حالا که کینپورش تموم شد و پلن A با موفقیت به سرانجام رسید، اگر گفتید پلن B چیه؟ یپ. ریواچ کردنش برای بار دوم، سوم، چهارم، پنجم و حتی ششم.
میدونید بهنظرم دیگه وقتش باشه که از استعداد مخفیم رو نمایی کنم، مدت زیادی پنهان نگهش داشتم و الان آمادهم که اطرافیانم در جریانش قرار بگیرن
بابا امشب از راه رسید و بدون اینکه چیزی بگم از حالت صورتم فهمید خوب نیستم، محکم بغلم کرد گفت چیشده؟ از خداخواسته براش لوس شدم الکی نق زدم علی اذیتم میکنه. بابا هم گفت اذیتت میکنه؟ چشماشو درمیارم. دیگه چی دختر بابا؟
کاش میشد آدم هروقت که حس میکنه خوب نیست، یه مدت بره سفر. یه سفر دور ولی کوتاه مدت، جایی که هیچکس دیگهای بهش دسترسی نداشته باشه. وقتی هم که حالش خوب شد برگرده.
اگه فقط بتونم امروز و این حجم از فشار عصبی رو هندل کنم، بعدش دیگه احتمال خودکشی کردنم به کمترین حد ممکن میرسه.
بعضی وقتها تو کافیای، فقط اون مسئله و مشکل قرار نیست با کافی یا ناکافی بودن تو یا هرکس دیگه حل بشه.
زندگی بزرگسالی اینطوریه که علاقهای به انجام بیشتر کارا نداری، فقط مجبوری اون کار رو بکنی چون اگه نکنی پشت بندش یک سری چیزهارو از دست میدی.