Landor's Cottage
500 subscribers
982 photos
82 videos
40 files
172 links
it's ruby 🕳️
Let's talk: @landorscottage_bot
♬ playlist: @o2alternative
Download Telegram
Forwarded from Danse Macabre
Fez & Lexi's conversation
Euphoria, Season 2, ep 8
امروز هم دوباره زدم زیر قولی که به خودم داده بودم و یه کتاب جدید خریدم. حتی اگر می‌خواستم هم نمی‌شد نخرم چون IT'S TOLKIEN.
از لحاظ روحی به دیدن دوستام و فضای انقلاب نیاز داشتم واقعاً اما یه بخشی از امروز توی یکی از پارک ها واقعاً تو خطر بودیم و خیلی وقت بود آدرنالین خونم انقدر بالا نرفته بود =)
هوای امروز کلا ابری بود و آفتابی وجود نداشت که به معنای واقعی برینه تو مود من. تو راه برگشت هم بارون شروع شد و کلا هوای امروز>>

p.s. The last photo is the snap driver's shirt which was so cute aww-
he's the sweetest creature
I miss working there sfm.
Imagine not hearing a thing but the sea and not feeling anything but the sea breeze.
I wanted to be a rainbow
You come to my mind
The empty seat you used to sit in
I don't know if it will ever be filled
Baby, wherever the clouds pass
I can see your face
Yawning like a habit of a twisted heart
Defective goods with creaking between emotions
Raindrops pouring down
A puddle of water all the way to my ankles
I'm neither sad nor happy
Fuck it, prayers or consolation for my heartless days

𝘽.𝙄 - 𝙂𝙧𝙖𝙮
زیرپا گذاشتن عقایدی که قبلاً بهشون معتقد بودم یکی از بزرگ‌ترین لذت های دنیاس. منظورم لزوماً زیرپا گذاشتن نیست، اینکه می‌بینم بالاخره به اون مرحله ای رسیدم که راحت می‌تونم تغییراتی که می‌خوام رو روی اصول فکری ای که دارم پیاده کنم خیلی برام لذت بخشه. شاید قبلاً این پروسه چند ماه طول می‌کشید اما الان آدمی که دیروز بودم با آدمی که امروز هستم هم حتی می‌تونه متفاوت باشه و این دلیلی شده برای خوشحالیم چون بعد از چند سال نادیده گرفتن یه سری مسائل که اذیتم می‌کردن به اون هویتی که می‌خوام داشته باشم دارم نزدیک تر می‌شم.
دلم برای ۸ یا ۹ سال پیش که یکی از دغدغه هام ریواچ کردن قسمت های ارباب حلقه ها برای هزارمین بار و حفظ کردن دیالوگ های لگولاس بود تنگ شد یهو
𝘋𝘢𝘺 1, 𝘔𝘢𝘳𝘤𝘩 11

تا چند وقت پیش انقدر نسبت به همه چیز بی حس بودم که فکرش رو هم نمی‌کردم دیدن دوبارهٔ برف انقدر باعث خوشحالیم بشه. برنامه‌ریزی کرده بودم که روز اول دو تا از کتابفروشی‌های شهر رو برم اما انقدر برف زیاد اومده که هیچ‌جا نمی‌شه رفت فعلاً و به جاش انقدر تو برف موندم تا وقتی که زانوهام رو نمی‌تونستم صاف نگه دارم و الان هم کنار پنجره همچنان به برف و نور خورشید منفور که از دو ساعت پیش در اومده دارم نگاه می‌کنم، آهنگ sharp edges داره پخش می‌شه و با وجود اینکه ممکنه تا دو ماه آینده broke af بشم بخاطر این سفر ولی تک تک لحظاتش تا الان باعث شده که اصلا برام مهم نباشه این قضیه.

p.s. I was also glad to find my fav artists on board^^
به عنوان یه آتئیست رفتم کلیسا شمع روشن کردم.