"𝐫𝐚𝐢𝐬𝐨𝐧 𝐝'ê𝐭𝐫𝐞 | ...دلیل"
62 subscribers
15 photos
1 video
"وقتی که کسی رو پیدا میکنی که بی دلیل میشه دلیلی برای
حال خوبت"
⁦。◕‿◕。⁩
•●رمانِ پازلی●•
Instagram : puzzle_novel
Download Telegram
to view and join the conversation
𝑷𝒂𝒓𝒕6
•بارانا
کلید انداختم و وارد ساختمون شدم طبق معمول صاحب خونه ی فضولم که طبقه ی همکف می‌شست تا متوجه ی. اومدن من شد درو باز کرد : سلام خانم محبی
پوفی گفتم : سلام آقای خلج باز چی شده؟؟
خلج : هیچی اومدم بگم فکراتو کردی
بارانا : شما خودت فکراتو کردی؟؟؟
خلج : فکرامو کردم که گفتم دیگه
بارانا : بابا سن بابای منو داری خجالت نمی‌کشی بعدشم من با این اهن و تلپم بیام زن تو شم!!
خلج : مگه من چمه بعدم سنی ندارم من که
بارانا : شما سنی نداری اما من شوگر ددی نمی‌خوام ، هفته ی دیگه موعد اجاره شه واریز میکنم شب خوش
بضرب درو کوبید مو تکیه دادم بهش
نفس عمیقی کشیدم واقعا موندم تو این دوره زمونه مگه کسی اینجوری به کسی پیله می‌کنه
باز جای شکرش باقیه ک ۶ متر زبون دارمو جلوش وا نمیمونم
یهو از حرفایی که بهش زدم خندم گرفت چقد با این اهن و تلپم شبیه ارینه بود ک می‌گفت ینی برای من وقت ندارین!😂😂
لباسمو عوض کردمو مشغول درست کردن یه سوسیس تخم مرغ مشتی شدم ، دختر تنها و مستقلی بودم ، مامان بابام از هم جدا شده بودن و جفتشون شهرستان زندگی می‌کردن از قصد دانشگاه تهران اومدم که از اونا و تلاتم زندگیشون دور باشم اونام کلا یادشون رفت ک دختری دارن
ماهیتابه رو روی میز گذاشتم و روی کاناپه ی جلوی تلویزیون ولو شدم لقمه ی اول به لقمه ی دوم نرسیده ،توی سرچ اینستام زدم "Arianbahari"
ایول پیجش اومد ، مشتی تیک اینستام داره 😂
𝑷𝒂𝒓𝒕7
•بارانا
کله تایم شام خوردنم به گشتن توی پیج ارین گذشت چند تا پستا شو لایک کردمو صفحه رو قفل کردم موبایلم گذاشتم رو میز ،طبق عادت هر شبم یه قسمت از سریال Lacasa de papel رو گذاشتم و مشغول دیدن شدم
همین طور که حواسم به فیلم بود رفتم سمت یخچال تا آب بخورم که متوجه شدم نور صفحه ی گوشیم روشن شد
لیوان آب به دست فیلم و استوپ زدمو گوشیو برداشتم ، وات!!!!!!
آرین بهاری ریکوئست مسیج داده!؟؟؟؟
آب پرید تو گلوم چند تا سرفه کردمو صفحه رو باز کردم ، نه جدی جدی این پسره ی دیوونه به من پیام داده اما چجوری!!!!
من فقط دوسه تا از پستاشو لایک کردم حتی فالوشم نکردم این لنتی رو ماشاالله پیگیری و بیکاری...
اوو حالا چی گفته!! فرمودن : این طرفا اومدی ، شناختی منو!؟
عجب بچه پرویه این...
علیک سلام آقای معروف ، شما این طرفا اومدی!! چهار تا پست لایک کردم سریع اومدی دایرکت دوست دخترات ناراحت نشن.
آرین : فهمیده تر از این حرفان بابا ، دارم با دندونپزشکم حرف میزنم دیگه
بارانا : آها درسته
آرین : عکسات قشنگن
هاا عکسام! آها پیجم بازه دیگه چقد من گیجم.. عکسامم نشستی دیدی بابا بشر چقد تو بیکاری
براش زدم : مرسی
یاد بی حسی که بهش زدم افتادم اولش که خندم گرفت اما بعد براش زدم : بی حسیه اثرش رفت ؟!
ارین : لنتی مطمینی بی حسی زدی احیانا قطعی عضو انجام ندادی تو این نقطه؟
بارانا :😂😂😂 چیشدی مگه
ارین : کج شدم کلا
و بعد یه عکس از خودش فرستاد
روی یه تخت با رو تختی سفید و گلای ملایم تقریبا آبی دراز کشیده بود و یه رکابی مشکی ام تنش بود و عینکش چشش بود ، راست می‌گفت بدبخت فکش کج‌شده بود
براش زدم : عع کج شدی من ک گفتم بی حسی زیاد لازم نیس ولی حالا یکم کمپرس یخ بزار روش بهتر میشی
ارین : باشه دوباره کی میام ؟؟
بارانا : منشی که گفت هفته ی دیگه ، دیر وقته من میرم بخوابم فردا کلی کار دارم ، شبت بخیر
ارین : شبت بخیر رفیق🌺
از صفحه چتش خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم
رفیق!! چ‌زود پسر خاله میشی تو
𝑷𝒂𝒓𝒕8
•بارانا
خسته از کلاسهای صبح دانشگاه و کار توی مطب کلید انداختم و وارد ساختمون شدم اههه این خلج مثل عجل معلق میمونه ، باز سر راه ظاهر شد ، سرمو انداختم پایین و بی توجه بهش رفتم سمت خونم که گفت : عزیزم فردا موئد اجازه خونستاا
نگاهش نکردمو همین طور که کلید مینداختم گفتم : می‌دونم فردا به حسابتون میریزم
خلج : نمیخوای بهم فکر کنی
همون طور که در خونه رو میبستم : یه بار برای همیشه میگم نه نه نه
و بعد در خونه رو قفل کردم
هر روز روی مخمه هر روزززززز
آبی به دست و صورتم زدم و روی مبل ولو شدم ، واقعا حوصله نداشتم پاشم یه چیزی آماده کنم بخورم انقد که خسته بودم ، صدای نوتیف گوشیم بلند شد
صفحه رو باز کردم ؛ بله طبق روال هر شبه این چند مدت بازم ارین بود که پیام داده بود : نمیخوای فالوم کنی؟؟
براش زدم : سلاام نه این چه سوالیه هر شب میپرسی؟😂😂
ارین : همین جوری ، فردا می‌خوام بیام اونجاهاا ، خدایی باز بی حسی نزنی فلج شم
بارانا : نه دیگه این دفعه جا فکت کلا یه طرفو فلج میکنم 😂😂
ارین : ای بابا گیری کردم از دست توعاا ، حالت چطوره ؟؟
نمی‌دونم چرا ولی حس و حال همون لحظمو عینا گفتم : عصبیم و خسته
ارین : خسته نباشی ، حالا چرا عصبی؟
بارانا : همین جوری مشکلات زندگی دیگه ، خودت چطوری ؟؟
ارین : هیچی تازه سیستم و خاموش کردم اومدم اتاق استراحت کنم
بارانا : چند ساعت کار میکنی تو روز ؟؟
ارین : هرچقدر که کشش داشتم ۱۴
ساعت حتی شاید ۱۶.۱۷ ساعت
بارانا : اووو
تقریبا راجب همه چی باهم حرف زده بودیم ، پسر بانمک و خوش خنده ای بود ، مشخص بود ک کنارش خوش میگذره بهت.
......
•بهار
گفتم نه بابا نه
و بعد در اتاق مو محکم بستم و روی تخت نشستم ، ای خدااا چجوری باید به اینا بفهمونم من آمریکا نمیرم بابا من همین جا زندگیم رو روالع چرا همه چیو ول کنم برم مملکت غربت
یه ساکت کوچیک جم کردمو از اتاق بیرون
مامان به سمتم اومد : کجا قهر می‌کنی بهار؟؟؟
بهار : دارم میرم خونه ی داداش حوصله ندارم اینجا باشم و هی بحث کنم
بابا با عصبانیت گفت : بزار هر جا دوست داره بره چه می‌فهمه صلاح چیه
سمت در رفتم و گفتم : صلاح ینی اون چیزی که حال منو خوب می‌کنه و بعد محکم در و بستم و رفتم سمت پارکینگ
𝑷𝒂𝒓𝒕9
•بارانا
حدودا ساعت ۲ بود که با ذهنم درگیر وارد مطب شدم ،بهار اخم کرده بود و یه گوشه سرش تو گوشیش بود بعد پوشیدم روپوشم به سمتش رفتم و مشتی به بازوش کوبیدم : کجای عالم سیر می‌کنی که انقد ابروهات تو هم گره خورده
بهار گوشیشو روی میز گذاشت و رو کرد بهم : دیگه دیوونم کرده ،بدجوری پیله کرده باید بری اونور
بارانا : کی بابات؟؟
بهار : آره دیگه پس کی ، بهزاد میگه نمیزارم بری ، ینی بابا و راضی می‌کنه ولی بازم این همه تکرارش رو مخمه
بارانا : از دست باباتا آخه تو اینجا این همه برو بیا داری دیگه ک چی بری آمریکا از صفر شروع کنی ،ببین پیشنهاد بابات خیلی آسه ولی وقتی دوست نداری بری بهتره تمومش کنه دیگه
بهار : کو گوش شنوا دیوونم کرده دیگه
تو دلم پوزخندی زدم یکی مثل پدر بهار انقدر حواسش پیه دخترشه یکی مثل بابایه من فقط موقع تولدم یادش میوفته یه پی ام بده تبریک بگه هر چی دارم از خودم دارم هر چی شدم از خودم شدم
بهار و کشیدم تو بغلم : غصه نخور رفیق جونم همه چی درست میشه باز خوبه بهزاد و مامانت باتو ،تو یه تیمن
بهار : دیشب از خونه قهر کردم رفتم خونه بهزاد
بارانا : عع خوب کردی شاید با قهر به خودش بیاد
بهار : چخبر از تو
بارانا : هیچ درگیر یه عوضی به اسم خلج
بهار : هنوز پیگیرته!!
