this urge of wanting to be there, drowned in the beauty of Marburg
Forwarded from K (Reyhan)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Le moulin
I did this about two years ago.
While playing this I feel like I'm injecting my soul into piano keys through my fingertips.
I did this about two years ago.
While playing this I feel like I'm injecting my soul into piano keys through my fingertips.
K
Le moulin I did this about two years ago. While playing this I feel like I'm injecting my soul into piano keys through my fingertips.
and while you're injecting it through your fingertips, you're moving mine
خونهی مادربزرگم فیلم Die Kleine Lady داشت پخش میشد و وقتی فضای فیلم رو دیدم تصمیم گرفتم نگاه کنم. خط داستانی فیلم اصلاً برای من جذاب نبود و هیچ کدوم از ویژگیهای فیلمهای مورد علاقهی من رو نداشت. تنها چیزی که باعث شد وادارم کنه تا آخر ببینم نبودن hectic life بود و سرعت زندگی خیلی پایین که اوایل قرن ۱۹ وجود داشت. حس میکنم دیدی که اخیراً به زندگی دارم باعث شده توی فیلمهایی که میبینم هم دنبال همین موضوع باشم چون تا چند وقت پیش اگه یه فیلم حداقل دو تا plot twist نداشت نمیتونستم ببینمش. فیلم Ghost Writer هم که اینجا راجع بهش نوشتم دقیقاً همین حس رو بهم داد.
من همیشه فوبیای ارتفاع داشتم و الان هم دارم اما در مقایسه با قبل خیلی کمتر شده. امروز هم که از کوه بالا میرفتیم لرزش پاهام و تپش قلبم هی بیشتر میشدن ولی وقتی بالاخره یه جا برای نشستن پیدا کردم، تمام مدتی که اونجا نشسته بودم هر چی تو ماه قبل فاکد آپ بود رو شست برد. همزمان زل زده بودم به دره ای که زیر پام بود و فکر نکنم حس خوبی که پیدا کردم بخاطر بودن تو طبیعت و اینا بود =) مغزم دید اگر پام فقط چند سانت بلغزه همه چی تمومه و overthink کردن ظاهراً ارزشی نداره.
خب اول بگم که اگه #incmt رو بزنید بقیهی عکسهای این obsession من رو میتونید ببینید.
روستایی که ما امروز رفتیم یه آرامستان خانوادگی داشت که فقط پنج نفر تا الان اونجا دفن شدن و هیچکس دیگهای حق نداره اونجا دفن بشه. اونی که با فلش بنفش نشون دادم کسی هستش که با ضربه ی تبر به سرش کشته شده و هیچکس نفهمید چرا و توسط کی این اتفاق براش افتاد. حالا بعد از اینکه ما رفتیم از اینجا بیرون، روبهرو یه مسجد بود و یه آقایی اونجا داشت یه سری هیزم رو با تبر میشکست. اون کسی که داشت اینها رو به من توضیح میداد گفت این شخص پدر همون کسی هست که با تبر کشته شده و از روزی که این اتفاق براشون افتاده کلاً یه آدم دیگه شده و زندگیش یه جورایی نابود شد، اکثر مواقع هم اینجا مشغول همین کاره.
روستایی که ما امروز رفتیم یه آرامستان خانوادگی داشت که فقط پنج نفر تا الان اونجا دفن شدن و هیچکس دیگهای حق نداره اونجا دفن بشه. اونی که با فلش بنفش نشون دادم کسی هستش که با ضربه ی تبر به سرش کشته شده و هیچکس نفهمید چرا و توسط کی این اتفاق براش افتاد. حالا بعد از اینکه ما رفتیم از اینجا بیرون، روبهرو یه مسجد بود و یه آقایی اونجا داشت یه سری هیزم رو با تبر میشکست. اون کسی که داشت اینها رو به من توضیح میداد گفت این شخص پدر همون کسی هست که با تبر کشته شده و از روزی که این اتفاق براشون افتاده کلاً یه آدم دیگه شده و زندگیش یه جورایی نابود شد، اکثر مواقع هم اینجا مشغول همین کاره.