن موانع خورشیدی و سیم خاردار های زیادی که کار گذاشته بود تا عبور نیرو از آن را بسیار مشکل ساخته و سنگرهای بتنی و برجسته دشمن بعد از این موانع قرار داشت.
در این زمان برادر فتاده برای ارائه توضیحات بیشتر لحظه از جای خود برخاست تا با اشاره دست موانع استحکامات و مواضع دشمن را نشان دهد که ناگهان گلوله کلاش دشمن به بینی ایشان اصابت کرد، خون در حال سرازیر شدن بودکه بلافاصله پارچهای که در دستش بود را برای جلوگیری از خونریزی بیشتر به بینی خود فرو برد، وضعیت مناسبی حاکم نبود ظاهراً دشمن متوجه حضور ما شده بود.
مجبور شدیم به سرعت و با سینه خیز ضمن جا گذاشتن مینها سر جای خویش به سمت مواضع خودی به راه بیفتیم شرایط پر استرس و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم تا به کمین آخری خودی رسیدیم در حالی که با اضطراب منتظر ما بودند.
نگهبان ها می گفتند ما در اینجا دعا میکنیم در طی روز زخمی نشویم چرا که کسی نیست ما را به عقب برگرداند و دعا می کنیم خداوند ما را شهید کند و زخمی نشویم.
کل لباس های ما خیس و پاره شده بود و هر مصیبتی بود خود را به سیلبند خودی رساندیم برادر فتاده برای درمان به بهداری برای. درمان رفت و دوستی ما دامنه دار شد و این ماموریت شناسایی باعث رفاقت و دوستی خانوادگی شد که تاکنون هم ادامه دارد.
#محمد_فتاده
#عبدالصاحب_مرایی
#شناسایی_هور
#جزیره_مجنون_جنوبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
راوی: عبدالصاحب مرایی
سال ۶۵ در واحد عملیات قرارگاه نصرت در مقر خاتم ۴ شبی برای بازدید از محور عملیاتی ضلع غربی جزیره جنوبی به مقر تیپ ۲۱ امام رضا ع رفتم، بنا بود برادری به نام محمد فتاده از عملیات تیپ ۲۱ که اهل بیرجند بود ما را همراهی نماید، گویی سالها بود همدیگر را می شناختیم ابتدا در نماز جماعت شرکت و بعد از اون شام ساده ای که سیب زمینی آب پز بود را خورده و بعد از کمی استراحت ساعت ۱۱ شب به سمت سنگرهای غربی جزیره به راه افتادیم
طول ضلع غربی ۱۲۰۰ متر و از چند سنگر کمین تشکیل طرفین آن مملو از آبهای هور بود، هر ۲۴ ساعت نگهبانهای کمین هادرشب تعویض و اگر کسی در روز زخمی می شد باید تا شب صبر کرده تا با تعویض شیفت نگهبانان مجروحین هم به عقب منتقل شوند زیرا دشمن با تسلط بر روی خط از روی دژی که احداث کرده بود کوچکترین حرکت را به شدت هدف قرار می داد. سنگرهای کمین چاله های روباز بوده که آفتاب مستقیم در روز بر آنها می تابید و و نگهبان آن لحظه ای نمی توانستند از جای خویش بلند شوند.
به دلیل خطرات خط مقدم قبل از عزیمت وضو گرفته و با خواندن اشهد خویش از کنار جاده که آب به شانه خاکی حدوداً یک متری برخورد می کرد حرکت کردیم مجبور بودیم خمیده حرکت کنیم و بعضی جاها نیز کلاغ پر به جلو برویم
با رسیدن به اولین سنگر کمین و گفتن رمز شب مدتی کنار نگهبانان ایستاده و با آنها حال و احوال نمودیم سپس به سمت کمین بعدی به حرکت درآمدیم در حالی که به دلیل تسلط دشمن از بالای دژ حرکت ما به کندی و سختی صورت می گرفت.
سنگرهای کمین دوم و سوم را پشت سر گذاشته و برای بازدید از میدان مین و بریدگی مابین نیروهای خودی و دشمن به سمت جلو به حرکت در آمدیم میدان مین پیش رو به واسطه انفجارات مکرر به صورت نامنظم درآمده بود و عبور از آن خیلی خطرناک و به سختی و کندی صورت میگرفت مسیر را به صورت حرکت مرغی به جلو ادامه داده و مسیری سی متری را در حالی که برادر فتاده زمین های جهنده و ضد نفر را از مسیر حرکت برداشته و در یک خط کنار هم می گذاشت و از من هم می خواست که پشت سر و پا جا پای وی بگذارم در آن لحظات بود که من متوجه شدم که برادر فتاده تخریبچی هم می باشد.
تاریکی مطلق و به هم ریختگی میدان مین روی پد و جاده سبب شده بود تا عبور به سختی امکان پذیر شود و سرانجام از میدان مین عبور نمودیم.
از اینجا به بعد مجبور بودیم سینهخیز روی جاده به سمت و بریدگی برویم
عرض جاده حدود هشت متر و از سه جهت به آب وصل بود و سطح جاده نیز بر اثر انفجارات متعدد مملو از چاله بود، زمین کاملا خیس بود که مزیتی بود تا گرد و خاک از روی زمین بلند نشود و تاریکی هوا نیز باعث شده بود تا نیروهای شناسایی بدون دیده شدن بتوانند خود را به نزدیکترین فاصله تا دشمن برساند
طول بریدگی تقریباً ۱۵ متر بود و دشمن با کار گذاشتن موانع خورشیدی و سیم خاردار های زیادی که کار گذاشته بود تا عبور نیرو از آن را بسیار مشکل ساخته و سنگرهای بتنی و برجسته دشمن بعد از این موانع قرار داشت.
در این زمان برادر فتاده برای ارائه توضیحات بیشتر لحظه از جای خود برخاست تا با اشاره دست موانع استحکامات و مواضع دشمن را نشان دهد که ناگهان گلوله کلاش دشمن به بینی ایشان اصابت کرد، خون در حال سرازیر شدن بودکه بلافاصله پارچهای که در دستش بود را برای جلوگیری از خونریزی بیشتر به بینی خود فرو برد، وضعیت مناسبی حاکم نبود ظاهراً دشمن متوجه حضور ما شده بود.