بارانا : پیگیر دیگه آسی شدم از دستش ، کثافط هی میگه به پیشنهاد ازدواجم فک کنه وااااااییی پیر خرفت
بهار : چرا پا نمیشی از اونجا
بارانا : کجا به یه دختر تنها با شرایط من خونه میدن!!!
سه تقه به در خورده شد
بهار : بفرمایید
اول ارین و بعد علی وارد اتاق شدن
به استقبالشون رفتمو سلامی دادم ، این اولین بار بود که بعد از چت کردن ارین و می‌دیدم برای همین مث همیشه چیزی نگفتم و البته به شدت ازدست خلجم حالم گرفته بود حوصله نداشتم
ارین و به سمت ست راهنمایی کردم : تکیه بده
صندلی رو چرخوندمو مشغول کشیدن محلوله بی حسی شدم
وقتی برگشتم سمتش دستمو به عقب کشید : خوبی ؟؟
بارانا : آره چطور!؟
ارین : دیشبم گفتی عصبی امروزم مشخصه حال و حوصله نداری چیزی شده
اختیار دهنمو از دست دادم انگار سفره ی دلمو پیش وا کردم : بزار بی حست کنم حین کار میگم
بی حسی زدم و شروع به انجام کارش شدم و گفتم : ببین من یه صاحب خونه دارم بعد این هم سن بابامه ولی مجرده ینی مطعلقست از زنش ده سالیه جدا شده بچم نداره عوضی به من میگه زنم شوو ، ارین دارم دیوونه میشم
ساکشن توی دهنش بود و اما اون متوجه نبود و خواست که حرف بزنه از مدل حرف زدنش خندم بلند شد که علیو بهار به سمتمون برگشتم ،خندمو خوردمو ساکشن و از تو دهنش برداشتم : بگو
ارین : عجب ادماایی پیدا میشنا ، خجالت نمیکشه ، اذیتت ک نکرده تاحالا!
بارانا : نه
ارین : چرا خونتو عوض نمیکنی ، چجوری جرات می‌کنی دم دستش بمونی
حرفای ارین منو به خودم آورد راستم میگفت : اما ارین کی به یه دختر تنها خونه میده!
ارین : خب... خب میتونی تا وقتی که همه چیز ردیف شه و یه خونه ی خوب پیدا کنی بیای طبقه بالای خونه ی من
𝑷𝒂𝒓𝒕10
•بارانا
خونه ی تو!!!
آرین : خونه‌ی منه تنها که نه خونه ی منو علیه البته هم خونس هم محله کار ولی خو خیلی اتاق داره میتونی بیای تو یکیش بمونی اصلا هم معذب نباشی چون ما رفیقیم
بارانا : نمی‌دونم واقعا
.....
رو کردم سمت ارین : واقعا نمی‌دونم به چه زبونی. باید از تو و البته علی تشکر کنم مرسی ، من سعی میکنم خیلی زود یه خونه پیدا کنم و زحمت و کم کنم
ارین : زحمت چیه بابا ، حرفشو نزن یه اتاق ک این حرفا رو نداره
وانت وسایلم رسید
بارانا : اینا رو چیکار کنیم !؟
ارین : می‌بریم تو انبار ، اون کسی که میاد خونمون واسه تمیز کاری کاراشو کرده
لبخند گرمی زدم : مرسی
بهار نگام کرد : بیا وسایل شخصی تو جدا کن که ببریم بالا ، مطمینی اینجا راحتی دیگه
بارانا : اوهوم از هیچی اون خلج عوضی که بهتره
بهار : کاش میومدی پیش خودم
بارانا : کم با بابات تو جنگی منم سربار شم
.....
•بهار
داشتم با بارانا حرف میزدم که یکی به جمعمون اضافه شد
+ سلام دخترا
نگاش کردم : عه سلام علی
علی : سلام عزیزم چطور میگذره
بارانا : خوبه ، ببخشید مزاحم شدما
علی : این چه حرفیه اینجام خونه ی خودته ، همه ی اعضای این خونه باهم رفیقن
بعد روش و کرد به من و با یه لحنه آکنده از یه حس خاصی گفت : فقط پول دندونای ما مجانی شد دیگه ، بعد چشمکی زد
بهار : نفرمایید دیگه چرخ زندگی ما باید بچرخه دیگه
علی : ای بابا 😂
دستشو از جیب شلوارش بیرون آورد و رفت سمت وانت : کمک کنم
بارانا رفت سمتش : نه نه هستیم خودمون مرسی
خودشو کشید عقب و به تماشای ما پرداخت ،کنجکاو بعد از این همه دیدار گفتم : اون چیه دور دستت میبندی؟؟
علی : کدوم این مشکیه!
بهار : اوهوم
علی : حالا بعد سر فرصت میگم برات
𝑷𝒂𝒓𝒕11
•بارانا
طبقه ی بالای استودیو ، خونشون بود و هر دوشون همون جا زندگی میکنن ، یکی از اتاقا رو برای من خالی کردن و منم فقط تونستم وسایل شخصی و تختمو توی اتاق بزارم...
اوایلش یکم معذب بودم اما خب بعد یه هفته همه چیز برام عادی شده بود چونکه علی و ارین خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم خونگرم و صمیمی برخورد میکنن ،
جلوی آینه ایستادم و کمی آرایش کردم ، مانتوی قشنگ سبزمو برداشتم و تنم کردم قرار بود با بهار بریم یکم خرید کنیم ،در اتاقمو واکردمو زدم بیرون بغل در ورودی یدونه از این آینه لامپ دارا بود روبه روش ایستادمو خودمو برانداز میکردم که متوجه ی افتادن تصویر ارین توی آینه شدم : سلام بالایی!!
ارین : سلام آره اومده بودم یه چیزی بخورم
بارانا : باشه فعلا من برم
ارین : کجا بری ، تو ک امروز نه مطب داری نه دانشگاه
برگشتم سمتش و با توجه گفتم : باید جواب پس بدم🤨
انگار که خودش شوکه شده باشه ، زبونشو کشید و گفت : نه ... نه بحث جواب پس دادن نیست فقط میخواستم بدونم کجا میری همین جوری بر حسب عادت که از بقیه میپرسم
بارانا : خب عادتاتو رو همون بقیه پیاده کن
بعدم رفتم سمت جاکفشی و صندلمو در آوردم و مشغول پوشیدنش شدم
باهام سمت در اومد و به لولای در تکیه داد
نگاه گذرایی بهش کردم گفت : با بهار میرم خرید ، خدافظ
لبخند گرمی روی لبش نشست : با خدافظ رفت سمت استودیو
در خونه رو باز کردم که بهار با ماشین جلوی خونه بود با شر و شوری همیشه گقتم : سلاااام عشقممم
بهار : سلام زبل خانم بدو بیا بالا که حسابی گشنمه
سوار شدم ، خواست راه بیوفته که علی با ماشینش پیچید جلوی در پارکینگ
بارانا : آقای رهبری بیرون بودن!!
بهار : تو ، تو خونه ای نمی‌دونستی !؟
بارانا : نه بخدا من مگه مث ارین فضولم که کی کجا می‌ره من همش اتاقمم
بهار خواست چیزی بگه که علی شیشه ماشین و کشید پایین و رو کرد به ما : سلام دخترا چطورید
جفتی جواب سلامش و دادیم که ادامه داد : بارانا ، کجا میری بری بهار جان و تو این گرما خب بیایین تو خونه
بارانا : حالا شما برو استراحت کن خدمت میرسیم
علی : از دست این زبون تو😂 ، بهار عزیزم اینجا اتاق زیادهاا شمام بیا
بهار : برای دیدن بارانا مزاحم میشم
وسط حرفشون پریدمو برای اینکه همیشه منم بارانا خطاب میکرد علی خطابش کردمو گفتم : علی ما داریم میریم خرید دیگه خدافظ
علی : باشه باشه خوش بگذره ، با بهار شام منتظرتونیم
به سمت مرکز خرید رفتیم که بهار گفت : با دوتا پسر زندگی کردن چطوره؟😂
منظور ذهن کثیفشو فهمیدم : کوفت نخندا بخدا من همش تو اتاق خودمم ، مگر که صدام کنن
بهار : مگه صداتم میکنن!!
بارانا : ارررع خب ، دوست شدیما شبا میرم باهاشون پی اس فور بازی میکنم 😂😂 ، به گفته ی علی ، ارین قبلنا تا دیر وقت پایین بود اما از وقتی من رفتم زودتر میاد و وقت واسه چیزای دیگه میزاره😂😂
بهار : اووو😂😂 علیم پسر بدی نیستا
با خنده شیطونی گفتم : اوه علی آره خیلی پسره خوبیه فقط تاقبل از اینکه یه بار صداشو موقع تلفنی حرف زدن بشنوی 😂😂😂
𝑷𝒂𝒓𝒕12
•بارانا
پلاستیک خریدارو گذاشتم صندلی عقب و نشستم : آخخخ چقد خسته شدما
بهار : گفتی ، زودتر بریم خونه که من حسابی گشنمه
بارانا : بخوریم یه چیزی بیرون مهمون من
بهار : مهمون تو چیه ، فعلا مهمون آقای رهبریم خودش گفت شام منتظرمونن
بارانا : میای ؟!!
