همواره در خلوتِ خویشتن، در حجرهٔ تاریکِ اندیشههای خویش، به زندگیِ آنان میاندیشیدم که همهچیز را بیآن که بسنجند، بیآن که بخواهند، بر سرِ دست گرفتهاند و به آسانی بردهاند. آیا آنها که سایهٔ بخت بر سرشان پهن گشته، نعمتِ نادیدهشان را میشناسند؟ آیا میدانند در پیکرِ من، فقدانی سالهاست ریشه دوانده و هر صبح، پیش از طلوعِ آفتاب، دست به گریبانِ من میشود؟
میدانستم و میدانم: آنچه من برایش سالها جان کندم، آنچه بر آن چشم دوختم و بر سرش عمر گذاردم، در گوشهٔ زندگیِ معشوق نشسته نبود که به دیگری تعلق بگیرد؛ نه، معشوق همان است که من سوگِ او خوردهام. اما آن فردِ سوم… اوست که قدرِ آن عشق نمیداند، آن را چون کالایی بیصاحب میبیند و در عینِ بیاعتنایی، طوری میزیَد که انگار هیچ سنگینیای بر دوشش نیفتاده است.
چرا؟ چرا او، همان کسی که میبیند چگونه لبها به نامِ عشق میجنبند، چگونه نگاهها روشن میشوند، چگونه شورِ تعلق آدم را از این جهان میکَند، باز هم بیهیچ لرزشی از کنارِ آن میگذرد؟ و اگر این همه را به چشمِ حقیقت نگریسته، پس چگونه است که همزمان، هر آنچه را من در آرزوهایم دنبال میکردم: آرامش، اعتبارِ آسان، رفاهِ بیدردسر، و آنچه را آدم برای نفس کشیدن لازم میپندارد در کفِ دستش آماده است؟
بگذار عقلایِ روزگار از تقدیر سخن بگویند و علّتهایِ بیپایه ردیف کنند؛ بگذار نامِ “حق” و “حکمت” بر نابرابری بگذارند. من اما یک چیز را بهتر از هر استدلالی میدانم: حسادتِ من، نه از آن عشق میآید و نه از آن فقدان؛ از این میآید که دیگری، همان چیزِ گرانبها را در اختیار دارد و همچنان سبکبال میپنداردش و من، در آن سو، هر روز به یادِ دو تیلهٔ روشن معشوق میسوزم، بیآنکه دستم به خودِ حقیقت برسد.
آری، او آینهای است که هر صبح، اندوهِ مرا تیزتر میکند و هر شب، سکوتِ مرا سنگینتر میسازد. میبینم چگونه نعمتی دارد که من تنها میتوانم در رؤیایش لمس کنم و چگونه ساده از کنارش میگذرد چنانکه گویی من و او دو پارهٔ یک قصهایم که یکی را نوشتهاند و دیگری را خواندهاند: یکیِ بیتأمّلِ صاحبِ نعمت و دیگریِ بیقرارِ نرسیدن.
میدانستم و میدانم: آنچه من برایش سالها جان کندم، آنچه بر آن چشم دوختم و بر سرش عمر گذاردم، در گوشهٔ زندگیِ معشوق نشسته نبود که به دیگری تعلق بگیرد؛ نه، معشوق همان است که من سوگِ او خوردهام. اما آن فردِ سوم… اوست که قدرِ آن عشق نمیداند، آن را چون کالایی بیصاحب میبیند و در عینِ بیاعتنایی، طوری میزیَد که انگار هیچ سنگینیای بر دوشش نیفتاده است.
چرا؟ چرا او، همان کسی که میبیند چگونه لبها به نامِ عشق میجنبند، چگونه نگاهها روشن میشوند، چگونه شورِ تعلق آدم را از این جهان میکَند، باز هم بیهیچ لرزشی از کنارِ آن میگذرد؟ و اگر این همه را به چشمِ حقیقت نگریسته، پس چگونه است که همزمان، هر آنچه را من در آرزوهایم دنبال میکردم: آرامش، اعتبارِ آسان، رفاهِ بیدردسر، و آنچه را آدم برای نفس کشیدن لازم میپندارد در کفِ دستش آماده است؟
بگذار عقلایِ روزگار از تقدیر سخن بگویند و علّتهایِ بیپایه ردیف کنند؛ بگذار نامِ “حق” و “حکمت” بر نابرابری بگذارند. من اما یک چیز را بهتر از هر استدلالی میدانم: حسادتِ من، نه از آن عشق میآید و نه از آن فقدان؛ از این میآید که دیگری، همان چیزِ گرانبها را در اختیار دارد و همچنان سبکبال میپنداردش و من، در آن سو، هر روز به یادِ دو تیلهٔ روشن معشوق میسوزم، بیآنکه دستم به خودِ حقیقت برسد.
آری، او آینهای است که هر صبح، اندوهِ مرا تیزتر میکند و هر شب، سکوتِ مرا سنگینتر میسازد. میبینم چگونه نعمتی دارد که من تنها میتوانم در رؤیایش لمس کنم و چگونه ساده از کنارش میگذرد چنانکه گویی من و او دو پارهٔ یک قصهایم که یکی را نوشتهاند و دیگری را خواندهاند: یکیِ بیتأمّلِ صاحبِ نعمت و دیگریِ بیقرارِ نرسیدن.
mourning reverie.
دوباره برمیگردیم تو غار.
(یه چیزی برای فردا پسفردا دارم)
Forwarded from از مـینهو بہ چـانـے (Cats' dad)
خـودخـواهـانـهـ سـتـ ، امـا امـیـدوارم بـعـد از مـنـ هـرکـی نـزدیـکـتـ شـد قـلـبـت رو بـشـکـنـه تـا دوبـاره بـرگـردی پـیـشـِ خـودم مـیـنـهـو .
حـتـی....اگـر خـودم کـسـیـ بـودم کـه قـلـبـت رو شـکـسـت ؛ از دردِ مـن بـه خـودم پـنـاه بـیـار.
از مـینهو بہ چـانـے
:)) علاقه های اینجوری واقعا عذابن.
واقعاً حس این که چرا اونی که لیاقتش رو نداره باید داشته باشتش، من نه.
از مـینهو بہ چـانـے
چقدر قشنگه... من، در آن سو، هر روز به یادِ دو تیلهٔ روشن معشوق میسوزم، بیآنکه دستم به خودِ حقیقت برسد. :)) علاقه های اینجوری واقعا عذابن. آری، او آینهای است که هر صبح، اندوهِ مرا تیزتر میکند و هر شب، سکوتِ مرا سنگینتر میسازد. میبینم چگونه نعمتی دارد…
ممنونم که وقت گذاشتی و خوندیش💘
Forwarded from ㅤمـوزہے خـاطࢪاـت سوختـہ
• مواظب خودت باش، پرنس لی.
فلیکس لبخند زد.
ـ دیگه پرنس لی نیستم.
• پس چی؟
فلیکس به یخ خالی سالن نگاه کرد.
ـ فقط فلیکس.
جونگین لبخند زد.
• خوشحالم که بالاخره خودت شدی
Forwarded from •شاخـهےِ هَمـخون•