انتقام دیوصباصباحی
34 subscribers
2 photos
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌴🌴🌴
Download Telegram
Forwarded from Saba
Forwarded from Saba
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاق
قسمت اول @sabadastan
روی نیمکتهای دادگاه نشسته بودمو منتظر علی بودم
علی رو دوست داشتم.... با تک تک سلولام با تمام وجودم... از همون روز اول که دیدمش...
عاشق مژهای بلند و چشمای مهربونش و اخلاق مردونش شدم
عاشق نگرانیاش همیشه بودنش
حتی عاشق نفس کشیدنش...
عاشق وقتی که سرمو میذاشتم رو سینه شو اون یه دستی منو میچسبوند به خودش.
عاشق صدای قلبشو بالا و پایین رفتن سینه ش.... @sabadastan
من عاشق هر چیزی که به اون مربوط میشد بودم اولین روزی که منو بوسیدو هیچوقت یادم نمیره
رفته بودیم پارک پردیسان زمستون بود ساعت شیش
وهوا تاریک و خیلی سرد
تو ماشین نشسته بودیم شیشه ها بخار گرفته بود
یادم نمیاد چرا غصه دار بود.. در سکوت به بیرون نگاه میکرد
آروم دستمو بردم سمت سرشو موهاشو نوازش کردم
سرشو گذاشت رو شونم
دستمو کشیدم رو صورتش و خیلی ملایم سرشو گذاشتم روی پاهام...
دستم لابلای موهاش میرقصد که نوک انگشتم گوشه چشمشو لمس کرد
نگاش کردم چشاش خیس بود
در سکوت اشکاشو پاک کردم
موهام ریخته بود رو صورتش...
دستشو آورد بالا و موهامو ناز کرد
باهمون بغض گلوش گفت چه موهای قشنگی داری sabahi.5203
و بعد از اون صدام میزد م قشنگ... لبخند زدمو چشمام تو چشماش خیره موند
نفهمیدم کی سرم اومد پایین
کی لبام طعم لباشو چشید
کی تنم آتیش گرفت فقط میدونم اون شب دیگه سرد نبود
و دیگه تا آخرش سرد نشد
زیباترین زمستان زندگی من...
تا قبل از اون خیلی گوشت تلخ بودم به هیچ پسری پا نمیدادم
خیلی مهربون بودم
برای دوستای معمولی پسرم هرکاری میکردم @sabadastan
از پول قرض دادن تا پا به پا کل شهرو واسه کاراشون گشتن
درد دل شنیدن و هزار رسم رفاقت ادا کردن.. اما ارتباطم فقط همین حد بود
نمیدونم چرا با دیدن علی همون روز اول پام شل شد
قبل از عقدمون کلی باهم میخندیدیم همه جا با هم بودیم
هنوزنفس نکشیده بودم مثل غول چراغ حاضر بود
منم جونمو میخواست میدادم
کلی غیرت کلی مهربونی
کلی عاشقانه..
هرچی میخواستم و هرچی میخواست همیشه فراهم بود
همیشه قرار میذاشتیم اگه یه روزی مثل تو فیلما مجبورمون کنن از هم جدا شیم @sabadastan
همدیگرو کجاها ببینیم
کلی جای مخفی تو این شهر واسه خودمون پیدا کرده بودیم
دنیامون شاد بود و زیبا...
اما اینا همه مال همون اوج بود..
و حالا من اینجا بودم توی دادگاه..
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور بهنوش

@sabadastan
Forwarded from Saba
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاق ۲ @sabadastan
اون روز،روز دادگاهمون بود
ساعت ده وقت داشتیم
اما من خیلی زودتر رسیدم
رفتم و برگه ها رو نشون دادم
گفتن برو فتوکپی بگیر بیار
برگه ها رو که بردم فتوکپی کنم
مردک چشماشو تنگ کردو
صدای دلسوزانه ای به لحنش داد و گفت حیف شما خانومی به این وجاهت که میخوای طلاق بگیری
مهریه تو گرفتی
جوابشو ندادم گفتم چقدر میشه
بالحن شل و حال بهم زنی گفت واسه شما هیچی
یه هزاری گذاشتم رو میزش و نشستم رو صندلیها تا نوبتم بشه
دختری با عشوه برگه هایی رو آورد تا کپی کنه @sabadastan
یارو با تملق چشمکی بهش زد و گفت بشین اینجا تا خودم ببرم کارتو زودتر راه بندازم
بعد نگاه پیروزمندانه ای به من کرد که اینقدر اینجا بشین تا زیر پات علف سبز شه
دو دقیقه بعد برگشت برگه ها رو داد به دختره
و یه شماره هم گذاشت روش و گفت هر وقت کار داشتی به خودم زنگ بزن نصفه شبم باشه سه سوت میام..
