دیشب فیلم Love Gets a Room رو دیدم. علت انتخابم این بود که فردیا والش پیلو جزو بازیگرها بود اما تمام بازیگرها به زیباترین شکل ممکن قلبم رو نوازش کردن.
داستان فیلم در مورد یهودیهایی که توی گتوی ورشو توسط نازیها ایزوله شده بودن هست و داستان واقعی گروه تئاتری که توی اون وضعیت تمام تلاششون رو میکنن که نمایش اجرا بشه تا هنر فراموش نشه و مردمی که بین اونها و زندگی عادی دیوار بزرگی کشیده شده و ایزوله شدن، بهشون یادآوری بشه که هنر چقدر اهمیت داره.
توی گتوی ورشو ۴۶۰,۰۰۰ یهودی زندانی بودن و در نهایت فقط ۵۰,۰۰۰ نفر جون سالم به در بردن.
اگر فایل فیلم رو خواستید توی بات پیام بدید براتون بفرستم.
داستان فیلم در مورد یهودیهایی که توی گتوی ورشو توسط نازیها ایزوله شده بودن هست و داستان واقعی گروه تئاتری که توی اون وضعیت تمام تلاششون رو میکنن که نمایش اجرا بشه تا هنر فراموش نشه و مردمی که بین اونها و زندگی عادی دیوار بزرگی کشیده شده و ایزوله شدن، بهشون یادآوری بشه که هنر چقدر اهمیت داره.
توی گتوی ورشو ۴۶۰,۰۰۰ یهودی زندانی بودن و در نهایت فقط ۵۰,۰۰۰ نفر جون سالم به در بردن.
اگر فایل فیلم رو خواستید توی بات پیام بدید براتون بفرستم.
تلاشی که همزمان برای آزادی از اونجا و فراموش نشدن هنر میکردن، خیلی من رو یاد افراد اهل ادبیات و هنری انداخت که این روزها دارن با تمام وجود تلاش میکنن که مردم بیشتر از قبل بهشون توجه کنن در مقابل چشمپوشی و سرکوب همیشگی هنر و ادبیات توسط ج.ا.
یه بخشی از فیلم هم یکی از اون افراد رو با شلیک گلوله و بعد ضربات شدید باتون خارج میکنن از صحنه و این دقیقاً چیزی بود که توی میدون صادقیه با چشمهای خودم دیده بودم.
یه بخشی از فیلم هم یکی از اون افراد رو با شلیک گلوله و بعد ضربات شدید باتون خارج میکنن از صحنه و این دقیقاً چیزی بود که توی میدون صادقیه با چشمهای خودم دیده بودم.
I love it when we randomly pick an artistic movement, get deep into its artworks and keep talking about them. As if the world has stopped turning around and it's just you, me and art.
مجید خدابنده لو، پسر ۲۰ سالهای که احتمالاً کسی به جز اقوامش از به قتل رسیدنش خبر نداره. سال ۶۲، خیابون هاشمی تهران، سعید چند روز قبل از مراسم عروسیش در حال دعوا با یکی از دوستانش بوده که یه بسیجی بهشون نزدیک میشه و میگه دعوا نکنید و شلوغ بازی درنیارید. بحث بینشون بالا میگیره و در نهایت مامور بسیجی کلتی که همراهش بوده رو در میاره. اول فقط با کلت تهدید میکنه که برن اما مجید و دوستش میگن که بهش مربوط نیست و در آخر کلت رو میذاره روی سر مجید و میگه اگه نری شلیک میکنم. مجید هم گویا میگه جرأت نداری شلیک کنی و همونجا شلیک میشه به سرش.
بعد از این ماجرا خانوادهی مجید منتظر بودن که حکم اعدام اجرا بشه اما اون مامور فقط به زندان محکوم شد. هم توی مراسم ختم، هم مواقع مختلف یه سری آدم میرفتن سراغ خانوادهی مجید و تهدیدشون میکردن که باید رضایت بدن. بعد از مراسم چهلم، پدر مجید رو مستقیم تهدید به مرگ میکنن اما باز هم راضی نمیشه رضایت بده.
در نهایت چند وقت بعد خبر مرگ پدر مجید هم میاد که توی پزشکی قانونی خودکشی ثبت شده بود اما در اصل بعد از اینکه به زور پدرش رو برده بودن، در حالی که توی گونی بوده، انداخته بودنش زیر کامیون.