مجبور شدیم به سرعت و با سینه خیز ضمن جا گذاشتن مینها سر جای خویش به سمت مواضع خودی به راه بیفتیم شرایط پر استرس و اضطرابی را پشت سر گذاشتیم تا به کمین آخری خودی رسیدیم در حالی که با اضطراب منتظر ما بودند.
نگهبان ها می گفتند ما در اینجا دعا میکنیم در طی روز زخمی نشویم چرا که کسی نیست ما را به عقب برگرداند و دعا می کنیم خداوند ما را شهید کند و زخمی نشویم.
کل لباس های ما خیس و پاره شده بود و هر مصیبتی بود خود را به سیلبند خودی رساندیم برادر فتاده برای درمان به بهداری برای. درمان رفت و دوستی ما دامنه دار شد و این ماموریت شناسایی باعث رفاقت و دوستی خانوادگی شد که تاکنون هم ادامه دارد.
#محمد_فتاده
#عبدالصاحب_مرایی
#شناسایی_هور
#جزیره_مجنون_جنوبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
دوستی های ماندگار
راوی: عبدالصاحب مرایی
#محمد_فتاده
#عبدالصاحب_مرایی
#شناسایی_هور
#جزیره_مجنون_جنوبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
راوی: عبدالصاحب مرایی
#محمد_فتاده
#عبدالصاحب_مرایی
#شناسایی_هور
#جزیره_مجنون_جنوبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
دره مارها
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود)
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود)
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
دره مارها(1)
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود) و مهرداد مرادی
عقبه و مقرگردان فتح قرارگاهی میان جنگلهای کوهستانی ، مشرف به شهر حلبچه ، به نام گچینه بود که نزدیک ترین محل برای رسیدن به خط مقدم عملیات والفجر ده بود، نام گچینه برای ما بهبهانی ها کمی خنده دار هم بود ولی منطقه ای بسیار زیبا با چشمه های پر آب و درختان انبوه بود که هیچ کجایش گچینه پیدا نمی شد.دقیقاًصبح همان روزی که حلبچه مورد حمله شیمیایی قرار گرفت وارد منطقه عملیاتی شدیم در حالی که هنوز ستونهای بلند دود از حلبچه پیدا بود.
چند روز بعد بی هیچ هشدار و اعلام آمادگی در سحرگاهی در حالی که همه خواب بودند، به سرعت فرمان آماده باش و رفتن به سمت خط رسید..حتی فرصت پرکردن خشابهایمان را هم پیدا نکردیم..صدای مهیب و گسترده و نورهای شدید انفجار با صدای رعد و برق و باران در هم آمیخته بود..گویا عراق پاتک سنگینی جهت پس گرفتن رشته کوه رشن انجام داده که با مقاومت شدید رزمندگان ،به عقب رانده شده بود ولی تلفات زیاد خودی لزوم جایگزینی گردان را در خط چند روز جلو انداخته و ضروری ساخته بود. دسته ی ما به سرعت سوار بر لندکروزها شده ، نماز صبح را در حال حرکت و عقب لندکروزها خواندیم و چه نمازی شد.. با گذر از جاده سنگلاخی و گل الود ظرف بیست دقیقه به خط رسیدیم و همان صبح زیر آتش تهیه عراق که خط را تحویل گرفتیم ؛ آتش دشمن آن قدر زیاد بود که در همان ساعت ورود یک شهید و چند زخمی دادیم ؛ شهید تروشه اولین روزی که رسیدیم در همان گرگ و میش اول صبح با ترکش خمپاره ۱۲۰ به شهادت رسید..
به سختی و در زیر باران شدید و گل و لای فراوان کوهستانی رشن، در سنگرها مستقر شدیم که متوجه شدیم نیروهای قبل ازما خیلی تلفات داده اند و سنگرها بدون در نظر گرفتن اصول نظامی در نقاط خط الراس ارتفاعات، عملا بدون حفاظ و ناامن است و مجبور بودیم زیر آتش شدید دشمن، قلوه سنگها را از کوهها کنده و روی سنگرها بگذاریم تا کمی ایمن باشد..
به گمانم روز اول یا دوم ماه رمضان در فروردین ماه وارد خط شده بودیم ، اجازه روزه گرفتن نداشتیم ، ظهر از تدارکات لشکر برایمان غذا آوردند که برنج و مرغ خوش قیافه ای توی پلاستیک بود که سرد و ماسیده شده بود.همان شب متوجه شدیم از غذای سرد و آلوده ظهر ده بیست نفر از بچه ها اسهال گرفته اند. باید برای تغذیه بچه ها در آینده فکری می شد.
فرماندهان به فکر تهیه مایحتاج غذایی ضروری از شهر خودمان افتادند، یادم هست نشاسته ها و ماست بهبهان و مقادیر زیادی نان تیری محلی را بار یک کامیون مجمدرضا خودسوز از بهبهان به خط رساند.من در این ماموریت بیسیم چی ابراهیم آهویی بودم ، و حمید عاکف معاون دسته بود.آنها داوطلب زلیبی ریختن برای شب های قدر شدند..و ماهم شاگرد و وردست ها..بساط درست کردن زولبیا را جلوی سنگر خودمان برپا کردیم ، آخه درسته روزه نمی گرفتیم اما از سایر مراسم ، مناسک و به خصوص خوراکی های سنتی آن نمی شد گذشت ؛ زولبیا های اولی خیلی خراب از کار درامد ولی ابراهیم و حمید به روی خودشان نیاورده و به کارشان ادامه می دادند.
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود) و مهرداد مرادی
عقبه و مقرگردان فتح قرارگاهی میان جنگلهای کوهستانی ، مشرف به شهر حلبچه ، به نام گچینه بود که نزدیک ترین محل برای رسیدن به خط مقدم عملیات والفجر ده بود، نام گچینه برای ما بهبهانی ها کمی خنده دار هم بود ولی منطقه ای بسیار زیبا با چشمه های پر آب و درختان انبوه بود که هیچ کجایش گچینه پیدا نمی شد.دقیقاًصبح همان روزی که حلبچه مورد حمله شیمیایی قرار گرفت وارد منطقه عملیاتی شدیم در حالی که هنوز ستونهای بلند دود از حلبچه پیدا بود.
