Forwarded from The Devil in the Details (Blue)
بعد از کتابایی ک توی این چند ماه خوندم،اونایی که توی چندسال اخیر خوندم رو توی ذهنم میارم و فکر میکنم که چقدر سطحی بودن!
از خودم بدم میاد که اونهمه زمان صرفشون کردم
میگم آخه بچه کور بودی مگه؟چطور نمیدیدی؟چطور نمیفهمیدی؟
ولی خب ی چیزی درونم میگه؛خودت داری میگی،"بچه"
خوندنِ همونا بود که بچه رو رسوند ب بچه بزرگتری که الآن هست.
یه حس دوگانگی آزاردهندست. خودمو جای بچه میزارم و خاطراتش دوباره دلخوشی رو برام تداعی میکنه. ولی از دید بچه بزرگتر که نگاهش میکنم حماقت نفرت انگیزی رو درش میبینم
ولی شنیدم روندش اینه که،سالها بعد،بزرگترین بچه که به عقب نگاه میکنه،یه بچه خوشبخت میبینه، و یه بچه بزرگترِ احمق که زیادی فکر میکنه.
But hell, what do I know!? Maybe I'm right to be mad and that last paragraph is just naive wishful thinking...
از خودم بدم میاد که اونهمه زمان صرفشون کردم
میگم آخه بچه کور بودی مگه؟چطور نمیدیدی؟چطور نمیفهمیدی؟
ولی خب ی چیزی درونم میگه؛خودت داری میگی،"بچه"
خوندنِ همونا بود که بچه رو رسوند ب بچه بزرگتری که الآن هست.
یه حس دوگانگی آزاردهندست. خودمو جای بچه میزارم و خاطراتش دوباره دلخوشی رو برام تداعی میکنه. ولی از دید بچه بزرگتر که نگاهش میکنم حماقت نفرت انگیزی رو درش میبینم
ولی شنیدم روندش اینه که،سالها بعد،بزرگترین بچه که به عقب نگاه میکنه،یه بچه خوشبخت میبینه، و یه بچه بزرگترِ احمق که زیادی فکر میکنه.
But hell, what do I know!? Maybe I'm right to be mad and that last paragraph is just naive wishful thinking...
The Devil in the Details
بعد از کتابایی ک توی این چند ماه خوندم،اونایی که توی چندسال اخیر خوندم رو توی ذهنم میارم و فکر میکنم که چقدر سطحی بودن! از خودم بدم میاد که اونهمه زمان صرفشون کردم میگم آخه بچه کور بودی مگه؟چطور نمیدیدی؟چطور نمیفهمیدی؟ ولی خب ی چیزی درونم میگه؛خودت داری میگی،"بچه"…
من این حس رو فقط به کتاب هایی که خوندم ندارم، نسبت به تک تک کارهایی که کردم، آدم هایی که باهاشون در ارتباط بودم و در کل هر اتفاقی که خودم رقم زدم تو زندگیم همین حس رو دارم.
Forwarded from Danse Macabre
People often forget the eroticism of connecting through mind & spirit. The way a body tingles when its soul has been stroked by another's. The comfort when someone not only understands you, but feels you.
-Meredith Marple
-Meredith Marple
harry's new single made me cry my ass off and I know the reason, but I can't explain it to anyone and it hurts af wtf
Not that I don't want to, I just can't put the words together to tell others what things it has ignited in me, bringing so many things back to my mind
btw the curse is gone and I'm finally crying yay
Not that I don't want to, I just can't put the words together to tell others what things it has ignited in me, bringing so many things back to my mind
btw the curse is gone and I'm finally crying yay
Landor's Cottage
harry's new single made me cry my ass off and I know the reason, but I can't explain it to anyone and it hurts af wtf Not that I don't want to, I just can't put the words together to tell others what things it has ignited in me, bringing so many things back…
when you finally realize OLD is not just a word... they call it "بحران سالمندی" and I think that's beautiful.
Forwarded from re-silence.
Forward this message to your channel, and I’ll give you a painting in the style of realism, naturalism, or romanticism that gives your vibe.
اینکه خانوادم هم توی این روز بخاطر شلوغی بیش از حد اصراری به بیرون رفتن ندارن واقعاً خوشحال کنندهاس.
امروز ذهنم بیشتر از هر روز دیگه ای داره اتفاقات سال گذشته رو مرور میکنه و یادآوری روزهایی که پشت سر گذاشتم خیلی میتونه کمکم کنه تا نذارم امسال من رو از هدفام دورتر کنه، دقیقاً همون اتفاقی که نیمه ی دوم سال پیش افتاد و به قدری زندگی کردن برام سخت بود که suicidal thoughts رهام نمیکردن و خب تنها چیزی که کمکم کرد گذر زمان بود. هر چند هنوز هم اون آدمی که سه سال پیش بودم و همزمان ۴ تا زبان یاد میگرفتم و حداقل روزی ۷ ساعت کار میکردم نیستم اما از هر کار کوچکی که انجام میدم دارم لذت میبرم و قدر کسایی که وارد زندگیم شدن رو بیشتر میدونم، کمتر نگران آینده ام و خوشحالی رو لزوماً دیگه تو رسیدن به آرزوهام نمیبینم.
امروز ذهنم بیشتر از هر روز دیگه ای داره اتفاقات سال گذشته رو مرور میکنه و یادآوری روزهایی که پشت سر گذاشتم خیلی میتونه کمکم کنه تا نذارم امسال من رو از هدفام دورتر کنه، دقیقاً همون اتفاقی که نیمه ی دوم سال پیش افتاد و به قدری زندگی کردن برام سخت بود که suicidal thoughts رهام نمیکردن و خب تنها چیزی که کمکم کرد گذر زمان بود. هر چند هنوز هم اون آدمی که سه سال پیش بودم و همزمان ۴ تا زبان یاد میگرفتم و حداقل روزی ۷ ساعت کار میکردم نیستم اما از هر کار کوچکی که انجام میدم دارم لذت میبرم و قدر کسایی که وارد زندگیم شدن رو بیشتر میدونم، کمتر نگران آینده ام و خوشحالی رو لزوماً دیگه تو رسیدن به آرزوهام نمیبینم.
خلاصهٔ امروز چون یکی از روزهای مورد علاقم بود:
wrote random stories, practiced a new song, filled my ears with Linkin Park and SKZ for several hours, stared at the moon for minutes (the photo is not for this night tho) and paid Dr Faustus another visit cause why not
wrote random stories, practiced a new song, filled my ears with Linkin Park and SKZ for several hours, stared at the moon for minutes (the photo is not for this night tho) and paid Dr Faustus another visit cause why not