📚#تنها_میان_داعش
📌#قسمت_سی_و_چهارم
🔹 چانهام روی دستش میلرزید و میدید از این معجزه جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و عاشقانه به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس! چه بلایی سرت اومده؟» و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمیخواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه میزدم و او زیر لب حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را صدا میزد.
🔹هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست.
🔹 هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و میدیدم از غیرت مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانهاش میلرزد. اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمیشد که با اشک چشمانم التماسش میکردم و او از بلایی که میترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروختهتر میشد.
🔹میدیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمیکند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» و میدانست موبایلش دست عدنان مانده که خون غیرت در نگاهش پاشید، نفسهایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیدهام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :«قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!»
🔹 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :«مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) امانت سپردی؟ به¬خدا فقط یه قدم مونده بود...»
🔹از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم میکرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :«زخمی بود، داعشیها داشتن فرار میکردن و نمیخواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!»
🔹 و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکمتر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد :«دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بودی و میدونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!»
🔹و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :«حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفاتشون شناسایی نشه!»
🔹 و من میخواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که عاشقانه نجوا کردم :«عباس برامون یه نارنجک اورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمیذاشتم دستش بهم برسه...» که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد :«هیچی نگو نرجس!»
🔹میدیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لالههای دلتنگی را در نگاهش میدیدم و فرصت عاشقانهمان فراخ نبود که یکی از رزمندهها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد.
🔹 رزمنده با تعجب به من نگاه میکرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از فرماندهان بودند که همه با عجله به سمتشان میرفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند.
🔹با پشت دستم اشکهایم را پاک میکردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش میرفت و دیدم یکی از فرماندهها را در آغوش کشید.
🔹 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای نورانی او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم میداد که نقش غم از قلبم رفت.
🔹پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیهای دور گردنش و بیدریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و میبوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت.
🔹 ظاهراً دریای آرامش این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :«معبر اصلی به سمت شهر باز شده!»
🔹ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر ردّ نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرماندهای سینه سپر کرد :«حاج قاسم بود!»
🔹 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم آمرلی در همه روزهای محاصره را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمندهها مثل پروانه دورش میچرخند و او با همان حالت دلربایش میخندد...
✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد
🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh
🆔 @Rishbook
📌#قسمت_سی_و_چهارم
🔹 چانهام روی دستش میلرزید و میدید از این معجزه جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و عاشقانه به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس! چه بلایی سرت اومده؟» و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمیخواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه میزدم و او زیر لب حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را صدا میزد.
🔹هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست.
🔹 هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و میدیدم از غیرت مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانهاش میلرزد. اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمیشد که با اشک چشمانم التماسش میکردم و او از بلایی که میترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروختهتر میشد.
🔹میدیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمیکند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» و میدانست موبایلش دست عدنان مانده که خون غیرت در نگاهش پاشید، نفسهایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیدهام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :«قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!»
🔹 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :«مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) امانت سپردی؟ به¬خدا فقط یه قدم مونده بود...»
🔹از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم میکرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :«زخمی بود، داعشیها داشتن فرار میکردن و نمیخواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!»
🔹 و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکمتر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد :«دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بودی و میدونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!»
🔹و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :«حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفاتشون شناسایی نشه!»
🔹 و من میخواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که عاشقانه نجوا کردم :«عباس برامون یه نارنجک اورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمیذاشتم دستش بهم برسه...» که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد :«هیچی نگو نرجس!»
🔹میدیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لالههای دلتنگی را در نگاهش میدیدم و فرصت عاشقانهمان فراخ نبود که یکی از رزمندهها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد.
🔹 رزمنده با تعجب به من نگاه میکرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از فرماندهان بودند که همه با عجله به سمتشان میرفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند.
🔹با پشت دستم اشکهایم را پاک میکردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش میرفت و دیدم یکی از فرماندهها را در آغوش کشید.
🔹 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای نورانی او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم میداد که نقش غم از قلبم رفت.
🔹پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیهای دور گردنش و بیدریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و میبوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت.
🔹 ظاهراً دریای آرامش این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :«معبر اصلی به سمت شهر باز شده!»
🔹ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر ردّ نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرماندهای سینه سپر کرد :«حاج قاسم بود!»
🔹 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم آمرلی در همه روزهای محاصره را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمندهها مثل پروانه دورش میچرخند و او با همان حالت دلربایش میخندد...
✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد
🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh
🆔 @Rishbook
sapp.ir
ویترین سروش پلاس
دنیایی متنوع و رنگارنگ از کانالها و باتها در سروشپلاس وجود دارد. اما چطور باید از بین اینهمه کانال و بات، آنهایی که مورد نظرمان هستند را پیدا کنیم؟ ویترین، راه حل این مساله است و منتخبی از بهترین کانالها و باتهای کاربردی را به شما معرفی میکند. معرفی…
🔴 قسمت یکی مونده به آخر داستان سریالی #تنها_میان_داعش هم با همکاری کتابخوان برق داخل ریش بوک منتشر شد
🔺🔹 چهارشنبه هم ساعت ۲۱ آخرین قسمت این داستان آپلود میشه
🆔 @Rishbook
🔺🔹 چهارشنبه هم ساعت ۲۱ آخرین قسمت این داستان آپلود میشه
🆔 @Rishbook
📚#تنها_میان_داعش
📌 #قسمت_سی_و_پنجم
🔹 حیدر چشمش به جاده و جمعیت رزمندهها بود و دل او هم پیش حاج قاسم جا مانده بود که مؤمنانه زمزمه کرد :«عاشق سید علی خامنهای و حاج قاسمم!»
🔹سپس گوشه نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی فاتحانه شهادت داد :«نرجس! بهخدا اگه ایران نبود، آمرلی هم مثل سنجار سقوط میکرد!» و در رکاب حاج قاسم طعم قدرت شیعه را چشیده بود که فرمان را زیر انگشتانش فشار داد و برای داعش خط و نشان کشید :«مگه شیعه مرده باشه که حرف سید علی و مرجعیت روی زمین بمونه و دست داعش به کربلا و نجف برسه!»
🔹 تازه میفهمیدم حاج قاسم با دل عباس و سایر مدافعان شهر چه کرده بود که مرگ را به بازی گرفته و برای چشیدن شهادت سرشان روی بدن سنگینی میکرد و حیدر هنوز از همه غمهایم خبر نداشت که در ترافیک ورودی شهر ماشین را متوقف کرد، رو به صورتم چرخید و با اشتیاقی که از آغوش حاج قاسم به دلش افتاده بود، سوال کرد :«عباس برات از حاج قاسم چیزی نگفته بود؟»
🔹و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم را به نشانه تأیید پایین انداختم، اما دست خودم نبود که اسم برادر شهیدم شیشه چشمم را از گریه پُر میکرد و همین گریه دل حیدر را خالی کرد.
🔹 ردیف ماشینها به راه افتادند، دوباره دنده را جا زد و با نگرانی نگاهم میکرد تا حرفی بزنم و دردی جز داغ عباس و عمو نبود که حرف را به هوایی جز هوای شهادت بردم :«چطوری آزاد شدی؟»
🔹حسم را باور نمیکرد که به چشمانم خیره شد و پرسید :«برا این گریه میکنی؟» و باید جراحت جالی خالی عباس و عمو را میپوشاندم و همان نغمه نالههای حیدر و پیکر مظلومش کم دردی نبود که زیر لب زمزمه کردم :«حیدر این مدت فکر نبودنت منو کشت!»
🔹 و همین جسارت عدنان برایش دردناکتر از اسارت بود که صورتش سرخ شد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، پاسخ داد :«اون شب که اون نامرد بهت زنگ زد و تهدیدت میکرد من میشنیدم! به خودم گفت میخوام ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه دخترعموت! بهخدا حاضر بودم هزار بار زجرکشم کنه، ولی با تو حرف نزنه!»
🔹و از نزدیک شدن عدنان به ناموسش تیغ غیرت در گلویش مانده و صدایش خش افتاد :«امروز وقتی فهمیدم کشونده بودت تو اون خونه خرابه، مرگ رو جلو چشام دیدم!» و فقط امیرالمؤمنین مرا نجات داده و میدیدم قفسه سینهاش از هجوم غیرت میلرزد که دوباره بحث را عوض کردم :«حیدر چجوری اسیر شدی؟»
🔹 دیگر به ورودی شهر رسیده و حرکت ماشینها در استقبال مردم متوقف شده بود که ترمز دستی را کشید و گفت :«برای شروع عملیات، من و یکی دیگه از بچهها که اهل آمرلی بودیم داوطلب شناسایی منطقه شدیم، اما تو کمین داعش افتادیم، اون شهید شد و من زخمی شدم، نتونستم فرار کنم، اسیرم کردن و بردن سلیمان بیک.»
🔹از تصور درد و غربتی که عزیز دلم کشیده بود، قلبم فشرده شد و او از همه عذابی که عدنان به جانش داده بود، گذشت و تنها آخر ماجرا را گفت :«یکی از شیخهای سلیمان بیک که قبلا با بابا معامله میکرد، منو شناخت. به قول خودش نون و نمک ما رو خورده بود و میخواست جبران کنه که دو شب بعد فراریم داد.»
