Landor's Cottage
500 subscribers
982 photos
82 videos
40 files
172 links
it's ruby 🕳️
Let's talk: @landorscottage_bot
♬ playlist: @o2alternative
Download Telegram
من امروز از National Gallery لندن بلیت یکی از eventهای آنلاینشون رو گرفتم و خیلی هیجان داشتم. :>>>
اگه شما هم علاقه دارید توی جلسات آنلاینی که اکثراً در مورد آثار هنری صحبت می‌کنن شرکت کنید، از طریق سایت گالری و از بخش exhibitions and events می‌تونید رزرو کنید و بلیت جلسات آنلاین رایگان رو تهیه کنید.
نمی‌دونم ولی توی این وضعیتی که نمی‌شه از ایران خارج شد، حداقل به این شکل با دنیای هنر خارج از ایران در ارتباط باشیم شاید یکم برای استراحت روح و روانمون خوب باشه‌.
I had to spend all my savings tho😔
از پاتوق ده اردیبهشت
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بچه‌ها حرف‌هایشان را زده بودند. جلسه داشت به پایان می‌رسید. که ناگهان آقای رضایی‌راد از آقای رضا بهبودی درخواست کرد  مونولوگ پایانی‌اش را که ۹ ماه برایش تمرین کردند(نمایشی که روی صحنه نرفت) برای بچه‌ها بخواند.
پاتوق کتاب‌بازها
Forwarded from Dern.
«مگر می‌توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می‌کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می‌کند وقتی مقصد دریاست و یکی‌شدن، وقتی راهنما آفتاب است.
بگذار پاداش‌مان هم زندان باشد.
مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی  پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟
مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره‌ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟
مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود ، اما "الف" و "بای" امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟
نمی توانم تصور کنم در سرزمین" صمد"،" خانعلی" و "عزتی" معلم باشیم و همراه ارس  جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟
می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب،  هموار گشته و سختی  ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد  "برای تو معلم آزاده" ،  تا همه بدانند که معلم ، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام ، که آموزگار نامش را ، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده‌اند ، نه مرغان  ماهیخوار.»

معلم اعدامی زندان اوین
فرزاد کمانگر - اردیبهشت ماه ۱۳۸۹
قرار ما امسال خودِ کتابفروشی‌ها نه نمایشگاه کتاب.
چند وقته هیچ تمایلی ندارم به اندازه‌ی قبل توی شهر -مخصوصاً مرکز شهر- بگردم. همه‌ی اون بخش‌هایی که قبلاً جزو مکان‌های مورد علاقه‌ی من بودن خاطرات وحشتناکی رو نگه داشتن که توی اسید سیاه‌رنگ حل شدن. خاطرات محو و حل شده‌ای که بعد از گذشت چند ماه تازه قدرت انحلال خاطرات خوبی که داشتم رو هم پیدا کردن. خلاصه بخوام بگم، اگه مجبور نباشم از خونه بیرون نمی‌رم.
امروز یکی از شاگردهام کلاسش رو کنسل کرد و خیلی خوشحال شدم چون دیگه لازم نبود ساعت ۱۰:۴۵ تازه برسم خونه و در حالی که هنوز لباس‌هام رو عوض نکردم برم سراغ گوشی و لینک ویس چت dead poets society که هر چهارشنبه ساعت ۱۱ داریم رو بذارم توی گروه. و این خیلی فرصت خوبی بود که به دو تا جایی که همیشه موقع برگشت از کلاس یکی مونده به آخر می‌دیدم ولی وقت نمی‌شد برم، سر بزنم و امروز رو مثلاً برای خودم romanticize کنم که این هفته رو بشوره ببره. =)
اولین جا این کافه‌ی سیار بود. اون شخصی که خیلی موهای نازی داشت یه ماکیاتوی خیلی خوشمزه (جدی توقع نداشتم انقدر خوب باشه) درست کرد برام و کنار این ون هم یه سری صندلی‌های کوچیکی بودن که با افراد خیلی بامزه‌ای که از دور داشتم حرفاشون رو می‌شنیدم پر شده بودن. چون قرار بود راه برم و راستش دارم سعی می‌کنم sugar break داشته باشم نشد کیک روزشون رو امتحان کنم اما گفتم بازم میام پیشتون حتماً. TT
اگه سمت دریاچه رفتید می‌تونید توی خیابون قائم ۶، روبه‌روی پارک سنبل پیداش کنید. (توی گوگل مپس سرچ کنید بوستان سنبل میاد)
و دومین جا این کافه کتابی که تازه باز شده و تقریباً اولین کتاب فروشی‌ای که این اطراف هست و جدی نمی‌شد نرم. ^^
یه آشپزخونه‌ی خیلی کوچیک هم گوشه‌ی مغازه بود و وقتی رفتم آب پرتقال خوشمزه دادن بهم TT موقع حساب کردن فروشنده بهم گفت خیلی آشنایی برام و فهمیدیم توی دبستان هم‌مدرسه‌ای بودیم. =)
خیلی مکان آرومی بود و اگه تمایل داشتید حمایت کنید از این کسب و کاری که تازه راه افتاده:
instagram
«زندگی می‌کنیم اما فراموش نمی‌کنیم» هم که دیگه جزوی از زندگی همه‌ی ما شده. کتاب می‌خونیم، توی جمع‌های دوستانه یا اجتماعی که داریم، از حقایق و ظلم‌ها حرف می‌زنیم و قدرت افکار جمعی رو هم فراموش نمی‌کنیم.