روشنک بنت سینا
46 members
14 photos
2 videos
1 file
142 links
🌿خط‌ خطی‌های بی‌رنگ من
🌿کپی رایت را ارج نهیم
roshanakbentesina.kowsarblog.ir
Download Telegram
to view and join the conversation
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌾حوالی زندگی یک کشاورز

صبح با صدای خروس‌مان از خواب بیدار می‌شویم. مامان نان و غذایی در دستمالی می‌بندد و به دست بابا می‌دهد. بابا می‌رود توی باغ. غروب که می‌شود، صدای جیغ کشیدن‌های پرستوها و جیک جیک گنجشک‌ها کل روستا را پر می‌کند. این موقع بابا از باغ برمی‌گردد. البته صدای موتورش زودتر از خودش به خانه می‌رسد. زیر درخت گردوی وسط حیاط‌مان، جای همیشگی موتور باباست. مامان بهش می‌گوید: «موتور سرخی». باک سرخ رنگی دارد. بعد با آفتابه‌ی آب گرمی که مامان آماده کرده روی سکو دست و پای خاکی‌اش را می‌شوید.

«سرِ زمین رفتن» را از زمانی که پستونک به دهان داشتم تجربه کردم. مامانم مرا با چادر به پشت می‌بست و همپای پدرم یا توی باغ بود یا توی زمین. الان فقط باغ انگور داریم. قدیم‌ترها باغ سیب‌ترش و گلابی هم داشتیم. زمانی که شیرخواره بودم، باغ سیب ترش و گلابی‌ها از بین رفتند. قدیم‌ترها زمین‌مان در بهار گندمزاری سرسبز بود و تیرماه گندمزاری طلائی رنگ. الان به خاطر خشکسالی زمین‌مان پر شده از نهال انجیر و بادام و گردو. هنوز ثمری نشده‌اند. خدا کند بشوند. قدیم‌ترها گاو و بز و گوسفند هم داشتیم. البته خودِ خودمان نداشتیم. پدربزرگم داشت. از خدم و حشم آن روزها، الان فقط مرغ و جوجه داریم. همسایه روبرویی‌مان هنوز گله‌هایش را دارد. قدیم‌ترها کنار رودخانه‌مان، زیر همان درخت‌های سیب‌ترش، سبزی، گوجه، بادمجان، خیار و کلی چیزهای دیگر سبز می‌کردیم. نخود و عدس و غیره را هم می‌کاشتیم. الان هیچ کدام را نداریم. شالیزار آن یکی پدربزرگم هم خوابیده. البته کلا هم نخوابیده، هنوز مورچه‌ها در آن برو و بیایی دارند.

از زمانی که چشم باز کردم و پدرم را دیدم و توانستم قصه‌ی آباء و اجدادم را با گوشم از زبان مادربزرگم بشنوم، فهمیدم «کشاورز بودن» ارثیه‌ی شغلی و خانوداگی ماست. اگر قدیم‌ترها مهمان ما می‌شدید و هر چیزی که در خانه‌ بود را می‌دیدید، می‌فهمیدید همه یا دست رنج بابا بوده یا مامان. هیچ سوپری و مغازه نداشتیم. کلی احساس عزت می‌کردیم. لنگ پول و حقوق آخر ماه نبودیم.

در این سالها نه دست‌های پینه بسته‌ی پدرم دیده شد، نه باغ انگورش، نه زمین کشاورزی‌اش و نه توان و ظرفیتش. هنوز پدرم باید به این در و آن در بزند تا محصولاتش را به دلال برساند و چک بگیرد برای چند ماه دیگر که با کلی خواهش بخواهیم حسابشان را پر کنند تا چک پاس شود و آنها چهار برابر جلوی روی خودمان بفروشند. شهرنشین‌ها و حقوق نجومی‌ها چه می‌دانند «حمایت از کالا و سرمایه‌ی ایرانی» چه مفهومی دارد! آنهایی که مزه‌ی دست رنج یک کشاورز را نخورده‌اند و عرقش را ندیده‌اند و تا بوده چشم‌شان به واردات گرم بوده و دل‌شان به آنور مرزها خوش بوده، شعار سال را هم نمی‌فهمند. فقط من و پدرم و استخوان پوسیده‌ی اجدادم می‌فهمیم. #روشنک_بنت_سینا

