Landor's Cottage
500 subscribers
982 photos
82 videos
40 files
172 links
it's ruby 🕳️
Let's talk: @landorscottage_bot
♬ playlist: @o2alternative
Download Telegram
Tehran Museum of Contemporary Art
Forwarded from 𝑬𝒗𝒆
`کلود مونه
و البته این لعنتی که شمر fangs و سیکس پک داره‌.
این کتاب رو یکی از دوستانم قبل از مهاجرت وقتی داشت کتاب‌هاش رو به بقیه هدیه می‌داد، همراه با کلی کتاب دیگه به من داد تا مراقبش باشم. تصمیم گرفتم این تابستون بعد از امتحانات تمام این ۱۰۰ اثر کلاسیک ادبیات جهان رو بخونم و اگر قبلاً اثری رو خوندم، دوباره با دیدی که الان نسبت به ادبیات دارم برم سراغشون و این‌جا هم چک لیست درست کنم که مجبور شم عقب نندازم. TT
صرفاً برای جبران تحصیل در رشته‌ی ادبیات انگلیسی در ایران
this feature of google arts is also pretty satiating
Forwarded from pathétique
هر انسانی یه موقعی در زندگی به این می‌رسه که خیلی خیلی کوچیکه و زمان، خیلی خیلی بزرگ. درمقابل زمان انگار هیچی نیستیم. زمان می‌تونه شادترین لحظه ها و بدترین موقعیت‌هاتو ببلعه و تمام چیزی که برای انسان می‌مونه یه سری خاطره‌ی نصفه و نیمه‌ست. فکر کنم واسه همین زبان رو ساختیم. برای این‌که بنویسیم و امیدوار باشیم که این یکی زندگی در تاریخ هضم و محو نمی‌شه. برای این‌که نترسیم. فقط برای این‌که نترسیم.
Forwarded from Detached (eric)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تولدت مبارک دختر.
کل خونه الان با ترس بیدار شدن. با شنیدن صدای داد بابام از پنجره که داشت می‌گفت «آقا نبر!» و این آقا نه دزد بود و نه یواشکی داشت ماشین یه بیچاره‌‌ی دیگه ای رو می‌دزدید. انقدر همه چیز این مملکت روی حسابه که شما فرض کنید این ساعت حدوداً ۶ تا ماشین شهرداری توی خیابون بودن و داشتن بیلبورد مغازه‌ی ساختمون ما و کلا این راستا رو می‌بریدن که ببرن. هر جور حساب می‌کنم نمی‌شه. یعنی چی این ساعت ماشین‌های شهرداری راه افتادن تو خیابون دارن تابلوهای مغازه‌ها رو با خودشون می‌برن؟
اما بعد یادم میاد این‌جا ایرانه و همه چیز منطقی به نظر میاد.
می‌خواستم این‌ها رو پست کنم و کپشن بنویسم: «این‌ها رو ببینیم یکم بشوره ببره پیام قبلی رو» اما یادم افتاد چقدر تقریباً هر ده دقیقه از چپ و راست می‌اومدن تذکر حجاب می‌دادن بهم.
فرار از آشفتگی ذهن و چیرگی adhd من رو برد سمت اون قفسه از کتابخونه که سراغش نمی‌رم چون کتاب‌هایی که چند سال اخیر تدریس می‌کردم اونجاست. کتاب‌هایی با قطع رحلی که دارن دفترهای خاطرات سال‌های قبل رو با تمام توان فشار می‌دن و پشت خودشون قایم کردن که به سرم نزنه وسط کار برم سراغ خوندنشون.
اما این بار دنبال تاریخ یه خاطره‌‌ی به خصوص بودم پس دستم رو بردم پشت کتاب‌های تدریس با امید رسیدن به خاطرات سال ۹۵. همون سررسید زمخت و زشت زرشکی چرمی که اون سال از یه شرکتی رسید به خونه. در مورد همه‌ی قسمت‌های زندگی خیلی چیزهای قشنگی نوشته بودم. این هموار بودن و زیبایی ادامه داشت تا ۳ بهمن ۱۳۹۵. تاریخی که هیچ وقت هیچ جا ثبت نکردم چون منتظر بودم این دوره بگذره و دوباره توی سر رسیدی که امیدوار بودم زشت نباشه، خاطرات سال ۹۶ رو به قشنگی ابتدای سال ۹۵، تا قبل از ۳ بهمن، ثبت کنم. انتظاری که خیلی بیهوده بود و ۳ بهمنی که تا الان ادامه پیدا کرده و صدای Steven Tyler که توی پس‌زمینه داد می‌زنه dream on تا برگردی به قبل اون تاریخ.
.
🔴۲۴ سال گذشت؛ فرشته علیزاده کجاست؟