بعد از این ماجرا خانوادهی مجید منتظر بودن که حکم اعدام اجرا بشه اما اون مامور فقط به زندان محکوم شد. هم توی مراسم ختم، هم مواقع مختلف یه سری آدم میرفتن سراغ خانوادهی مجید و تهدیدشون میکردن که باید رضایت بدن. بعد از مراسم چهلم، پدر مجید رو مستقیم تهدید به مرگ میکنن اما باز هم راضی نمیشه رضایت بده.
در نهایت چند وقت بعد خبر مرگ پدر مجید هم میاد که توی پزشکی قانونی خودکشی ثبت شده بود اما در اصل بعد از اینکه به زور پدرش رو برده بودن، در حالی که توی گونی بوده، انداخته بودنش زیر کامیون.
از آخرین پاتوق سال ۱۴۰۱ که خیلی خوشحالم امسال پیداش کردم.
یکی از بچهها گفت داستان این نمایشنامه هم کلیشهی مبارزه با ستم و همراهی نکردن عموم مردم رو داشت پس تقریباً چیز جدیدی برای گفتن نداشت چون تا بوده این موضوع رو توی ادبیات داریم. اون لحظه میخواستم دستم رو ببرم بالا و بگم که نه این نمیتونه کلیشه باشه که دیدم چرا، هست. پررنگترین کلیشه هم هست. همیشه انسانها دنبال تغییر و تحول و مبارزه بودن و میتونم بگم پس یه کلیشهی موردعلاقه دارم. به قول آقای احسان عبدی پور که توی جلسه حضور داشتن وقتی یه فیلمی رو میبینیم که شخصیت از اول تا آخر فیلم دچار تحول میشه یا تغییری رو ایجاد میکنه خیلی برامون خوشایندتره تا زمانی که تغییری رو حس نمیکنیم.
یکی از بچهها گفت داستان این نمایشنامه هم کلیشهی مبارزه با ستم و همراهی نکردن عموم مردم رو داشت پس تقریباً چیز جدیدی برای گفتن نداشت چون تا بوده این موضوع رو توی ادبیات داریم. اون لحظه میخواستم دستم رو ببرم بالا و بگم که نه این نمیتونه کلیشه باشه که دیدم چرا، هست. پررنگترین کلیشه هم هست. همیشه انسانها دنبال تغییر و تحول و مبارزه بودن و میتونم بگم پس یه کلیشهی موردعلاقه دارم. به قول آقای احسان عبدی پور که توی جلسه حضور داشتن وقتی یه فیلمی رو میبینیم که شخصیت از اول تا آخر فیلم دچار تحول میشه یا تغییری رو ایجاد میکنه خیلی برامون خوشایندتره تا زمانی که تغییری رو حس نمیکنیم.
Forwarded from دار (Dante)
به نظرت شرمآور نیست؟! تحقیرآمیز نیست؟!
از طرفی در آرزوی مرگ میسوزی و میخواهی مسائل اساسی آن را با خزعبلات منطقی حل کنی، از طرفی، به آن دهنکجی میکنی؟!
چهقدر هم رفتارت گستاخانه و بیادبانه است، آنوقت در عینحال هراس هم داری! چرند میبافی و خودت خوشت هم آمده. گستاخی میکنی و خودت هم مدام بهخاطر این گستاخی میترسی و عذرخواهی میکنی.
از طرفی، ما را مطمئن میکنی که از چیزی نمیترسی، از طرفی، باور ما را تفتیش میکنی. میگویی داری از خشم و کینه دندان برهم میسایی، در عینحال شوخیات میگیرد و خوشمزگی میکنی تا ما را بخندانی.
خودت خوب میدانی شوخی و حاضرجوابیات، هیچ ظرافت و نکته سنجی ندارد، ولی آشکارا به ویژگی برتر ادبی آنها میبالی.
شاید هم تو واقعا رنجی کشیده باشی، اما برای رنجت هیچ احترامی قائل نیستی. در حرفت حقیقت هست، اما عقل سلیم و تدبیر نداری.
