هفتهای که گذشت خیلی کمتر آنلاین بودم. بیشتر مواقع داشتم فکر میکردم. به آیندهای که هر لحظه گنگ بودنش بیشتر میشه. از طرفی آیندهای که نمیتونم پیشبینی کنم چطور قراره پیش بره برای هیپوتالاموسم خیلی هیجانانگیز و در عین حال برای آمیگدالم تیره و تاره.
Landor's Cottage
و بچهها چون علاوه بر فرانسه برای کشورهای دیگه رو پرسیده بودید، گروهی نمیشناسم که معتبر باشه و مطمئن باشم جوابهای درستی بهتون میدن ادمینها (و دنبال پول گرفتن از شما برای پذیرش و ... نیستن) یه forum خیلی قدیمی وجود داره که کسایی که خیلی ساله پیگیر مهاجرت…
در ادامهی بحث گروهها و کانالهای مهاجرت تحصیلی :)
حدوداً چند سال پیش من یه آرشیو درست کرده بودم مربوط به کشور آلمان.
امیدوارم این کانال به درد بقیه بخوره، خودم که منصرف شدم. بین پیامها، گزیدهی حرفها و سوالات گروههای مهاجرتی رو هم فوروارد کردم.
حدوداً چند سال پیش من یه آرشیو درست کرده بودم مربوط به کشور آلمان.
امیدوارم این کانال به درد بقیه بخوره، خودم که منصرف شدم. بین پیامها، گزیدهی حرفها و سوالات گروههای مهاجرتی رو هم فوروارد کردم.
در کل ریسرچ و نوشتن خیلی کار دردآوریه اما به یقین رسیدم که توی این زمینه مازوخیسم دارم.
این کتاب رو یکی از دوستانم قبل از مهاجرت وقتی داشت کتابهاش رو به بقیه هدیه میداد، همراه با کلی کتاب دیگه به من داد تا مراقبش باشم. تصمیم گرفتم این تابستون بعد از امتحانات تمام این ۱۰۰ اثر کلاسیک ادبیات جهان رو بخونم و اگر قبلاً اثری رو خوندم، دوباره با دیدی که الان نسبت به ادبیات دارم برم سراغشون و اینجا هم چک لیست درست کنم که مجبور شم عقب نندازم. TT
Forwarded from pathétique
هر انسانی یه موقعی در زندگی به این میرسه که خیلی خیلی کوچیکه و زمان، خیلی خیلی بزرگ. درمقابل زمان انگار هیچی نیستیم. زمان میتونه شادترین لحظه ها و بدترین موقعیتهاتو ببلعه و تمام چیزی که برای انسان میمونه یه سری خاطرهی نصفه و نیمهست. فکر کنم واسه همین زبان رو ساختیم. برای اینکه بنویسیم و امیدوار باشیم که این یکی زندگی در تاریخ هضم و محو نمیشه. برای اینکه نترسیم. فقط برای اینکه نترسیم.
Forwarded from Detached (eric)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تولدت مبارک دختر.
کل خونه الان با ترس بیدار شدن. با شنیدن صدای داد بابام از پنجره که داشت میگفت «آقا نبر!» و این آقا نه دزد بود و نه یواشکی داشت ماشین یه بیچارهی دیگه ای رو میدزدید. انقدر همه چیز این مملکت روی حسابه که شما فرض کنید این ساعت حدوداً ۶ تا ماشین شهرداری توی خیابون بودن و داشتن بیلبورد مغازهی ساختمون ما و کلا این راستا رو میبریدن که ببرن. هر جور حساب میکنم نمیشه. یعنی چی این ساعت ماشینهای شهرداری راه افتادن تو خیابون دارن تابلوهای مغازهها رو با خودشون میبرن؟
اما بعد یادم میاد اینجا ایرانه و همه چیز منطقی به نظر میاد.
اما بعد یادم میاد اینجا ایرانه و همه چیز منطقی به نظر میاد.
میخواستم اینها رو پست کنم و کپشن بنویسم: «اینها رو ببینیم یکم بشوره ببره پیام قبلی رو» اما یادم افتاد چقدر تقریباً هر ده دقیقه از چپ و راست میاومدن تذکر حجاب میدادن بهم.