امروز ۲۴مین سالی است که فرشته پس از آن
هرگز به خوابگاه فرزانگان دانشگاه الزهرا بازنگشت و آخرین خبری که از او در دست است به تماسی تلفنی از یک تلفن کارتی در میدان ولیعصر با مادرش برمی‌گردد که در آن خبر داده که برای بازگشت به شهرش بلیط قطار گرفته،‌ قطاری که هیچ‌گاه به آن نمی‌رسد!

فرشته علیزاده دانشجویی است که در ۱۸ تیر سال ۷۸ همگام با واقعه‌ی تلخ کوی دانشگاه، همچون سعید زینالی مفقود شد و هیچ‌کدام از نهادهای امنیتی مسئولیت این اتفاق را برعهده نگرفته و بعد از گذشت ۲۴ سال هنوز هم هیچ خبری از سرنوشت دقیق مسئول برد انجمن الزهرا در دست نیست غیر از آنکه نامش گذری تلخ و‌ دردآلود را در ذهن‌ها رقم بزند که حتما جوانی او نیز به گورهای تاریک خاوران ختم شده است و همین بی‌خبری سبب شد که مادرش ۶ ماه پس از گمشدن او دق کند و از دنیا برود.

#فرشته_علیزاده اولین هشتگ دانشگاه الزهرا است؛ آن هم در زمانی که هنوز موج تکنولوژی به جایی نرسیده بود که چشم‌ و‌ گوش جامعه به هشتگ شدن نام دانشجویان عادت کرده باشد و دانشگاه در آماج سرکوب و توحش حکومت قرار بگیرد؛ دانشجویی که باحضورش در جریان اعتراضات سال ۷۸ طلایه‌دار حضور در صحنه‌ی ظلم‌ستیزی و مبارزه با استبداد شد و قهرمان گمشده‌ی دانشگاهی است که پس از حضور درخشان دخترانش در جنبش "زن زندگی آزادی" ، نامش برای همگان تصویری از کلیدواژه‌های شجاعت،ایستادگی و آزادگی را زنده می‌کند و دیگر از آن تصویر خاکستریِ مطلوب حاکمیت که سال‌ها در تلاش بود الزهرا را عرصه‌ی جولان خود و دانشگاه مطیع و باب‌میلش نشان بدهد چیزی باقی نمانده است.

فرشته گم شد اما در دل الزهرا هزاران هزار فرشته پیدا شد که هر یک به تنهایی برای جامعه‌ی خود منبع الهام بودند و شکستن دیوار بلند ستم، برای رسیدن به آن‌سوی راه آزادی را هرروز و هرروز تمرین می‌کنند و امروز راهش با همت بلند و ایستادگی دانشجویانی همچون سپیده رشنو، مائده دلبری، رایحه حسینی، فاطمه رشیدی، سارینا صادقی، نیلوفر میرزایی و...در خط مقدم شکستن دیوار استبداد ادامه دارد.

ما دانشجویان دانشگاه الزهرا در ۲۴مین سالگرد واقعه‌ی کوی دانشگاه با گرامی داشتن نام فرشته علیزاده، سعید زینالی، عزت ابراهیم‌نژاد و تمامی دانشجویانی که از این حادثه‌ زخمی با خود به یادگار دارند، اعلام می‌داریم همگام با دیگر دانشگاه‌های کشور که امروز عرصه‌ی اصلی بیداری و حق‌طلبی است، در راه شکستن قفس ظلم و پرگشودن در هوای آزادی همراه و هم‌صدا خواهیم ماند.
چرا که دستی که آزادی را فهمیده است، دیگر به بازوی انسان باز‌ نمی‌گردد.
برای او بال پرواز خواهد شد!