دختره خنده پر عشوه ای کرد و صدای کفشهای پاشنه بلندش تو راهرو گم شد
غمگین به علی فکر میکردم هنوز نیومده بود
مردی کت و شلواری...
شسته روفته کنارم نشست
گفت برای طلاق اومدین
سرمو آوردم بالا
گفت من وکیلم
گفتم بله - وکیل گرفتین -نه - پس چی؟ @sabadastan
گفتم همه رو بخشیدم تفاهمیه
گفت خانوم تفاهمی چیه
کسی که از خانومی مثل شما دست بکشه
باید پوستش کنده بشه مهریه تو از حلقومش بکش بیرون
قاضی که هنوز حکم نداده؟ گفتم امروز قراره بده
گفت ببین تا دیر نشده و حکم طلاق نیومده مهریه تو بگیر
من برات درستش میکنم درصدم نمیخوام
گفتم یعنی چی
گفت هیچی دیگه امروز بعد ظهر بیا دفتر باهم صحبت کنیم
اگه به توافق برسیم همه مهریتو میگیری . sabahi.5203
خونه... داری گفتم نه
گفت خوب اشکال نداره بیا خونه من..
فهمیدم منظورش چیه گفتم مرسی آقا من وکیل نمیخوام
گفت مهریه ات
گفتم من با همسرم به توافق رسیدم @sabadastan
گفت خانوم کدوم همسر این آقا فوقش تا دوروز دیگه اسمش تو شناسنامته بعدش دیگه تو خیابونم نمیشناستت
موقعیتهای خوبو از دست نده
مردک آشغال نشسته بود کنارمنو
غیر مستقیم داشت بهم پیشنهاد میداد .
داشتم خفه میشدم چرا علی نمیومد
کاش زودتر میومد و صورتشو با دیوار یکی میکرد
از پله ها رفتم پایین
چشمم به همون دختره افتاد سینه به سینه وکیلش ایستاده بود وبلند بلند میخندید @sabadastan
کنارشون ایستادم
وکیله دستشو گذاشت رو شونه دختره.. و گفت خیالت راحت باشه تا ته اموالشو در آوردم دیگه حله
شنبه برگردیم حکم کل مهریه کف دستته
فقط امشب زود بیا که میریم جاده خلوت باشه
بعدم تو گوشش یه چیزی گفت که
دختره ریسه رفت از خنده.
داشتم بالا میآوردم
دوباره یاد زندگیم افتادم چرا اینطوری شد
ادامه دارد
نویسنده.صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan
Forwarded from Saba
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاق @sabadastan
قسمت سوم
چرا واقعا زندگی من اینطوری شد
دنیامون که شاد بود و زیبا...
چرا نسبت به من سرد شد
یادم نمیاد چرا و کی بینمون فاصله افتاد
نمیدونم اولین دلخوری کی بود
من مقصر بودم یا اون؟
اماهمیشه من خودمو مقصر میدونستم و فکر میکردم حتما من کاری کردم که ایده ال اون نبوده
توی هر دعوا وبحث و جدلی خودمو سرزنش میکردم که چرا مطابق میلش رفتار نکردم و اونجوری که اون میخواد نبودم
بخاطر همین اجازه میدادم هرجوری دلش میخواد
منو تحقیر و بهم توهین کنه
چون دیگه منی وجود نداشت همه چی اون بود
بدجوری بهش وابسته شده بودمو یه روز نبودنش دیوونه م میکرد
اصلا خودمو فراموش کرده بودم
اینکه منم آدمم احساس دارم باید واسه خودم ارزش قایل باشم
و غرور داشته باشم @sabadastan
بخاطرش حاضر بودم هرکاری بکنم حتی کارایی که ازش متنفر بودم
اما خیلی وقتها هم طاقتم طاق میشد و باهاش قهر میکردم
ولی در تمام مدت کارم فقط اشک ریختن بود
چون تحمل یه ساعت دوریشو نداشتم
همه میگفتن این آدم خودشیفته اس ازش جدا شو
داره رنجت میده آخر این رابطه تباهیه sabahi.5203
ولی کو گوش شنوا
من نمیتونستم اما اگه میخواستمم خودش نمیذاشت که رابطمون تموم بشه
کل قهرمون یه روز بیشتر طول نمیکشید
همیشه خودش پیشقدم واسه آشتی بود
وقتیم آشتی میکردیم
منو سرشار از عشق و محبت میکرد @sabadastan
اما دوباره خودشیفتگیش عودت میکرد و میشد همون آدم قبلی....