🌻 @roshanakbentesina 🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/حوالی-زندگی-یک-کشاورز
روشنک بنت سینا
#چالش_جدید_از_راه_رسید یک جوری گفتم چالش جدید از راه رسید انگار که تا حالا چالش داشتیم. ولی خب بالأخره از راه رسید. امروز تو شبکه‌مان یک چالشی راه انداختیم به اسم #کتابخوانی_نوروز . دیدم چیز جالب و خوبی است، هوس کردم آن چالش را به اعضای کانال بکشانم و اعضای…
#کتابخوانی_نوروز

🙋‍♀اول🥇
اول شدم. ببینم کی دوم و سوم و غیره می‌شه. الوعده وفا. من کتابم رو خوندم. شما چطور؟ کدوم مرحله‌اید؟

و اما کتاب حیفا. از این نویسنده کتاب «حجره پریا» را خوانده‌ام. ادبیاتش را می‌شناسم. داستانش هیجانی است. دوست داری بدانی بعدش چه می‌شود. از آنهایی که دل و روده‌ات می‌آید توی حلقت. ولی خب مستند داستانی است. ادبیات قوی ندارد. یعنی طوری نیست که دلم بخواهد یک بار دیگر کتاب را بخوانم و واژگانش را لمس کنم. ولی دلم می‌خواهد کتابهای دیگرش را هم بخوانم. همه‌اش برای آدم سوال پیش می‌آید که این داستان واقعی هست یا نه! بر اساس واقعیت چطور؟ یعنی همه‌اش خیالی است؟ الله و نویسنده اعلم.

داستان درباره یک زن جاسوس اسرائیل است که به زندان ابوقریب در عراق نفوذ می‌کند. آنجا طبق برنامه، با البغدادی و یکی دیگر که همین حالا اسمش یادم رفت و باز همین حالا یادم می‌آید که «ابو محمد» بود، آشنا می‌شود و عقاید تکفیری بودن را به خوردشان می‌دهد و داعش شکل می‌گیرد. ماجرای نفوذش و نوع کار کردنش روی آن دو نفر و بعد کشتنش توسط بانو رباب که از نیروهای مؤمن و خودی است، جالب است. بخواندیش بد نیست. به هر حال هر چه بگویی از این اسرائیلی‌های خبیث روزگار برمی‌آید. همانطور که تا الان هم برآمده.

فکر کنم این عید رکورد خوبی تو کتابخوانی بزنم. تو این سه روز، سه کتاب را خواندم. الان هم دارم «پنجره‌های تشنه» را می‌خوانم که روزنوشت انتقال ضریح امام حسین به کربلاست. هر لحظه دلم تنگ و کربلایی می‌شود و بغض می‌کنم. کاش به این زودی‌ها با کاروان بروم کربلا و تو خلوت یک زیارت درست و حسابی کنم. فقط دو بار، آنهم اربعین رفتم. 


🌻 @roshanakbentesina 🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/کتاب-حیفا-نوشته-ی-محمدرضا-حدادپورجهرمی
#آیه_نگاری

«به نام خدا که رحمتش بی اندازه و مهربانی‌اش همیشگی است»

می‌خواهم شروع کنم. اما نمی‌دانم از کجا و چگونه. اول بسم الله و بعد صفت رحمان و رحیم را که گفتم، دلم آرام گرفت. وقتی خدایی دارم که رحمت و مهربانی‌اش انتها ندارد؛ شک، ترس و دودلی چرا؟

💠 «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ»

📖 #الفاتحه آیه ۱
#روشنک_بنت_سینا


🌻 @roshanakbentesina 🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/بسم-الله-44
🦋 اولین تجربه اعتکاف

