ریش بوک📚
1.96K subscribers
1.69K photos
8 videos
455 files
182 links
کتاب‌فروشی‌آنلاین‌ دانشگاه‌صنعتی‌شاهرود

📚خرید و فروش کتاب‌های نو و مستعمل
با کمک شما دانشجویان

#راحت_بفروشید😎
#ارزان_بخرید😉

🌐 ثبت آگهی : @Rishbookadmin
Download Telegram
📚#تنها_میان_داعش

📌 #قسمت_سی_و_پنجم

🔹 حیدر چشمش به جاده و جمعیت رزمنده‌ها بود و دل او هم پیش حاج قاسم جا مانده بود که مؤمنانه زمزمه کرد :«عاشق سید علی خامنه‌ای و حاج قاسمم!»

🔹سپس گوشه نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی فاتحانه شهادت داد :«نرجس! به‌خدا اگه ایران نبود، آمرلی هم مثل سنجار سقوط می‌کرد!» و در رکاب حاج قاسم طعم قدرت شیعه را چشیده بود که فرمان را زیر انگشتانش فشار داد و برای داعش خط و نشان کشید :«مگه شیعه مرده باشه که حرف سید علی و مرجعیت روی زمین بمونه و دست داعش به کربلا و نجف برسه!»

🔹 تازه می‌فهمیدم حاج قاسم با دل عباس و سایر مدافعان شهر چه کرده بود که مرگ را به بازی گرفته و برای چشیدن شهادت سرشان روی بدن سنگینی می‌کرد و حیدر هنوز از همه غم‌هایم خبر نداشت که در ترافیک ورودی شهر ماشین را متوقف کرد، رو به صورتم چرخید و با اشتیاقی که از آغوش حاج قاسم به دلش افتاده بود، سوال کرد :«عباس برات از حاج قاسم چیزی نگفته بود؟»

🔹و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم را به نشانه تأیید پایین انداختم، اما دست خودم نبود که اسم برادر شهیدم شیشه چشمم را از گریه پُر می‌کرد و همین گریه دل حیدر را خالی کرد.

🔹 ردیف ماشین‌ها به راه افتادند، دوباره دنده را جا زد و با نگرانی نگاهم می‌کرد تا حرفی بزنم و دردی جز داغ عباس و عمو نبود که حرف را به هوایی جز هوای شهادت بردم :«چطوری آزاد شدی؟»

🔹حسم را باور نمی‌کرد که به چشمانم خیره شد و پرسید :«برا این گریه می‌کنی؟» و باید جراحت جالی خالی عباس و عمو را می‌پوشاندم و همان نغمه ناله‌های حیدر و پیکر مظلومش کم دردی نبود که زیر لب زمزمه کردم :«حیدر این مدت فکر نبودنت منو کشت!»

🔹 و همین جسارت عدنان برایش دردناک‌تر از اسارت بود که صورتش سرخ شد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، پاسخ داد :«اون شب که اون نامرد بهت زنگ زد و تهدیدت می‌کرد من می‌شنیدم! به خودم گفت می‌خوام ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه دخترعموت! به‌خدا حاضر بودم هزار بار زجرکشم کنه، ولی با تو حرف نزنه!»

🔹و از نزدیک شدن عدنان به ناموسش تیغ غیرت در گلویش مانده و صدایش خش افتاد :«امروز وقتی فهمیدم کشونده بودت تو اون خونه خرابه، مرگ رو جلو چشام دیدم!» و فقط امیرالمؤمنین مرا نجات داده و می‌دیدم قفسه سینه‌اش از هجوم غیرت می‌لرزد که دوباره بحث را عوض کردم :«حیدر چجوری اسیر شدی؟»

🔹 دیگر به ورودی شهر رسیده و حرکت ماشین‌ها در استقبال مردم متوقف شده بود که ترمز دستی را کشید و گفت :«برای شروع عملیات، من و یکی دیگه از بچه‌ها که اهل آمرلی بودیم داوطلب شناسایی منطقه شدیم، اما تو کمین داعش افتادیم، اون شهید شد و من زخمی شدم، نتونستم فرار کنم، اسیرم کردن و بردن سلیمان بیک.»

🔹از تصور درد و غربتی که عزیز دلم کشیده بود، قلبم فشرده شد و او از همه عذابی که عدنان به جانش داده بود، گذشت و تنها آخر ماجرا را گفت :«یکی از شیخ‌های سلیمان بیک که قبلا با بابا معامله می‌کرد، منو شناخت. به قول خودش نون و نمک ما رو خورده بود و می‌خواست جبران کنه که دو شب بعد فراریم داد.»