چند روز بعد بی هیچ هشدار و اعلام آمادگی در سحرگاهی در حالی که همه خواب بودند، به سرعت فرمان آماده باش و رفتن به سمت خط رسید..حتی فرصت پرکردن خشابهایمان را هم پیدا نکردیم..صدای مهیب و گسترده و نورهای شدید انفجار با صدای رعد و برق و باران در هم آمیخته بود..گویا عراق پاتک سنگینی جهت پس گرفتن رشته کوه رشن انجام داده که با مقاومت شدید رزمندگان ،به عقب رانده شده بود ولی تلفات زیاد خودی لزوم جایگزینی گردان را در خط چند روز جلو انداخته و ضروری ساخته بود. دسته ی ما به سرعت سوار بر لندکروزها شده ، نماز صبح را در حال حرکت و عقب لندکروزها خواندیم و چه نمازی شد.. با گذر از جاده سنگلاخی و گل الود ظرف بیست دقیقه به خط رسیدیم و همان صبح زیر آتش تهیه عراق که خط را تحویل گرفتیم ؛ آتش دشمن آن قدر زیاد بود که در همان ساعت ورود یک شهید و چند زخمی دادیم ؛ شهید تروشه اولین روزی که رسیدیم در همان گرگ و میش اول صبح با ترکش خمپاره ۱۲۰ به شهادت رسید..
به سختی و در زیر باران شدید و گل و لای فراوان کوهستانی رشن، در سنگرها مستقر شدیم که متوجه شدیم نیروهای قبل ازما خیلی تلفات داده اند و سنگرها بدون در نظر گرفتن اصول نظامی در نقاط خط الراس ارتفاعات، عملا بدون حفاظ و ناامن است و مجبور بودیم زیر آتش شدید دشمن، قلوه سنگها را از کوهها کنده و روی سنگرها بگذاریم تا کمی ایمن باشد..
به گمانم روز اول یا دوم ماه رمضان در فروردین ماه وارد خط شده بودیم ، اجازه روزه گرفتن نداشتیم ، ظهر از تدارکات لشکر برایمان غذا آوردند که برنج و مرغ خوش قیافه ای توی پلاستیک بود که سرد و ماسیده شده بود.همان شب متوجه شدیم از غذای سرد و آلوده ظهر ده بیست نفر از بچه ها اسهال گرفته اند. باید برای تغذیه بچه ها در آینده فکری می شد.
فرماندهان به فکر تهیه مایحتاج غذایی ضروری از شهر خودمان افتادند، یادم هست نشاسته ها و ماست بهبهان و مقادیر زیادی نان تیری محلی را بار یک کامیون مجمدرضا خودسوز از بهبهان به خط رساند.من در این ماموریت بیسیم چی ابراهیم آهویی بودم ، و حمید عاکف معاون دسته بود.آنها داوطلب زلیبی ریختن برای شب های قدر شدند..و ماهم شاگرد و وردست ها..بساط درست کردن زولبیا را جلوی سنگر خودمان برپا کردیم ، آخه درسته روزه نمی گرفتیم اما از سایر مراسم ، مناسک و به خصوص خوراکی های سنتی آن نمی شد گذشت ؛ زولبیا های اولی خیلی خراب از کار درامد ولی ابراهیم و حمید به روی خودشان نیاورده و به کارشان ادامه می دادند.
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
دره مارها(2)
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود) و مهرداد مرادی
آنقدر هم مواد اولیه و لوازم مورد نیاز از بهبهان رسیده بود که به تکرار خطا برای کسب نتیجه مثبت می ارزید. بساط زولبیا در خط مقدم جبهه و زیر آتش شدید دشمن واقعه ای نادر و عجیب بود و بچه های قدیمی گردان از آن با شور ، التهاب و شادی عجیبی یاد می کردند..
قریب به دوماه باید در آن منطقه پدافند می کردیم و نیاز به تجدید روحیه بسیار بود و علی باعثی و نادر فرحبخش فرمانده و جانشین گروهان با ابتکار بچه ها مخالفت نکردند. شجاعت و شوخ طبعی ابراهیم و حمید در زیر آتش دشمن و بالای دیگ داغ و جوش روغن زولبیا!! دیدنی بود و صد البته شوخی های جمال دارخال لبخند را یک لحظه از صورت بچه ها دور نمی کرد..
چند روز بعد پس از کشتن دهها عقرب سیاه و چندین مار و افعی بسیار بزرگ در خط و سنگرها از کردها شنیدیم که گفتند شما نمی دانید کجا امده اید ؛ اسم اینجا دره مارها ست!! یک روز که برادر یدالله مواساتی فرمانده گردان از خط بازدید کرد وقتی در حال رفتن به سمت طول خاکریز در قسمت بالای کوه بود ناگهان مهرداد مرادی جلوی وی ظاهر شد در خالی که کلاشنینکفش را سمت او گرفته و زبانش بند آمده بود؛ فقط گفت برو کنار...
همه تعجب کرده بودند ، در یک لحظه فکر می شد که قصد ترور فرمانده گردان را دارد!! او شروع به تیراندازی کرد!! همه پراکنده شدند ، برادر یدالله استوار ایستاده بودو تکان نخورد ؛ تمام خشابش را خالی کرد و تیرها از کنار فرمانده رد می شد و گرد و غبار زیادی به پا کرد...
تمام که شد دیدیم یک مار بزرگ اقلا دو متری را تکه تکه کرده!! اوگفت دیدم از پشت سر فرمانده این مار که سرش را تا نیم متری بالا اورده بود به سرعت سمت فرمانده می امد و پیچ و تاب می خورد.. این بود که اسلحه کشیدم و وقت نبود توضیح بدهم ؛ مار یک متری پشت سر یدالله افتاده بود و هنوز تکان می خورد...بعد از کشتن مار جفت ان تا موقعی که در خط پدافندی بودیم بودیم هر روز در گوشه ای از سنگر ظاهر و ما را می نگریست و این طور احساس می شد که می خواهد انتقام بگیرد و ناچار با شلیک تیر منطقه را ترک می کرد و مجددا روز بعد بر می گشت و این اقدام مار و عکس العمل متقابل تا موقعی که خط پدافندی را تحویل دادیم ادامه داشت .
بالای کوه رشن پر بود از اجساد دفن نشده عراقیها که در خط الراس بود و ماهم نمی توانستیم برویم آن بالا و دفنشان کنیم ، منطقه بوی مردار کرفته بود ، بعدها بسیار می دیدیم که مارها به علت تغذیه از این مردارها بسیار فربه و بزرگ شده اند. و بدلیل متروکه و بکر بودن منطقه و زاد و ولد زیاد ، باگرم شدن هوا و بیدار شدن از خواب زمستانی برای تغذیه به حرکت افتاده و همه جا می لولیدند و از جسدهای فربه مردار ها تغذیه می کردند ..