دو هفته‌ی دیگر کنکور داشتم. نتوانستم اعتکاف ثبت نام کنم. آن روزها اولین روزهایی بود که مزه‌ی با خدا بودن را می‌چشیدم. اولین روزهایی که تقریبا مسیر زندگی‌ام عوض شده بود. چند ماه بعد رمضان آمد. اتفاقی بنر اعتکاف را در بلوار دیدم. همان روز رفتم ثبت‌نام کردم. اولین اعتکافم بود. در مسجد جامع شهدا معتکف شدم. نام حلقه‌ای که در آن بودم، شهید اسلامی نسب بود. خیلی با شهدا انس نداشتم و آنها را نمی‌شناختم. این اسم برای همیشه در خاطرم ماند. کلی سوال داشتم. راهم را انتخاب کرده بودم. ولی هنوز آن اطمینان قلبی را نداشتم. قرار بود تا آخر عمر در یک مسیر جدید قدم بردارم. راهی که همه چیزم را تغییر می‌داد. علاقه‌هایم، شادی‌هایم، غم‌هایم، انتخاب‌هایم، رفت و آمد‌هایم، آنچه را که باید ببینم و نبینم، بشنوم و نشنوم و همه چیزم وابسته به این انتخاب بود. تعریف من از خوشبختی را هم تغییر می‌داد. حالا که قرار بود یک عمر بر خلاف جهت رودخانه شنا کنم، باید یک اطمینان و یقین قلبی پیدا می‌کردم. همه‌ی لحظات اعتکافم به گفتگو با سرحلقه که یک خانم طلبه بود، گذشت. جواب‌هایم را گرفتم. تو این چند ماه آنقدر پرس و جو کرده بودم که تو اعتکاف به بعضی‌ها هم اطمینان قلبی می‌دادم. بعد از آن دو بار دیگر رفتم اعتکاف. ولی هیچ چیز آن اعتکاف اولی نمی‌شود. بعد از آن ندیدم ماه رمضان اعتکاف برگزار شود. شاید هم من متوجه نشدم. تا الان لذت و شیرینی عبادت آن روزهایی که در به در دنبال خدا می‌گشتم برایم تکرار نشده. ولی در این سال‌ها خدا را خوب همراهی کننده و جبران کننده یافتم. او را خواندم و استجابتم کرد. نمی‌دانم خدا مرا همراهی کننده‌ی خوبی یافته است یا نه!
#روشنک_بنت_سینا #روزنوشت

🌻 @roshanakbentesina 🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/اولین-تجربه-اعتکاف
🌿 زنی در روستا

شوهرم سواد درست و حسابی ندارد. همه‌ی دارایی‌اش یک تراکتور است‌. این روزها که موقع شخم زدن باغ و زمین‌هاست من یک دفتر برمی‌دارم و به ترتیب اسم هر کسی که می‌خواهد شوهرم باغ و زمینشان را شخم بزند یادداشت می‌کنم. به هر کدام تاریخ می‌دهم که در همان تاریخ کارگر بگیرند و همه چیز را آماده کنند برای شخم زدن. تاریخ‌ها به هم می‌ریزد. کمی دیر و زود می‌شود. اهالی هی تلفن پشت تلفن می‌زنند که امروز نوبت آنها بوده. من از پشت تلفن برایشان قسم و قرآن می‌خورم که حتما حتما فردا برایشان شخم می‌زند. خیالشان راحت. دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.

