من واسه جوری که یه پسر به دوستپسرش (fortpeat) نگاه میکنه قلبم پر میکشه ولی اگه پسری همونطوری به من خیره بشه، مطمئن میشم مشتم رو جوری توی صورتش بکوبم که یه دندون سالم توی دهنش نمونه.
من، هرسری که بعد از گذروندن یک روز تمام با دوستهام میرسم خونه و دیگه مجبور نیستم entertainer باشم:
ترم قبل سر امتحانات پایانترم فهمیدم که تا چه اندازه تو انتخاب واحدم ریدم، این ترم دیگه شروع نشده میدونم.
گاها احساس میکنم ماهایی که سالهای دبیرستان رو توی قرنطینه گذروندیم، هنوز هم یه بخشی از اون شیطنتهای مدرسه رو با خودمون داریم، انگار یه بخشی ازمون هنوز یه دانش آموز دبیرستانیه.
حقیقتش اینطوری که بهش نگاه میکنم هیچ حسی درمورد روانشناسی خوندنم ندارم، انگار که it is what it is.
starting another heartbreaking movie while i'm already heartbroken over the the way my recently watched movie ended *