الله اعلم.. اینطور می گفتند.. این هم از ماجرای دره ی مارهای رشن.
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود) و مهرداد مرادی
آنقدر هم مواد اولیه و لوازم مورد نیاز از بهبهان رسیده بود که به تکرار خطا برای کسب نتیجه مثبت می ارزید. بساط زولبیا در خط مقدم جبهه و زیر آتش شدید دشمن واقعه ای نادر و عجیب بود و بچه های قدیمی گردان از آن با شور ، التهاب و شادی عجیبی یاد می کردند..
قریب به دوماه باید در آن منطقه پدافند می کردیم و نیاز به تجدید روحیه بسیار بود و علی باعثی و نادر فرحبخش فرمانده و جانشین گروهان با ابتکار بچه ها مخالفت نکردند. شجاعت و شوخ طبعی ابراهیم و حمید در زیر آتش دشمن و بالای دیگ داغ و جوش روغن زولبیا!! دیدنی بود و صد البته شوخی های جمال دارخال لبخند را یک لحظه از صورت بچه ها دور نمی کرد..
چند روز بعد پس از کشتن دهها عقرب سیاه و چندین مار و افعی بسیار بزرگ در خط و سنگرها از کردها شنیدیم که گفتند شما نمی دانید کجا امده اید ؛ اسم اینجا دره مارها ست!! یک روز که برادر یدالله مواساتی فرمانده گردان از خط بازدید کرد وقتی در حال رفتن به سمت طول خاکریز در قسمت بالای کوه بود ناگهان مهرداد مرادی جلوی وی ظاهر شد در خالی که کلاشنینکفش را سمت او گرفته و زبانش بند آمده بود؛ فقط گفت برو کنار...
همه تعجب کرده بودند ، در یک لحظه فکر می شد که قصد ترور فرمانده گردان را دارد!! او شروع به تیراندازی کرد!! همه پراکنده شدند ، برادر یدالله استوار ایستاده بودو تکان نخورد ؛ تمام خشابش را خالی کرد و تیرها از کنار فرمانده رد می شد و گرد و غبار زیادی به پا کرد...
تمام که شد دیدیم یک مار بزرگ اقلا دو متری را تکه تکه کرده!! اوگفت دیدم از پشت سر فرمانده این مار که سرش را تا نیم متری بالا اورده بود به سرعت سمت فرمانده می امد و پیچ و تاب می خورد.. این بود که اسلحه کشیدم و وقت نبود توضیح بدهم ؛ مار یک متری پشت سر یدالله افتاده بود و هنوز تکان می خورد...بعد از کشتن مار جفت ان تا موقعی که در خط پدافندی بودیم بودیم هر روز در گوشه ای از سنگر ظاهر و ما را می نگریست و این طور احساس می شد که می خواهد انتقام بگیرد و ناچار با شلیک تیر منطقه را ترک می کرد و مجددا روز بعد بر می گشت و این اقدام مار و عکس العمل متقابل تا موقعی که خط پدافندی را تحویل دادیم ادامه داشت .
بالای کوه رشن پر بود از اجساد دفن نشده عراقیها که در خط الراس بود و ماهم نمی توانستیم برویم آن بالا و دفنشان کنیم ، منطقه بوی مردار کرفته بود ، بعدها بسیار می دیدیم که مارها به علت تغذیه از این مردارها بسیار فربه و بزرگ شده اند. و بدلیل متروکه و بکر بودن منطقه و زاد و ولد زیاد ، باگرم شدن هوا و بیدار شدن از خواب زمستانی برای تغذیه به حرکت افتاده و همه جا می لولیدند و از جسدهای فربه مردار ها تغذیه می کردند ..
الله اعلم.. اینطور می گفتند.. این هم از ماجرای دره ی مارهای رشن.
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
دره مارها
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود) عکس نقشه از منطقه عملیاتی
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : گمنام (عزیزی که نخواست نامش ذکر شود) عکس نقشه از منطقه عملیاتی
#دره_مارها
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_رشن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اعزام گروهی از پاسداران در ماههای ابتدایی جنگ به جبهه : بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران... از سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران
#اعزام_جبهه
#فرهنگ_جبهه
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#اعزام_جبهه
#فرهنگ_جبهه
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
عملیات فریب (1)
راوی : عبدالصاحب مرائی
اصل غافلگیری از اصول مهم نظامی می باشد که تضمین کننده پیروزی می باشد قبل از عملیات های اصلی در مناطق مختلف برای اینکه تمرکز دشمن را از منطقه اصلی عملیات منحرف کنیم اقدام به طرحهای تاکتیکی (طرح فریب) از قبیل ستون کشی با اتوبوسهای گل مالی شده ،کامیونهای حمل قایق ، تریلر های حامل تانک و نفربر نظامی به سمت خط مقدم صورت می گرفت؛ سال ۱۳۶۵ نگاه اصلی فرماندهان به سمت محور شلمچه و آبادان معطوف بود و بر همین اساس برای گمراه کردن دشمن قرارگاه نصرت و خاتم ۴ در جزیره مجنون اقدام به طرح فریب در مناطق هورالعظیم ،جزایر مجنون ،جاده امام حسن ع ، جاده ترابه ، سه راهی جاده خندق و جاده سیدالشهدا ع نمود.
با یک تویوتا کالسکه ای در جلو و یک تویوتا در عقب ستون این کار صورت میگرفت، مبداء تحویل ستون از سه راه خرمشهر یا تقاطع جاده صاحب الزمان عج صبح ها تحویل گرفته می شد و طبق مسیرهایی که دقیقاً توسط قرارگاه مشخص و بر اساس زمانبندی مشخص به راه می افتادیم ، معمولاً ساعت حرکت کاروان صبح همزمان با شروع کار روزانه در شهر و پایان ماموریت اواخر شب بود که همه مردم به خانه های خویش برای استراحت می رفتند و هدف آن ارسال اطلاعات از طریق ستون پنجم دشمن در شهر با مشاهده این نقل و انتقالات گسترده به سمت هور بود.
