میخوام بنویسم ولی نمیدونم درمورد چی، عمیقاً به نوشتن نیاز دارم ولی نه ایدهای ندارم و نه حوصلهای.
دوست دارم فقط تند تند برگهها رو سیاه و خط خطی کنم و به اینکه چندین درخت رو هدر میدم، فکر نکنم. دلم میخواد یک مدتی اصلاً فکر نکنم، شبها یکهو از خواب بیدار نشم تا به مدت سه یا چهار ساعت به چرت و پرتهایی که صدای سرم میگه، گوش بسپارم.
من دیگه نمیخوام با نگاه آدمها تا این حد معذب بشم، من نمیخوام ناخن بخورم، نمیخوام استرس بکشم، نمیخوام خجالتی باشم، نمیخوام خودم رو سرزنش کنم، نمیخوام با افکارم خودم رو آزار بدم.
من میخوام ولی نمیتونم، نمیتونم چون همهی اینهاست که منو میسازه...
افکار.
نوشته شده در ۱۴۰۳٫۶٫۴
#note
#Rose_notes
@rose_notes7
دوست دارم فقط تند تند برگهها رو سیاه و خط خطی کنم و به اینکه چندین درخت رو هدر میدم، فکر نکنم. دلم میخواد یک مدتی اصلاً فکر نکنم، شبها یکهو از خواب بیدار نشم تا به مدت سه یا چهار ساعت به چرت و پرتهایی که صدای سرم میگه، گوش بسپارم.
من دیگه نمیخوام با نگاه آدمها تا این حد معذب بشم، من نمیخوام ناخن بخورم، نمیخوام استرس بکشم، نمیخوام خجالتی باشم، نمیخوام خودم رو سرزنش کنم، نمیخوام با افکارم خودم رو آزار بدم.
من میخوام ولی نمیتونم، نمیتونم چون همهی اینهاست که منو میسازه...
افکار.
نوشته شده در ۱۴۰۳٫۶٫۴
#note
#Rose_notes
@rose_notes7
❤7
با اتمام «فهرست مهمانان» دیگه اون آدم سابق نمیشم...
عمق حماقت و انتهای لجن و کثافت رو با چشمهام دیدم و خوندم.
#book
عمق حماقت و انتهای لجن و کثافت رو با چشمهام دیدم و خوندم.
#book
Forwarded from 𝟷%
بعضی روزها درک کردن خودم برای خودم هم عجیب میشه. مثلاً از روی تخت مثل یه کرم پایین میام و از پاهام استفاده نمیکنم. از پلههای خونه پایین میرم، اگه پشمک توی پاگرد خواب باشه کنارش دراز میکشم و نوک انگشتهامون رو بهم وصل میکنم چون اعتقاد دارم احساساتمون اینجوری تبادل میشه. در همین حین به پنکه سقفی نگاه میکنم و سر جام میشینم تا اداش رو در بیارم و بفهمم چه حسی داره وقتی اینجوری میچرخه. وقتی حوصلم سر میره جلوی آیینه شکلک درمیارم و اگه خواهرم رد بشه شروع میکنم رقصیدن. گرسنم که بشه وقتی میرم توی آشپزخونه حتماً باید مثل مرد عنکبوتی وارد بشم تا مامانم جیغ بزنه، اون موقع دزدیدن سیب زمینیهای سرخ شده واقعاً مزه داره. این عجیب بودنه رو دوست دارم.
❤1
این روزها به معنای خوشحالی فکر میکنم، به روزهایی که شادی رو احساس کردم. به لبخند فکر میکنم، به معنای پشتش.
به روزهایی که با خودم میگفتم «این حس عجیب و غریب یعنی امروز شادی اومده سراغم!» فکر میکنم، به لبخندهایی که زدم، به اینکه چرا اونها رو آشکار کردم.
معمولاً اوقاتی خوشحالی رو اطرافم احساس میکنم که یا به مراد دلم رسیده باشم یا در راه رسیدن به مراد دلم باشم، کلاً انگار مراد برام اهمیت بالایی داره😂؛ روزهایی هم هستن که بدون وجود مراد حالم خوبه، دلایل مختلفی پشتش هست که حوصلهی اشاره بهشون رو ندارم….
البته که یک روزهایی هم هستن که بدون رسیدن به مراد و رفقاش بیدلیل خوشحالم؛ انگار که کل کائنات دست به دست هم میدن تا لبخندم رو ببینن. توی اون روزها احساس میکنم خورشید جور دیگهای میتابه، ابرها یک جور دیگه زیبان، ساختمونهایِ بتنیِ زشت با یک پاپیون خودشون رو زیباتر کردن، گربهها خوشگلتر شدن، آدمها مهربونتر و بهتر به نظر میرسن و رزیتا خوشحالتر!
روزهایی هم وجود دارن که دوز شادی انقدر بالا میره که رفتارهام شک مصرف چیزی رو به دل اطرافیان میندازه، چیزهایی که درواقع تا حالا حتی از نزدیک هم ندیدم🤷🏻! این روزها به اصطلاح روزهایی هستن که قر تو کمرم فراوونه؛ البته وقتی جناب قر وارد کمرم میشن، جناب عقل بهشون بر میخوره و از سرم خارج میشن. اون وقته که میشم رزیتای دیوونهای که هیچ چیز جلودارش نیست.
