تو دو ثانیه تصمیم گرفت که میخواد با مردی که دو ساعت هم نیست میشناستش ازدواج کنه فقط چون جنه و یه لبخند هم ضمیمهی دوستت دارم کرد که طبیعی جلوه کنه
اومدیم دانشگاه زنگ زدیم غذا بیارن، ده دقیقه بعد اینکه قطع کردیم یادمون افتاد آدرس ندادیم
POV: همه کاری کردی که خوشحال باشی و از زندگی لذت ببری ولی هنوز هم هیچی تغییر نکرده و تو هنوز خوشحال نیستی
Forwarded from homicide applicant
دارم تو بغض خفه میشم و بازهم بخاطر صدای خنده های بلند و از ته دل مامان به برنامهای که داره تو تلویزیون پخش میشه، لبخند رو لبام میاد. همچین احمقی هستم.
دیوونه. همیشه تصمیمهایی میگیری که میدونی نهایتا به هیچچیز ختم میشن و همیشه رو چیزهایی دست میذاری که میدونی تحت هیچ شرایطی قرار نیست مال تو بشن.
کاش آدمها قد یه سر سوزن همونجوری که باهاشون رفتار میکنم باهام رفتار میکردن.
متاسفانه همیشه برعکسش رخ میده و بجای اینکه اونا مهربونی رو از من یاد بگیرن، من مادرجنده بودن رو ازشون تقلید میکنم.