یکی از روزها ستون اتوبوسهای گل مالی شده شامل ۳۰ دستگاه اتوبوس را از سه راه خرمشهر تحویل گرفته و در حالی که خودم در ابتدای ستون و یک سرباز قوی هیکل که همه رانندگان از او حساب می بردند در انتهای ستون قرار گرفته و حرکت را آغاز نمودیم ؛ یک هفته تمام ستون کشی از فعالیت ها و اقدامات اصلی ما بود ساعت ۹ صبح بود که از حمیدیه گذشته و حدود ظهر به دژبانی شط علی در منطقه هورالعظیم رسیدیم، جاده های خراب و مملو از دست انداز رانندگان اتوبوسها را کلافه کرده بود و علاوه بر آن با توجه به گل مالی شدن اتوبوس برای استتار ، دایره دید آنها تنها به اندازه گودی یک بشقاب بود که جاده جلو را میدیدند و همین امر سبب سر رفتن حوصله و غرولند آنها شده بود؛از لحاظ غذایی صبحانه را خود رانندگان تهیه و معمولاً ناهار و شام نیز کالباس و غذای گرم در خط مقدم بود که طی هماهنگی قبلی از یگانهای مستقر در خط تهیه میکردیم .
قبل از دژبانی یکی از رانندگان اتوبوس به صورت عمدی با دستکاری کردن موتور خودرو را از حرکت باز نگه داشته و باعث شد کل کاروان و ستون از حرکت باز بمانند ، از آنجایی که سرباز همراه ستون تخصص خاصی در مکانیکی و آشنایی با اخلاق و عادات رانندگان داشت با حوصله زیاد و تدبیر سریعاً به جاده صاحب الزمان عج که مرکز تعمیرات خودروهای سنگین در منطقه بود رفته و تعمیرکار را به همراه قطعات مورد نیاز به محل توقف اتوبوسها آورد و با تعمیر اتوبوس مجدداً ستون به سمت منطقه به راه افتاد و این حرکت باعث شد رانندگان دیگر فکر خرابکاری عمدی در موتور ماشین را از سر بیرون کنند.
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : عبدالصاحب مرائی
اصل غافلگیری از اصول مهم نظامی می باشد که تضمین کننده پیروزی می باشد قبل از عملیات های اصلی در مناطق مختلف برای اینکه تمرکز دشمن را از منطقه اصلی عملیات منحرف کنیم اقدام به طرحهای تاکتیکی (طرح فریب) از قبیل ستون کشی با اتوبوسهای گل مالی شده ،کامیونهای حمل قایق ، تریلر های حامل تانک و نفربر نظامی به سمت خط مقدم صورت می گرفت؛ سال ۱۳۶۵ نگاه اصلی فرماندهان به سمت محور شلمچه و آبادان معطوف بود و بر همین اساس برای گمراه کردن دشمن قرارگاه نصرت و خاتم ۴ در جزیره مجنون اقدام به طرح فریب در مناطق هورالعظیم ،جزایر مجنون ،جاده امام حسن ع ، جاده ترابه ، سه راهی جاده خندق و جاده سیدالشهدا ع نمود.
با یک تویوتا کالسکه ای در جلو و یک تویوتا در عقب ستون این کار صورت میگرفت، مبداء تحویل ستون از سه راه خرمشهر یا تقاطع جاده صاحب الزمان عج صبح ها تحویل گرفته می شد و طبق مسیرهایی که دقیقاً توسط قرارگاه مشخص و بر اساس زمانبندی مشخص به راه می افتادیم ، معمولاً ساعت حرکت کاروان صبح همزمان با شروع کار روزانه در شهر و پایان ماموریت اواخر شب بود که همه مردم به خانه های خویش برای استراحت می رفتند و هدف آن ارسال اطلاعات از طریق ستون پنجم دشمن در شهر با مشاهده این نقل و انتقالات گسترده به سمت هور بود.
یکی از روزها ستون اتوبوسهای گل مالی شده شامل ۳۰ دستگاه اتوبوس را از سه راه خرمشهر تحویل گرفته و در حالی که خودم در ابتدای ستون و یک سرباز قوی هیکل که همه رانندگان از او حساب می بردند در انتهای ستون قرار گرفته و حرکت را آغاز نمودیم ؛ یک هفته تمام ستون کشی از فعالیت ها و اقدامات اصلی ما بود ساعت ۹ صبح بود که از حمیدیه گذشته و حدود ظهر به دژبانی شط علی در منطقه هورالعظیم رسیدیم، جاده های خراب و مملو از دست انداز رانندگان اتوبوسها را کلافه کرده بود و علاوه بر آن با توجه به گل مالی شدن اتوبوس برای استتار ، دایره دید آنها تنها به اندازه گودی یک بشقاب بود که جاده جلو را میدیدند و همین امر سبب سر رفتن حوصله و غرولند آنها شده بود؛از لحاظ غذایی صبحانه را خود رانندگان تهیه و معمولاً ناهار و شام نیز کالباس و غذای گرم در خط مقدم بود که طی هماهنگی قبلی از یگانهای مستقر در خط تهیه میکردیم .
قبل از دژبانی یکی از رانندگان اتوبوس به صورت عمدی با دستکاری کردن موتور خودرو را از حرکت باز نگه داشته و باعث شد کل کاروان و ستون از حرکت باز بمانند ، از آنجایی که سرباز همراه ستون تخصص خاصی در مکانیکی و آشنایی با اخلاق و عادات رانندگان داشت با حوصله زیاد و تدبیر سریعاً به جاده صاحب الزمان عج که مرکز تعمیرات خودروهای سنگین در منطقه بود رفته و تعمیرکار را به همراه قطعات مورد نیاز به محل توقف اتوبوسها آورد و با تعمیر اتوبوس مجدداً ستون به سمت منطقه به راه افتاد و این حرکت باعث شد رانندگان دیگر فکر خرابکاری عمدی در موتور ماشین را از سر بیرون کنند.