🔹 از اعجازی که عشقم را نجات داده بود دلم لرزید و ایمان داشتم از کرم کریم اهل بیت (علیهمالسلام) حیدرم سالم برگشته که لبخندی زدم و پس از روزها برایش دلبرانه ناز کردم :«حیدر نذر کردم اسم بچهمون رو حسن بذاریم!» و چشمانش هنوز از صورتم سیر نشده بود که عاشقانه نگاهم کرد و نازم را خرید :«نرجس! انقدر دلم برات تنگ شده که وقتی حرف میزنی بیشتر تشنه صدات میشم!»
🔹دستانم هنوز در گرمای دستش مانده و دیگر تشنگی و گرسنگی را احساس نمیکردم که از جام چشمان مستش سیرابم کرده بود.
🔹 مردم همه با پرچمهای یاحسین و یا قمر بنی هاشم برای استقبال از نیروها به خیابان آمده بودند و اینهمه هلهله خلوت عاشقانهمان را به هم نمیزد.
🔹بیش از هشتاد روز مقاومت در برابر داعش و دوری و دلتنگی، عاشقترمان کرده بود که حیدر دستم را میان دستانش فشار داد تا باز هم دلم به حرارت حضورش گرم شود و باور کنم پیروز این جنگ ناجوانمردانه ما هستیم.
✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد
🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh
🆔 @Rishbook
📌 #قسمت_سی_و_پنجم
🔹 حیدر چشمش به جاده و جمعیت رزمندهها بود و دل او هم پیش حاج قاسم جا مانده بود که مؤمنانه زمزمه کرد :«عاشق سید علی خامنهای و حاج قاسمم!»
🔹سپس گوشه نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی فاتحانه شهادت داد :«نرجس! بهخدا اگه ایران نبود، آمرلی هم مثل سنجار سقوط میکرد!» و در رکاب حاج قاسم طعم قدرت شیعه را چشیده بود که فرمان را زیر انگشتانش فشار داد و برای داعش خط و نشان کشید :«مگه شیعه مرده باشه که حرف سید علی و مرجعیت روی زمین بمونه و دست داعش به کربلا و نجف برسه!»
🔹 تازه میفهمیدم حاج قاسم با دل عباس و سایر مدافعان شهر چه کرده بود که مرگ را به بازی گرفته و برای چشیدن شهادت سرشان روی بدن سنگینی میکرد و حیدر هنوز از همه غمهایم خبر نداشت که در ترافیک ورودی شهر ماشین را متوقف کرد، رو به صورتم چرخید و با اشتیاقی که از آغوش حاج قاسم به دلش افتاده بود، سوال کرد :«عباس برات از حاج قاسم چیزی نگفته بود؟»
🔹و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم را به نشانه تأیید پایین انداختم، اما دست خودم نبود که اسم برادر شهیدم شیشه چشمم را از گریه پُر میکرد و همین گریه دل حیدر را خالی کرد.
🔹 ردیف ماشینها به راه افتادند، دوباره دنده را جا زد و با نگرانی نگاهم میکرد تا حرفی بزنم و دردی جز داغ عباس و عمو نبود که حرف را به هوایی جز هوای شهادت بردم :«چطوری آزاد شدی؟»
🔹حسم را باور نمیکرد که به چشمانم خیره شد و پرسید :«برا این گریه میکنی؟» و باید جراحت جالی خالی عباس و عمو را میپوشاندم و همان نغمه نالههای حیدر و پیکر مظلومش کم دردی نبود که زیر لب زمزمه کردم :«حیدر این مدت فکر نبودنت منو کشت!»
🔹 و همین جسارت عدنان برایش دردناکتر از اسارت بود که صورتش سرخ شد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، پاسخ داد :«اون شب که اون نامرد بهت زنگ زد و تهدیدت میکرد من میشنیدم! به خودم گفت میخوام ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه دخترعموت! بهخدا حاضر بودم هزار بار زجرکشم کنه، ولی با تو حرف نزنه!»
🔹و از نزدیک شدن عدنان به ناموسش تیغ غیرت در گلویش مانده و صدایش خش افتاد :«امروز وقتی فهمیدم کشونده بودت تو اون خونه خرابه، مرگ رو جلو چشام دیدم!» و فقط امیرالمؤمنین مرا نجات داده و میدیدم قفسه سینهاش از هجوم غیرت میلرزد که دوباره بحث را عوض کردم :«حیدر چجوری اسیر شدی؟»
🔹 دیگر به ورودی شهر رسیده و حرکت ماشینها در استقبال مردم متوقف شده بود که ترمز دستی را کشید و گفت :«برای شروع عملیات، من و یکی دیگه از بچهها که اهل آمرلی بودیم داوطلب شناسایی منطقه شدیم، اما تو کمین داعش افتادیم، اون شهید شد و من زخمی شدم، نتونستم فرار کنم، اسیرم کردن و بردن سلیمان بیک.»