🔹 از اعجازی که عشقم را نجات داده بود دلم لرزید و ایمان داشتم از کرم کریم اهل بیت (علیهم‌السلام) حیدرم سالم برگشته که لبخندی زدم و پس از روزها برایش دلبرانه ناز کردم :«حیدر نذر کردم اسم بچه‌مون رو حسن بذاریم!» و چشمانش هنوز از صورتم سیر نشده بود که عاشقانه نگاهم کرد و نازم را خرید :«نرجس! انقدر دلم برات تنگ شده که وقتی حرف می‌زنی بیشتر تشنه صدات میشم!»

🔹دستانم هنوز در گرمای دستش مانده و دیگر تشنگی و گرسنگی را احساس نمی‌کردم که از جام چشمان مستش سیرابم کرده بود.

🔹 مردم همه با پرچم‌های یاحسین و یا قمر بنی هاشم برای استقبال از نیروها به خیابان آمده بودند و اینهمه هلهله خلوت عاشقانه‌مان را به هم نمی‌زد.

🔹بیش از هشتاد روز مقاومت در برابر داعش و دوری و دلتنگی، عاشق‌ترمان کرده بود که حیدر دستم را میان دستانش فشار داد تا باز هم دلم به حرارت حضورش گرم شود و باور کنم پیروز این جنگ ناجوانمردانه ما هستیم.

✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
#امانت
#اصول_حسابداری1
#مجتهد_زاده
#حسینی_جبلی

موعد : یک ترم

آی دی امانت دهنده : @Samiramirzaee75

کد : 58971

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#تفسیر_موضوعی_قرآن_کریم
#مصطفی_کریمی
قیمت فروش : 25000

آی دی فروشنده : @RGh101376

کد : 58973

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#تربیت_بدنی_عمومی
#علیرضا_توحید_نژاد
قیمت فروش : 16500

آی دی فروشنده : @RGh101376

کد : 58974

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#جزوه_دکتر_اکبر_زاده_-_کنترل_خطی
#اکبرزا‌ده

آی دی درخواست دهنده : @freelancer_news_admin

کد : 58976

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#مرد_رویاها

🔸 درباره کتاب :

«مرد رؤیاها» داستانی است از زندگی شهید چمران در آمریکا، لبنان و مصر که تا پیش از این کمتر درباره آن گفته شده بود. شجاعی در این فیلم نامه می کوشد در فضایی میان یک اثر اکشن و یک ملودرام عاشقانه از زندگی یک مجاهد قلم بزند. بنابراین در ابتدا یک ساختار واقعی و رئال از شخصیت دکتر چمران ارایه می کند. فردی که در عین عمل گرایی، فعالیت بر اساس اصول و شیوه های مبارزه سیاسی و نظامی و چریکی، عاشق پیشه نیز هست و روابط عاطفی زندگی را نیز فراموش نمی کند.

«مرد رویا ها» شهید چمرانی را معرفی می کند که به شدت معتدل است و این اعتدال یعنی رعایت همه جوانب و ظواهر زندگی فردی و اجتماعی، توأم با هم. مبارزه و گسیختن از دنیا در عین وابستگی های عاطفی و زمینی.

این کتاب با روایت پرکشش و کمتر شنیده شده از آشنایی شهید چمران با همسرش در آمریکا آغاز می شود و در ادامه به ماجرای اعتراض شهید چمران و برخی هم فکرانش در آمریکا به جنایات ساواک و زندان های رژیم پهلوی می پردازد.

تحصن چمران در معبد مجاور با سازمان ملل و نیز اعتراض وی و دوستانش در مقابل سفارت ایران در آمریکا، ماجرای ورود جسورانه آن ها به سفارت، ماجرای ساماندهی راهپیمایی پنجاه مایلی جوانان ایرانی در آمریکا در اعتراض به شاه و واکنش آمریکایی ها به آن و چگونگی تلاش چمران برای لغو اعطای مدرک دکترای افتخاری به شاه در آمریکا از بخش های تاریخی متن این فیلم نامه است که پیش از این کمتر در مورد آن سخنی به میان آورده شده بود.

دیگر بخش «مرد رویاها» به ماجرای حضور چمران در مصر در دوران زمامداری جمال عبدالناصر و رفتن به دفتر وی، دریافت کمک های نظامی از او برای آموزش نیروهای چریکی، آشنایی با امام موسی صدر و مهیاشدن امکان حضور چمران در لبنان اختصاص دارد.