خلاصه با این وضعیت و با وجود مخالفت خانواده م باهم عقد کردیم
چون حتی تحمل یه روز ندیدنش دیوونه م میکرد
نمیخوام خودمو توجیه کنم یا گول بزنم
اما وقتی با خیلی از مردای شل وارفته دوروبرم مقایسه ش میکردم
حتی تو اوج قهر ودعوا هم یه لحظه پشتمو خالی نکرد
عقدمون زیاد طول نکشید حالا زیر سقف خونش بودم. @sabadastan
اما دوباره همه چیز خوب بود....
وقتی منو می نشوند رو پاشو
کانالای تلویزیون عوض میکرد
انگار که قله های اورست رو فتح کرده بودم
هرچند هر سریالی رو که دوست داشتم اینقدر غر میزد تا بزنم فیلم مورد علاقه اون...
اما مهم نبود مهم این بود که عشقم کنارم بود
یه وقتایی هوس آشپزی به سرش میزد. @sabadastan
و خوشمزه ترین غذاها رو میپخت
و من انگار که تو بهترین رستورانها غذا میخوردم...
وقتی باهاش دردل میکردمو از خانوادم محل کارم همکارام حرف میزدم
کاملا گوش میکرد... اون بهترین شنونده و پناه زندگیم بود
وقتی سرمو میذاشت رو پاهاشو نوازشم میکرد
احساس میکردم خوشبخت ترین آدم دنیام
اما غافل از طوفانی بودم که منتظرم نشسته..
تو همین فکرا بودم که صدای گریه زنی توجهمو جلب کرد
ادامه دارد

نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan
Forwarded from Saba
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاق
قسمت چهارم @sabadastan
اونور سالن چشمم به زن محجبه ای افتاد که داشت گریه میکرد
رفتم سمتش از شدت گریه به سرفه افتاده بود
پرسیدم خانم حالتون خوبه؟ نگام کرد
ته چشمای درشت و سیاهش تلخی موج میزد
چقدر خوشگل بود
گفتم بیایین بشینین رو صندلی
چادرشو کشید تو صورتش، شونه هاش تکون میخورد
گفتم خانوووم....
سرشو بالا آورد‌ وگفت حق من این بود.
گفتم چی شده
همینطور که با چادرش اشکاشو پاک میکرد
گفت پونزده سالم بود رفتم تو خونش
مث کلفت شستم پختم بچه ها رو بزرگ کردم
پامو کج نذاشتم حالا میخواد سرم هوو بیاره
میگه تو زشتی پیری @sabadastan
خانوم من فقط چهل و پنج سالمه
با شصت سال سن میخواد بره یه دختر بیست ساله رو بگیره
گفتم اون دختره میدونه شما زنشی...
گفت معلومه که میدونه
کیه که تو بازار حاج آقا فرشچیانو نشناسه
اما من دیگه نمیخوامش من نمیتونم با هووو زندگی کنم
من دختر حاج صالح خدا بیامرزم
کلی مال و اموال از پدرم مونده
محتاج این نیستم
میخوام طلاق بگیرم اما اینجا... و دوباره زد زیر گریه
قاضی میگه دلایلت برا طلاق کافی نیست @sabadastan
اما یکی اینجا گفت اگه شرطشو قبول کنم کاری میکنه قاضی حکمو به نفع من صادر میکنه
با تعجب گفتم شرطشو؟
چه شرطی؟
با گریه گفت میگه بعد عده شیش ماه صیغه ش شم
و بازم شونه هاش لرزید و چادرو کشید تو صورتش ...
لعنت به.... @sabadastan
با خشم بلند شدم که علی رو دیدم که زل زده به من
رفتم جلو سلام کردم
از پله بالا رفت منم پشتش رفتم
صدامون کردن
رفتیم تو هیچ صدایی نمیشنیدم
حکم صادر شد و اومدیم بیرون
نقشه کشیده بودم محکم باشم
یه جوری رفتار کنم
انگار که عین خیالم نیست
ولی چشمم که به چشش افتاد
غرورم رفت و اشک مهمون خونم شد @sabadastan
اخلاقشو میدونستم الان ول میکرد میرفت
داشتم میلرزیدم
دلم میخواست بغلم کنه دلم آغوششو میخواست
برای آخرین بار...
