🔴تعریف تاملبرانگیزِ فلینی (فیلمساز شهیر دوره موسولینی) از فاشیسم
🔻پسنوشت تحلیل و رصد:
بهطور کلی، فاشیسم بر چهار ستون اصلی استوار است:
– ستون اول (اتحاد اجباری): تصور کنید جامعه مثل یک مداد است که به راحتی میشکند، اما فاشیسم میگوید همه مدادها باید با سیم فلزی به هم بسته شوند تا هیچکس نتواند آنها را بشکند. در این میان، اگر مدادی کج باشد یا نخواهد بسته شود، شکسته و دور انداخته میشود.
– ستون دوم (دشمنتراشی): فاشیسم همیشه به یک «لولو» یا دشمن نیاز دارد تا مردم را از ترسِ آن، دورِ رهبر جمع کند. این دشمن میتواند هر کسی باشد؛ از خارجیها گرفته تا کسانی که در داخل جور دیگری فکر میکنند.
– ستون سوم (لیدر دلسوز): در این سیستم، یک نفر در راس قدرت است که هیچوقت اشتباه نمیکند. او پدر دلسوز ملت معرفی میشود، اما پدری که اجازه نمیدهد بچههایش (مردم) بزرگ شوند و نظر بدهند.
– ستون چهارم (ستایش قدرت و جنگ): در فاشیسم، گفتگو و صلح نشانه ضعف است. آنها معتقدند قدرت یعنی زورِ بازو و نظامیگری، و افتخار یک انسان در این است که برای آرمانهای دولت بجنگد و حتی کشته شود.
🔻پسنوشت تحلیل و رصد:
بهطور کلی، فاشیسم بر چهار ستون اصلی استوار است:
– ستون اول (اتحاد اجباری): تصور کنید جامعه مثل یک مداد است که به راحتی میشکند، اما فاشیسم میگوید همه مدادها باید با سیم فلزی به هم بسته شوند تا هیچکس نتواند آنها را بشکند. در این میان، اگر مدادی کج باشد یا نخواهد بسته شود، شکسته و دور انداخته میشود.
– ستون دوم (دشمنتراشی): فاشیسم همیشه به یک «لولو» یا دشمن نیاز دارد تا مردم را از ترسِ آن، دورِ رهبر جمع کند. این دشمن میتواند هر کسی باشد؛ از خارجیها گرفته تا کسانی که در داخل جور دیگری فکر میکنند.
– ستون سوم (لیدر دلسوز): در این سیستم، یک نفر در راس قدرت است که هیچوقت اشتباه نمیکند. او پدر دلسوز ملت معرفی میشود، اما پدری که اجازه نمیدهد بچههایش (مردم) بزرگ شوند و نظر بدهند.
– ستون چهارم (ستایش قدرت و جنگ): در فاشیسم، گفتگو و صلح نشانه ضعف است. آنها معتقدند قدرت یعنی زورِ بازو و نظامیگری، و افتخار یک انسان در این است که برای آرمانهای دولت بجنگد و حتی کشته شود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
استاد پور نقی ....به به ❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌹🌹🌹🌹🌹🌹
👍1🔥1
امیدوارم تمام رهبران ومسوولین کشور های مختلف جهان عین عکس العمل را انجام دهند.
علی کاشف ملا امام ٢٥ ساله پاكستاني، در ايتاليا …
در جریان یک مصاحبه با خبرنگار برنامه Fuori dal Coro مدعی شد که دختران در ٩ سالگي بالغ محسوب میشوند و یک دختر ۹ ساله میتواند با مردی ۳۰ یا ۴۰ ساله ازدواج کند.
در پی این موضوع، مقامات امنیتی و رئیس پلیس منطقه با حمایت و موافقت دولت جورجیا ملونی (نخستوزیر ایتالیا)، این فرد را به عنوان «تهدیدی برای نظم، امنیت جامعه و حقوق کودکان» شناسایی کردند.
از آنجا که این فرد فاقد مجوز اقامت معتبر قانونی نیز بود، بلافاصله توسط پلیس بازداشت، به فرودگاه مالبنسا میلان منتقل و با هواپیما مستقیماً به اسلامآباد پاکستان بازگردانده شد.
ایتالیا پس از این ماجرا اعلام کرد که قوانین حفاظتی از کودکان خط قرمز این کشور است و با هرگونه ترویج ایدئولوژیهای افراطی که با ارزشهای اجتماعی و قوانین حقوق بشری ایتالیا مغایرت داشته باشد، به شدت برخورد خواهد کرد.