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#مرد_رویاها

🔸 برشی از کتاب :

پروانه: باهام ازدواج می کنی؟
چمران: من مرد زندگی نیستم.
پروانه:(جا می خورد) یعنی چه؟
چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای اون تکلیف به دنیا اومدم. نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،به حقوق ماهی چند هزار دلار….
من به زودی همه ی اینها رو باید بگذارم و برم
پروانه: یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن، با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟
چمران: با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه، برای اینکه اینها مقولات آسمانی اند. ولی با زندگی کردن چرا. با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کند چرا.
پروانه: اگر من قول بدم که هیچ بند تعلقی برات ایجاد نکنم

سالن کنفرانس دانشگاه هامبورگ:
چمران در پشت تریبون قراردارد. و سخنرانی به پایان رسیده است.
چمران: اما سوالی هست که در یادداشت های مختلف با زبان های متفاوت مطرح شده و من گذاشتم در پایان سوالات یکجا جواب بدهم. اصل موضوع اینه که «چرا به ایران بر نمیگردم؟» این مضمون با لحن های مختلف در این یادداشت آمده است.
ازاین قبیل:
آیا شما قصد برگشت به ایران ندارید؟
– چرا به ایران بر نمیگردید؟
– کی به ایران برمی گردید؟
– ایا فکر نمی کنید وجود شما در ایران مفید تر است؟
– اگر راست می گویید و اهل مبارزه هستید چرا بیرون گود ایستاده اید؟
چرا به ایران بر نمیگردید؟
خب از این آخر شروع می کنم. اولا من ادعا نکرده ام که اهل مبارزه هستم که حالا راست بگویم یا نگویم.
ثانیا همه کارهای ناقابل من در خارج از کشور به نحوی مقدمه است برای کار در ایران و هیچ کس دوست ندارد که مقدماتش منجر به نتیجه نشود. ثالثاً هر لحظه ای که احساس کنم در ایران امکان فعالیت فراهم است بر می گردم. رابعاً فکر نمی کنم این یادداشت ها را از ایران پست کرده باشند یعنی کسی که اینها را نوشته حتما خودش در این جا زندگی می کند. پس محیا شود که با هم بر گردیم خامساً یک ناشی گری کوچکی اینجا اتفاق افتاده که نشان می دهد که نویسنده همه اینها یک نفره. چرا که با یک خط و خودکار نوشته شده است و من نمی فهمم که این عزیز چه آشی برای من در ایران پخته که دوست دارد من هرچه زودتر به خوردن آن نائل شوم.
دانشجویان می خندند و کف می زنند.

عباس رو به بقیه: من نمی­فهمم این آدم چه جوری سرپاست؟
قاسم: درست سه شبانه­روزه که لب به غذا نزده.
عباس: و سه شبانه روزه که یک لحظه نخوابیده.
رزمنده ۱: موندم این توان و قدرت رو از کجا میاره،
رزمنده۲: چمران با روحش حرکت می­کند نه با جسمش.

چمران: پروانه جان یک سوال داشتم.
پروانه: بله، بفرمایید.
چمران: صعود به قله سخت ­تره یا نزول به دره؟
پروانه: (بلافاصله) خب معلومه، صعود به قله.
چمران: پس چرا کوهنوردها صعود رو انتخاب می­کنند، با اینکه کار سخت ­تریه؟
پروانه: برای اینکه ارزشمندتره، نزول به دره که هنر نیست.
چمران: پس هنر و ارزش در کار سخت­ تره، کاری که آسونه هنر نیست. ارزش و هنر شماها به اینه که این شرایط سخت ­تر رو انتخاب کردید.

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#شیمی_تجزیه
#اسکوگ

آی دی درخواست دهنده : @Masi_1207

کد : 58990

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
#مباحث_نوین_در_شیمی_الی_
طیف_سنجی_الی_پیشرفته
شیمی_الی_پیشرفته
#تفاوتی_ندارد

آی دی درخواست دهنده : @Masi_1207

کد : 59007

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#ریاضی_عمومی_١_مدرسان_شریف
#حسین_نامی
قیمت فروش : 130000

آی دی فروشنده : @E_sepehr

کد : 59008

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#ریاضی_عمومی_٢_مدرسان_شریف
#حسین_نامی
قیمت فروش : 110000

آی دی فروشنده : @E_sepehr

کد : 59009

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#معادلات_دیفرانسیل_مدرسان_شریف
#حسین_نامی
قیمت فروش : 70000

آی دی فروشنده : @E_sepehr

کد : 59010

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#دینامیک
#سعید_محجوب_مقدس

آی دی درخواست دهنده : @Swim1380

کد : 59011

🆔 @Rishbook