اما از نظر اون این کارا لوس بازی بود آدرس اینستاsabahi.5203
حتی یه لحظه هم نایستاد و با سرعت رفت
بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه
و اشکام شد بدرقه راهش....
علی رفت...
رفت.... اینقدر میشناختمش که میدونستم حالش بدتر از منه..
میدونستم الان دلش میخواد تنها باشه
شایدم یکم دیگه زنگ میزد به اون دختره
که بهش قول داده بود ببرتش آمریکا..
بخاطر اون بود که یه دفعه سر ناسازگاری گذاشت
اولش میگفت من میرم جا که افتادم میام تو رو هم میبرم
گفتم من نمیخوام بیام تو غربت
گفت جا که افتادیم دیگه غریب نیست @sabadastan
گفتم من بدون تو چیکار کنم میدونی چند سال طول میکشه اصلا از کجا معلوم که بیای منو ببری
اصلا این فکر رفتن از کجا اومد ما که زندگیمون خوب بود؟
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan
Forwarded from Saba
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستان #طلاق

قسمت پنجم @sabadastan

این دختره یهویی از کجا پیدا شد وسط زندگی من
نه...نه یهویی نبود
هیچکس یهویی وارد زندگی کسی نمیشه
عین مار ساکت و آروم میپیچه دور طرف
و مطمئنن همیشه چون آدمای جدید یه جوری کشف نشده هستن واسه طرف جذابیت دارن
خوب اگه کار بلدم باشن که دیگه تمومه
علی اولین نفری نبود که منو فروخت به موقعیت بهتر....
خیلی ها رو دیده بودم که همه چیو ول میکنن و به هوای خارج و زندگی بهتر میرن @sabadastan
چه پسرای جوونی که با خانمهای همسن مادرشون ازدواج کردن
چیز عجیبی نبود وقتی تو همین ایران دخترای جووون خودشونو به پول پیرمردای پولدار می فروختن.. همیشه از خودم پرسیده بودم مگه میشه پس تکلیف دوست داشتن چی میشه
عشق، زندگی مشترک،
مگه میشه یه آدم اینقدر بی وجدان بشه
و حالا سر خودم اومده وقتی که هنوز در عشق همسرم میسوختم
علی رفت و میدونستم الان دلش میخواد تنها باشه
آره یکم دیگه زنگ میزد به اون دختره
اونم شروع میکرد به قربون صدقه رفتنش
و سعی میکرد حالشو بهتر کنه
ولی فایده نداشت حالش به این سادگیا خوب نمیشد... چند روز کلافه بود و عصبی.. @sabadastan
سردرد میگرفت و بعد بالا میاورد تمام غصه ها و با هم بودنهامونو.
چند روز دیگم به ماجرامون فکر میکرد و بعد تصمیم میگرفت فراموش کنه
به هر حال دیگه من نبودم که با حرفام با کارام با غر زدنام یا به قول خودش با تهمتهام برم رو مخ و اعصابش
حالا دیگه با خیال راحت میتونست جمع کنه و بره خارج.
خارج...... یه جایی خیلی دور از من.
هنوز اون جا وسط سالن دادگاه ایستاده بودم
اه لعنت به این دلتنگی یعنی اونم دلش واسه من تنگ میشه
چهار سال باهاش بودم اما یه بار بهم نگفت دلم واست تنگ شده
هزار بار با رفتاراش دوست داشتنشو ثابت کرد
اما یه بار نگفت دوستت دارم.
نشستم رو یکی از نیمکتها،
چرا مث بدبختا گریه میکنی پاشو برو خونه @sabadastan
پاهام اما تاب ایستادن نداشت
اومدم بیرون یعنی میشه تو ماشین منتظرم باشه
امیدوارانه دورو برمو نگاه کردم نبود
ندای درونم منو به رگبار بسته بود
احمق احمق احمق
از خودم متنفر بودم از اینکه هنوز هم بودنش رو میخواستم
تاکسی در بست گرفتم
جلوی گریمو نمیتونستم بگیرم
یارو آینه رو گردوند سمت من
خودش میدونست چمه و کجا سوارم کرده sabahi.5203
کارتشو گرفت سمت منو گفت
خانوم هرجا خواستی بری زنگ بزن ما در خدمتیم
مردک حیوون خجالت نمیکشید
گفتم مرسی من همینجا پیاده میشم
گفت هنوز که نرسیدیم
کرایه رو انداختم رو صندلی و پیاده شدم
اونشب تا صبح گریه کردم
و بالشی که دیگه بوی علی رو نداشتو بغل کردمو هزار بار از خودم پرسیدم چرا؟
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan
Forwarded from Saba
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
داستان #طلاق
@sabadastan
طلاق قسمت ششم

هنوز تو تب میسوختم که حاج آقای محضر خانه سند طلاق رو داد دستم.