علی کاشف ملا امام ٢٥ ساله پاكستاني، در ايتاليا …
در جریان یک مصاحبه با خبرنگار برنامه Fuori dal Coro مدعی شد که دختران در ٩ سالگي بالغ محسوب میشوند و یک دختر ۹ ساله میتواند با مردی ۳۰ یا ۴۰ ساله ازدواج کند.
در پی این موضوع، مقامات امنیتی و رئیس پلیس منطقه با حمایت و موافقت دولت جورجیا ملونی (نخستوزیر ایتالیا)، این فرد را به عنوان «تهدیدی برای نظم، امنیت جامعه و حقوق کودکان» شناسایی کردند.
از آنجا که این فرد فاقد مجوز اقامت معتبر قانونی نیز بود، بلافاصله توسط پلیس بازداشت، به فرودگاه مالبنسا میلان منتقل و با هواپیما مستقیماً به اسلامآباد پاکستان بازگردانده شد.
ایتالیا پس از این ماجرا اعلام کرد که قوانین حفاظتی از کودکان خط قرمز این کشور است و با هرگونه ترویج ایدئولوژیهای افراطی که با ارزشهای اجتماعی و قوانین حقوق بشری ایتالیا مغایرت داشته باشد، به شدت برخورد خواهد کرد.
❤1🔥1
عکس های مرحوم حاج حسین کوهی ک از عمو حسن برادرش گرفتم تا بیادگار داشته باشم مردی ک معتقد بود برای اینکه خداوند بلندت کنه باید دست مردم و بگیری و بلندشون کنی نه جیبشون و....مردی ک عشقش ،کلامش ،زیبایی نگاهش،ادبش،لحن و سرعت در سلام دادنش، روی خوشش، از بچگی در خاطرم مونده
بیادگار بماند نام و منش انسان های درستکار
بیادگار بماند نام و منش انسان های درستکار
❤1
اگر روزی
چمدانِ آدمی را بستند
و گفتند :
زمین دیگر
جای ماندن نیست ...
من ،
در نخستین کوچهٔ آن سیارهٔ دور و جدید ، دکان کوچکی باز میکنم ؛
با تابلویی ساده :
« عطرفروشیِ زمین »
در قفسههایش
نه عطرِ پاریس خواهد بود ،
نه رایحههای ناشناختهٔ کهکشان ...
فقط چند شیشهٔ کوچک ...
یکی ،
پر از بوی خاکی
که بوسه نخستین بارانِ بهار بر اوست ،
یکی ،
پر از عطرِ چمنی
که سحرگاه ،
قطرههای شبنم را بر دوش میکشید ،
یکی ،
از بوی زعفران ،
برنجِ دمکشیده ،
و نانی که عطرِ گندمش
از پنجرهٔ خانهها
در ته کوچه میپیچید ...
یکی ،
از بوی بازارهای قدیمی ؛
خشکبار ،
ادویه ،
گلاب ،
دارچین ،
هل ،
و صدای مردمی
که هنوز
برای هم وقت داشتند ...
شیشهای دیگر
از شکوفههای اقاقیا ،
از یاسِ عصرهای تابستان ،
از عطرِ نارنج ،
از بوی سروهای کهنسال ،
از جنگلِ خیس ،
از دریا ،
از کوه ،
و از نسیمی
که نامِ وطن را
آهسته در گوشِ آدم زمزمه میکرد .
اما ...
گرانترین شیشهٔ مغازهٔ من
نایاب ترین عطر را خواهد داشت ...
نامش را میگذارم :
« بوی آغوشِ مادر »
کنارش یکی دیگر :
« عطرِ پدر ،
وقتی از کار برمیگشت »
یکی هم :
« بوی کتابهای قدیمی »
و یکی :
« عطرِ موی کودکی
که خسته روی شانهٔ پدر خوابیده است »
مردم
از دورترین سیارهها خواهند آمد ...
شیشهها را باز میکنند ،
چشمهایشان را میبندند ،
لبخند میزنند ...
و ناگهان ...
بیصدا گریه خواهند کرد .
آنوقت میفهمند
خانه ،
فقط دیوار و سقف نبود ؛
خانه ،
همین بوهایی بود
که بیتفاوت
از کنارشان گذشتیم ...
پس تا هنوز
زمین زیر پای ماست ،
باران و بهار را نفس بکشیم ...