بهار : چرا نیام وقتی دعوتم کرده!😂
بارانا : تو ک از منم جلو زدی لنتی😂
بهار : نه فقط قصدم شام خوردنه کاری به کارشون ندارم
بارانا : باشه پس بدم نمیاد منم
زنگ در و زدمو بعدم وارد حیاط شدیم
بهار : چه صدای موزیکی
بارانا : هر روز و هر لحظه ما شاهد این صداهایم ارینه پایین داره کاراشو می‌کنه
بعد چند تقه که به در زدم ، علی درو باز کرد و به استقبال اومد
علی : به به سلام خانوما خوش اومدین
خوش آمد گویشو که جواب دادیم بهار گفت : دعوت شام که یادتون نرفته
علی : اوو نه اصلا ، تا لباس عوض کنید شامم میرسه😉
به سمت اتاقم رفتم و بهارم همراه خودمو کشوندم
بهار با تعجب گفت : لباس باید عوض کنیم
با خنده گفتم : دیوونه اینجا خونه ی منم هستا خب باید لباس راحتی بپوشم😂
بهار : آها از اون نظر
لباسمو با یه تیشرت شلوار راحتی عوض کردمو موهامو از بالا بستم ، بهارم مانتشو در آورد و با همون شومیز زیر مانتوش به سمت پذیرایی رفتیم
علی جلوی تلویزیون نشست بود و گوشی به دست بود ، با بهار سمت آشپز خونه رفتمو لیوانی رو پر آب کردم ، صدای علی به گوشم رسید : بارانا چقد پلاستیک دستت بود چیا خریدی حالا
رو کردم به بهار و با حرص زیر لب گفتم : رفاقتن فضولن
و بعد بلند عین خود علی گفتم : یه مشت لباس راحتی و بیرونی بود ، برا تو چیزی نگرفتم که نشون بدم شرمنده
با خنده گفت : دستت درد نکنه راضی به زحمت نبودم😂
زنگ آیفون به صدا در اومد که از جاش بلند شد : میرم شام و بگیرم ،بارانا میری ارین و صدا کنی بیاد!
و بعد از خونه زد بیرون
رو کردم به بهار و ادای علیو در آوردم : بیرینا میری ایرینو صیدا کینی بیرا شیم 🦕 ، انگار من ....
بهار خندید : بیخیال بابا😂😂 برو صداش کن
از پله ها رفتم پایین و در باز بود به سمت اتاق ارین رفتم و بعد چند تقه دیدم جوابی نمی‌شنویم در و باز کردم توی صدای موزیک غرق مانیتور بود
پشت صندلیش ایستادم و صورتمو بردم کنار صورتش : سلااااااام
ترسید و صندلی رو برگردوند به سمتم : وااای زهرم آب شد تو اینجا چیکار می‌کنی
حق به جانب گفتم : ببخشید مزاحم شدم 😒 ، اومده بودم صدات کنم واسه شام البته علی گفت وگرنه من علاقه ای به این کار نداشتم
آرین : باشه حالا ناراحت نشو ، صب کن سیستم و خاموش کنم بریم
صبر نکردمو به سمت در اومدم
پشت سرم دویید و دستشو دور بازوم حلقه کرد : چه زود قهر می‌کنی
دستمو از تو دستش کشیدم بیرون : قهر نکردم دارم میرم شام بخورم چون گشنمه
......
•بهار
بارانا که رفت پایین ارین و صدا کنه علیم رفت شام و تحویل بگیره ، تو پذیرایی مشغول راه رفتن شدمو در و دیوار خونه رو برانداز کردم داشتم روی دیوار اصلی عکس دوتاییشون که روی دیوار بود و نگاه میکردم که با صدای علی به خودم اومدم : تنها موندی بهار
برگشتم سمتش : آره بارانا رفت ارین و صدا کنه شام ، خودتو تو زحمت انداختی با دعوت برای شاما
علی : نه بابا چه زحمتی ، در هر صورت باید یه چیزی می‌خوردیم دیگه ، میای کمکم اینا جا کنیم
به سمتش توی آشپز خونه رفتم : آره حتما
علی : پس از کابینت بالایی ظرفا رو در بیار
داشتم همین کارو میکردم که موبایلش زنگ خورد از توی جیبش در آورد و گذاشت بغل گوشش : جونم عشقم!
ظرف به دست به سمتش برگشتم و همون طور که پشتش به من بود به حرف زدنش گوش دادم ؛ بارانا راست می‌گفت تلفنی حرف زدنش دیدن داشت😂
ادامه داد : من آخر شب بهت زنگ میزنم فعلا با حامد و بچه ها جلسه داریم دوست دارم فعلا
ظرف و روی میز گذاشتم : ععع پس ما مزاحم جلستون شدیم که😕😂
علی : کدوم جلسه !!
بهار : همین الان به دوس دخترت گفتی جلسه داری با بچه‌ها
با خنده گفت : آها اینو میگی 😂😂 توجه نکن به حرفای که پشت تلفن میزنم
𝑷𝒂𝒓𝒕13
•بارانا
جلو تر از ارین وارد خونه شدم و بهارو صدا زدم که دیدم با علی مشغول حرف زدنن : چه میکنید؟!
علی : میز شامو میچنیم
بارانا : چه مردی به به
ارینم وارد شد و با دیدن بهار یه تعجب ریزی : عه سلام خوش اومدین
بهار : سلام مچکرم
بارانا : خب بیایین سر میز علی زحمت کشیده میز چیده ، فقط پیتزاهارم خودت پختی!!
علی : آره چیه بهم نمیاد!
بارانا : نمی‌خوام پیتزای خوشمزم بخاطر این حرفا سرد بشه
و بعد پشت میز نشستم و شروع کردم : شمام بیایین دیگه
بهار کنارم ، ارین روبه روم و علیم کنارش نشست
مشغول خوردن بودیم که موبایل ارین زنگ خورد : وای این طرف ول کن نیستااا
علی : کیه !؟
ارین : بابا این دختره سارا ، هی زنگ زنگ صد ساله ریدم بهشا
بهار : خب بزارش بلاک لیست
ارین : یه فکر بهتر دارم ، بارانا جواب بده بگو زنمی
با چشای گرد گفتم : چیکار کنم!!!
ارین : بابا بگو زنمی ، زنم که نمیشی واقعا منم علاقه ندارم تو زنم باشی
بارانا : حاجی روت خیلی زیادهه
بهار : باشه بچه ها😂🙄
علی : اصلا بهار تو جواب بده سرکاریه دیگه فقط میخوایم طرفو بپرونیم
بهار خواست چیزی بگه که ارین گفت : نه بارانا باید جواب بده
بارانا : اووووف وای به حال بقیه وقتی گیر بدی ، بده تلفنتو
گلومو صاف کردمو گوشیشو دم گوشم گذاشتم و با جدیت گفتم : بفرمایید
سارا : الو ارین چه عجب جواب دادی
بارانا : بله!!!!
سارا : عه وا فک کنم اشتباه گرفتم
بارانا : گفتی ارین!!! ، درست گرفتی اتفاقا با ارین من چیکار داری و بعد قیافمو شبیه کسایی که میخوان بالا بیارن کردم
سارا : ارین تو ، تو کی هستی اصلا!!؟
بارانا : من زنشم ، تو کی هستی!!
سارا : گوشیو بده به خودش ینی چی من زنشم
بارانا : چرا باید گوشیو بدم تو با شوهرم حرف بزنی دیگه زنگ نمیزنیا تا نیومدم اون گیساتو ببُرم
همون لحظه بود که ارین بلند گفت : خانومی خوشگلم میای پیشم ، خسته از استودیو اومدمااا
پوزخند وار گفتم : شنیدی!! دیگه شمارتو رو گوشی شوهرم نبینما
بعد تلفن و قطع کردمو از ته دل زدم زیر خنده
بقیشونم خندیدن
بارانا : گناه داشت ارین چرا باهاش اینجوری کردی
ارین : بابا ولم کن گناه من دارم ، خرجشم کردم باز اونی نبود که میخواستم
بهار : اووو😂😂
بارانا : شما مگه چی میخواستی
ارین : حالا بماند
بعد خوردن شام هر کی به گوشی خودش پناه برد یکم دور هم نشستم که علی گفت : بهار ته راهرو یه اتاق هستا ، خالیش میکنیم توام بیا با ما
بهار : جواب علیو با خنده داد
که علی ادامه داد : میخوای بیا اتاق من اصلا
با چشای گرد نگاش کردم که گفت : دیوونه من میرم اون اتاق بهار بیاد اتاق من
بارانا : آها
بهار : مرسی😂❤️ولی من زیاد مزاحم میشم و بعد نگاهی به من کرد. و ادامه داد : از این به بعد از خونه قهر کردم میام اینجا
علی : از خونه قهرم می‌کنی!!!
بهار : آبم تو یه جوب نره یه مدت میزنم بیرون
علی : پس بیا اینجا ، میخوای همین امشب بمونی!؟
بهار : نه دیگه امشب به اندازه کافی زحمت دادم ، من دیگه برم بارانا
تا جلوی در همراهیش کردم که بهار منو کشید تو بغلش و دم گوشیم گفت : تو کنار اینا احساس امنیت می‌کنی !😂😂
بارانا : آره بابا فقط به حرفن هر چی باشن بهتر از اون خلجن
بعد از رفتن بهار برگشتم داخل
که علی داشت با تلفن حرف میزد و ارینم تو گوشیش بود ، شب بخیر بلندی گفتم و رفتم سمت اتاقم که ارین صدام کرد
برگشتم سمتش
ارین : میری بخوابی!
بارانا : میرم اتاقم ، فردا کار دارم خستم شدیداً
ارین : شبت بخیر عزیزم
علی بهمون اضافه شد : بهار رفت!!
