فکر میکنم اگه توی شهرمون یه karaoke bar میساختن و میتونستم هرازگاهی آخرِ هفتهها یه سری بهش بزنم، آدمِ خوشحالتری میبودم.
صبح تا هاجیما بیاد، روی طرف خالی یه نیمکت کنار یه خانوم سن بالا نشستم. ریزه میزه و خیلی ناز بود. اول ساعتو ازم پرسید، بعدش آروم گفت منتظر دوستمم ولی هنوز نیومده. خندیدم گفتم آره دوست منم هنوز نیومده.
شاید بهخاطر این حس خوبی بهم داد که با دیدنش این فکر به ذهنم رسید که آیا میشه من هم یه روزی به اون سن و سال برسم و باز هم همونطوری منتظر دوستهام بمونم تا بیان و با هم بریم بیرون؟
تازه درحالیکه بقیه با بستیهاشون لباس، اکسسوری یا چیزهای مشابه ست میکنن؛ من و هاجیما خیلی رندم وارد یه مغازه میشیم، یه جفت کاتر زرشکیِ ست برمیداریم، حساب میکنیم و میایم بیرون.
اول شدن ارائهای که بهخاطرش نتونستم تکلیف میانترم درس روانشناسی صنعتی - سازمانی رو تحویل بدم و نهایتا پاسش کنم، واقعا یه جون اضافه بود برام.
تو راه برگشتن از یه کارگاه سه ساعتهی روانکاوی خیلی رندم کنارِ خیابون وایسادیم تا سیب زردی که تو انترکت حین کارگاه بهمون دادن رو با کاتر جدیدم چهارقاچ کنیم و بخوریم. ( پرتقال هم دادن )