زیر خیابون های پاریس یه همچین تونل هایی قرار گرفتن که قبلاً بخشی از معادن بودن اما الان دولت ورود به این تونل ها رو ممنوع کرده و جریمه ی سنگینی هم داره. حالا قسمت جالبش اینه که میگن اگه یکی به اندازه کافی بره پایین حتی ممکنه Hades رو هم ببینه =)))
Landor's Cottage
زیر خیابون های پاریس یه همچین تونل هایی قرار گرفتن که قبلاً بخشی از معادن بودن اما الان دولت ورود به این تونل ها رو ممنوع کرده و جریمه ی سنگینی هم داره. حالا قسمت جالبش اینه که میگن اگه یکی به اندازه کافی بره پایین حتی ممکنه Hades رو هم ببینه =)))
حالا جدا از افسانه ها که میگن اینجا دروازه ی جهنمه و اینا- اگه وارد این تونل ها بشید واقعا بیرون اومدن میتونه غیر ممکن باشه چون کلی سوراخ فاکی با عمق بیشتر از ده متر داره و دیواراش انقدر ضخیم ان که هیچ کس نمیتونه صداتون رو بشنوه و رسماً هزارتو ان چون هیچ راهنما یا نقشه ای نتونستن برای این تونل ها درست کنن. تازه کافیه کلاستروفوبیا داشته باشید تا میزان فاکداپ بودن حضور تو این تونل ها رو حس کنید
همزمان دارم فیلم The Beautiful Fantastic رو میبینم و به معنای واقعی دارم با وایب دارک اکادمیکش satiate میشم- سیراب شدن تا ماتحتم.
Forwarded from Danse Macabre
پنجره رو باز کردم، نشستم کنارش.
قطرات بارون هرازگاهی روی صفحه گوشیم میزیزن و گوشهام بخاطر باد سرد پاییزی یخ زده. رفتم همون لباس گرمم رو آوردم و پوشیدمش با اینکه برای زمستون خریده بودمش. صدای برخورد قطرات بارون روی سقفهای شیرونی خیلی بلنده و هر چند دقیقه یک بار انگار که از دور صدای بوق و پیچش ماشینها روی زمین خیس خیابون شنیده میشه. هوا ابریه، همش با ابرهای تیره خاکستری پوشیده شده و هوا یه بوی خوشایند داره چیزی که منو یاده یه دلتنگی خاص میندازه، درست نمیدونم چی ولی دوستش دارم.
قطرات بارون هرازگاهی روی صفحه گوشیم میزیزن و گوشهام بخاطر باد سرد پاییزی یخ زده. رفتم همون لباس گرمم رو آوردم و پوشیدمش با اینکه برای زمستون خریده بودمش. صدای برخورد قطرات بارون روی سقفهای شیرونی خیلی بلنده و هر چند دقیقه یک بار انگار که از دور صدای بوق و پیچش ماشینها روی زمین خیس خیابون شنیده میشه. هوا ابریه، همش با ابرهای تیره خاکستری پوشیده شده و هوا یه بوی خوشایند داره چیزی که منو یاده یه دلتنگی خاص میندازه، درست نمیدونم چی ولی دوستش دارم.
Danse Macabre
پنجره رو باز کردم، نشستم کنارش. قطرات بارون هرازگاهی روی صفحه گوشیم میزیزن و گوشهام بخاطر باد سرد پاییزی یخ زده. رفتم همون لباس گرمم رو آوردم و پوشیدمش با اینکه برای زمستون خریده بودمش. صدای برخورد قطرات بارون روی سقفهای شیرونی خیلی بلنده و هر چند دقیقه…
سه دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه ولی هنوز تو یه همچین وضعیتی نشستم و دارم سعی میکنم روحم رو که زل زدن به ابرهای سیاه از بدنم خارج کرد، برگردوندم به بدنم
شاید یادتون نیاد ولی سال ۹۳ دولت ایران همهٔ کسایی که تو چالش آهنگ happy از Pharrell Williams شرکت کرده بودن رو دستگیر کرد. امروز داشتم فایل های قدیمی هاردم رو مرتب میکردم که یه پوشه به اسم happy challenge دیدم. علاوه بر اون ویدیویی که تو تهران ساخته بودن، یکی بود تو یه دبستان تو اروپا ساخته بودن. اول ویدیو کلی بچهٔ خوشحال رو نشون میداد و بعد همهٔ بچه های مدرسه تو راهرو کنار هم ایستاده بودن و با حرکت دوربین به عقب اونا هم به ترتیب شروع به رقصیدن میکردن. چشم هام تمام جزییات رو داشتن میدیدن، همهٔ چیزهایی که توی مدارس کشورهای دیگه عادی طلقی میشن و ما همیشه ازشون محروم بودیم. دیدن شادی تو چشماشون و دیدن معلم هایی که داشتن همراهی میکردن باعث شد تمام فشارهایی که تو دوازده سال به تک تک دانش آموزای ایرانی وارد میشه رو دوباره حس کنم، تمام ترس هایی که بابت بی ارزش ترین چیزها به جونمون انداختن و در نهایت نابودی روح و روان تو دوران کنکور. از اینکه یادم اومد ما رو چجوری مجبور میکردن یه سری قوانین رو بپذیریم چشمام خیس شدن. با اینکه با یه سری موارد مشابه و یا حتی بدتر تو جامعه رودررو شدم، ولی باز هم تا ابد میگم: بعد از گذشت تقریباً سه سال هیچ وقت دلم برای مدرسه تنگ نشده و مطمئنم هیچ وقت هم نخواهد شد-