حالا من یک زن مطلقه بودم و بره ای لذید برای چشمهای حریص گرگهای اطرافم
پدر و مادرمو تو این سالا از دست داده بودم علی همه کسم بود
اما حالا دیگه اونو هم نداشتم
از قراداد خونمون پنج ماه مونده بود قرار شد علی بره خونه پدرش و من تا اتمام قرارداد تو خونه مشترکمون بمونم
اما بعدا..بعدا... فکر میکردم که باید چیکار کنم @sabadastan
الان مثل کسی بودم که رودی لطیف و بی آزار
سیل شده بود و تمام زندگیشو برده بود..
یک ماه بعد علی برای همیشه از ایران رفت
حالم بد بود هرشب گریه میکردم
زنای همسایه مثل مجرمها نگام میکردن و
روشونو ازم برمیگردوندند
مرداشون هم که تا تو کوچه منو میدیدن تا کمر خم میشدن
همه به یه چشم دیگه بهم نگاه میکردن
از تعمیرکار کولر گرفته تا سوپری محله
یعنی چی؟ @sabadastan
یعنی همه شرافت و احترام یه زن فقط با بودن با یه مرد به عنوان همسر معنی داشت
یعنی اگه اون مرد نباشه هرجا که بره باید مثل فاحشه ها باهاش برخورد بشه
کجا داشتم زندگی میکردم تا حالا؟
تو مملکتی که مرداش ادعای غیرت میکردن
ولی فقط واسه خواهر و مادر و زن خودشون مرد بودن
یه مشت هرزه کثیف یه مشت لاشخور که منتظر ته مونده بقیه بودن....
کجا زندگی میکردم که از دیروز تا امروزش انگار یه قرن گذشته... خسته شده بودم این همه تنهایی حق من نبود
کسایی که تا دیروز تحریکم میکردم طلاق بگیرم
امروز جواب سلامم نمیدادن
داشتم دیوونه میشدم
دیگه نمیتونستم تو اون خونه و تو اون محله بمونم
باید میرفتم دنبال خونه
اما تازه دردسرام شروع شد
هر جا میرفتم و میگفتم یه زن تنهام یا بهم خونه نمیدادن
یا بهم پیشنهادات کثیف میشد
خدایا چیکار کنم
دیگه حتی دوستی هم نداشتم
همه از ترس اینکه شوهرشون چشش دنبال من نباشه باهام قطع رابطه کرده بودن @sabadastan
حق هم داشتن هیچوقت اونارو سرزنش نمی‌کنم
یه روز که مستاصل و خسته بر میگشتم خونه بایه دختری آشنا شدم
نشسته بودم روصندلیهای مترو و منتظر قطار بودم
اومد نشست کنارم عصبی بود و هی پاشو میکوبید به زمین..
یهو برگشت سمت منو گفت همه پسرا نامردن؟
چرا اولش واست بال بال میزنن بعدش نمیخوانت
لبخندی زدم
چی باید میگفتم
اشک تو چشاش جمع شد
دستاشو مشت کرد خیلی عصبی بود
بهش گفتم چی شده عزیزم
گفت خانوم عجله نداری؟
چه عجله ای داشتم نه عشقم بود که منتظر شام باشه نه کسی منتظر من....
گفتم نه sabahi.5203
و شروع کرد به حرف زدن
اینقدر داغون بود که براش مهم نبود من یه غریبم
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاق @sabadastan
قسمت هفتم
دختره غمگین گفت تو اینترنت باهاش آشنا شدم
زیر پستامو لایک میکرد گاهی هم یه کامنتی چیزی میذاشت
بعد اومد تو شخصیمو
کم کم باهم حرف زدیم
عکاساشو فرستاد قیافه خوبی داشت
یکم دیگه گفت که عاشقم شده
شهرستان زندگی میکردم
گفت بیا تهران ببینمت
با هزار بدبختی و دوز وکلک اومدم تهران
اون روز خیلی خوش گذشت منو همه جا برد خیلی مهربونو گرم بود
عصر سوار اتوبوسم کردو برگشتم
هر روز باهم حرف میزدیم
و من بیشتر عاشقش میشدم
دیگه تحمل دوریشو نداشتم
بابام فهمید کتکم زد
بهش گفتم بیاد خواستگاری
گفت فعلا امکانشو نداره
نمیدونم چی شد اما یه روز نگاه کردم و دیدم تو ترمینالم از خونه فرار کرده بودم @sabadastan
دختره همینطور که گریه میکرد ادامه داد
یه مدت خونه دوستش بودیم
همه کار براش کردم همه کار...
