I’ve been rereading your story. I think it’s about me in a way that might not be flattering, but that’s okay. We dream and dream of being seen as we really are and then finally someone looks at us and sees us truly and we fail to measure up. Anyway: story received, story included. You looked at me long enough to see something mysterioso under all the gruff and bluster. Thanks. Sometimes you get so close to someone you end up on the other side of them.
Richard Siken
Richard Siken
You can't even know how much you have this capability of standing other's shit until you decide to set yourself free by throwing all the shit they've made to their faces. That's when you find out how ignorant you were to let them be a part of your life, and even worse to let them be with you through different times of your life.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
when will my life be like this?
Forwarded from 𝑬𝒗𝒆
این کتاب های ضد آلمانی که سوزونده شدن، شامل آثار نویسندههای یهودی، آمریکایی و حتی نویسندههای آلمانی بودن. سخنرانیای برگزار شد قبل از این کتابسوزی و در اون سخنرانی گفته شد که:
Forwarded from 𝑬𝒗𝒆
"کتابهای فاسد بدتر از غذاهای فاسد است و ذهن کودکان آلمانی را خراب میکند."
Forwarded from برنامه ناشناس
گمششششششو الان خب دلم خواست کتاب بگیرم نامه بنویسم بعد خیرات کنممم .
لعنتی باعث میشی برم بهشت😔
#کفتر_رو_به_معراج
گمششششششو الان خب دلم خواست کتاب بگیرم نامه بنویسم بعد خیرات کنممم .
لعنتی باعث میشی برم بهشت😔
#کفتر_رو_به_معراج
Forwarded from mal du pays. (Vivian)
زندگی کردن برای من وابسته به میزان غیرقابل تحملی از احساسات افسارگسیخته است. در تلاطم افکار برگرفته از این حس گنگ وهمآلود که گویا تجسم خوابی دفن شده است زندگی میکنم. حقیقت این است که بگویم به زندگی کردن رویایی کابوسوار تن می دهم. دلیلی برای رهایی از آن نمییابم، هزاران دلیل مرا به مرگ و دیوانگی محکوم میکنند و حتی کورسوی باریکی از نور نیست که بتواند دلیلی برای نجات من بجوید. البته نور مشبه اشتباهی است، همه چیز را با چنان وضوحی میبینم که این حجم از صداقت خفهام میکند. کمی تاریکی احمقانه میتواند نجاتبخش باشد ولی نمیتوانم همچین ظلمی در حق خودم انجام دهم. تارهای احساسی غیرقابل تحمل در این میان تنیده میشوند و کمکم خفهام میکند. گاهی همه یک خوشبینی منتهی به مرگ جایگزین این تارها میشود. طعم مرگ را روی زبانم احساس میکنم و سرما را درون استخوانهایم. ضربان قلبم کمی نظم و ترتیب خود را از دست میدهند. سپس احساسات در درون خود فریاد میکشند. طعم آن را به شیوهای میچشم انگار که هزاران سال زندگی کردهام. یک گفتوگوی درونی پرتلاطم افکارم را بر روی امواج شناور میکند، محفوظ در قفسهای ذهنی. مرگی بر اثر امواج در درون محفظه و نقشه بسته بر تجسم زندگی در بیرون.
I found a vintage ice cream shop :))
https://maps.app.goo.gl/ob2oZPhMyF9x6Agu7
https://maps.app.goo.gl/ob2oZPhMyF9x6Agu7