وقتی جوانی میگذرد
دل آدم نازکتر میشود
نه بخاطر ضعیف بودن بلکه بخاطر فهمیدن.
از اینکه عمر چطور مثل نسیمی آرام، بیصدا، از لابهلای انگشتها گذشته است.
وقتی جوانی میگذرد دیگر نمیخواهی کسی را تغییر بدهی،
نه فرزندانی را که هرکدام راه خودشان را یافتهاند،
نه دنیایی را که همیشه شتابزدهتر از دل تو بوده،
و نه آدمهایی را که هنوز خیال میکنند حقیقت فقط در مشت خودشان است.
در این سن، آرامش تبدیل میشود به عزیزترین خواستهی دل ،
یک پیاله چای کمرنگ،
و سکوتی که لازم نیست با هیچ حرفی پر شود.
دیگر حوصلهی بحثهای بیثمر را نداری ،
فهمیدهای که بیشتر آدمها گوش میدهند تا جواب بدهند،
نه اینکه بفهمند.
وقتی جوانی میگذرد،
با گذشته مهربانتر میشوی.🤔
خودت را سرزنش نمیکنی برای تصمیمهایی که میتوانست بهتر باشد
برای عشق هایی که نماندند!!!!!!!!
برای آرزوهایی که در نیمه راه ماندند.
میفهمی زندگی همیشه همین بوده،
ترکیبی از اشتباه و امید،از ساختن و دوباره از نو ساختن
اگر کسی دوستت داشته باشد، نعمت است،
و اگر نه، سالها به تو یاد دادهاند که
تنهایی همیشه هم غم نیست،
گاهی پناه است،
گاهی آشتی با خود.
گاهی ساعتها به عکسهای کهنه نگاه میکنی
و تازه میفهمی
عمر چقدر آرام و بی صدا گذشته است.
با بدن خود مهربانتر میشوی،
با زانوهایی که آهستهتر میروند،
با دستهایی که میلرزند،
با چشمهایی که نور بیشتری میخواهند.
دیگر از پیر شدن شرم نمیکنی
پیری بهای زنده ماندن است.
یاد گرفتهای بعضی روزها فقط نفس کشیدن کافیست.
وقتی جوانی میگذرد، آزادی معنای تازهای پیدا میکند،
آزادیِ رها کردن،
آزادیِ دل نبستن به هر چیز کوچک،
آزادیِ بخشیدنِ خودت و دیگران.
کمکم میفهمی زندگی
بیشتر از آنکه فتح کردن باشد،
تماشا کردن بود!!!!!
تماشای باران پشت پنجره،
خندهی کودکی در کوچه،
بوی نان تازه،
و غروبی که هر روز بیصدا تمام میشد.
اگر حال دلت خوب باشد، همان روز برایت کافیست.
هنوز برای خودت میوه میخری،
هنوز گاهی زیر لب آواز میخوانی،
و هنوز از دیدن شکوفهی یک درخت
دلت روشن میشود.
دیگر عجلهای برای رسیدن نداری.
بیشتر راه را آمدهای،
و حالا فقط میخواهی باقی عمر را
سبکتر زندگی کنی.
چایت را آرامتر مینوشی،
کمتر حرف میزنی،
بیشتر نگاه میکنی،
و تلاش میکنی پیش از آنکه چراغ شب خاموش شود،
طعم واقعی زندگی را
ساده، بیادعا،
تا آخرین جرعه احساس کنی. ..............
در پناه خرد
دل آدم نازکتر میشود
نه بخاطر ضعیف بودن بلکه بخاطر فهمیدن.
از اینکه عمر چطور مثل نسیمی آرام، بیصدا، از لابهلای انگشتها گذشته است.
وقتی جوانی میگذرد دیگر نمیخواهی کسی را تغییر بدهی،
نه فرزندانی را که هرکدام راه خودشان را یافتهاند،
نه دنیایی را که همیشه شتابزدهتر از دل تو بوده،
و نه آدمهایی را که هنوز خیال میکنند حقیقت فقط در مشت خودشان است.
در این سن، آرامش تبدیل میشود به عزیزترین خواستهی دل ،
یک پیاله چای کمرنگ،
و سکوتی که لازم نیست با هیچ حرفی پر شود.