بارانا : آره داشتی با دوست دخترت حرف می‌زدی متوجه نشدی
و بعد رفتم توی اتاقم و درم پشتم قفل کردم
𝑷𝒂𝒓𝒕14
•بهار
در خسته ترین حالت ممکن لباسمو عوض کردمو از اتاق به سمت آشپز خونه رفتم
هنوز لیوان چایم کامل پر نشده بود که بابا شروع کرد
با صدای بلند گفتم : نمیخوای تمومش کنی من از وضعیت زندگیم راضیم زندگیم تو بهترین نقطه ی خودشه
بابا : ولی وقتی بری اونجا میفهمی که از چ شرایطی داشتی خودتو محروم میکردی
بهار : من باید جایی که زندگی میکنم و دوست داشته باشم
بابا : تو بری ماهم باهات میایم
بهار : بگو می‌خوام با مدرک تو اقامت واسه خودم بگیرم چرا بحث چیز دیگه رو می‌کنی
بابا : بهار نداره پدر من
بهار : مامان پرستاره هنوزم شاغله لطفا با مدرک مامان اقدام کنید برای مهاجرت
بابا : ینی سرخود تر از تو و برادرت ندیدم نشد یکیتون کاریو کنید که من دلم میخواد
بهار : اون چیزی که دلت میخواد و خودت باید زندگی میکردی نه ماها ماهم ادمیم آرزو داریم خب
نذاشت یه لیوان چایی و بی دغدغه توی خونه بخورم ،من تو این خونه نمونم به نفعمه وگرنه باید همش بشینم حرفای صد من یه غاز بشنوم
گوله پشتیمو پر کردمو اومدم که برم
مامان امشب شیفت بود ینی یه نفرم تو خونه نبود که بخواد پشتم درآد
بدون خدافطی درو بهم کوبیدم و رفتم
یک ساعتی تو خیابون چرخیدن حوصله ی خونه ی داداش و نداشتم چون بالاخره غرغرای زیر زیریه زنشو متوجه میشدم
ذهنم رفت پیش بارانا ، اولش خجالت کشیدم ولی بعد گفتم اونجا از همه جا بهتره بالخره اونجا با پسرا سر گرمیم ، اصلا ذهنم دنبال حواشی نمیره
شماره ی بارانا رو گرفتمو با کلی عذر خواهی گفتم که میام اونجا اونم با روی باز ازم استقبال کرد و گفت که پسرام هیچ مشکلی ندارن
.......
• بارانا
تلفن و قطع کردمو به سمت پذیرایی اومدم چشمی چرخوندم کسی بالا نبود ، زشت بود بخوام برم پایین وقتی کسی بالا نبود ینی پایین کس خاصی هستش ، از توی گوشی شماره ی علیو گرفتم که بد چند تا بوق جواب داد : جونم بارانا
بارانا : علی سلام ، بهار با خانوادش به بحث خورده مشکلی نداره بیاد اینجا ؟؟
علی : نه اصلا راحت باشین اینجا خونه ی توام هست ، فقط شام نداریما
بارانا : اگر نخورده بود سفارش میدم ، مرسی خیلی ماهی علی
علی : تو ماه تری برو استقبال رفیقت تا یه ساعت دیگه منو ارینم میایم بالا
بارانا : منتظرتونم
رو مبل نشستم و منتظر موندم تا بهار برسه ، از دو ماه بیشتر بود که داشتم باهاشون زندگی میکردم ، تا الان که هیچ کاری نکرده بودن که بخوام پیششون احساس نا امنی کنم ، کاملا مثل یک رفیق بودیم کنار هم و واقعا خوشحالم از اینکه توی زندگیمن
زنگ آیفون به صدا در اومد و بعد چند لحظه بهار توی لولای در جا گرفت
بهار : ببخشید بارانا ، کمکت که نکردم سر بارم شدم
بارانا : دیوونه ای نه !! بیا تو به پسرا اطلاع دادم مشکلی نداشتن
بهار : دستشون درد نکنه
بارانا : وسایلتو بزار توی اتاق منو لباستم عوض کن ، شام که نخوردی
همونطور که می‌رفت سمت اتاقم گقت : نه ولی میل ندارم اصلا عصبیم
بارانا : تا املت درست میکنم بیا برام تعریف کن باز بابات چیکا کرده
روی صندلی اپن نشست و شروع کرد تعریف کردن
بارانا : پس دنبال زندگی خودشه کاری به توام نداره همچین
بهار : آره اما من ایران و ترجیح میدم شرایط سخته ولی من همه چیزم اینجاست
بارانا : عاشق ماشقم هستی این وسطا
بهار : خفه شو عشق کجا بود از وقتی که با البرز کات کردم اصلا نگاه هیچ مردی میکنم من!
بارانا : نه میگم شاید منتظر البرزی
بهار : هه! اون با دختر خالش بعد کات نامزد کرد البته دو ساله گذشته اصلا حوصلشو ندارم به هر حال....
همون لحظه بود که علیو ارین اومدن داخل
بهشون سلام کردیم ، که به گرمی جواب سلاممونو دادن
ارین : بو های خوشمزه میاد
بارانا : تو ک شام خوردی
ارین : حالا دو لقمه املت بخورم ببینم بلدی یا نه چی میشه!!
بارانا : هیچی بفرمایید 😂
علی صندلی کناری بهار نشست و گفت : چقد دمغی
بهار : بعد یه دعوا از خونه زدم بیرون سرم درد می‌کنه
دست بهار و توی دستش گرفتو گفت : صب کن یه مسکن بیارم حالتو بهتر می‌کنه
با شیطنت رو کردم بهش : چقد شما مهربونی
علی : همه میگن😂
𝑷𝒂𝒓𝒕15
•بارانا
ساعت حدودا 9 بود که با بهار به سمت خونه راهی شدیم : یه جا واستا شام بگیرم ، امشب شام با من
بهار : باشه
حدودا ده دیقه بعد گرفتن شام به خونه رسید
کلید انداختم و از پله ها رفتیم سمت بالا
بارانا : اووو چه شلوغه اینجا
بهار : همیشه همینن!!
بارانا : همیشه نه ولی بعضی شبا خیلی شلوغ میشن
لباسامونو با لباس راحتی عوض کردمو مشغول چیدن میز شدیم
که پسرا چند تقه به در زدن
بهار : عه اومدین!
آرین : ناراحتین برگردیم ، می‌خواستین بی ما شام بخورید؟!
بارانا : نه نترس ، گفتیم پایین شلوغه حتما شامم میخورید دیگه
علی : نه یه چند تا مهمون بودن که رفتن ، شام چیه
بهار : بیایین سر میز ، قورمه سبزیهه
ارین : به به چقدرم گشنمه
بعد شام منو بهار شغول جم کردن شدیم پسراهم جلوی تلویزیون بودن و داشتن فیلم میدیدن
همون طور که ظرفا رو جا به جا میکردم گفتم : پسرا فردا هم سرکارید؟!
ارین : جمعها کار نمی‌کنیم
بارانا : آها خوبه
بعد از‌ جم و جور کردن به جمعشون اضافه شدیم
شیطنتم گل کرد و رو کردم بهشون : میگم تو جمعتون یه پسر خوب پیدا نمیشه!!
ارین اشاره ای به خودش کرد و باد ب قبقبش انداخت : عزیزم من چیم جلوت نشستم
بارانا : تو ک خیلی رو مخی دارم راجب یه آدم خوب حرف میزنم ، می‌خوام رل بزنم خسته شدم از سینگلی
علی نگاهی بهم کرد : بیا با من
بهار با چشای گرد نگاش کرد : تو مگه دوست دختر نداری!
علی : چه ربطی داره! اصلا دوتا تون بیایین با من
بارانا : ماشاالله رهبری چندتا چندتا هندل می‌کنی ، گردن گیرتم مث هندل کنت خوبه؟!
علی : بستگی داره چیو بخوام گردن بگیرم 😂
ارین : ولی بیایین با من بهتر از علیما خیلیم بی آزارم هشت درصد مواقعه ام سرکارم 😂
بهار : خب چ فایده وقتی یه بیرون نمیشه باهات رفت!!
علی : بهار قشنگ مشخصه چشش منو گرفته 😂😉
بهار نگاه بدی بهش کرد : زیاد دایرکتاتو چک نکن اونا هَولتن اونجوری میگن
بلند زدم زیر خنده😂😂
که علی گفت : اصلا ارین بیخیال بابا با اینا بری تو رابطه همش باید دعوا کنی همون میدیمتون به یکی دیگه
بارانا : شوخی میدوتی چیه!!! بی جنبه نباش کی با امثال شما می‌ره تو رابطه
ارین : حرف اخرته!!
بارانا : اول آخر همین بود حرفم
𝑷𝒂𝒓𝒕16
•بارانا
همین جوری در حال بحث بودیم که یهو بهار گفت : ولی الان که فکر میکنم علی راست گفتا من خیلی چشم گرفتتش
برگشتم سمتش و با تعجب نگاش کردم که از رونم نیشگونی گرفت ، فهمیدم همه چی فیلمه
علی یکم جم و جور تر نشست و گفت : خب این عالیه اما من تو رابطم
این دفعه ارین بود که نتونست جلوی خندشو بگیره😂😂
منو بهار فقط نگاش کردیم که گفت : چیه فکر کردین ساکت میشینم هر جور دوست دارین اسکولم کنید😂😂
آرین : دمت گرم عالی بود ناموسن که من حال کردم 😂😂
زیر لب بیشعوری به جفتشون گفتم
که ارین ادامه داد : نظرتون با جرات حقیقت چیه؟!
بهار : این وقت شب!!!
ارین : تازه ساعت 1 بعدم فردا همگی خونه ایم دیگه
شیطون نگاشون کردم : من پایم 😈
علی : از قیافه ی بارانا مشخصه که نقشه ها کشید تو همین چند ثانیه
چهار تایی روی زمین نشستیمو ، بطری نوشابه ی بزرگی رو شروع به چرخوندن کردیم افتاد به من و ارین
بارانا : یا خدا الان میخوای چه سمی بپرسی ، آقا جرات
آرین : جرات انتخاب اخرته!!