روزها با مرغ و جوجه‌ها سر خودم را گرم می‌کنم. هر صبح در قفسه‌شان را باز می‌کنم و بهشان گندم می‌دهم. برای جوجه‌های تازه به دنیا آمده آرد پلول می‌کنم تا از گلویشان پایین برود. این زن همسایه انگار با مرغ و جوجه‌هایم پدر کشتگی دارد. کافی است پا در حیاطشان بگذارند تا با سنگ آنها را روانه‌ی خانه‌ام کند. همین دیروز بود که پای دیگون پاکریکم را شکست. دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. می‌روم بالای دیوار و صدایش می‌کنم تا بیاید بیرون. آمد. بهش می‌گویم: «زن فلان فلان کرده، مگر این مرغ‌ها به آب توأند یا به گندمت که زدی پای این یکی مرغم را هم شکستی. مگر می‌شود مرغ را بست تا جایی نروند. اگر جرأت داری از این به بعد به یکی‌شان سنگ بینداز، ببین چکارت که نمی‌کنم. خانه‌ی آباد برای خودت و هفت جدت نمی‌گذارم.» امان حرف زدن به این زن ورپریده نمی‌دهم. راهم را می‌کشم و می‌آیم سراغ مرغ‌هایم. مرغ پا شکسته را برمی‌دارم و با صدای بلند کلی فحش و بدوبیراه روانه آن کسی که پایش را شکسته، می‌کنم. صدایم را بالا می‌برم که زن همسایه بشنود. دم غروب که شوهر از سر زمین می‌آید کل ماجرا را مو به مو برایش تعریف می‌کنم. یک کارد می‌دهم دستش تا مرغ پا شکسته را بکشد. بهش می‌گویم: «غیرت نداری اگر بخواهی پا توی زمین این زن ورپریده و آن شوهر زن ذلیل بی‌عرضه‌اش بگذاری». شوهر از من طرفداری می‌کند تا آرام بشوم. تا چند روز سرسنگین هستیم. روز پنجمی از باغچه مقداری سبزی برایش می‌چینم. چند تا گوجه‌ی تازه و قرمز روی سبزی‌ها می‌گذارم. می‌روم کنار دیوار صدایش می‌کنم. دخترش می‌آید جلوی در. بهش می‌گویم مادرش را صدا بزند. ورپریده می‌آید بیرون. می‌گویم: «چند روز است پیدایت نیست. نکند از دست من دلگیر شده‌ای! خودت که مرا می‌شناسی از ته دل حرف نمی‌زنم. مرغ را دادم شوهر سر برید» عمدا حرف مرغ را هم وسط می‌کشم که بداند بی خود و بی جهت زبان به روی کسی تیز نمی‌کنم. او هم می‌گوید: «نه، من کی ناراحت شدم که این بار دومم باشد. این چند روز ناخوش بودم». سبزی‌ها را بهش می‌دهم و شروع می‌کنیم به گپ زدن تا موقع غروب. غروب که فک‌هایمان توان چرخیدن ندارند خداحافظی می‌کنیم و هر کسی می‌رود پی کارهایش. 

پ.ن: آب به آرد می‌پاشیم بعد آرد دانه دانه می‌شود که به آن «پلول» می‌گوییم. البته بیشتر به چرکی که دلاک‌ها در می‌آورد شبیه است تا دانه.
پ.ن: مرغی که بیش از دو بار روی تخم بخوابد و صاحب جوجه بشود بهش می‌گوییم «دِیگون». به مرغ‌های جوانتر که تازه می‌خواند مادر بشوند «باری» می‌گویند.
پ.ن: به مرغ‌های پا کوتاه و دارای پرهای زیاد «پاکریک» می‌گویند.
#روشنک_بنت_سینا #روزنوشت

🌻 @roshanakbentesina🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/زنی-در-روستا
#دلی_با_دعا

وقتی می‌دانم دعایم مستجاب نمی‌شود برای چه دعا کنم! این همه خالصانه با خدا حرف زدم و دعا کردم، آخرش چه شد!