دیگر حوصلهی بحثهای بیثمر را نداری ،
فهمیدهای که بیشتر آدمها گوش میدهند تا جواب بدهند،
نه اینکه بفهمند.
وقتی جوانی میگذرد،
با گذشته مهربانتر میشوی.🤔
خودت را سرزنش نمیکنی برای تصمیمهایی که میتوانست بهتر باشد
برای عشق هایی که نماندند!!!!!!!!
برای آرزوهایی که در نیمه راه ماندند.
میفهمی زندگی همیشه همین بوده،
ترکیبی از اشتباه و امید،از ساختن و دوباره از نو ساختن
اگر کسی دوستت داشته باشد، نعمت است،
و اگر نه، سالها به تو یاد دادهاند که
تنهایی همیشه هم غم نیست،
گاهی پناه است،
گاهی آشتی با خود.
گاهی ساعتها به عکسهای کهنه نگاه میکنی
و تازه میفهمی
عمر چقدر آرام و بی صدا گذشته است.
با بدن خود مهربانتر میشوی،
با زانوهایی که آهستهتر میروند،
با دستهایی که میلرزند،
با چشمهایی که نور بیشتری میخواهند.
دیگر از پیر شدن شرم نمیکنی
پیری بهای زنده ماندن است.
یاد گرفتهای بعضی روزها فقط نفس کشیدن کافیست.
وقتی جوانی میگذرد، آزادی معنای تازهای پیدا میکند،
آزادیِ رها کردن،
آزادیِ دل نبستن به هر چیز کوچک،
آزادیِ بخشیدنِ خودت و دیگران.
کمکم میفهمی زندگی
بیشتر از آنکه فتح کردن باشد،
تماشا کردن بود!!!!!
تماشای باران پشت پنجره،
خندهی کودکی در کوچه،
بوی نان تازه،
و غروبی که هر روز بیصدا تمام میشد.
اگر حال دلت خوب باشد، همان روز برایت کافیست.
هنوز برای خودت میوه میخری،
هنوز گاهی زیر لب آواز میخوانی،
و هنوز از دیدن شکوفهی یک درخت
دلت روشن میشود.
دیگر عجلهای برای رسیدن نداری.
بیشتر راه را آمدهای،
و حالا فقط میخواهی باقی عمر را
سبکتر زندگی کنی.
چایت را آرامتر مینوشی،
کمتر حرف میزنی،
بیشتر نگاه میکنی،
و تلاش میکنی پیش از آنکه چراغ شب خاموش شود،
طعم واقعی زندگی را
ساده، بیادعا،
تا آخرین جرعه احساس کنی. ..............
در پناه خرد
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
منتظر نباشید..
صدای گلوله تمام بشود بعد یکدیگر را در آغوش بگیرید.!!!
منتظر نباشید..
صدای تبری که در جنگل به جان درخت ها افتاده خاموش بشود و بعد درختی بکارید.!!!
منتظر نباشید..
پرنده بیاید پشت شیشه بالکن بعد برایش دانه بگذارید.!!!
هر لحظه امکان دارد
گلوله ها آدم ها را تمام کنند تبرها درختان را و گرسنگی پرنده را...
سال هاست....
زندگی همان لحظه ایست که بعدها میگوئیم کاش حواسمان بود
حسین میری
صدای گلوله تمام بشود بعد یکدیگر را در آغوش بگیرید.!!!
منتظر نباشید..
صدای تبری که در جنگل به جان درخت ها افتاده خاموش بشود و بعد درختی بکارید.!!!
منتظر نباشید..
پرنده بیاید پشت شیشه بالکن بعد برایش دانه بگذارید.!!!
هر لحظه امکان دارد
گلوله ها آدم ها را تمام کنند تبرها درختان را و گرسنگی پرنده را...
سال هاست....
زندگی همان لحظه ایست که بعدها میگوئیم کاش حواسمان بود
حسین میری
👍1
خدایا، همه چیز را به تو واگذار میکنم...
به تو واگذار میکنم آنان که مرا در دستبستهترین و بیدفاعترین حالاتم گیر انداختند و چشمان تو را دور دیدند و تا میتوانستند آزارم دادند.
آنان که بد گفتند، بد کردند، بد تا کردند و برای من بد خواستند.