گرمای تابستان را بد ندانیم ،
رنگ های پاییز را زیبا نقاشی کنیم
از سرما و باریدن برف زمستان ، لذت ببریم ...
عطرِ نانِ تازه را ،
بویِ باغ ،
بویِ کتاب ،
بویِ چایِ عصرانه ،
بویِ مادربزرگ ،
و بیش از همه ،
عطرِ حضورِ آدمهایی را
که دوستشان داریم را قدر بدانیم ...
زیرا روزی خواهد رسید
که هیچ فناوری ،
هیچ سفینه ،
و هیچ سیارهای
نخواهد توانست
بویِ یک « امروز »
را به ما بازگرداند ...
پس
تا هنوز فرصت هست ،
آرامتر زندگی کنیم ...
عمیقتر نفس بکشیم ...
بیشتر دوست بداریم ...
شاید بزرگترین نعمتِ انسان ،
نه فتحِ کهکشانها ،
که نفس کشیدن
در عطرِ همین زمین باشد …🍃
چمدانِ آدمی را بستند
و گفتند :
زمین دیگر
جای ماندن نیست ...
من ،
در نخستین کوچهٔ آن سیارهٔ دور و جدید ، دکان کوچکی باز میکنم ؛
با تابلویی ساده :
« عطرفروشیِ زمین »
در قفسههایش
نه عطرِ پاریس خواهد بود ،
نه رایحههای ناشناختهٔ کهکشان ...
فقط چند شیشهٔ کوچک ...
یکی ،
پر از بوی خاکی
که بوسه نخستین بارانِ بهار بر اوست ،
یکی ،
پر از عطرِ چمنی
که سحرگاه ،
قطرههای شبنم را بر دوش میکشید ،
یکی ،
از بوی زعفران ،
برنجِ دمکشیده ،
و نانی که عطرِ گندمش
از پنجرهٔ خانهها
در ته کوچه میپیچید ...
یکی ،
از بوی بازارهای قدیمی ؛
خشکبار ،
ادویه ،
گلاب ،
دارچین ،
هل ،
و صدای مردمی
که هنوز
برای هم وقت داشتند ...
شیشهای دیگر
از شکوفههای اقاقیا ،
از یاسِ عصرهای تابستان ،
از عطرِ نارنج ،
از بوی سروهای کهنسال ،
از جنگلِ خیس ،
از دریا ،
از کوه ،
و از نسیمی
که نامِ وطن را
آهسته در گوشِ آدم زمزمه میکرد .
اما ...
گرانترین شیشهٔ مغازهٔ من
نایاب ترین عطر را خواهد داشت ...
نامش را میگذارم :
« بوی آغوشِ مادر »
کنارش یکی دیگر :
« عطرِ پدر ،
وقتی از کار برمیگشت »
یکی هم :
« بوی کتابهای قدیمی »
و یکی :
« عطرِ موی کودکی
که خسته روی شانهٔ پدر خوابیده است »
مردم
از دورترین سیارهها خواهند آمد ...
شیشهها را باز میکنند ،
چشمهایشان را میبندند ،
لبخند میزنند ...
و ناگهان ...
بیصدا گریه خواهند کرد .
آنوقت میفهمند
خانه ،
فقط دیوار و سقف نبود ؛
خانه ،
همین بوهایی بود
که بیتفاوت
از کنارشان گذشتیم ...
پس تا هنوز
زمین زیر پای ماست ،
باران و بهار را نفس بکشیم ...
گرمای تابستان را بد ندانیم ،
رنگ های پاییز را زیبا نقاشی کنیم
از سرما و باریدن برف زمستان ، لذت ببریم ...
عطرِ نانِ تازه را ،
بویِ باغ ،
بویِ کتاب ،
بویِ چایِ عصرانه ،
بویِ مادربزرگ ،
و بیش از همه ،
عطرِ حضورِ آدمهایی را
که دوستشان داریم را قدر بدانیم ...
زیرا روزی خواهد رسید
که هیچ فناوری ،
هیچ سفینه ،
و هیچ سیارهای
نخواهد توانست
بویِ یک « امروز »
را به ما بازگرداند ...
پس
تا هنوز فرصت هست ،
آرامتر زندگی کنیم ...
عمیقتر نفس بکشیم ...
بیشتر دوست بداریم ...