بارانا : بله
ارین : اوکی پاشو بیا بوسم کن
چندش وار نگاش کردم : برو بابا ارین خیلی خوش اشتهاییا
آرین : آقا جراته دیگه چرا دبه میکنی پاشو بدو
بارانا : من این کارو نمیکنم یه جرات دیگه
علی با خنده گفت : داری وقت بازی رو میگیریا بدو
بارانا : ازتون متنفرم
به آرین نزدیک شدم لبمو روی صورتش قرار دادمو خیلی سریع بوسیدمشو از فاصله گرفتم
بعدم لبمو با دستمال پاک کردم
آرین : وااا این سوسول بازیا چیه صورتم کثیف نیستاا
بارانا : من چندشم میشد بوست کنم خو
بهار همون طور که می‌خندید گفت : بچرخونید
علی بطری رو دستش گرفت و چرخوند : من از بهار
بارانا : شت بهار
بهار : خدایی مث ارین بپرسیااا آدم باش
علی : کمی ماساژم بده خستم
بارانا : علیییی
بهار : برو بابا مگه کلفت گیر آوردی
علی : وقت بازی رو میگیرید چرا شما
بهار رفت پشت علی دستشو روی شونش گذاشت ، ببین بد تلافی میکنیم
ارین : تایم میگیرم ده دقیقه باید بمالی
بهار : گمشووو ده دقیقه زیاده
آرین : بدو بهار حرف بزنی اضافه میکنم
مشتی به بازوی ارین زدم که دادش رفت هوا
بعدم گفتم : انسان باش
ده دقیقه ی بهار تموم شد که گفت : سرویس دهی کامل و جامع بود آقای رهبری؟
علی : دمتم گرم عالی بود بشین ادامه
این دفعه چرخوندیم افتادبه منو ارین
خنده ی شیطانی کردم : گذرت این طرفا افتاد حالا یه ماچی نشونت بدم😂😂😈😈
علی : کلا جرات بریم دیگه بگو
ارین : چیو جرات دهنمو صاف می‌کنه
بارانا : هیس ارین گوش کن ، استوری می‌زاری با حالت کسایی که مست کردن حرف میزنی
علی : تو روحت بارانا😂🤦🏻‍♀️
آرین : برو بابا نکن ناموسن داستان میشه
بارانا : من نمی‌دونم باید بکنی
آرین : بیشعور یه نگا به موقعیت منم بکن دیگه شر میشه
بارانا : من نمی‌دونم پنج دقیقه بمونه بعد پاک کن ولی باید بزاری
آرین : ینی دهنت سرویسسسس
برقای خاموش بود و فقط با نوش هالوژنای کارشده تو سقف نشسته بودیم فضا خیلی جون میداد واسه اوضای مشتی سکوت کردیم گوشیشو بالا گرفت و شروع کرد حرف زدن از در و دیوار و زمین آسمون حرف زد
همگی داشتیم از خنده جر می‌خوردیم ویدیو رو که گرفت : بارانا ناموسن آپلود نکنم شر میشه
بارانا : بخدا الان نزاری پنج دیقتو میکنم بیست چهار ساعت
ارین : وای نمیری دختر
استوری آپلود کرد تو اون پنج دقیقه نیستیم ریپلاشاو خوندیم ریکشنا عالی بود😂😂
ارین : خب پاک کنم دیگه
بارانا : ایششش پاک کن ترسوو
بهار : خب خب بچرخونم
ارین : بفرماید باژ کیو میخوای بدبخت کنی
بهار : افتاد به منو علی ، خیلی خوبه قشنگمیشه تلافی کرد😂😂😂
بارانا : بطری با ما همدسته😂
بهار : خب علی برو دو میک از باک ماشینت بنزین بخور
چشاش از حدقه زد بیرون : بهارررررر
بهار : چیه خو جراتتته
بارانا : ایوووول چرا به عقل من نرسید بدم ارین بخوره
ارین : گمشو خصومت داری مگه😂
علی : من این کارو نمیکنم
بهار : علی پاشو دیگه ینی چی داری وقت بازی رو میگیری
علی : آخه میمیرم... بنزینهاااا
بارانا : هیچیت نمیشه بابا برو تو دلش😂
علی : با اخم نگامون کرد
بهار : من از اخمت نمی‌ترسم پاشووو
𝑷𝒂𝒓𝒕17
•بهار
اه علی پاشو دیگه چقدر سوسولی
علی : این اصلا نمی‌فهمه چه جراتی به من دادهااا بنزینههههه
بارانا : خب باشه ما با بچه های دانشگاهم یه بار بازی کردیم رفت از باک ماشین استادمون بنزین خوردی چی میگی
علی : نمیخوای چیزی بگی ارین
آرین : نمی‌دونم والا خطرناکه ناموسن
بهار : حاجی هیچیت نمیشه پاشو
بعدم دستشو گرفتمو کمکش کردم بلند شه
با اکراه رفت سمت حیاط و در باک و واکرد
بارانا : باریکلا داش علی 😂😂
بهار : دست جیغ سووت ، غیور مرد ایرانی😂😂
منو بارانا از قیافه علی پخش زمین بودیم از خنده
شلنگو به باک زد : بچه ها
بهار : بدوو ، بارانا بنظرم فیلم بگیر
بارانا : آره ارههه
بارانا دوربین و روشن کردو علی شلینگو به دهن گرفت ، میک اولو زد
چشماشو بستو قورت داد
هیشکی هیچی نگفت میک دومو زد خواست که قورت بده نتونست ریخت از دهنش بیرون و همون طور که به ماشین تکیه داد سُر خورد و نشست زمین
بارانا : وااای نگاااش کن چقد سوسوله پاشو جم کن خودتو
بهار : علی یه میک بنزین خوردیااا چ قیافه ایه
ارین رفت کنارش : خوبی داداش!!!
بهار : بارانا قطع کن اون دوربین ، علی چیشدی!؟!
خواست حرفی بزنه که نتونست و شروع کرد به بالا آوردن
ارین ترسیده صدا کرد : علی ، علی خوبی داداشش
خون به بدنم خشک شد با ترس گفتم : علی ، علی بالا بیار آره هرچی که خوردی و بالا بیااار
بارانا دویید سمت خونه : میرم براش آب بیارم
بی حال سرشو به ماشین تکیه داد و چشماشو بست
ارین : داداش خوبی!!! ، این چه جراتی بود رنگشو ببین شده عین گچ
احساس میکردم الانه که باید بزنم زیر گریه لیوان آب و بارانا گرفت و جلوی دهن علی گرفتم : بخور اینو ، ببخشید بخورشش
یه قلوپ خورده نخورده باز بالا آورد
بارانا : ببریمش بیمارستان
ارین : زیر بازوشو گرفت پاشو داداش. دست و صورتتو یه آب بزن ببرمت بیمارستان
ارین علی بدون توجه به ما سوار ماشین علی شدن و ارین روند سمت بیمارستان
به بارانا نگاه کرد : وااای دلم میخواد خودمو بکشم ، طفلی طلف شد این چه کاری بود 🤦🏻‍♀️
بارانا : ولش کن تو که نمیدونستی اینجوری میشه
بهار : رنگشو دیدی!! بیا بریم بیمارستان من اینجوری دلم طاقت نمیاره
بارانا : مگه می‌دونی کجا بردتش
بهار : سر خیابون اصلی همین جا یه بیمارستانه قطعا می‌بره اونجا دیگه بیا
وارد محوطه ی داخلی بیمارستان شدم که چشمم خورد به ماشین علی : خب همین جا اوردتش ، پیاده شو
به سمت پذیرش رفتم : ببخشید علی رهبری کجا بردینش!!
همون لحظه بود که از ته راهرو صدای ارین به گوشم رسید : اینجا چیکار میکنین!!!
به سمتش رفتم : حالش چطوره
به اتاق روبه رویی اشاره کرد : آرام بخش بهش زدن شانس آورد چون بالا آورده به شست و شو این چیزا احتیاجی نبود ، خیلی کار اشتباهی کردین
سرمو از شرمندگی پایین انداختم : خودم میدونم ، الان خوابیده
ارین : آره
روی صندلی نشستم ، واقعا عصابم خورد بود اصلا فکرشو نمی‌کردم اینجوری شه..
حدودا دوساعتی خواب بود با آرامش بخشایی که بهش زدن
بعدش ارین و صدا کرد که مانعش شدم : بزار من برم می‌خوام ازش عذرخواهی کنم
وارد اتاق شدم و درم پشتم بستم
شرمنده نگاش کردم : علی ببخشید بخدا فکرشو نمی‌کردم اینجوری شه
علی : مهم نیست دیگه گذشت
بهار : خیلیم مهمه خودم میدونم کارم خریت بود
بهش نزدیک تر شدمو دستشو گرفتم تو دستم : منو می‌بخشی دارم از عذاب وجدان دق میکنم
لبخند گرمی زد : عذاب وجدان نداشته باش دختر خوشگل ، بازی بود دیگه
𝑷𝒂𝒓𝒕18
•بهار
تقریبا ساعت 4 صبح بود که بعد تموم شدن سرمش مرخصش کردن
برگشتیم سمت خونشون ، بارانا که پیاده شد گفتم : من برمی‌گردم خونمون بارانا فقط وسایل منو بیار
بارانا : دیوونه شدی ساعت 4 صبح برگردی خونه به مامان بابات بگی کجا بودی ؟!!!
بهار : خونه ی تو دیگه
بارانا : خونه ی من برای چی باید 4صب بزنی بیرون!!
علی و ارین داشتن میرفتن تو حیاط که علی برگشت : چیشده بارانا!!؟
بارانا : بهار میخواد برگرده خونه
علی : الان!!! مگه با دعوا نزدی بیرون الان برگردی چی بگی ، بیا تو
بهار : آخه علی .... من اصلا روم نمیشه
علی : من خوبم ، یکم دیگ بخوابم صبح پاشم دیگه حلِ حله
بارانا : بیا صبح برو لااقل
با ناراحتی از ماشین پیاده شدم
اما صبح تقریبا 9 بود که برگشتم خونه ، همینجوریشم چند روز مونده بودم
.......