🔹از تصور درد و غربتی که عزیز دلم کشیده بود، قلبم فشرده شد و او از همه عذابی که عدنان به جانش داده بود، گذشت و تنها آخر ماجرا را گفت :«یکی از شیخهای سلیمان بیک که قبلا با بابا معامله میکرد، منو شناخت. به قول خودش نون و نمک ما رو خورده بود و میخواست جبران کنه که دو شب بعد فراریم داد.»
🔹 از اعجازی که عشقم را نجات داده بود دلم لرزید و ایمان داشتم از کرم کریم اهل بیت (علیهمالسلام) حیدرم سالم برگشته که لبخندی زدم و پس از روزها برایش دلبرانه ناز کردم :«حیدر نذر کردم اسم بچهمون رو حسن بذاریم!» و چشمانش هنوز از صورتم سیر نشده بود که عاشقانه نگاهم کرد و نازم را خرید :«نرجس! انقدر دلم برات تنگ شده که وقتی حرف میزنی بیشتر تشنه صدات میشم!»
🔹دستانم هنوز در گرمای دستش مانده و دیگر تشنگی و گرسنگی را احساس نمیکردم که از جام چشمان مستش سیرابم کرده بود.
🔹 مردم همه با پرچمهای یاحسین و یا قمر بنی هاشم برای استقبال از نیروها به خیابان آمده بودند و اینهمه هلهله خلوت عاشقانهمان را به هم نمیزد.
🔹بیش از هشتاد روز مقاومت در برابر داعش و دوری و دلتنگی، عاشقترمان کرده بود که حیدر دستم را میان دستانش فشار داد تا باز هم دلم به حرارت حضورش گرم شود و باور کنم پیروز این جنگ ناجوانمردانه ما هستیم.
✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد
🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh
🆔 @Rishbook
sapp.ir
ویترین سروش پلاس
دنیایی متنوع و رنگارنگ از کانالها و باتها در سروشپلاس وجود دارد. اما چطور باید از بین اینهمه کانال و بات، آنهایی که مورد نظرمان هستند را پیدا کنیم؟ ویترین، راه حل این مساله است و منتخبی از بهترین کانالها و باتهای کاربردی را به شما معرفی میکند. معرفی…
#ریاضیات_برای_اقتصاد_مدیریت
#محمد_حسین_پور_کاظمی
قیمت فروش : 35000
آی دی فروشنده : @neginkhalatbari
کد : 58970
🆔 @Rishbook
#محمد_حسین_پور_کاظمی
قیمت فروش : 35000
آی دی فروشنده : @neginkhalatbari
کد : 58970
🆔 @Rishbook
#امانت
#اصول_حسابداری1
#مجتهد_زاده
#حسینی_جبلی
موعد : یک ترم
آی دی امانت دهنده : @Samiramirzaee75
کد : 58971
🆔 @Rishbook
#اصول_حسابداری1
#مجتهد_زاده
#حسینی_جبلی
موعد : یک ترم
آی دی امانت دهنده : @Samiramirzaee75
کد : 58971
🆔 @Rishbook
#امانت
#اخلاق_حرفه_ای_در_مدیریت_با_رویکرد_اسلامی
#پرهیزگار_و_حسینی
#انطیقه_چی
موعد : یک ترم
آی دی امانت دهنده : @Samiramirzaee75
کد : 58972
🆔 @Rishbook
#اخلاق_حرفه_ای_در_مدیریت_با_رویکرد_اسلامی
#پرهیزگار_و_حسینی
#انطیقه_چی
موعد : یک ترم
آی دی امانت دهنده : @Samiramirzaee75
کد : 58972
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#کتاب_های_آزمون_کارشناسی_ارشد_مدرسان_شریف_برای_رشته_ی_شیمی
#مدرسان_شریف
آی دی درخواست دهنده : @RGh101376
کد : 58975
🆔 @Rishbook
#مدرسان_شریف
آی دی درخواست دهنده : @RGh101376
کد : 58975
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#جزوه_دکتر_اکبر_زاده_-_کنترل_خطی
#اکبرزاده
آی دی درخواست دهنده : @freelancer_news_admin
کد : 58976
🆔 @Rishbook
#اکبرزاده
آی دی درخواست دهنده : @freelancer_news_admin
کد : 58976
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#کنترل_خطی___کنکور
#نام_خاصی_مد_نظر_نیست
آی دی درخواست دهنده : @freelancer_news_admin
کد : 58977
🆔 @Rishbook
#نام_خاصی_مد_نظر_نیست
آی دی درخواست دهنده : @freelancer_news_admin
کد : 58977
🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#مرد_رویاها
🔸 درباره کتاب :
«مرد رؤیاها» داستانی است از زندگی شهید چمران در آمریکا، لبنان و مصر که تا پیش از این کمتر درباره آن گفته شده بود. شجاعی در این فیلم نامه می کوشد در فضایی میان یک اثر اکشن و یک ملودرام عاشقانه از زندگی یک مجاهد قلم بزند. بنابراین در ابتدا یک ساختار واقعی و رئال از شخصیت دکتر چمران ارایه می کند. فردی که در عین عمل گرایی، فعالیت بر اساس اصول و شیوه های مبارزه سیاسی و نظامی و چریکی، عاشق پیشه نیز هست و روابط عاطفی زندگی را نیز فراموش نمی کند.