شاید بزرگترین نعمتِ انسان ،
نه فتحِ کهکشانها ،
که نفس کشیدن
در عطرِ همین زمین باشد …🍃
❤1🔥1
🔶گاهی روان آنقدر از درون پُر شده که کوچکترین اتفاق بیرونی تبدیل میشود به جرقهٔ انفجار. نمونهها فراواناند:لباس به دستگیرهٔ در میگیرد و ناگهان احساس میکنی جهان علیه توست، کلید از دستت میافتد و بغضی قدیمی راه گلو را میبندد، گوشی هنگ میکند و انگار ناگهان به اندازه ده سال احساس خستگی میکنی، کیفت از روی میز میافتد و اشکآلود میشوی که معلوم نیست این اشکهامربوط به امروز است یا دهها روز قبل، درِ کابینت گیر میکند و تو نه از کابینت، بلکه از همهٔ «گیرکردنهای زندگی» دلگیر میشوی.
گاهی در لحظهٔ ناکامیهای کوچک، درِ روان باز میشود و رنجهایی که سالها در سکوت بودهاند خودشان را نشان میدهند. آدم از بیرون فکر میکند «چرا اینقدر حساس؟» اما از درون، تو دقیقاً میدانی که موضوع حساسیت نیست؛موضوع این است که روانت دیگر جای بیشتری برای حمل درد و رنج ندارد.
تو برای گیر کردن لباس گریه نمیکنی؛برای تمام چیزهایی گریه میکنی که سالها گیر کردند و هیچوقت باز نشدند. برای همهٔ آرزوهایی که نیمهکاره ماندند،برای رابطههایی که درست وقتی نیاز داشتی نبودند،برای خستگیهای که هیچکس ندید،برای بارهایی که هیچکس از تو نگرفت، و برای تمام لحظههایی که باید در آغوش گرفته میشدی اما به جای آن فقط «باید محکم میماندی».
وقتی امکانِ بیان هیجانها وجود نداشته باشد، احساسات در لایههای زیرین انباشته میشوند و بعد، اتفاقی بیربط همه را آزاد میکند. فرد خودش هم نمیفهمد چرا شدت واکنشش اینقدر بیشتر از شدت موقعیت است.
این واکنشها نشانه ضعف نیست؛ نشانهٔ انباشتهشدن است. روان وقتی امکان تجربهٔ سالم احساسات را ندارد، ناچار میشود همه را یکجا، در واکنشی به ظاهر کوچک، بیرون بریزد.
این لحظههای بههمریختن نشانهٔ بیعرضگی یا ضعف نیستند، نشانهٔ طبیعیِ فشار زیادند.
این واکنشها اتفاقاً سالماند؛ چون نشان میدهند چیزی در درون نیاز به توجه دارد. نیاز به استراحت، به تجربه احساسات، به مهربانی با خود، واز همه مهمتر گفتوگو با فردی امن.
در نهایت، هر رنجی که پنهان بماند و کسی آن را نبیند، ترسناکتر و سنگینتر میشود. اما همان رنج، اگر در حضورِ یک آدمِ امن تجربه شود، قابلتحملتر میشود.
نه به این خاطر که شدت خودِ درد کمتر میشود،
بلکه چون دیگر فرد در تجربه درد تنها نیست.
گاهی روان دقیقاً همین را نیاز دارد:
یک حضور آرام، کسی که عجله نکند، نصیحت نکند، نخواهد زودتر همهچیز را درست کند. فقط کنارت بماند و اجازه بدهد آنچه باید، همانطور که هست، تجربه شود.
گاهی در لحظهٔ ناکامیهای کوچک، درِ روان باز میشود و رنجهایی که سالها در سکوت بودهاند خودشان را نشان میدهند. آدم از بیرون فکر میکند «چرا اینقدر حساس؟» اما از درون، تو دقیقاً میدانی که موضوع حساسیت نیست؛موضوع این است که روانت دیگر جای بیشتری برای حمل درد و رنج ندارد.
تو برای گیر کردن لباس گریه نمیکنی؛برای تمام چیزهایی گریه میکنی که سالها گیر کردند و هیچوقت باز نشدند. برای همهٔ آرزوهایی که نیمهکاره ماندند،برای رابطههایی که درست وقتی نیاز داشتی نبودند،برای خستگیهای که هیچکس ندید،برای بارهایی که هیچکس از تو نگرفت، و برای تمام لحظههایی که باید در آغوش گرفته میشدی اما به جای آن فقط «باید محکم میماندی».
وقتی امکانِ بیان هیجانها وجود نداشته باشد، احساسات در لایههای زیرین انباشته میشوند و بعد، اتفاقی بیربط همه را آزاد میکند. فرد خودش هم نمیفهمد چرا شدت واکنشش اینقدر بیشتر از شدت موقعیت است.