•بارانا
بعد از بدرقه کردن بهار داشتم میرفتم سمت اتاقم که علی از اتاقش اومد بیرون
علی : بیداری!؟
بارانا : آره ، بهار داشت می‌رفت خونه ، تو بهتری؟؟
علی : آخر کار خودشو کرد رفت! ، من آره یکم فقط معدم درد می‌کنه
زبونمو به دندون گرفتم : بازم ببخشید😕
علی : بیخیالش ، یه صبحانه به ما میدی ؟!
بارانا : آره چرا که نه تا دست و روتو بشوری آماده میکنم
برگشتم سمت آشپز خونه و دوتا تخم مرغ براش نیمرو کردم به همراه یه لیوان آب پرتغال گذاشتم جلوش : بخور بزار یکم حالت جا بیاد
علی : خودتم بشین دیگه
بارانا : من میل ندارم
یه لقمه گرفت جلو : بزارش دهنت
دستشو رد نکردم که ارینم به جمعمون اضافه شد : به به بی من صبحانه می‌خورید
بارانا : چه زود پاشدی!!
ارین : نه من می‌خوابم دوباره الان فقط اومدم تخم مرغ بخورم
لبخندی زدم : بشین بشکونم برات
روبه روی علی نشست و منم رفتم تخم مرغ براش آماده کنم
علی : بارانا برای خودتم بشکوناا
بارانا : چشم
آرین : اووو حرفای جدید میزنی ، چشمم مگه بلدی تو😂
بارانا : واسه تو نه ، بزار من دوساعت آدم باشم ارین
ارین : باشه باشه😂 ، راستی بهار کو
علی : رفت
ارین : بابا داداش ما سخت جون تر از این حرفاست
علی : ورزشکارماا😌
بشقاب ارین و جلوش گذاشتمو ، بعدم با یه بشقاب برای خودم کنارشون نشستم : پسرا غذاهای مورد علاقتون چیه؟!
ارین : میخوای درست کنی!!
بارانا : تو چرا انقد رومخی!!
ارین : برو بابا سوال پرسیدمااا
علی : من فسنجون دوست دارم
بارانا : وااای علی خیلی سخته من بلد نیستم 😂😂
ارین : دیدی میخواست درست کنه ، فقط بلده به من بپره😒
بارانا : خب حالا تو چی دوست داری!؟
ارین : نمیگم اصلا
بارانا : ارین😐
ارین : لوبیا پلو
بارانا : عهه اینو بلدم
ارین خیلی بد نگام کرد : نمیگم درست کن چون اصلا شعور نداری
زیر لب بی ادبی گفتم که علی گفت : پس بارانا خانم میخواد امروز برامون ناهار بپزه
بارانا : بله اگر دوست داشته باشین
علی : امتحانش که ضرر نداره پس همون لوبیا پلو رو بپز که بلدی
بارانا : باشه
ارین داشت از سر میز پامیشد که گفت : چی میخواد به خورد ما بده خدا می‌دونه
بارانا : الان تخم مرغی که خوردی بد بود!!!!
ارین : تخم مرغ بودااا ، شیشلیک که نذاشتی جلومون ، اینو فلفل مامان منم بلده
بعدم رفت سمت اتاقش
به علی نگاه کردم : فلفل!
علی : گربه ی مامانشو میگه
بارانا : آها
𝑷𝒂𝒓𝒕19
•بارانا
ارین رفت خوابید و علیم روی کاناپه دراز کشیده بود و با گوشیش ور میرفت
در یخچال و باز کردم و نگاهی به سر تاپاش کردم ، اوووممم... خب من که حتی لوبیا پلو ام بلد نیستم 😕
فسنجون واقعا سخت ولی دیگه واقعا نمی‌تونستم لوبیا پلو رم بگم بلد نیستم...
کنج آشپز خونه رفتمو توی گوگل زدم طرز تهیه ی لوبیا پلو
اه چه غذای پر دردسریهه 😐
ارین گندت بزنن با این سلیقت..
یه نفس عمیق کشیدم ، خب بارانا نمیخوای که این پسره ی یه وری دستت بگیره هوم!
از روی دستور خوندمو مو به موشو اجرا کردم و با هزار جور بدبختی بالاخره پختمو دم گذاشتم.
مشغول درست کردن سالاد شدم ، علی رفته بود حموم و ارینم تازه از خواب بیدار شده بود : سلاام
ارین : چه می‌کنی ؟!
بارانا : لوبیا پلو رو دم گذاشتم چو دارم سالاد درست میکنم
ارین : نه بابا ، زود تر آماده شهه ببنیم چه کرده این دختر حاضر جواب ما
میخواستم جوابشو بدم که آخم رفت هوا : وااای دستم😖
دوییدم سمت شیر آب و دستمو زیرش گرفتم
ارین پشتم قرار گرفت : چیشدی بارانا
بارانا : دستمو بریدم😕😖
ارین : دستتو بده من
دستمو توی دستش گرفت نگاهی بهش انداخت : چیکار کردی عزیزم ، بشین رو صندلی برم برات چسب زخم بیارم
روی صندلی نشستم آخ ریزی زیر لب گفتم
که با جعبه دارو ها اومد سراغم ، چسب زخمی رو باز کرد و دور انگشتم پیچید : مراقب باش دیوونه انگشتتو جا سالاد میخواستی به خوردمون بدی😂
تک خنده ی زورکی کردم : مرسی
ارین : بشین بقیه سالاد و من آماده میکنم
همون لحظه بود که علی از حموم اومد و به جمعمون اضافه شد : چیشده ارین دست به چاقویی سالاد درست می‌کنی
بارانا : من دستمو بریدم داره کمکم می‌کنه
علی : آخی مراقب باش ، چیزی کم نیست تو خونه من عصری میرم بیرون بگیرم!؟
بارانا : نه تا اونجایی که من دیدم همه چی بود
میز و با کمک ارین چیدمو مشغول خوردن شدیم
علی : به به بارانا عالیه
خودمم خوردم اصلا باورم نمیشد که برای اولین بار انقد خوشمزه درست کرده باشم
ارین بعد خوردن چند تا لقمه گفت : بیا و صادق باش از بیرون گرفتی دیگه!؟
با حرص گفتم : اررین😡
ارین : باشه بابا چرا جوش میاری ، آخه اصلا بهت نمیاد
بارانا : حالا خیلی چشمه ها دیگم‌دارم ک ببینی متعجب میشی ، بعدم وقتی از 18 سالگی مستقل باشی اشپزیتم خوب میشه
توی دلم به حرف خودم خندم گرفت
که گفت : منم از 18 سالگی مستقلم چ ربطی داره
بارانا : شازده تو پسری😒
علی : مرسی بارانا خیلی خوشمزه بود
بارانا : نوش جونت ، حالت بهتره دیگه ؟؟
علی : آره خیلی خوبم ، من میرم دیگه ، به بهارم بگو نگران نباشه من خوبم
بارانا : باشه❤️
ارین : کاش یه بلایی سر منم میومد ، تو یکم بهتر برخورد میکردی بام
بارانا : تو هرچیتم بشه ، باز رومخمی و وضع همینه
𝑷𝒂𝒓𝒕20
•بارانا
شب از 10گذشته بود اما هنوز علی نیومده بود و منو ارینم تنها بودیم
خسته شدم انقد بی هدف توی گوشیم چرخیدم ، ارینم که یا تو گوشیشه یا داره پاد می‌کشه و به من نگاه می‌کنه
طلبکار نگاش کردم : هاا چیه زول زدی به من!!
آرین : فیلم ببنیم ؟
بارانا : چه فیلمی؟!
ارین : احضار 3 - شیطان مرا وارد به انجام این کار کرد
از دوستام شنیده بودم که خیلی فیلم ترسناکیه و اینکه لنتی براساس داستان واقعی ام ساخته شده ، من عجیب از فیلم ترسناک میترسم ولی خب اگر به آرین بگم که نمی‌خواد میگه ترسیدم
یکم این پا و اون پا کردم ؛ چی میخواد بشه بارانا فیلمه دیگه : باشه بزار بهتر از بیکاریه
رفت لپتابشو وصل کنه به تلویزیون تا فیلم و بزار تو خودم جم شدمو توی مبل فرو رفتم
سمت پریز رفت و چراغ و خاموش کرد : چیکار می‌کنی ارین
ارین : فیلم ترسناک و باید تو تاریکی دید
مبل کناریم نشست و فیلم شروع شد
آب دهنمو قورت دادم ؛ لنتی از سکانس خون به تن آدم خشک میکرد
تازه ده دقیقه از فیلم گذشته بود که روح از تن پسر بچه وارد بدن کسی شد که میخواست با خواهرش ازدواج کنه ، ناخواسته جیغی کشیدم
ارین به سمتم برگشت : بارانا ترسیدی قطع کنم؟؟
ترسمو خوردمو گفتم : نه فیلمه دیگه داریم میبینیم...
......
•بهار
بارانا بهم گفت که حال علی بهتره ، ولی خب بازم من یه عذر خواهی ویژه بهش بدهکار بودم ، سر شب بهش زنگ زدم که برای ساعت 9 منو برای شام دعوت کرد به یه رستوران
ماشین لاستیکش پنچر شده بود برای همین مجبور شدم با اسنپ برم به دیدنش ، بعد صرف شام و یه گپ و گفت ساده و پذیرش عذر خواهی من خواستیم که برگردیم
علی : ماشین نیاوردی درسته؟
بهار : بله ولی اسنپ میگیرم
علی: سوار شو میریم یه گشتی میزنیم از اونجام میرسونمت خونه
صندلی جلو نشستمو کمر بند مو بستم نگاهی به ساعت انداختم نزدیک ۱۲ بود
احساس کردم جاده ای که داره می‌ره شبی به داخل شهر نیست
نگاهی بهش کردم : جای خاصی داریم میریم!!
