𝗋𝗎𝗅𝖾𝗌 𝖻𝗋𝖾𝖺𝗄𝖾𝗋𝗌
93 subscribers
165 photos
16 videos
2 links
امیدوارم هوانگ ها و دوستاشون (+ استادها) براتون سلامت روان بزارن💆🏼‍♀️
@Smilelfubot
Download Telegram
(Niki pov)
از وقتی وارد سالن شده بود همه عجیب نگاهش می‌کردن. نیکی فکرمیکرد برای اینه که تازه وارده. ولی نمیدونست مشکل جای دیگه‌ست.
استاد که وارد شد همه تعظیم کردن، نیکی هم کمی دستپاچه ولی مودب تعظیم کوتاهی کرد.
استاد لی آروم آروم توی سالن راه رفت. نگاهش دور سالن چرخید. بعد دقیقا روی نیکی ثابت موند.
یه مکث خیلی کوتاه… ولی کافی بود که نیکی اضطراب بگیره.
"تازه‌وارد داریم؟"
یکی از بچه‌ها سریع جواب داد
"بله استاد، نیکی دانشجوی سال اول."
نیکی یه قدم جلو رفت و شونه‌هاش رو صاف کرد
"سلام استاد."
مینهو فقط نگاهش کرد. بعد به شلوارش. بعد دوباره به صورتش.
"لباس."
نیکی نگاه گیجی به خودش انداخت و بعد به استاد لی.
"بله؟..."
مینهو با همون لحن خونسرد ادامه داد.
"برای کلاس تربیت بدنی."
"خب؟..."
اینبار استاد اخم کرد.
"برو عوضش کن."
و چرخید سمت بقیه.
"شروع کنین گرم کردن."
نیکی حتی فرصت نکرد چیزی بپرسه. فقط دلش می‌خواست زمین دهن باز کنه و قورتش بده.
همین کم بود و حالا باید مسخره کردنای هیونگ و نونا‌ش هم گوش کنه. هرچند یجی نونا طرف نیکی بود. اینش کلی بود.
🆒10💘3
خیلی وقت بود باهم وقت نگذرونده بودن. جیک و هیسونگ از بچگی همو میشناختن و از وقتی جیک برای کالج برگشته بود استرالیا ، دیدن همدیگه محدود شده بود به تعطیلات تابستون. اونم به خاطر اینکه هیسونگ شاغل بود سخت بود. و حالا این چندوقتی که جیک بین استرالیا و کره در رفت و برگشت بود ، حتی تلفنی حرف زدنشون هم کمتر شده بود. جیک همیشه از روابط لانگ بدش میومد و توی اولین فرصت بعد یک سال ، تصمیم گرفته بود درسشو تو کره ادامه بده و خوشبختانه خانواده موافقت کرده بودن.
حالا باهم توی کافه بودن و قرار بود شب رو خونه هیسونگ بمونه تا خوابگاه بهش اتاق بده. هرچند هیسونگ پیشنهاد داده بود میتونه پیشش بمونه و جیک با اینکه آغوش گرم دوست پسرش رو به تخت سفت خوابگاه ترجیح میداد، بازم قرار نبود مزاحم عزیزترینش بشه.
🆒12💘3
برای نظراتتون ~
@Smilelfubot
💘8
𝗋𝗎𝗅𝖾𝗌 𝖻𝗋𝖾𝖺𝗄𝖾𝗋𝗌
برای نظراتتون ~ @Smilelfubot
لطفا یه چیزی بگین خودمو میکشم😭
من خیلی آدم کمالگراییم لطفا یه نظری بدین تا نزنم کلا پاکش ک-
🆒6💋1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با اینکه می‌دونن قراره بمیرن، باز هم شکوفه میدن. شاید برای همینه که من گل‌ها رو دوست دارم.
- yang jeongin , one last beat
"شهر هیچوقت صبرنمیکنه تا تو باهاش حرکت کنی ، اون میره و تورو پشت سرش جا میزاره."
- سرهنگ لی ، خون آبی
اینا هم نوشته خودمه دوست داشتین بخونینش.
One last beat - hyunmin , hanin & ryeji
Blue blood - hyunho , chanmin & changlix