همیشه فکر می‌کنیم دعا کردن، یک راه خارج از روال عادی است. اما نه. دعا کردن مثل همان روغنی است که باعث می‌شود چرخ دنده‌ها سریع‌تر حرکت کنند و دچار گیر و گرفتاری نشوند. بنابر قولی اینطور نیست که «اگر انسان می‌خواهد به مسافرت برود یا با خودرو و قطار و هواپیما عازم بشود و یا با دعا برود». وقتی دعا می‌کنیم، در واقع می‌خواهیم خدا اسباب و وسایل رسیدن به مقصودمان را زودتر فراهم کند. می‌خواهیم که تکه‌های این پازل خیلی خوب با هم جفت‌وجور شود. بدون اینکه موانعی سر راه آن قرار بگیرد. گاهی همه‌ی این چیزها را می‌دانیم ولی در تخمین زمان اشتباه می‌کنیم و به تعبیر دیگری عجله داریم. می‌خواهیم امروز و فردا همه‌ی اسباب و وسایل کنار هم چیده بشوند تا آرزوی ما برآورده بشود. در صورتی که کنار هم چیده شدن اینها زمان خاص خودش را می‌خواهد. این خاصیت این دنیاست که باید زمان طی بشود و ما انتظار بکشیم. در این شرایط کافی است به خدا اعتماد کنیم. خدا همیشه ما را به سوی خوبی‌ها راهنمایی کرده. پس برای ما جز خیر و خوبی نمی‌خواهد. «و هو السمیع العلیم»،  او دعاهای ما را می‌شنود و نسبت به ما و خواسته‌های ما و آنچه به مصلحت ماست آگاه است. پس دست از دعا و خواستن برنداریم. این دعا کردن‌ها می‌تواند به کارها سرعت بدهد. با دعا کردن است که حسن نیت خودمان را به خدا نشان داده و اثبات می‌کنیم. کدام حسن نیت؟ اینکه ما تنها او را می‌پرستیم و تنها از او یاری می‌خواهیم؛ «ایّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعین». #روشنک_بنت_سینا

🌻 @roshanakbentesina 🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/و-هو-السمیع-العلیم
🌱 شاهکار زنان

نوک دماغ بالا دادن خیلی سریع تو فک و فامیل ریشه دوانده. دختر و پسر هم حالیش نیست. خاله داشت می‌گفت که اگر دخترخاله بخواهد دماغش را عمل کند حاضر است بهش پول بدهد. دختر خاله تو این فکر بود که اگر خاله روزی روزگاری پول داد، خرج جای دیگر صورتش کند. با آرنجم می‌زنم به پهلوی مامان و با چشم خاله را نشانه می‌روم که «ببین، از خاله یاد بگیر». من و آن یکی دختر خاله بیشترین دغدغه‌مان چاقی و لاغری است. می‌گوید: «اگر فقط دو کیلو وزن زیاد کنم دیگه هیچ غمی ندارم.» بهش می‌گویم: «بدبخت وقتی عروسی کنی، چاق می‌شی. خود به خود وقتی بچه بیاری هم چاق می‌شی. اگر از الان بخوای چاق شی، بعدا زشت می‌شی». می‌گوید: «پس فقط کمی دور کمرم چاق بشه، خوبه». بهش می‌گویم: «اتفاقا قشنگی آدم به کمر باریک بودنه». حرصش در می‌آید و می‌گوید: «پس من چِمه که همه بهم می‌گن لاغری؟» می‌گویم: «عزیز بی‌خیال. یه گوشِت در باشه و یه گوشِت دروازه. من خیلی وقته که دوست دارم فقط لاغر باشم. دیگه تو فکر چاق شدن نیستم. چاق بشی، زشت می‌شی». بعد یادم به آن دوست ارومیه‌ای می‌افتد که وقتی مرا دید به جای اینکه بگوید: «تو چقدر لاغری؟ گفت تو چقدر ظریف المصوری!». الحق که ارومیه‌ای‌ها خوش کلام‌ و خوش سلیقه‌اند. گفتم: «ببین تو لاغر نیستی، ظریف المصوری. چی از این قشنگ‌تر». تو این گپ و گفت‌ها تصمیم گرفتیم از این به بعد خودمان را ببندیم به ژله و سیب زمینی آبپز.