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
عملیات فریب
راوی : عبدالصاحب مرائی
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : عبدالصاحب مرائی
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
عملیات فریب (2)
راوی : عبدالصاحب مرائی
هوا در حال تاریک شدن بود از یک طرف باید شام رانندگان را تهیه و از سوی دیگر باید چراغ خطر عقب و جلو اتوبوسها را به تناسب منطقه استتار میکردیم و دشمن که متوجه حرکت ستون در نزدیکی خط شده بود شروع به ریختن آتش سنگین در منطقه جزیره مجنون و پد و جاده خندق کرد و سبب ایجاد ترس و دلهره شدید بین رانندگان شد.شام را از یگانی که در جاده خندق ماموریت پدافندی داشت بین رانندگان در زیر آتش توزیع کردیم که شام دل چسبی هم بود( جگر و سنگدان مرغ با رب و پیاز داغ)
اعصاب راننده بابت دید کم و آتش تهیه دشمن وجاده های پر از دست انداز و چاله چوله های ناشی از اصابت گلوله های خمپاره و توپ به هم ریخته بود و دائما روی جاده داد و فریاد می کردند که کی از منطقه خارج می شوند ؛ چون آنها بابت تکرار این ماموریت اطلاع کافی داشته و می دانستند ماموریت صوری است.بالاخره ساعت ۹شب توانستم کاروان را به سلامت از منطقه خارج نماییم.
فردا نوبت کاروان تریلی های حامل قایق بود و طبق برنامه کاروان را از سه راه خرمشهر بطرف حمیدیه و سوسنگرد حرکت و خود را به جاده امام حسن و ترابه برای خالی کردن قایق هایی که داخل تریلی ها بود رساندیم ،ازدحام و ترافیک جاده زیاد و دشمن هم حساس و متوجه حضور ما شده بود ؛ با چند دستگاه جرثقیل اقدام به تخلیه قایق ها در هور نمودیم .
چند روز بعد در همان منطقه به همان تعداد تریلی دوباره باید قایق ها را بارگیری و به عقب منتقل می کردیم و روز بعد هم کاروان تریلی های حامل تانک و نفربر داشتیم که رانندگان را کلافه کرده بود و مسیر طولانی ، جاده های خراب امان آنها رابریده بود ؛ من قسمتی از مسیر را در یکی از تریلی های حامل تانک سوار شدم و تازه متوجه شدم که سختی زیادی دارد زیرا این تریلی ها دو دنده دارد و بعد ۱۰ دقیقه تحمل نکرده و از تریلی پیاده شدم ؛ راننده اعصابش خورد شده و دائم غر می زد و چیزی نمانده بود به من حمله ور شود.
کامیون ها را به جاده سیدالشهدا هدایت و در تاریکی اقدام به تخلیه تانکها و نفربرها نمودیم و ساعت ۱۰شب با استتار کامل چراغ ها تریلی ها منطقه را ترک نمودند و فردا روز بعد سنگین ترین و پر ماجراترین ستون کاروان کمپرسی را داشتم زیرا شب که به جزیره مجنون رسیدیم کاروان ستون فریب با کامیون های مهندسی منطقه قاطی شده بود و شب با سیل کامیون هایی رو برو شدم که تشخیص کاروان طرح فریب با کامیون هایی که درمنطقه کار مهندسی و حمل خاک می کردند مشکل بود فقط بعضی از کامیون ها که بار خاک و شن داشتند از بین کامیون ها تشخیص داده می شود
سرتقاطع جزیره جنوبی و شمالی از جاده سیدالشهدا تا جاده شهید همت غوغایی از تردد کامیون بود ، سرباز آخر ستون عقب تویوتا را سنگهای دستی پر کرده بود و ب سوی کامیون ها پرتاب می کرد که ورود چند کامیون که از ستون ها نبود شیشه های های جلو آنها را خرد نمود ،تا توانستم با مصیبت و سختی فراوان بعد از چندساعت در نیمه شب کامیون های خود را از یگان های دیگر جدا کرده و از منطقه خارج شویم.
و این گونه بود که با اجرای چنین تاکتیک هایی توانستیم عملیات والفجر 8 را برای انحراف ذهن و تمرکز دشمن از منطقه عملیاتی رقم زده اما در ماموریت سال 1365 به دلایل مختلفی از جمله کمک های اطلاعاتی آمریکایی ها ، جاسوسی منافقین و ..... نتوانست مثل سال قبل موفق شد که زمینه ساز عدم فتح در کربلای 4 شد اما وقوع عملیات کربلای 5 دو هفته بعد از آن سبب غافلگیری دشمن و رسیدن به دروازه های بصره شد.
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : عبدالصاحب مرائی
هوا در حال تاریک شدن بود از یک طرف باید شام رانندگان را تهیه و از سوی دیگر باید چراغ خطر عقب و جلو اتوبوسها را به تناسب منطقه استتار میکردیم و دشمن که متوجه حرکت ستون در نزدیکی خط شده بود شروع به ریختن آتش سنگین در منطقه جزیره مجنون و پد و جاده خندق کرد و سبب ایجاد ترس و دلهره شدید بین رانندگان شد.شام را از یگانی که در جاده خندق ماموریت پدافندی داشت بین رانندگان در زیر آتش توزیع کردیم که شام دل چسبی هم بود( جگر و سنگدان مرغ با رب و پیاز داغ)
اعصاب راننده بابت دید کم و آتش تهیه دشمن وجاده های پر از دست انداز و چاله چوله های ناشی از اصابت گلوله های خمپاره و توپ به هم ریخته بود و دائما روی جاده داد و فریاد می کردند که کی از منطقه خارج می شوند ؛ چون آنها بابت تکرار این ماموریت اطلاع کافی داشته و می دانستند ماموریت صوری است.بالاخره ساعت ۹شب توانستم کاروان را به سلامت از منطقه خارج نماییم.
فردا نوبت کاروان تریلی های حامل قایق بود و طبق برنامه کاروان را از سه راه خرمشهر بطرف حمیدیه و سوسنگرد حرکت و خود را به جاده امام حسن و ترابه برای خالی کردن قایق هایی که داخل تریلی ها بود رساندیم ،ازدحام و ترافیک جاده زیاد و دشمن هم حساس و متوجه حضور ما شده بود ؛ با چند دستگاه جرثقیل اقدام به تخلیه قایق ها در هور نمودیم .
چند روز بعد در همان منطقه به همان تعداد تریلی دوباره باید قایق ها را بارگیری و به عقب منتقل می کردیم و روز بعد هم کاروان تریلی های حامل تانک و نفربر داشتیم که رانندگان را کلافه کرده بود و مسیر طولانی ، جاده های خراب امان آنها رابریده بود ؛ من قسمتی از مسیر را در یکی از تریلی های حامل تانک سوار شدم و تازه متوجه شدم که سختی زیادی دارد زیرا این تریلی ها دو دنده دارد و بعد ۱۰ دقیقه تحمل نکرده و از تریلی پیاده شدم ؛ راننده اعصابش خورد شده و دائم غر می زد و چیزی نمانده بود به من حمله ور شود.