از سرِ همین جاه طلبی حقیرت است که حقیقت را میکشانی به حالتی مفتضح و مبتذل و نمایشی. البته پیداست چیزهایی داری که بگویی، ولی از ترس پشت همان حرفها اخیرت قایم شدهای؛ چون جرات و قاطعیت گفتنش را نداری و فقط بزدلانه هارت و پورت میکنی. از آگاهی تعریف تمجید میکنی، ولی شک داری؛ چون درست است که عقلت خوب کار میکند، اما دلت پرزنگار و تیره است؛ قلبت سیاه است.
بدون قلب پاک هم عقل کامل و سالمی درکار نخواهد بود. پر از کینهای، آنقدری که مدام همهچیز را زیر سوال میبری و دهنکجی میکنی! پس هی دروغ بگو، دروغ و دروغ!
از طرفی در آرزوی مرگ میسوزی و میخواهی مسائل اساسی آن را با خزعبلات منطقی حل کنی، از طرفی، به آن دهنکجی میکنی؟!
چهقدر هم رفتارت گستاخانه و بیادبانه است، آنوقت در عینحال هراس هم داری! چرند میبافی و خودت خوشت هم آمده. گستاخی میکنی و خودت هم مدام بهخاطر این گستاخی میترسی و عذرخواهی میکنی.
از طرفی، ما را مطمئن میکنی که از چیزی نمیترسی، از طرفی، باور ما را تفتیش میکنی. میگویی داری از خشم و کینه دندان برهم میسایی، در عینحال شوخیات میگیرد و خوشمزگی میکنی تا ما را بخندانی.
خودت خوب میدانی شوخی و حاضرجوابیات، هیچ ظرافت و نکته سنجی ندارد، ولی آشکارا به ویژگی برتر ادبی آنها میبالی.
شاید هم تو واقعا رنجی کشیده باشی، اما برای رنجت هیچ احترامی قائل نیستی. در حرفت حقیقت هست، اما عقل سلیم و تدبیر نداری.
از سرِ همین جاه طلبی حقیرت است که حقیقت را میکشانی به حالتی مفتضح و مبتذل و نمایشی. البته پیداست چیزهایی داری که بگویی، ولی از ترس پشت همان حرفها اخیرت قایم شدهای؛ چون جرات و قاطعیت گفتنش را نداری و فقط بزدلانه هارت و پورت میکنی. از آگاهی تعریف تمجید میکنی، ولی شک داری؛ چون درست است که عقلت خوب کار میکند، اما دلت پرزنگار و تیره است؛ قلبت سیاه است.
بدون قلب پاک هم عقل کامل و سالمی درکار نخواهد بود. پر از کینهای، آنقدری که مدام همهچیز را زیر سوال میبری و دهنکجی میکنی! پس هی دروغ بگو، دروغ و دروغ!
Landor's Cottage
Photo
آسمون انقدر قشنگ بود که حس میکردم داشتم توش غرق میشدم.
-کار جهان همه حکمت است. اگه دری بسته میشود، شاید از آن روست که بر آن بکوبی.
+اگر چه سالها.
-اگر باران میبارد، شاید از آن روست که گلی بروید.
+یا که خاری.
-و اگر توفانی میتوپد، شاید که قصاصیست.
+بیثمر.
هرامسا ۷۰۵ ۷۰۹ - عباس نعلبندیان
+اگر چه سالها.
-اگر باران میبارد، شاید از آن روست که گلی بروید.
+یا که خاری.
-و اگر توفانی میتوپد، شاید که قصاصیست.
+بیثمر.
هرامسا ۷۰۵ ۷۰۹ - عباس نعلبندیان
Landor's Cottage
اون روز اینجا هم رفتم. پیدا کردن عباس نعلبندیان به عنوان نمایشنامهنویسی که سبکش ابزورد بوده خیلی اتفاق خوبی بود. این شخص بدون اینکه حتی یک بار تئاتر رفته باشه اولین نمایشنامهی خودش رو نوشت و همزمان مشهور و منفور شد. بعد از انقلاب یه مدت زندانی بود و بعد…
آثار ”نعلبندیان“ از قالب روایت کلاسیک بیرون است و این شاید پشت کردن به گروهی باشد که معتقدند روایت متعارف میتواند جذب مخاطب کند.
نغمه ثمینی، در گفتگوی همایش یک روزه تئاتر شناسی عباس نعلبندیان
نغمه ثمینی، در گفتگوی همایش یک روزه تئاتر شناسی عباس نعلبندیان