خودم را تو آینه دیدم. با انگشت گوشه‌ی پلک‌ها را بالا بردم. اگر کمی بالاتر برود چشم‌ها بادمی‌تر و زیباتر می‌شود. دماغ را کمی سربالایی و بعد چپ و راست کردم. گوشه‌های لب را جابه‌جا کردم و گونه‌ها را. لبخند زدم جهت بررسی خنده و دندان و فک و غیره. این‌ها درمان دارد، لک و کک مک‌ها را چه می‌توان کرد؟! تو این فکر بودم که نکند از خود راضی بودن باعث بشود از قافله عقب بیفتم. برای همین همه چیز را خوب وارسی کردم تا عیوب را ببینم و در جهل مرکب نمانم. نوچ. خوشم نمی‌آید. از این دغدغه‌ها که بخواهم محصور در پوست و صورت باشم خوشم نمی‌آید. یک روزی لب‌های کوچولو مد بود و این روزها لب‌هایی کذایی. خدا می‌داند فردا چه چیزی بورس شود. خوشم نمی‌آید که بخواهم هر روز خودم را با مد امروز و فردا ست کنم. مد باید با من ست شود. اینها چه خوب و چه بد دغدغه‌های دخترانه است. از دخترانه بودن راضی‌ام. حتی از دغدغه‌هایش و ساعت‌ها تو آینه سبز شدن و غصه‌ی یک جوش روی صورت را خوردن. با این وجود برایم جا نمی‌افتد که چطور نهایت آمال و آرزوهای یک دختر یا یک زن باید دماغ فندقی و لب‌های گوجه‌ای باشد. 

از اینها گذشته دارم زوم می‌کنم روی تاریخ که ببینم بزرگترین و با کمالات‌ترین زنانی که توانسته‌اند شاهکار کنند چه کسانی‌اند! شما کسی را می‌شناسید؟ در تاریخ یا در اطراف خودتان! کی و چرا؟
#روشنک_بنت_سینا #روزنوشت

🌻@roshanakbentesina🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/شاهکار-زنان
🌻🌾🌻🌾🌻🌾

اگه تلگرام رو سرمون آوار شد یا من آواره شدم و خبری ازم نبود، تو وبلاگم دنبال سر نخ باشید.

@roshanakbentesina roshanakbentesina.kowsarblog.ir

🌻🌾🌻🌾🌻🌾
Forwarded from روشنک بنت سینا (روشنک)
لینک کانالم در پیام رسان وطنی سروش

@roshanakbentesina

البته من از اول سروشی بودما فک نکنین حالا کوچ کردم😁

http://sapp.ir/roshanakbentesina
🥀 اولین جلسه #فیلم_نامه_نویسی

دوستم گفت که حرم شاهچراغ دوره فیلم‌نامه نویسی برگزار می‌کند. بعد از اینکه کارهایمان تمام شد، رفتیم حرم. در حرم یک بوی خوبی می‌آید که هوش را از سر آدم می‌برد. اگر قرار باشد روزی شما را دعوت کنم، به صرف بوییدن عطر حرم دعوت‌تان می‌کنم. سالن کوثر را پیدا کردیم. قبلا در این سالن دوره‌ای را گذرانده بودم. به محض ورود فیلم‌نامه نویسان بالقوه آینده را دیدیم که به صورت پراکنده‌ نشسته بودند. به همان پراکندگی‌ آخرین برگ‌های زرد روی درختان در پاییز. یک سمت برادران و سمت دیگر خواهران. فضا غریبانه و سنگین بود. نمی‌دانستیم کجا بنشینیم که موقر به نظر برسیم. رفتیم ردیف‌های اول نشستیم. چند ردیف جلویمان خالی بود. جلوتر از ما کسی نبود. بیست دقیقه از کلاس گذشت. میکروفن با استاد راه نمی‌آمد. دلم قلقلک می‌شد برگردم آدم‌های پشت سر را برانداز کنم ببینم کدام را می‌شناسم و کدام را نه.