آنان که کاری به کارشان نداشتم اما گره در کار و زندگیام انداختند و تو دیدی که میتوانستم تلافی کنم، اما نخواستم.
به تو واگذار میکنم و به زندگی برمیگردم
خواستی گذشت کن، خواستی تلافی،
خواستی ببخش، خواستی فقط از دل من در بیاور تمام اندوهی را که ناروا در جهانم کاشتند و ترکهای عمیقی که روی قلبم گذاشتند.
از اینجا به بعدش با تو. تو بهتر از من صلاح بندههای خودت را میدانی.
به تو واگذار میکنم آنان که مرا در دستبستهترین و بیدفاعترین حالاتم گیر انداختند و چشمان تو را دور دیدند و تا میتوانستند آزارم دادند.
آنان که بد گفتند، بد کردند، بد تا کردند و برای من بد خواستند.
آنان که کاری به کارشان نداشتم اما گره در کار و زندگیام انداختند و تو دیدی که میتوانستم تلافی کنم، اما نخواستم.
به تو واگذار میکنم و به زندگی برمیگردم
خواستی گذشت کن، خواستی تلافی،
خواستی ببخش، خواستی فقط از دل من در بیاور تمام اندوهی را که ناروا در جهانم کاشتند و ترکهای عمیقی که روی قلبم گذاشتند.
از اینجا به بعدش با تو. تو بهتر از من صلاح بندههای خودت را میدانی.
تجاوزگران، هیولا نیستند؛ بلکه مردان و زنان معمولی هستند که اطمینان دارند مجازات نمیشوند!
جسیکا والنتی
تجاوزگران، هیولا نیستند؛ بلکه مردان و زنان معمولی هستند که اطمینان دارند مجازات نمیشوند!
جسیکا والنتی
👍1
ﺭﻭﯼ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺭا ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ. ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺎ "ﮐﻼﻡ" ﻣﻄﺮﺡ ﮐﻨﯿﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ؛ چون ﺍﺯ ﮐﻼﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ می شود ﮐﻪ ﺷﻤﺎ می گویید ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ.
👍1
خزانه شهرداری تهران ارثیه پدری علیرضا زاکانی نیست
🇮🇷 شهر بیکلانتر شود، قورباغه هم ابوعطا میخواند!
🔺آقای زاکانی!
▫️اینکه میگویید «به کسی مربوط نیست چقدر بودجه صرف این کار میشود»، دقیقاً همان جملهای است که باید به آن اعتراض کرد.
▫️خزانه شهرداری تهران ارث پدری شما نیست!
بودجه شهرداری پول شخصی شما هم نیست!
این پول، منابع عمومی و متعلق به شهروندان است و نحوه هزینهکرد آن، قطعاً به مردم مربوط است.
▫️اگر معتقدید هزینهکرد برای اربعین ضروری و درست است، بسیار خوب؛
عدد آن را شفاف اعلام کنید، ردیف بودجهاش را نشان دهید، مصوبه قانونی آن را منتشر کنید و گزارش دقیق هزینهکرد را در اختیار مردم قرار دهید.
▫️اما اینکه بگویید «به کسی مربوط نیست» یعنی چه؟
▫️شما شهردار تهران هستید؛ نه مالک خزانه تهران!
▫️ارادت به امام حسین(ع) محترم و ارزشمند است؛ اما این ارادت، مجوز بیحسابوکتاب هزینه کردن از منابع عمومی نیست.
▫️اتفاقاً اگر نام امام حسین(ع) را میآورید، باید بیش از هر چیز مراقب حقالناس باشید.
🔺مردمی که برای نان، اجارهخانه، درمان، حملونقل و ابتداییترین نیازهای زندگی خود با مشکلات جدی روبهرو هستند، حق دارند بدانند منابع شهرداری چگونه، کجا و با چه مجوزی هزینه میشود.
▫️امام حسین(ع) را نمیشود سپر پاسخگوییگریزی کرد.
▫️آقای زاکانی،
شما صاحب بیتالمال نیستید؛ امانتدار آن هستید.
▫️بنابراین برخلاف آنچه گفتهاید:
اتفاقاً خیلی هم به ما مربوط است که از جیب مردم چقدر، کجا و چگونه هزینه میکنید.