میرسیم به لبخندهام؛ از نظر خودم درکل آدمی هستم که خیلی لبخند میزنه؛ موقع بیدار شدن، سلام کردن، خداحافظی کردن، دیدن خودم توی آیینه، غذا خوردن، فیلم دیدن، حرف زدن و…. اما حالا فکر میکنم مهمترین چیز اینه که اون لبخندها واقعی بودن!
از دفترچه خاطرات رُز
نوشته شده در ۱۴۰۳٫۳٫۲۸
#note
#Rose_notes
@rose_notes7
به روزهایی که با خودم میگفتم «این حس عجیب و غریب یعنی امروز شادی اومده سراغم!» فکر میکنم، به لبخندهایی که زدم، به اینکه چرا اونها رو آشکار کردم.
معمولاً اوقاتی خوشحالی رو اطرافم احساس میکنم که یا به مراد دلم رسیده باشم یا در راه رسیدن به مراد دلم باشم، کلاً انگار مراد برام اهمیت بالایی داره😂؛ روزهایی هم هستن که بدون وجود مراد حالم خوبه، دلایل مختلفی پشتش هست که حوصلهی اشاره بهشون رو ندارم….
البته که یک روزهایی هم هستن که بدون رسیدن به مراد و رفقاش بیدلیل خوشحالم؛ انگار که کل کائنات دست به دست هم میدن تا لبخندم رو ببینن. توی اون روزها احساس میکنم خورشید جور دیگهای میتابه، ابرها یک جور دیگه زیبان، ساختمونهایِ بتنیِ زشت با یک پاپیون خودشون رو زیباتر کردن، گربهها خوشگلتر شدن، آدمها مهربونتر و بهتر به نظر میرسن و رزیتا خوشحالتر!
روزهایی هم وجود دارن که دوز شادی انقدر بالا میره که رفتارهام شک مصرف چیزی رو به دل اطرافیان میندازه، چیزهایی که درواقع تا حالا حتی از نزدیک هم ندیدم🤷🏻! این روزها به اصطلاح روزهایی هستن که قر تو کمرم فراوونه؛ البته وقتی جناب قر وارد کمرم میشن، جناب عقل بهشون بر میخوره و از سرم خارج میشن. اون وقته که میشم رزیتای دیوونهای که هیچ چیز جلودارش نیست.
میرسیم به لبخندهام؛ از نظر خودم درکل آدمی هستم که خیلی لبخند میزنه؛ موقع بیدار شدن، سلام کردن، خداحافظی کردن، دیدن خودم توی آیینه، غذا خوردن، فیلم دیدن، حرف زدن و…. اما حالا فکر میکنم مهمترین چیز اینه که اون لبخندها واقعی بودن!
از دفترچه خاطرات رُز
نوشته شده در ۱۴۰۳٫۳٫۲۸
#note
#Rose_notes
@rose_notes7
❤4
ℛℴ𝓈ℯ 𝓃ℴ𝓉ℯ𝓈
این روزها به معنای خوشحالی فکر میکنم، به روزهایی که شادی رو احساس کردم. به لبخند فکر میکنم، به معنای پشتش. به روزهایی که با خودم میگفتم «این حس عجیب و غریب یعنی امروز شادی اومده سراغم!» فکر میکنم، به لبخندهایی که زدم، به اینکه چرا اونها رو آشکار کردم. معمولاً…
این رو جدی جدی از دل دفترچه خاطرات درهم برهمم بیرون کشیدم. از اینجا گذاشتنش مطمئن نیستم فقط کاری که دلم میخواد رو انجام میدم...(بعداً پشیمون میشم☺️🫱🏻🫲🏻)
❤2
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوشتر از اینت ندانم.
وگر -هر لحظه- رنگی تازه گیری،
به غیر از «زهر شیرینت» نخوانم.
تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی، که شور هستی از تست.
شراب جام خورشیدی، که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از تست.
به آسانی، مرا از من ربودی
درون کورهٔ غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:-«دل از عشق برگیر!
که:نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است، اما! نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تبآلود،
تنم را در جدایی میگدازد
از آن شادم که در هنگامهی درد؛
غمی شیرین دلم را مینوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد؛
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
ترا دارم که:مرگم زندگانی است.
✍🏼فریدون مشیری
#Poetry
@rose_notes7
که نامی خوشتر از اینت ندانم.
وگر -هر لحظه- رنگی تازه گیری،
به غیر از «زهر شیرینت» نخوانم.
تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی، که شور هستی از تست.
شراب جام خورشیدی، که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از تست.
به آسانی، مرا از من ربودی
درون کورهٔ غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:-«دل از عشق برگیر!
که:نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است، اما! نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تبآلود،
تنم را در جدایی میگدازد
از آن شادم که در هنگامهی درد؛
غمی شیرین دلم را مینوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد؛
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
ترا دارم که:مرگم زندگانی است.
✍🏼فریدون مشیری
#Poetry
@rose_notes7
❤3