علی : نه داریم موزیک گوش میدیمو میگردیم دیگه
بهار : آخه دیر وقته من باید برم خونه
علی : میرسونمت
چیزی نگفتم و سکوت کردم بعد گذشت ده دقیقه کلا نوری توی جاده نبود
با حرص گفتم : علی ما داریم کجا میریم!!!
خیلی ریلکس گفت : جاده چالوس
مردمو زنده شدم : جاده چالوس برای چی ؛ منو داری این وقت شب میبری جاده چالوس برای چی؟؟؟؟
چشم چرخوندم و با داد گفتم : دره ماشین و چرا قفل کردی؟؟؟؟ چیکار داری می‌کنی!!؟!!!
علی : یه لحظه صبر کن میفهمی..
𝑷𝒂𝒓𝒕21
•بارانا
وااای لعنت بهت ارین دیگه چرا برق و خاموش کردی بخدا الانه که سکته کنم و از اونجایی ک با یه آدم بیشعور دارم فیلم میبینم نمیتونمم بروم بیارم
از ترس تمام پوست لبمو کندم ، ارین با دست زد به بازوم که از حال خودم در اومدم و جیغی کشیدم
خندید : چیه دختر خیلی ترسیدی میخوای بیای توبغلم 😂😂😂
بارانا : گمشو ارین ، خیلیم خوبم من
همچنان به خندیدنش ادامه : خب خداروشکر بالاخره تموم شد😂😂، لپتابو خاموش کرد ، من دارم میرم بخوابم
بعدم رفت سمت اتاقش ؛ من موندم وسط حال و تاریکی نگاهی به ساعت کردم واییی یه ربع به دوع
آروم از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم درم پشتم بستم
روی تخت دراز کشیدم و چراغ خوابمو روشن گذاشتم
نمیری ارین با این فیلم گذاشتنت هر چی از این پهلو به اون پهلو شدم ، خوابم نمی‌برد همش احساس میکردم صداهای توی فیلمو دارم می‌شنوم ، چشممو میبستم سکانسای فیلم جلو چشمم بود 🤦🏻‍♀️
ولی همچنان سعی بر غلبه کردم به ترسمو داشتم
نگاهی به ساعت انداختم وای 4شد🤦🏻‍♀️ نمی‌تونستم بخوابم ، وای خاک تو سرم جنی شدم همش حس میکردم یه چیزی داره تو اتاقم راه می‌ره
از جام بلند شدم و به سمت در اتاق ارین رفتم
دیگه واقعا نمی‌تونستم ترسمو کنترل کنم ، پشت در اتاقش بودم دو دل که صداش بکنم یا نکنم
اگر صداش کنم دیگه تا آخر عمرش قرار منو دست بگیره
همون لحظه بود که باز حس کردم یه چیزی داره پشت سرم راه می‌ره
محکم چند ضربه به در اتاقش زدم و بعد درو وا کردم : ارین😩
بدبخت سکته کرده بود از ترس و روی تختش نشسته بود : چیشده!!!!!! بارانا چیشدههه!!!
من و من کنان گفتم : من...من...
ارین : تو چی من تازه خوابم برده بود زهرم آب شد چیشدههه!!!
بارانا : ارین من صداهای عجیب غریب می‌شنوم همش حس میکنم یکی داره راه می‌ره تو خونه
آرین : دیوونه شدی!!! حتما علی از بیرون اومد
بارانا : نه علی نیومده خونه اصلا
انگار که به خودش اومده باشه با خنده گفت : بارانا نکنه از فیلمه ترسیدی!😂🤦🏻‍♀️
با بغض گفتم : آره ترسیدم کی چی میخوای مسخرم کنی ،خیلی بیشعوری میگم ترسیدم
خندشو جم کرد : باشه باشه آروم باش خب الان چیکار کنم
خب راست میگه اون الان چیکار کنه!!!
بارانا : نمی‌دونم😩🥺
یکم روی تختش جا به جا شد : بیا پیش من بخواب
بارانا : چیکار کنم!!!!
ارین : وقتی منو صدا کردی و می‌ترسی چیکار کنم دیگه ، نمیتونم تا صب بیدار بشینم که بیا بخواب
بارانا : پس... پس.. روتو می‌کنی اونور میخوابیا ، میرم پتو و بالشتمو بیارم
پتو بالشتمو اوردمو روی تختش گذاشتم کاملا خودمو با پتو پیچیدم : روتو کن اونور
روشو کرد اونور : فقط بخواب هیچ خبری نیست
هم که چشمامو بستم باز همه چیه فیلم اومد جلو چشمم اینک ، اولش گفته بود همه چی طبق واقعیته بیشتر ترس انداخته بود به جونم
بازم هر کاری کردم خوابم نمی‌برد ، برگشتم سمت ارین تو خواب غلت زده بود و روش برگشته بود سمت من خوابه خواب بود
زیر لب گفتم : ببخشید ببخشید 😩
دست آرین و توی دستم گرفتم و چشممو بستم
𝑷𝒂𝒓𝒕22
•بهار
با ترس برگشتم سمتش : داری چیکار می‌کنی ساعت از 2شب گذشته
علی : هیچی صبر کن
بهار : نمیتونم صبر کنم ، اصلا می‌دونی چیه دارم سکته میکنم چه غلطی میخوای بکنی
علی : عه ترسیدی!!!
بهار : آره ترسیدم دارم سکته میکنم علی تورو خدا کاری نکن خب🥺
خواست حرفی بزنه که یهو ماشین خاموش کرد
بُهت زده گفتم : چیشد!!!!!
علی که انگار حرصش گرفته باشه مشتی به فرمون کوبید : چی میخواستی بشه ، ماشین خاموش کرد ، نمیدونمم چرااا
بهار : وااای
سرمو بین دستام گرفتم احساس میکردم که قلبم داره وسط حنجرم میزنه وسط یه جاده ی خالی از ماشین تو تاریکی ساعت نزدیک 3صبه
نگاهم و دوختم به علی که گفت : ترسیدی!!!
با سر حرفشو تایید کردم که ادامه داد : یک ، یک مساوی
گیج گفتم : ینی چی!!
علی : تا تو باشی بنزین به خورد من ندی ، اوردمت اینجا کن بترسونمت یِر به یِر شیم 😂
با عصبانیت گفتم : خیلی آدم مزخرفی هستی تو که گفتی منو بخشیدی
علی : درسته بخشیدم ولی دلیل نمیشه تلافی نکنم ، دختر داشتی منو به کشتن میدادیاا
یه نفس از سر آسودگی کشیدم : داشتم میمردم بخدا که چه فکرایی که به سرم نزد🤦🏻‍♀️
علی : اشکال نداره حقت بود
مشتی به بازوش زدم : خیلی بیشعوری اهه ، روشن کن بریم لااقل ساعت 3 صبه
علی : چیو روشن کنم!!
بهار : مگه نمیگی همش بازی بود که تلافی کنی خود روشن کن بریم دیگه
انگار که باز یادش افتاده باشه و حرصش گرفته باشه گفت : بابا خاموش شدن ماشین که جز برنامم نبود این لنتی خودش خاموش کرد ، زود تر موئدم مجبور شدم لو بدم
بهار : برو بابا هاا تا همین جاشم سکته کردم میخواستی بیشتر ادامه بدی ، بعدشم خب الان چیکار کنیم وسط بَره بیابون این وسط شب
علی : چمیدونم
از ماشین پیاده شد و کاپوتو داد بالا : وای بهاررر این لنتی جوش آورده
از ماشین پیاده شدم و کنارش قرار گرفتم : باید چیکار کنیم!!!
علی : صبر کنیم خنک شه اگر درست نشد زنگ بزنیم تعمیرکار در هر صورت باید صبر کنیم
بهار : ساعت تازه سه و نیمه
علی : بیا بریم تو ماشین
کنارش توی ماشین نشستم سرمو به شیشه تکیه دادم و که گفت : خیلی ترسیدی نه!!!
نگاهم و به سمتش بردم : داشتم سکته میکردم بخدا که گفتم بدبختم کردی رفته
علی : دیوونه آخه چرا من باید سر دختر خوشگلی مثل تو بلا بیارم
بهار : بیخیال تلافی بود دیگه
علی : ببخشید اگر خیلی ترسیدی
بهار : به قول خودت مهم نیست 😅 ، ولی بد بازی و با من شروع کردیا آقای رهبری
علی : جدا!!! پس بچرخ تا بچرخیم
بهار : میچرخیم
انتهای حرفم شروع کردم به خمیازه کشیدن ، دستمو جلوی دهنم گرفتم که گفت : خوابت گرفته!!
بهار : طبیعتا بله ساعت از 4 گذشته فردا هم مطب دارم
علی : ماشین که درست شد میریم ویلای من ، چیزی نمونده بود که برسیم ماشین لنتی اگر خراب نمیشد
بهار : ویلات چرا دیگه بریم خونه ، بخدا اگر منم میبردی ویلا بعد میگفتی تلافیه ، دیگه باید جنازمو برمیگردوندی تهران 🤦🏻‍♀️
با خنده گفت : خب حالا توام ، بعدم من خستم جون ندارم رانندگی کنم بریم یکم بخوابیم بعد برمیگردیم ، تهران
بهار : اه بد دردسری شداا
𝑷𝒂𝒓𝒕23
•بارانا
چشممو باز کردم که دیدم دوتا چش زول زده بهم ، به دور برم نگاه کردم تو بغل ارین چیکار میکنم
از جام پریدم : من اینجا چیکار میکنم چرا منو بغل کردی!!!!!
با حرص گفت : اتفاقا من سوالم از تو همینه ، تو اینجا چیکار میکنی چرا تو بغل منی!!!
