کاش میشد آدم هروقت که حس میکنه خوب نیست، یه مدت بره سفر. یه سفر دور ولی کوتاه مدت، جایی که هیچکس دیگهای بهش دسترسی نداشته باشه. وقتی هم که حالش خوب شد برگرده.
اگه فقط بتونم امروز و این حجم از فشار عصبی رو هندل کنم، بعدش دیگه احتمال خودکشی کردنم به کمترین حد ممکن میرسه.
بعضی وقتها تو کافیای، فقط اون مسئله و مشکل قرار نیست با کافی یا ناکافی بودن تو یا هرکس دیگه حل بشه.
زندگی بزرگسالی اینطوریه که علاقهای به انجام بیشتر کارا نداری، فقط مجبوری اون کار رو بکنی چون اگه نکنی پشت بندش یک سری چیزهارو از دست میدی.
چندبار مادرم برایم گفته است که علت اصلی غم و اندوه پدرم این بوده که پیش از آن که بتواند به درستی مرا بشناسد، باید بمیرد.
: دختر پرتقالی، یوستین گاردر
راستش، آدمها همیشه قبل از اینکه بتونن بهدرستی کسی رو بشناسن، اونرو ترک میکنن.