هرچی خواست بهش دادم وقتی دید
دیگه جذابیتی براش ندارم
شروع کرد به بهانه گیری
و بعد مثه یه تیکه آشغال انداختم جلوی دوستشو ول کرد و رفت
دوستش نامردی نکرد
گذاشت خونش بمونم
باهامم کاری نداشت اما یکم بعدش گفت باید برم
گفت کرایه نداره و میخواد همخونه بیاره نمیتونه مدام مواظب من باشه @sabadastan
منم که پولی نداشتم
بهم پیشنهاد داد برم بهزیستی
اما اونا منو برمیگردوندند خونه
نمیدونم کاش رفته بودم
دارم دیوونه میشم
جایی برا رفتن نداشتم
دیگه نمیتونستم برگردم خونه
بابام منو میکشت
کاش کشته بود و خبر مرگشو بهم نمیدادن
تا آخرین لحظه چشم به در بوده تا من برگردم
وقتی فهمیدم بابام مرده برگشتم خونه
اما زن بابام پرتم کرد بیرونو گفت برو همون قبرستونی که تا حالا بودی.. @sabadastan
دوباره زد زیر گریه
گفتم پس چیکار کردی
گفت دوباره برگشتم پیش اون پسره
اما گفت هم خونه آورده ولی یه آشنای پیر داشتن که دنبال پرستار بود
منو برد خونه اونا و ضمانتمو کرد چاره ای نداشتم
شروع بکار کردم
بخاطر آبرو و مهربونی اونم که بود مجبور شدم همه کار کنم حتی زیر پیرزنه رو هم تمیز میکردم
بیچاره همیشه ناله میکرد شبا نمیتونستم بخوابم اما دلم خوش بود که یه جای خواب و یه حقوق خوب دارم
داشتم پولامو جمع میکردم که پسر پیرزنه با زنش از خارج اومد
حالا بشور بپز اونام افتاده بود گردنم
ولی خدایی حقوق خوبی بهم میدادن @sabadastan
شیش ماه گذشت زنه هرشب با شوهرش دعوا میکرد و صداش تا صدتا خونه میرفت
پیرزنه بیشتر ناله میکرد نمیتونست حرف بزنه ولی میدیدم داره عذاب میکشه sabahi.5203
اشکاش که از گوشه چشمش رو بالش میریخت دلم ریش میشد ولی کاری نمیتونستم بکنم
یه روز زنه یه دعوای شدید کرد و ول کرد رفت

ادامه دارد

نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاق
@sabadastan
قسمت هشتم
یه روز زنه یه دعوای شدید کرد و ول کرد رفت
مرده تو حیاط بزرگ ویلاییشون زیر آلاچیق نشسته بود و وبا ناراحتی به یه جا خیره شده بود
رفتم تو آشپزخونه
که دیدم پشت سرم ایستاده خیلی ترسیدم
گفت چرا من؟
گفتم چی؟ @sabadastan
گفت چیکار کنم دوسش دارم ولی بامن ناسازگاری میکنه
مرتب بهم میگه وکیل بیار سهم الارث رو بگیریم بریم .... خانوم مادر من هنوز زنده اس نفس میکشه میفهمه آخه من چیکار کنم
چقدر داغون بود
سرشو آورد بالا و زل زد به من... اومد جلوتر ترسیدم رفتم عقب
شونه هامو گرفت
تو چشمام زل زد وگفت مراقب مادرم باش خواهش میکنم
و بعد خیلی سریع از در زد بیرون
ته چشماش یه چیزی بود که منو ترسوند
یه چیزی که بعدا فهمیدم چی بود
پیرزنه یه دارویی میخورد که چهار پنج ساعت میخوابید
اون روز رفتم بیرون خرید کنم
وقتی برگشتم از اتاقش یه صدایی شنیدم @sabadastan
وقتی رفتم تو شوکه شدم
تمام خریدام افتاد رو زمین
دستمو گرفتم به دیوار و زانو زدم
زنه با چاقو ایستاده بود بالا سر مادرشوهرش
یه بالشم دستش بود
انگار هنوز تصمیم نگرفته بود چطوری بکشتش
چشمای پیرزنه از ترس گشاد شده بود
وناله های وحشتناکی میکرد
دویدم جلو تمام تنم میلرزید
گفتم خانوم تو رو خدا چیکار دارید میکنید
صورتش خیس اشک و عرق بود
در همین موقع شوهرشم رسید
دوید جلو