این واکنشها نشانه ضعف نیست؛ نشانهٔ انباشتهشدن است. روان وقتی امکان تجربهٔ سالم احساسات را ندارد، ناچار میشود همه را یکجا، در واکنشی به ظاهر کوچک، بیرون بریزد.
این لحظههای بههمریختن نشانهٔ بیعرضگی یا ضعف نیستند، نشانهٔ طبیعیِ فشار زیادند.
این واکنشها اتفاقاً سالماند؛ چون نشان میدهند چیزی در درون نیاز به توجه دارد. نیاز به استراحت، به تجربه احساسات، به مهربانی با خود، واز همه مهمتر گفتوگو با فردی امن.
در نهایت، هر رنجی که پنهان بماند و کسی آن را نبیند، ترسناکتر و سنگینتر میشود. اما همان رنج، اگر در حضورِ یک آدمِ امن تجربه شود، قابلتحملتر میشود.
نه به این خاطر که شدت خودِ درد کمتر میشود،
بلکه چون دیگر فرد در تجربه درد تنها نیست.
گاهی روان دقیقاً همین را نیاز دارد:
یک حضور آرام، کسی که عجله نکند، نصیحت نکند، نخواهد زودتر همهچیز را درست کند. فقط کنارت بماند و اجازه بدهد آنچه باید، همانطور که هست، تجربه شود.
👍1
🔶زیبایی رفتار
رفتار مِهرآمیز در همه جا و از سوی هرکس و در هر سِنّی زیباست. آیا تا کنون شده است از دیدن شکنجهی کسی لذت ببریم؟ مگر این که بیمار باشیم. اما مهربانی را همگان دوست دارند. چرا به مهربانی عادت نمیکنیم؟
دانش یا دانایی؟ این است مسألهی اصلی انسان. دانش همیشه به دانایی نمیانجامد. سازندگان بمبهای ویرانگر یا روانگردانهای آسیب زا و مانند آنها، پزشکانِ بیعاطفه، قاضیانِ بیدادگر و وکیلانِ فریبکار، مهندسانِ متقلب، آموزگارانِ سرد و خشک و سیاستمداران و اقتصاد دانانِ دشمنِ زندگی، همه از دانش بهره مندند.
اما دانایی، شناخت شیوههای مِهرورزی و عشقانگیز نمودنِ پیوندهای فردی و اجتماعی است. دانایی، روشهای لذت بردن از زیباییها و هنر و طبیعت را میآموزد.
دانایی، تعلیم میدهد که چگونه بخش زلال و کودکانهی جان و دل خویش را تازه و شکوفا نگهداریم و هستیِ خود را از شادیها و تواناییها و نیرومندیهای گوارا سرشار سازیم.
عشق و دوستی ضرورت هستند، نه تجملات. بدون آنها،بشریت نمیتواند زنده بماند...
منشا تمام ناامنی ها فقدان شفقت است.
رفتار مِهرآمیز در همه جا و از سوی هرکس و در هر سِنّی زیباست. آیا تا کنون شده است از دیدن شکنجهی کسی لذت ببریم؟ مگر این که بیمار باشیم. اما مهربانی را همگان دوست دارند. چرا به مهربانی عادت نمیکنیم؟
دانش یا دانایی؟ این است مسألهی اصلی انسان. دانش همیشه به دانایی نمیانجامد. سازندگان بمبهای ویرانگر یا روانگردانهای آسیب زا و مانند آنها، پزشکانِ بیعاطفه، قاضیانِ بیدادگر و وکیلانِ فریبکار، مهندسانِ متقلب، آموزگارانِ سرد و خشک و سیاستمداران و اقتصاد دانانِ دشمنِ زندگی، همه از دانش بهره مندند.
اما دانایی، شناخت شیوههای مِهرورزی و عشقانگیز نمودنِ پیوندهای فردی و اجتماعی است. دانایی، روشهای لذت بردن از زیباییها و هنر و طبیعت را میآموزد.
دانایی، تعلیم میدهد که چگونه بخش زلال و کودکانهی جان و دل خویش را تازه و شکوفا نگهداریم و هستیِ خود را از شادیها و تواناییها و نیرومندیهای گوارا سرشار سازیم.
عشق و دوستی ضرورت هستند، نه تجملات. بدون آنها،بشریت نمیتواند زنده بماند...
منشا تمام ناامنی ها فقدان شفقت است.