کامیون ها را به جاده سیدالشهدا هدایت و در تاریکی اقدام به تخلیه تانکها و نفربرها نمودیم و ساعت ۱۰شب با استتار کامل چراغ ها تریلی ها منطقه را ترک نمودند و فردا روز بعد سنگین ترین و پر ماجراترین ستون کاروان کمپرسی را داشتم زیرا شب که به جزیره مجنون رسیدیم کاروان ستون فریب با کامیون های مهندسی منطقه قاطی شده بود و شب با سیل کامیون هایی رو برو شدم که تشخیص کاروان طرح فریب با کامیون هایی که درمنطقه کار مهندسی و حمل خاک می کردند مشکل بود فقط بعضی از کامیون ها که بار خاک و شن داشتند از بین کامیون ها تشخیص داده می شود
سرتقاطع جزیره جنوبی و شمالی از جاده سیدالشهدا تا جاده شهید همت غوغایی از تردد کامیون بود ، سرباز آخر ستون عقب تویوتا را سنگهای دستی پر کرده بود و ب سوی کامیون ها پرتاب می کرد که ورود چند کامیون که از ستون ها نبود شیشه های های جلو آنها را خرد نمود ،تا توانستم با مصیبت و سختی فراوان بعد از چندساعت در نیمه شب کامیون های خود را از یگان های دیگر جدا کرده و از منطقه خارج شویم.
و این گونه بود که با اجرای چنین تاکتیک هایی توانستیم عملیات والفجر 8 را برای انحراف ذهن و تمرکز دشمن از منطقه عملیاتی رقم زده اما در ماموریت سال 1365 به دلایل مختلفی از جمله کمک های اطلاعاتی آمریکایی ها ، جاسوسی منافقین و ..... نتوانست مثل سال قبل موفق شد که زمینه ساز عدم فتح در کربلای 4 شد اما وقوع عملیات کربلای 5 دو هفته بعد از آن سبب غافلگیری دشمن و رسیدن به دروازه های بصره شد.
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
عملیات فریب
راوی : عبدالصاحب مرائی
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : عبدالصاحب مرائی
#اصل_غافلگیری
#ستون_فریب
#جزایر_مجنون
#هورالعظیم
#سال1365_سرنوشت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ورزش صبحگاهی با نوای حماسی و حسینی
رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به طور مستمر در حال آموزش بوده و با توجه به این که اولین یگان آبی خاکی سپاه پاسداران در دفاع مقدس بودند نیاز به ورزیدگی و گذراندن آموزش های خاص داشتند و لازمه آن انجام دویدن های صبحگاهی و ورزش های پیوسته و طولانی برای کسب آمادگی جسمی بود فیلم حاضر گوشه کوچکی از این ورزش ها با نوای حسینی و حماسی از گردان سیدالشهدا ع را در سایت خیبر پادگان شهید بهروز غلامی به تصویر کشیده است ؛ تعداد زیادی از جمع هم اکنون به شهادت رسیده و میهمان آقا اباعبدالله هستند نام و یادشان گرامی باد
#سایت_خیبر
#گردان_سیدالشهدا
#سایت_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به طور مستمر در حال آموزش بوده و با توجه به این که اولین یگان آبی خاکی سپاه پاسداران در دفاع مقدس بودند نیاز به ورزیدگی و گذراندن آموزش های خاص داشتند و لازمه آن انجام دویدن های صبحگاهی و ورزش های پیوسته و طولانی برای کسب آمادگی جسمی بود فیلم حاضر گوشه کوچکی از این ورزش ها با نوای حسینی و حماسی از گردان سیدالشهدا ع را در سایت خیبر پادگان شهید بهروز غلامی به تصویر کشیده است ؛ تعداد زیادی از جمع هم اکنون به شهادت رسیده و میهمان آقا اباعبدالله هستند نام و یادشان گرامی باد
#سایت_خیبر
#گردان_سیدالشهدا
#سایت_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
چگونه تصمیم به ثبت خاطرات و تجارب خویش گرفتم؟
نجف زراعت پیشه
لحظات دلهره آوری بود هفتم اسفند 1362 .....تانک ها و نیروهای کماندوی دشمن از دشت العزیر به سمت ما بی امان شلیک می کردند ، این آتش از ابتدای روز آغاز و تا ساعت چهار عصر ادامه داشت تعداد زیادی شهید و مجروح داده بودیم ؛ هواپیماهای دشمن نیز آسمان را سیاه کرده و به شدت عقبه را می کوبیدند و مانع پشتیبانی از خط می شدند ؛ شرایط سختی بر محور عملیاتی حاکم شده بود که دستور عقب نشینی صادر شد.
با صدور دستور عقب نشینی نیرو ها به صورت ستونی وبه حالت دو شروع به عقب نشینی به سمت جاده خندق نمودیم و یک فاصله 700متری را طی را به سرعت طی کردیم ، خستگی و نفس بریدن ناشی از دوی شدید امانم را بریده بود ، نوجوان و کم بنیه بودم و تحمل این شرایط واقعاً برایم سخت بود ، لذا درآخرین لحظات ماندم وگفتم دیگر نمی دوم و نمی توانستم نای حرکت به حالت دو را نداشتم پیه کشته شدن و اسارت را به تنم مالیده بودم ؛ گفتم هرچه می خواهد بشود.
پیکر مطهر شهدا در بین راه پتو روی آنها پهن شده بود و بدلیل نبودن وسیله نقلیه امکان انتقال به عقب وجود نداشت دولول ضد هوایی عراقی که به غنیمت بچه ها درآمدن بود توسط برادر عبدالله رنجبر راه اندازی و به سمت هواپیماهای عراقی که آسمان منطقه را سیاه کرده بودند تیراندازی می نمودند ودر لحظات عقب نشینی برادر میثم ترکی زاده بودکه پشت دولول به سمت دشمن شلیک می کرد ، تصور حمله هوایی دشمن در آن لحظات سخت هنوز آزار دهنده می باشد آسمان منطقه شرق دجله از پرواز هواپیماهای عراقی آکنده بود و دقیقاً می توانم آن را به جنگ جهانی دوم که نیروهای هوایی آلمان در فیلم ها نشان می دهد در یک معرکه نابرابر آسمان را از هواپیماها ریز و درشت پر کرده بودند و در این شرایط تنها وسیله دفاعی ما دو لول غنیمتی عراق بود که آن هم با این حجم هدف کارایی لازم را نداشت .