زنه چاقو رو گذاشت رو گلوی خودشو گفت اگه بیای جلو خودمو میکشم
مرده ایستاد اینقدر بهش التماس کردو با زنه حرف زد که کم کم دستاش شل شد و نشست روی زمین و بلند بلند گریه کرد
مرده رفت زنشو بغل کرد
و اونم زد زیر گریه
نگام رفت سمت پیرزنه چشماش به سقف خیره شده بود
وقتی آمبولانس اومد گفتن سکته مغزی کرده @sabadastan
گفتن تسلیت و جسد بیجونشو بردن
پسرش پول زیادی بهم داد تا حرف نزنم و
محترمانه ازم خواست از اونجا برم
حالا من اینجام جایی رو ندارم که برم
یکساعت گذشته بود
ده تا قطار رفته بود
ومن فکر میکردم امشب با اینهمه گرگ گرسنه چه بلایی سر این دختر میاد
مخصوصا که هیچ هتل و مسافرخونه ای اونو راه نمیداد
میدونم فکر خوبی نبود اما اون لحظه به هیچی فکر نمیکردم
اونو با خودم به خونه بردم
وقتی رسیدیم مثل یه جوجه ترسیده رفت و یه گوشه نشست
دلم براش میسوخت اما کم کم یخش باز شد @sabadastan
چشمش که به عکسای منو علی که هر گوشه خونه حتی رو در یخچال بود افتاد کنجکاو شد sabahi.5203
منم همه چیو بهش گفتم
حتی از این روزهای تلخی که با چنگ و دندون خودمو از این جهنم شهوت و بیغیرتی بیرون میکشیدم

ادامه دارد
نویسنده.صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاق
قسمت نهم @sabadastan

اونشب اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
صبح که بیدار شدم نبود
قلبم هری ریخت پایین
بدترین فکرارو کردم
رفتم سمت اتاق تا ببینم وسایلش هست که زنگ در به صدا در اومد
از تو آیفون دیدمش که نون خریده
اومد بالا تابلو رنگم پریده بود
با خنده گفت چیه؟ فکر کردی فرار کردم @sabadastan
گفتم نه عزیزم این چه حرفیه
صبحانه خوردیم بهش گفتم من باید خونه پیدا کنم
گفت ببین میخوام یه چیزی بگم
میخوای باهم خونه بگیریم اینطوری کمتر به زن تنها بودن گیر میدن..
منم پول زیادی دارم
راستش پیشنهاد بدی نبود
اینطوری میتونستیم یه خونه بهتر و تو یه منطقه بهتر پیدا کنیم
تصمیم گرفتیم بگیم دانشجو هستیم و از شهرستان اومدیم
هرچند پیشنهادات کثیفی میشد اما کمتر بود
بالاخره تونستیم یه جای خوب پیدا کنیم
پرستو دختر خوبی بود و مشکلی باهاش نداشتم
اما هنوز بیکار بودیم
اون روز روزنامه گرفتم که برا کار به چند جا سر بزنم
وارد ساختمون که شدم صدای فحش و بد و بیراه ساختمونو برداشته بود. @sabadastan
از همه واحدها اومده بودن بیرون...
و دقیقا به واحدی که من میخواستم برم زل زده بودن.
در همین موقع زنی خوش قیافه و شیک، با خشم درو باز کرد و اومد بیرون
و با گریه گفت خدا ذلیلت کنه تو آدم نیستی حیوونی
یه دفعه به اطرافش و آدمایی که بهش زل زده بودن نگاه کرد
و فریاد زد چیه بدبخت ندیدین
برید گمشید همتون.
مردد پایین پله ها ایستاده بودم و نمیدونستم چیکار کنم
در همین موقع دختری آشفته با سرو صورتی خونین از در اومد بیرون.. زن به سمتش حمله کرد و موهاشو کشید و شروع به زدنش کرد...
چند نفر دویدن جلو و مابین اون دوتا قرار گرفتن.
دختر با پاهای برهنه فرار کرد
زن پشت سرش فریاد زد
کثافت... هرزه خیابونی این بود جواب محبتهام.
و روی پله ها نشست و بلند بلند گریه کرد
هیچکس جرات نداشت نزدیکش بشه
رفتم بالا @sabadastan
در شرکت باز بود، رفتم تو..
