ok but y'all need to stop posting that stolitz edits with the content: me when i love someone vs. me when someone loves me cause i already know how shitty and stupid i look at these points and unfortunately there's nothing i could do about it.
ㅋ ㅋ ㅋ ㅋ
رِیونِ کودکانِ رنگی.
انقدر با اسما به اینیکی خندیدیم که مجبور شدم ماسکی که تازه بخاطر سردرد درآورده بودم و گذاشته بودم رو میز، برگردونم رو صورتم تا استاد قیافهی از شدت خنده رو موتم رو نبینه.
texting me " sup little one? " right a few hours after you'd treated me in the shittiest way ever, how you even dare?
بعد کارگاه با بچهها رفتیم نمایشگاه کتاب. اسما همینطوری که داشت یکییکی اسم کتابهارو میخوند و راجع بهشون نظر میداد، یهو یه مانگای ترجمهشده رو بالا گرفت و گفت: زینب کتابتو پیدا کردم! روی جلدش بزرگ نوشته بود؛ یاکوزای بازنشسته.