در این شرایط بود که یکدفعه ورق برگشت ، زرهی عراق و کماندهای عراق نیز همزمان با اقدام ما در عقب نشینی به تصور حمله منسجم ورسیدن نیروی پشتیبانی برای ما شروع به عقب نشینی نمودند و با تغییر صحنه و اوضاع منطقه نبود مجدداً دستور برگشت به سنگر ها به نیروها صادر شد و من نیز به همراه ستون نیروها به محل استقرار خویش در سیلبند کنار دجله برگشتیم ؛ در روی زمین یکدفعه متوجه دفتری شدم آن را برداشته و برای نوشتن دل نوشته و خاطرات این لحظات سخت قصد داشتم استفاده نمایم .
درون سنگر جای گرفتم و در دفتر فوق شروع به نوشتن دلنوشته ای در آن لحظات سخت وطاقت فرسا نمودم لحظاتی که صحنه نبرد با نیروهای تازه نفس تجهیزات پیشرفته عراق وعدم حمایت و پشتیبانی ازما به دلیل گره خوردن در سایر محورهای عملیاتی پیچیده وناامید کننده شده بود ورزمندگان قدیمی عنوان می کردند تجربه نشان می دهد که عقب نشینی در نهایت پیش روی ماست؛ همانگونه که بعدها مشخص شد گره خوردن عملیات در محورهای زید و طلاییه که از اهداف اصلی برای استقرار در کنار رودخانه شط العرب بود لزوماً این روند را به ما دیکته می کرد و این گونه بود که شروع به ثبت خاطرات و تجارب خویش نمودم ......
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#ثبت_خاطرات
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
نجف زراعت پیشه
لحظات دلهره آوری بود هفتم اسفند 1362 .....تانک ها و نیروهای کماندوی دشمن از دشت العزیر به سمت ما بی امان شلیک می کردند ، این آتش از ابتدای روز آغاز و تا ساعت چهار عصر ادامه داشت تعداد زیادی شهید و مجروح داده بودیم ؛ هواپیماهای دشمن نیز آسمان را سیاه کرده و به شدت عقبه را می کوبیدند و مانع پشتیبانی از خط می شدند ؛ شرایط سختی بر محور عملیاتی حاکم شده بود که دستور عقب نشینی صادر شد.
با صدور دستور عقب نشینی نیرو ها به صورت ستونی وبه حالت دو شروع به عقب نشینی به سمت جاده خندق نمودیم و یک فاصله 700متری را طی را به سرعت طی کردیم ، خستگی و نفس بریدن ناشی از دوی شدید امانم را بریده بود ، نوجوان و کم بنیه بودم و تحمل این شرایط واقعاً برایم سخت بود ، لذا درآخرین لحظات ماندم وگفتم دیگر نمی دوم و نمی توانستم نای حرکت به حالت دو را نداشتم پیه کشته شدن و اسارت را به تنم مالیده بودم ؛ گفتم هرچه می خواهد بشود.
پیکر مطهر شهدا در بین راه پتو روی آنها پهن شده بود و بدلیل نبودن وسیله نقلیه امکان انتقال به عقب وجود نداشت دولول ضد هوایی عراقی که به غنیمت بچه ها درآمدن بود توسط برادر عبدالله رنجبر راه اندازی و به سمت هواپیماهای عراقی که آسمان منطقه را سیاه کرده بودند تیراندازی می نمودند ودر لحظات عقب نشینی برادر میثم ترکی زاده بودکه پشت دولول به سمت دشمن شلیک می کرد ، تصور حمله هوایی دشمن در آن لحظات سخت هنوز آزار دهنده می باشد آسمان منطقه شرق دجله از پرواز هواپیماهای عراقی آکنده بود و دقیقاً می توانم آن را به جنگ جهانی دوم که نیروهای هوایی آلمان در فیلم ها نشان می دهد در یک معرکه نابرابر آسمان را از هواپیماها ریز و درشت پر کرده بودند و در این شرایط تنها وسیله دفاعی ما دو لول غنیمتی عراق بود که آن هم با این حجم هدف کارایی لازم را نداشت .
در این شرایط بود که یکدفعه ورق برگشت ، زرهی عراق و کماندهای عراق نیز همزمان با اقدام ما در عقب نشینی به تصور حمله منسجم ورسیدن نیروی پشتیبانی برای ما شروع به عقب نشینی نمودند و با تغییر صحنه و اوضاع منطقه نبود مجدداً دستور برگشت به سنگر ها به نیروها صادر شد و من نیز به همراه ستون نیروها به محل استقرار خویش در سیلبند کنار دجله برگشتیم ؛ در روی زمین یکدفعه متوجه دفتری شدم آن را برداشته و برای نوشتن دل نوشته و خاطرات این لحظات سخت قصد داشتم استفاده نمایم .
درون سنگر جای گرفتم و در دفتر فوق شروع به نوشتن دلنوشته ای در آن لحظات سخت وطاقت فرسا نمودم لحظاتی که صحنه نبرد با نیروهای تازه نفس تجهیزات پیشرفته عراق وعدم حمایت و پشتیبانی ازما به دلیل گره خوردن در سایر محورهای عملیاتی پیچیده وناامید کننده شده بود ورزمندگان قدیمی عنوان می کردند تجربه نشان می دهد که عقب نشینی در نهایت پیش روی ماست؛ همانگونه که بعدها مشخص شد گره خوردن عملیات در محورهای زید و طلاییه که از اهداف اصلی برای استقرار در کنار رودخانه شط العرب بود لزوماً این روند را به ما دیکته می کرد و این گونه بود که شروع به ثبت خاطرات و تجارب خویش نمودم ......
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#ثبت_خاطرات
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
چگونه تصمیم به ثبت خاطرات و تجارب خویش گرفتم؟
نجف زراعت پیشه
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#ثبت_خاطرات
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
نجف زراعت پیشه
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#ثبت_خاطرات
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
اولین عکس در زمان اعزام به جبهه آذرماه 62 پادگان مارد آبادان به همراه برادر محمود روئین تن آموزش های آبی خاکی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#ثبت_خاطرات
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#ثبت_خاطرات
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com