میز منشی بهم ریخته بود همه جا پر از کاغذ و خردهای شکسته گلدون بود
هیچکس نبود
میخواستم برای زنه آب بیارم
رفتم جلو مردی پشت میز با ظاهری آشفته نشسته بود
اصلا متوجه من نشد
از آبسرد کن لیوانی آب برداشتمو رفتم بیرون
روی پله ها کنار زن نشستم گفتم خانوم... ضعف کرده بود
و شل و وارفته روی پله ها افتاده بود
سرش روبه بغل گرفتم و لیوانو سمت لبش بردم
یه کمی آب خورد و دوباره بلند گریه کرد sabahi.5203
گفتم خانوم بلند شید بریم تو
بلند شد پر از ضعف بود پر از درد...
کاملا قابل حدس بود چه اتفاقی افتاده

ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طلاقق
قسمت دهم @sabadastan
رفتیم تو...
در و بستم
نشست
مرد متوجه ما شد اومد بیرون گفت داری اشتباه میکنی
زن دوباره هیستریک شد و فریاد زد خفه شو.. خفه شو
رفت سمت میز منشی و گل سر و لباس زیری رو از زیر میز برداشت
و فریاد زد این اشتباهه؟
اصلا نفهمیدید من کی اومدم تو
با دوست من... حیا نکردی خجالت نکشیدی
گفتم بدبخته دانشجو بی پدر ومادره بیاد منشیت بشه دستشو بگیریم @sabadastan
ولی واقعا بی پدرو مادر بود.
ارزش داشت؟ چند وقته؟
مرده گفت غلط کردم یهویی شد همین یه دفعه بود
زنه داد زد یهویی شد کثافت..
دست کرد تو کیفشو پاکتی رو آورد بیرون
و پرت کرد تو صورتش و گفت
بدبخت دختره حامله اس... توله توه
انگار که به مرده برق وصل کردن خم شد و پاکت رو برداشت
برگ سونوگرافی بود
فکر کردی حال وحول وتمام... فکر کردی آخر زرنگایی... فکر کردی زنم گاگوله، عاشقمه، نمیفهمه
یه سفره ای پهنه یه نوکی بزنم اتفاقی نمیوفته @sabadastan
ولی بدبخت اون از تو زرنگتر بود خودش این برگو برام فرستاد
حالا برو با اون هرزه خیابونی بچه بزرگ کن.
اومد از در بیاد بیرون که سرش گیج رفت و افتاد دستشو گرفتم
مرده دوید جلو گفت غلط کردم خودم حلش میکنم
بخدا پشیمونم
زنه مثل آدمای مست دیگه توانی نداشت
عمق دلشکستگی تو صورتش موج میزد
برگشت و گفت هرچیم که تو زندگیت بودم @sabadastan
خوب یا بد
بهت اعتماد داشتم .... اعتماد
مرده زد زیر گریه
دوباره گفت غلط کردم هرکاری بگی میکنم
زنه گفت چیکار میخوای بکنی؟
میتونی اعتماد منو برگردونی
میتونی تصویر کثیفی رو که دیدم از ذهنم پاک کنی؟.... داد زد میتونی؟
اصلا اگه من باهات اینکارو میکردم چیکار میکردی؟
مرده چشماش گشاد شد و حالت گارد گرفت
حتی نمیتونست تصور کنه
اومدم از در بیام بیرون که زنه فریاد زد
خانوم شما بپرس @sabadastan
منو می‌بخشید یا میکشت؟
رو کرد به شوهرشو و گفت حتی نمیتونی بهش فکر کنی؟
پس من دیگه چطور بهت اعتماد کنم..
گفتم ببخشید من با اجازتون میرم
زنه گفت صبر کن منم میام
دیگه نمیتونم هوایی که این آدم توش نفس میکشه رو تحمل کنم
و با من از در زد بیرون
وقتی رسیدیم پایین ازم پرسید رانندگی بلدی
گفتم آره sabahi.5203
سوییچشو داد و بغل یه ماشین مدل بالا ایستاد
سوار شدم کنارم نشست
گفتم میخوایید بریم بیمارستان رنگتون بدجوری پریده؟ گفت نمیدونم فقط برو
وقتی حرکت کردم مرده رو دیدم که دوید تو خیابون و صداش کرد
اما من به راهم ادامه دادم
گفت دنیای کثیفیه @sabadastan
بهترین دوستت، کسی که مثل چشمات بهش اعتماد داشتی...
و ساکت شد.
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش @sabadastan