POV: همه کاری کردی که خوشحال باشی و از زندگی لذت ببری ولی هنوز هم هیچی تغییر نکرده و تو هنوز خوشحال نیستی
Forwarded from homicide applicant
دارم تو بغض خفه میشم و بازهم بخاطر صدای خنده های بلند و از ته دل مامان به برنامهای که داره تو تلویزیون پخش میشه، لبخند رو لبام میاد. همچین احمقی هستم.
دیوونه. همیشه تصمیمهایی میگیری که میدونی نهایتا به هیچچیز ختم میشن و همیشه رو چیزهایی دست میذاری که میدونی تحت هیچ شرایطی قرار نیست مال تو بشن.
کاش آدمها قد یه سر سوزن همونجوری که باهاشون رفتار میکنم باهام رفتار میکردن.
متاسفانه همیشه برعکسش رخ میده و بجای اینکه اونا مهربونی رو از من یاد بگیرن، من مادرجنده بودن رو ازشون تقلید میکنم.
تا حالا:
دوتا کتاب آلبا برام خریده، یه کتاب شوگ برام خریده، خودم هم برای خودم یکی خریدم، تابستون خالهی مامانم چهارتا کتاب بهم داده بود اونا همینطوری موندن، یه کتاب از سوباک گرفته بودم که بعد دعوامون دیگه نخواستم بخونمش همینطوری مونده حوصله هم ندارم ببرم پس بدم، سه تا کتابم هفتهی پیش از کتابخونه امانت گرفتم
دوتا کتاب آلبا برام خریده، یه کتاب شوگ برام خریده، خودم هم برای خودم یکی خریدم، تابستون خالهی مامانم چهارتا کتاب بهم داده بود اونا همینطوری موندن، یه کتاب از سوباک گرفته بودم که بعد دعوامون دیگه نخواستم بخونمش همینطوری مونده حوصله هم ندارم ببرم پس بدم، سه تا کتابم هفتهی پیش از کتابخونه امانت گرفتم
ㅋ ㅋ ㅋ ㅋ
تا حالا: دوتا کتاب آلبا برام خریده، یه کتاب شوگ برام خریده، خودم هم برای خودم یکی خریدم، تابستون خالهی مامانم چهارتا کتاب بهم داده بود اونا همینطوری موندن، یه کتاب از سوباک گرفته بودم که بعد دعوامون دیگه نخواستم بخونمش همینطوری مونده حوصله هم ندارم ببرم…
مامان صبح گفت ببر کتابشو بده باهاش آشتی کن، بعد من اینطوری بودم که
excuse me who? not me!!
excuse me who? not me!!
you know like yea it would be fine but that wasn't me who behaved like an ungrateful piece of shit and fucked my mind up for almost a whole week!! she messed it up, so she's the one to come and apologise and then i'll decide to forgive her or leave her die alone!!