▫️پول مردم، حسابوکتاب مردم و حق پرسش مردم است.
محسن وثوقی
🇮🇷 شهر بیکلانتر شود، قورباغه هم ابوعطا میخواند!
🔺آقای زاکانی!
▫️اینکه میگویید «به کسی مربوط نیست چقدر بودجه صرف این کار میشود»، دقیقاً همان جملهای است که باید به آن اعتراض کرد.
▫️خزانه شهرداری تهران ارث پدری شما نیست!
بودجه شهرداری پول شخصی شما هم نیست!
این پول، منابع عمومی و متعلق به شهروندان است و نحوه هزینهکرد آن، قطعاً به مردم مربوط است.
▫️اگر معتقدید هزینهکرد برای اربعین ضروری و درست است، بسیار خوب؛
عدد آن را شفاف اعلام کنید، ردیف بودجهاش را نشان دهید، مصوبه قانونی آن را منتشر کنید و گزارش دقیق هزینهکرد را در اختیار مردم قرار دهید.
▫️اما اینکه بگویید «به کسی مربوط نیست» یعنی چه؟
▫️شما شهردار تهران هستید؛ نه مالک خزانه تهران!
▫️ارادت به امام حسین(ع) محترم و ارزشمند است؛ اما این ارادت، مجوز بیحسابوکتاب هزینه کردن از منابع عمومی نیست.
▫️اتفاقاً اگر نام امام حسین(ع) را میآورید، باید بیش از هر چیز مراقب حقالناس باشید.
🔺مردمی که برای نان، اجارهخانه، درمان، حملونقل و ابتداییترین نیازهای زندگی خود با مشکلات جدی روبهرو هستند، حق دارند بدانند منابع شهرداری چگونه، کجا و با چه مجوزی هزینه میشود.
▫️امام حسین(ع) را نمیشود سپر پاسخگوییگریزی کرد.
▫️آقای زاکانی،
شما صاحب بیتالمال نیستید؛ امانتدار آن هستید.
▫️بنابراین برخلاف آنچه گفتهاید:
اتفاقاً خیلی هم به ما مربوط است که از جیب مردم چقدر، کجا و چگونه هزینه میکنید.
▫️پول مردم، حسابوکتاب مردم و حق پرسش مردم است.
محسن وثوقی
👍1
به بهلول گفتند که :
فلانی هنگام تلاوت قرآن ، چنان از خود بیخود می شود که غش می کند
بهلول گفت : او را بر سر دیوار بلندی بگذارید تا قرآن تلاوت کند ، اگر غش کرد ، در عمل خود صادق است !!!
برای شناختن ادمها ، آنها را باید در شرایط سخت قرار داد تا چهره واقعیشان را بشناسید.
فلانی هنگام تلاوت قرآن ، چنان از خود بیخود می شود که غش می کند
بهلول گفت : او را بر سر دیوار بلندی بگذارید تا قرآن تلاوت کند ، اگر غش کرد ، در عمل خود صادق است !!!
برای شناختن ادمها ، آنها را باید در شرایط سخت قرار داد تا چهره واقعیشان را بشناسید.
❤1
ریشه اگر ریشه است
خاصیتش دیده نشدن است .
ریشه ای که اصرار بر دیده شدن دارد،
درخت را از بیخ کنده.
خاصیتش دیده نشدن است .
ریشه ای که اصرار بر دیده شدن دارد،
درخت را از بیخ کنده.
👍1
گاه از خود می پرسم؛
پس چه هنگام کاسهها از این آبهای روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟
کار من تماشاست و تماشا گواراست.
من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمیجنبید، جهان در چشم به راهی میسوخت. همه چیز چنان است که میباید. آموختهام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم...
بخشی از نامه سهراب سپهری
به دوستش مهری
تهران، ۲ اردیبهشت ۱۳۴۲
پس چه هنگام کاسهها از این آبهای روشن پُر خواهد شد؟ راستی چه هنگام؟
کار من تماشاست و تماشا گواراست.
من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه بید خانه ما، هم اکنون نمیجنبید، جهان در چشم به راهی میسوخت. همه چیز چنان است که میباید. آموختهام که خُرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم...
بخشی از نامه سهراب سپهری
به دوستش مهری
تهران، ۲ اردیبهشت ۱۳۴۲
👍1