امروز هم دوباره هوا برفی شد و من خوشحالترین ورژن خودم بودم اما اینکه این حس قرار نیست تا مدت زیادی ادامه داشته خیلی ناراحت کنندهس. یه همسفر خیلی کوچولو هم همراهمون هست که هر وقت میبینمش به این فکر میکنم که سن کم داشتن و بی دغدغه بودن چقدر راحت بوده و قدرش رو ندونستم، با این وجود حتی یه ذره هم حاضر نیستم برگردم به دوران کودکیم و اون دوران رو تجربه کنم دوباره. کاش این حسی که این روزها دارم تا ابد باقی میموند.
p.s. I also found a skz magazine with posters and went to a couple of bookshops. ^^
p.s. I also found a skz magazine with posters and went to a couple of bookshops. ^^
Landor's Cottage
یکی از کارهایی که همیشه میکنم پیدا کردن قبرستون (چقدر اینطوری گفتنش ویرده😐گورستان بهتره) تو شهرهای مختلفه. مخصوصا اونایی که توی روستاها و شهرهای خیلی کوچیکان. حسی که توی گورستان ها تجربه میکنم خیلی خاص و عجیبه و نمیدونم چه حسیه ولی مطمئنا ترس/ حس منفی نیست.…
به احتمال زیاد در جریان این obsession من هستید
a part of Day 11
There were also some people there, from a country I don't remember, doing some weird rituals
#incmt
There were also some people there, from a country I don't remember, doing some weird rituals
#incmt
یه آرامستان دیگه هم هست تو مترو هر روز میبینمش ولی هنوز نرفتم
اونم خیلی بزرگ و خوبه کاش قبل برگشتن برم
اونم خیلی بزرگ و خوبه کاش قبل برگشتن برم
Forwarded from The Devil in the Details (Blue)
بعد از کتابایی ک توی این چند ماه خوندم،اونایی که توی چندسال اخیر خوندم رو توی ذهنم میارم و فکر میکنم که چقدر سطحی بودن!
از خودم بدم میاد که اونهمه زمان صرفشون کردم
میگم آخه بچه کور بودی مگه؟چطور نمیدیدی؟چطور نمیفهمیدی؟
ولی خب ی چیزی درونم میگه؛خودت داری میگی،"بچه"
خوندنِ همونا بود که بچه رو رسوند ب بچه بزرگتری که الآن هست.
یه حس دوگانگی آزاردهندست. خودمو جای بچه میزارم و خاطراتش دوباره دلخوشی رو برام تداعی میکنه. ولی از دید بچه بزرگتر که نگاهش میکنم حماقت نفرت انگیزی رو درش میبینم
ولی شنیدم روندش اینه که،سالها بعد،بزرگترین بچه که به عقب نگاه میکنه،یه بچه خوشبخت میبینه، و یه بچه بزرگترِ احمق که زیادی فکر میکنه.
But hell, what do I know!? Maybe I'm right to be mad and that last paragraph is just naive wishful thinking...
از خودم بدم میاد که اونهمه زمان صرفشون کردم
میگم آخه بچه کور بودی مگه؟چطور نمیدیدی؟چطور نمیفهمیدی؟
ولی خب ی چیزی درونم میگه؛خودت داری میگی،"بچه"
خوندنِ همونا بود که بچه رو رسوند ب بچه بزرگتری که الآن هست.
یه حس دوگانگی آزاردهندست. خودمو جای بچه میزارم و خاطراتش دوباره دلخوشی رو برام تداعی میکنه. ولی از دید بچه بزرگتر که نگاهش میکنم حماقت نفرت انگیزی رو درش میبینم
ولی شنیدم روندش اینه که،سالها بعد،بزرگترین بچه که به عقب نگاه میکنه،یه بچه خوشبخت میبینه، و یه بچه بزرگترِ احمق که زیادی فکر میکنه.
But hell, what do I know!? Maybe I'm right to be mad and that last paragraph is just naive wishful thinking...
The Devil in the Details
بعد از کتابایی ک توی این چند ماه خوندم،اونایی که توی چندسال اخیر خوندم رو توی ذهنم میارم و فکر میکنم که چقدر سطحی بودن! از خودم بدم میاد که اونهمه زمان صرفشون کردم میگم آخه بچه کور بودی مگه؟چطور نمیدیدی؟چطور نمیفهمیدی؟ ولی خب ی چیزی درونم میگه؛خودت داری میگی،"بچه"…
من این حس رو فقط به کتاب هایی که خوندم ندارم، نسبت به تک تک کارهایی که کردم، آدم هایی که باهاشون در ارتباط بودم و در کل هر اتفاقی که خودم رقم زدم تو زندگیم همین حس رو دارم.
Forwarded from Danse Macabre
People often forget the eroticism of connecting through mind & spirit. The way a body tingles when its soul has been stroked by another's. The comfort when someone not only understands you, but feels you.
-Meredith Marple
-Meredith Marple