همیشه دوست داشتم کلاسی بروم که استاد به عنوان تمرین عملی سر کلاس بهمان بگوید فضای کلاس را توصیف کنید. من هم بنشینم و استاد را سر تا پا توصیف کنم و گاها به بهانه‌ی تمرین نویسندگی حرف‌های مگویی را که یک عمر دلمان می‌خواست به استاد و معلم‌ها بزنیم ولی جرأتش را نداشتیم، بنویسم. یکی از کارکنان حرم که مربوط به بخش فرهنگی بود آمد و دعوت کرد که غریبگی نکنیم و صندلی‌های جلو را از خودمان بدانیم و آنها را پر کنیم. ما دو نفر خودمان تصمیم داشتیم آن چند ردیف را هم درنوردیم و جلوتر برویم. رفتیم ردیف اول نشستیم. استاد بعد از توضیحات جالبی، گفتند شخصیت‌پردازی اساس کار فیلم‌نامه نویس است. دعوت کرد یک نفر بیاید بالا و ما او را شخصیت‌پردازی کنیم. از روی رفتار، گفتار، پوشش و غیره. به دوستم گفتم برود بالا. منتظر بودم او هم به من اصرار کند و کمی انگیزه و شجاعت به خوردم بدهد تا بالا بروم. خویشتن‌داری کردیم و نرفتیم. یکی از آقایان بلند شد. یک آدم با قد کوتاه تا کمی متوسط که چند بار جلوی کت‌ش را گرفت و تکان داد که صاف و مرتب باشد. من که رویم نمی‌شود این حرکتش را توصیف کنم ولی اگر آقای دکتر می‌خواست این کار را بکند حتما می‌نوشت: «سعی می‌کرد شیک و پیک و دختر کش باشد». با دیدنش و بالا رفتنش و صحبت کردنش، یاد یکی از شخصیت‌های کتاب «کمی دیرتر» افتادم. همان شخصیتی محافظه‌کار و سیاستمدار قصه. با بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین شروع کرد. بعد  گفت چه مدرک‌هایی دارد و حوزه فعالیت‌هایش چیست. دکترای علوم سیاسی داشت. معلوماتش به شخصیتش می‌خورد.  بعد هم یکی از خانم‌ها رفت. 

ضمن صحبت‌های استاد، تو ذهن ما ایده جرقه می‌زد. به هم نگاه می‌کردیم که وقتی به جمع دیگر دوستان وارد شدیم، ایده‌هایمان را برایشان بگوییم. یا اینکه به عنوان تمرین ازشان بخواهیم چند شخصیت را شخصیت‌پردازی کنند. جلسه‌ی اول خوب بود. شیوه‌ی استاد را خیلی پسندیدم. همان چیزی بود که دوست داشتم. استاد برایم خیلی آشنا بود. اواسط کلاس یادم آمد کجا او را دیده‌ام. اگر ماه رمضان می‌دانستم یک روزی قرار است این مجری برنامه‌ی سحر حرم شاهچراغ استاد فیلم‌نامه نویسی‌ام باشد، در عوض کردن کانال تلوزیون تجدید نظر بیشتری می‌کردم. #روشنک_بنت_سینا #روزنوشت

🌻 @roshanakbentesina 🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/اولین-جلسه-فیلم-نامه-نویسی
#مونولوگ


من دیگه حوصله‌ام سر رفته. پس این تلگرام کی فیلتر میشه؟ چرا اینقدر لفتش می‌دن؟


#روشنک_بنت_سینا
🌻 @roshanakbentesina 🌻
🦋 #دلی_با_دعا

می‌گویند گفتگو اولین باب آشنایی و دوستی است. این روزها وقتی تو را صدا می‌زنم و با حرف می‌زنم، قصدم این نیست که حاجات و خواسته‌‌هایم را برآورده کنی. می‌خواهم این فاصله‌هایی که بین من و توست را کم کنم. صمیمی بشویم و با هم انس بگیریم. با اینکه از همه چیز خبر داری، ولی دوست دارم اوج رفاقتم با تو به جایی برسد که بدون مِن مِن کردن و لکنت زبان، بتوانم حرف‌های مگو را بهت بگویم. این روزها با تو سر صحبت را باز می‌کنم برای اینکه یقین کنم هستی و می‌شنوی. برای اینکه وجودم از تو خالی نشود.