بارانا : تو منو بغل کردی من از کجا باید بدونم
ارین : یه دقیقه ساکت باش من ببینم دیشب چ غلطی کردیم
با استرس به خودم نگاه کردم : چه غلطی کردیم ما هیچ غلطی نکردیم
ارین : آها دیگه یادم اومدو بعد باخنده ادامه داد : تو دیشب از فیلمه ترسیده بودی اومدی پیش من بخوابی که نترسی
با حرص و اخم رو کردم بهش : آها آره ... خب خنده برای چیه😒 ، بعدشم مگه قرار نبود تو روتو کنی اونور
ارین : ببخشید دیگه آدم تو خواب غلت میزنه
بارانا : آها غلت میشه دستش میپیچه دور بغل دستش
ارین : عمدتا هر وقت کسی بغلم خوابیده مشتاق بوده دستش بپیچه دورش برای همین منم عادت داشتم دیگه
از رو تخت بلند شدم : عادتتو بزار کنار
با خنده گفت : مگه قراره بازم اینجا بخوابی😂😂
با حرص از اتاق زدم بیرون : خیلی ازت بدم میاد خیلیییی
ارین : متقابله 😂😂
از اتاق اومدم بیرون سرکی تو اتاق علی کشیدم ؛ وا ساعت 8 ع این پسره بی خبر کجا رفت..
......
•بهار
ماشین حدود ساعت 7بود که دیگه میشد روشنش کرد
چشمای علی گیج خواب بود برای همین ازش خواستم که خودم تا ویلاش برونم
وارد محوطه ی ویلا شدمو ماشین و پارک کردم
به سمت داخل راهنماییم کرد که گفتم : اینجا دستشوییش کجاست!؟
علی : راهروی بغل آشپز خونه انتهاش
رفتم دستشویی و بعد برگشتن دیدم یه دست لباس دستشه و داره به سمتم میاد : بیا بپوشش سخته با این لباسا خوابیدن
لباسارو از دستش گرفتمو گنگ نگاه کردم : لباس راحتی زنونه تو ویلات داری!!!
علی : برای دوست دخترمه ، سمت چپ اولین در اتاقته برو توش استراحت کن
بهار : دوست دخترت ناراحت نشه ، لباستو پوشیدم
علی : مهم نیس ، راحت بخوابی
زیر لب گفتم : میهیم نیست میهیم نیست🦕 ، کلا هیچی واسه این مهم نیست
لباسارو پوشیدمو خودمو روی تخت ولو کردم
با صدای تق و توق خوردن چیزی بهم چشم باز کردم به ساعتی که رو بروم روی دیوار بود نگاه کردم : وای 11ع
در اتاق و باز کرد مو زدم بیرون داشتم میرفتم سمت آشپز خونه که متوجه شدم علی داره با کسی پشت تلفن کلکل می‌کنه
گوش تیز کردن که داشت می‌گفت
علی : عزیزم من به تو گفتم سحر! ؛ خب فقط اشتباه کردم وگرنه میشه ندونم که شما بیتای خوشگلِ منی!! ... سحر کیه!! من چمیدونم ینی اینکه سحر یکی از دوستامه اشتباه شد .. بابا بیتا می‌دونی من حوصله ی قهر ندارم عزیزم لطفاً ... خب قربونش برم آفرین عشقم خدافظ
خندم گرفته بود از وضعیتی که با دوس دختراش داشت
پیشش رفتمو صندلی رو عقب کشیدم همون جور که میشستم گفتم : حالا لباس سحر تنه منه یا بیتا
علی : فالگوش وایمیستی!
بهار : نه داشتم میومد صداتو شنیدم ، چندتا چندتا علی
علی : هر چندتا مقدور باشه ، قبلش داشتم با اون یکی حرف میزدم بعد این زنگ زد اسم اونو به این گفتم
خندیدم : شما پسرا عجب موجودات حال بهم زنی هستینا
علی : چطور!!!
بهار : کلا نمیتونید متعهد باشید!
علی : کلا تعهد یکم سخته آخه 😉
بهار : بعد شما که این همه داری راه نداره منو به لیستت اضافه کنی
علی : لیست دوست دخترام
بهار : اوهوم
علی : چرا راه نداشته باشه از خدامم هست
بهار : بابا تو خیلی پرویی 😂
𝑷𝒂𝒓𝒕24
•آرین
بعد از چند ساعت کار بی وقفه اومدم بالا که دیدم علی روی کاناپه ی جلوی تلویزیون دراز کشیده و شبکه ها رو بالا پایین میکنه ، سلام بلندی گفتم و سمت یخچال رفتم
کمی آب خوردم که گفت : همه چی خوبه ارین!؟
همینن طور که خودمو روی کاناپه ب کناریش مینداختم گفتم : آره کار بچه ها امادست میتونی فردا بیای و گوش بدی ، بارانا کو؟؟
علی : وقتی که اومدم خونه ندیدمش تو اتاقشه
ارین : علی متوجه شدی نزدیک یه ماهی میشه که رفتار بارانا خیلی عوض شده ، کمتر با ما وقت میگذرونه همش تو اتاقشه
علی : آره ، ولی خب که چی؟؟ میگی از چیزی دلخوره مثلا!؟
ارین : نه نمیدونم کلا میگم اینجوری نبود
علی : بهارم خیلی وقته نیومده اینجا
خواستم جواب علیو بدم که بارانا از اتاق بیرون اومد و به دیوار رو به روی ما تکیه داد : پسرا چطورین!؟
هردو گفتیم : خوب
من ادامه دادم : تو چطوری؟ کم پیدایی
بارانا :منم خوبم ، اتفاقا خیلیم رو مودم
علی : عهه خوبه
بارانا : بچه ها منو بهار با دوس پسرامون میخایم بریم بیرون واسه شام ، شما میایین ؟!
یکم گیج نگاش کردم : دوست پسرت!!
بارانا : آره دیگه تعجب داره
خواستم حرفی بزنم که علی با پاش زد تو پام و بعد رو کرد به بارانا : چه خوب پس ماهم با دوس دخترامون میاییم
یکم نگامون کرد : عهه چه عالی میرم حاضر شم ، شمام پاشین
رفت سمت اتاقش رو کردم به علی : این کی رل زد ما نفهمیدیم!؟؟
علی : فک کنم تو همون مدتی که الان داشتی گفتی گم پیداست
پوفی گفتم : جالبه مارو یک محل می‌کنه ، بعد روی خوشش با دیگرونه
علی : پاشو لباستو عوض کن به نیوشام زنگ بزن بیاد
ارین : خدایی دخترارم ببریم
علی : چرا نبریم وقتی اونا دارن رو میکنن خب مام بکنیم دیگه
منو علی و دوستامون با ماشین علی
بهار و بارانا ام هر کدوم با ماشین دوس پسراشون رفتن سمت رستورانی که مشخص کردیم
𝑷𝒂𝒓𝒕25
•آرین
از ماشین پیاده شدیم و سمت رستوران رفتیم سر میز که نشستیم بچه ها شروع به معرفی کردن ، کردن
بارانا دستشو دور بازیِ یه پسری حلقه کرد و گفت : پسرا علیرضا ، دوست پسر خوشتیپ من❤️ علیرضا ، علی و ارینم که می‌شناسی
علیرضا به سمت ما دست دراز کردو گفت : بله آقایون پازل معرف حضور هستن
بهار : آریام دوستِ منه
آریا : خوشبختم وبعد دستشو به سمتمون دراز کرد
بهار : شما معرفی نمیکنید!!
علی : آها چرا
بعد علی دستشو دور بیتا حلقه کردو گفت : ایشونم بیتا یِ منِ
منم عین کار علیو تکرار کردم : نیوشا جان دوستِ من
بهار و بارانا : خیلی خوشبختم
علیو به خودم نزدیک تر کردم و دم گوشش گفتم : سلیقه رو میبینی تورو خدا😏
علی : بیخیال بابا چرا انقد توجه می‌کنی ،شامتو بخور
........
•بارانا
ما تازه دومین قرارمون و درست تر بگم تو قراری آشنایی با علیرضا و آریا بودیم هنوز کامل باهم آشنا نشده بودیم ، کلی بهار سرزنشم کرد که علی و ارینم به این شام دعوت کردم
خودمم موندم که اون لحظه توی ذهنم چی گذشت که این کارو کردم اما خب اونام کم نذاشتن ، عنتر منترای دورشونو برداشتن اوردن ؛ زیر چشمی نگاهی به بیتا و نیوشا انداختن ، ماشاالله پلنگ نسلش منقرض نشده که دوتاش همین الان جلومه
علی رو کرد به آریا و علیرضا : پسرا مشغول به چه کاری هستید
آریا : منو علیرضا تقریبا از بچگی باهم رفیقیم ، جفتمونم به صورت شراکتی ، شرکت ساخت و ساز داریم توی ولنجک
بارانا : آها قربون کیس پیدا کردن خودم برم
بهارم رو کرد به دوس دخترای اونا : خوشگلا شما مشغول به چکاری هستید
دوس دختر علی گفت : من که مدرس زبان انگلیسی ام
توی دلم اداشو در آوردم با اون لفظ قلم صبحت کردنش ایکبیری
که دوست دختر ارین گفت : منم میکاپ ارتیستم
بارانا : اووو ، بله از میکاپ صورت خودت کاملا مشخصه 🤭
بهار پاشو کوبید تو‌پام که زبونمو کشیدم
بعد صرف شام یه نیم ساعتی به گپ و گفت گذشت و بعدم برگشتیم سمت خونه
وقتی وارد خونه شدم هر کی خواست بره سمت اتاق خود که گفتم : پسرا با عجب پلنگایی میگردینا 😂 اینا نسلشون منقرض نمیشه هیچ وقت
ارین : اخ آخ ، اگر پلنگ بودی الان جاشون بودی نمیپلکیدی با اون دو زاریااا
با حرص برگشتم سمتش : اولا که دوزاری دوس دختر عنتر خودته ، دوما من جنازم رو دوش تو‌نمیندازم چه برسه بخوام جای اون هَولای دورت باشه
خواست چیزی بگه که علی گفت : باشه باشه بچه ها ارووم ، برید بخوابید عه