هجدهم تیر
دانشجویان دانشگاه الزهرا

#دانشگاه_الزهرا
4⃣9⃣5⃣1⃣
Forwarded from نارخاتون
«هنوز کنارم هستی. فقط مرگ می‌تواند تو را شهره از من جدا کند. بارها که مرگ از میان برگ‌های خشک و سوخته و ملافه‌های سفید به سراغ من آمده بود، تو با چابکی مرگ را از من دفع کردی. همهٔ این سال‌ها تو را در کنارم یک ظرف میوه دیدم، که در این ظرف، میوه‌های همهٔ فصل‌ها و لبخند محزون‌ تو در کنار هم بودند.{...} در این سال‌ها در آپارتمان‌مان آینه‌های فراوان داشتیم اما آینهٔ من و تو چهره‌هامان بوده است. در همهٔ فصول با سخاوت و امید عریان و ستایش عشق به هم خیره بودیم. طعم‌های میوه‌ها را با هم آموختیم. ما آموزگارانی رنج‌کشیده بودیم. هنگامی که تو در کنارم هستی، لغتِ انزوا یک لغت مرده در فرهنگ لغت است؛ چون تو در کنارم هستی. سال‌هاست به یک پیلهٔ ابریشمین پناه برده‌ام. گاهی از این پیله جهان را نگاه می‌کنم که در دود و ناهماهنگی و کوچه‌های بن‌بست غرق است. شاید دیده‌ایم هواپیماها در ارتفاع‌های کم پرواز می‌کردند که برای من و تو گل بگونیا بیاورند. شاید این رؤیا روزی اتفاق بیفتد. فقط باید ما در این جهان باشیم. گاهی رؤیا شفابخش است. دوباره که به پیله رفتم، جهانِ واقعی من و تو دوفنجان چای بود که با هم از آن چای نوشیدیم. گاهی در باران راه خانه را گم کرده بودیم. چون در باران راه خانه را گم کرده بودیم، روزی که در باران از بیمارستان به خانه آمدیم، یخچال را روشن کردی، گاز را باز کردی، گل‌های نرگس را در گلدان گذاشتی گفتی: «به ابراهیم گلستان، هوشنگ کامکار و آیدین، تلفن کن که از بیمارستان مرخص شدی و دیگر در خانه هستی.» شمع ها را روشن کردی، میوه ها را شستی. روی عکس های من و تو و مادرم و پدرت و مادرت و ماهور دستمال مرطوب کشیدی. در این سال که گلدان های شمعدانی و بگونیا را در بالکن آپارتمان آب دادیم که آن‌ها چون من و تو تسلیم مرگ نشوند. من و تو در همهٔ این سال تسلیم رذالت‌های فقر نشدیم. تسلیم دودلی‌ها، تردیدها، شک‌ها نشدیم. تسلیم آفتاب که بر انگورها و من و تو تابید شدیم. ما از جهان درک بغرنج و نامفهومی نداشتیم به این دلیل که جهان را ساده و بی‌آلایش دیدیم. می‌توان جهان را ساده دوست داشت. به من آموختی می‌توان در فقر هم جهان را در یک لیوان شیر سرد یا گرم نوشید و بی‌محابا نوشید…»

- احمدرضا احمدی؛ نامه به همسرش شهره.
Forwarded from دیرپای خُجَسته (محمدرضا فرهادی)
آقای احمدرضا احمدی حضورت باعث دلگرمی بود. حضورت تو این سیاهی ها خوب بود. حالا شما هم رفتی زیر خاک.
تدریس کلاس ESP این طوریه که تا ساعت ۱۱:۴۵ شب که مغزم معمولاً تو حالت عادی (وقتی کلاس ندارم) خوابه، در مورد FAA (Federal Aviation Administration) Regulations طوری بحث می‌کنیم که انگار جذاب‌ترین متن ادبی تاریخ رو داریم می‌خونیم.