دعا، تنها تلفظ الفاظ نیست. دعا یعنی رابطه‌ی قلبی با تو. تو خود می‌دانی همیشه تلاشم این بود که این رابطه‌ی قلبی برقرار باشد. همیشه به یاد تو باشم. قدم‌هایم را جایی برداشتم که یک سر آن به تو منتسب می‌شد. همین که تو آنجا بودی و آنجا تعریف می‌شدی، برایم کافی بود. «لا یَخافونَ لَومَةَ لائِم». از سرزنش‌ها اگر چه ناراحت شدم، ولی در دل شاد و مطمئن بودم. چون تو هستی و می‌بینی. سرزنش‌های خار مغیلان دلی را که از مهر تو لبریز است را خراش نمی‌ندازد. می‌دانی که اگر از لحظاتی که از تو جدا شدم چیزی نمی‌نویسم، قصد لاپوشانی کردن ندارم. به مغفرتت امید دارم. باور نمی‌کنم مرا نبخشیده‌ای و کوتاهی‌ها را فراموش نکرده‌ای. چقدر خدایی کردن زیبنده‌‌ی توست و ما چه سعادتمندیم که تو را داریم. مگر می‌شود تو باشی و تو را نداشت؟! هیهات…
#روشنک_بنت_سینا

🌻 @roshanakbentesina 🌻

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/رابطه-ی-قلبی-با-خدا
🌻🌾🌻🌾🌻🌾

اگه تلگرام رو سرمون آوار شد یا من آواره شدم و خبری ازم نبود، تو وبلاگم دنبال سر نخ باشید.

@roshanakbentesina roshanakbentesina.kowsarblog.ir

🌻🌾🌻🌾🌻🌾
Forwarded from 
🦋🦋🦋🦋🦋

با عرض سلام


به زودی تلگرام رو حذف می‌کنم.

هر چند بدی از من ندیدین ولی همینجوری ازتون حلالیت می‌طلبم.😁

خدانگهدار

🦋🦋🦋🦋🦋
روشنک بنت سینا
#چالش_جدید_از_راه_رسید یک جوری گفتم چالش جدید از راه رسید انگار که تا حالا چالش داشتیم. ولی خب بالأخره از راه رسید. امروز تو شبکه‌مان یک چالشی راه انداختیم به اسم #کتابخوانی_نوروز . دیدم چیز جالب و خوبی است، هوس کردم آن چالش را به اعضای کانال بکشانم و اعضای…
با سلام


🌸 تو این چالش متأسفانه فقط چهار نفر شرکت کردند. خوشبختانه فقط یک نفر ( #الهام خانوم ) کتاب رو مطالعه کرد و بدون قرعه کشی کتاب «آنک آن یتیم نظر کرده، نوشته‌ی محمد رضا سرشار» به ایشون تعلق گرفت. ولی ایشون گفتند که کتاب رو از طرف خودشون به کتابخانه حوزه علمیه هدیه کنم. صفحه اول اسمشون رو می‌نویسم و تقدیم حوزه می‌کنم. امیدوارم براشون باقیات الصالحات باشه.
اون سه بزرگوار دیگه جریمه شدند. قراره یک کتاب بخرند و برای بنده پست کنند. کتاب‌ها فعلا تو راهه و به زودی میرسه به دستم.
___________________

متن زیر رو الهام خانم فرستادن:

مُفْرَدِ مُذَکَّرِحاضِر اَدْرِکْنا:
سلام، ممنونم

بنظرم کتاب #گلستان_یازدهم خیلی خوب و صادقانه تونسته بود دلتنگی های بعد شهادت رو به تصویر بکشه.
شاید بعد از خوندن این کتاب فکر می‌کردم چیز زیادی به معلوماتم اضافه نشده اما بهم یادآوری شد باید برای رضای خدا و اهل بیت علیهم السلام از چیزهای گران بهای زندگیت، مثل: حق فرزندت، حق همسری ات و... بگذری! و این گذشتن دو سویه است. هم شامل اون شهید میشه که گذشت تا رسید! هم شامل همسر شهید و مادر شهید و فرزند شهید میشه.
بهم یاد داد این اشک انقطاعه که می تونه راه نجات ما آدما از برزخ انتظار باشه. چیزی که یا کم داریمش یا اصلا نداریمش!
و در آخر اینکه ما آدما خیلی درگیر دنیامون شدیم طوریکه گاهی یادمون می ره هدف زندگی مون بندگیه! زندگی این شهیدم مثل همه شهدا سراسرش بندگی بود. از کمک به مستضعفین گرفته تا دفاع از دین و ناموس!»

#اعضای_کانال
بمان با من و بخوان با من 👇

http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir