نیم ساعته نشستم به این فکت که وقتی من به دنیا اومدم کیمجهووک همسن الان من بوده میخندم
واقعا متنفرم از اینکه همیشه آدمهای اشتباهی رو برای کنار خودم نگه داشتن انتخاب میکنم.
از ده و نیم تا خود الان با شوگ بیرون بودیم و قشنگترین روزی بود که میتونستیم بسازیم.
کاش ازینایی بودم که از شدت ناراحتی مریض میشن، اشتهاشونو از دست میدن و پوست استخون میشن، دائم بالا میارن و کارشون به بیمارستان میکشه
متاسفانه وقتی ناراحت و عصبیم فقط مود خوردنم آن میشه و نه تنها مریض نمیشم بلکه چاق و گرد و سرحال تر از قبل به نظر میام