«مرد رویا ها» شهید چمرانی را معرفی می کند که به شدت معتدل است و این اعتدال یعنی رعایت همه جوانب و ظواهر زندگی فردی و اجتماعی، توأم با هم. مبارزه و گسیختن از دنیا در عین وابستگی های عاطفی و زمینی.
این کتاب با روایت پرکشش و کمتر شنیده شده از آشنایی شهید چمران با همسرش در آمریکا آغاز می شود و در ادامه به ماجرای اعتراض شهید چمران و برخی هم فکرانش در آمریکا به جنایات ساواک و زندان های رژیم پهلوی می پردازد.
تحصن چمران در معبد مجاور با سازمان ملل و نیز اعتراض وی و دوستانش در مقابل سفارت ایران در آمریکا، ماجرای ورود جسورانه آن ها به سفارت، ماجرای ساماندهی راهپیمایی پنجاه مایلی جوانان ایرانی در آمریکا در اعتراض به شاه و واکنش آمریکایی ها به آن و چگونگی تلاش چمران برای لغو اعطای مدرک دکترای افتخاری به شاه در آمریکا از بخش های تاریخی متن این فیلم نامه است که پیش از این کمتر در مورد آن سخنی به میان آورده شده بود.
دیگر بخش «مرد رویاها» به ماجرای حضور چمران در مصر در دوران زمامداری جمال عبدالناصر و رفتن به دفتر وی، دریافت کمک های نظامی از او برای آموزش نیروهای چریکی، آشنایی با امام موسی صدر و مهیاشدن امکان حضور چمران در لبنان اختصاص دارد.
🆔 @Rishbook
#غیر_درسی
#مرد_رویاها
🔸 درباره کتاب :
«مرد رؤیاها» داستانی است از زندگی شهید چمران در آمریکا، لبنان و مصر که تا پیش از این کمتر درباره آن گفته شده بود. شجاعی در این فیلم نامه می کوشد در فضایی میان یک اثر اکشن و یک ملودرام عاشقانه از زندگی یک مجاهد قلم بزند. بنابراین در ابتدا یک ساختار واقعی و رئال از شخصیت دکتر چمران ارایه می کند. فردی که در عین عمل گرایی، فعالیت بر اساس اصول و شیوه های مبارزه سیاسی و نظامی و چریکی، عاشق پیشه نیز هست و روابط عاطفی زندگی را نیز فراموش نمی کند.
«مرد رویا ها» شهید چمرانی را معرفی می کند که به شدت معتدل است و این اعتدال یعنی رعایت همه جوانب و ظواهر زندگی فردی و اجتماعی، توأم با هم. مبارزه و گسیختن از دنیا در عین وابستگی های عاطفی و زمینی.
این کتاب با روایت پرکشش و کمتر شنیده شده از آشنایی شهید چمران با همسرش در آمریکا آغاز می شود و در ادامه به ماجرای اعتراض شهید چمران و برخی هم فکرانش در آمریکا به جنایات ساواک و زندان های رژیم پهلوی می پردازد.
تحصن چمران در معبد مجاور با سازمان ملل و نیز اعتراض وی و دوستانش در مقابل سفارت ایران در آمریکا، ماجرای ورود جسورانه آن ها به سفارت، ماجرای ساماندهی راهپیمایی پنجاه مایلی جوانان ایرانی در آمریکا در اعتراض به شاه و واکنش آمریکایی ها به آن و چگونگی تلاش چمران برای لغو اعطای مدرک دکترای افتخاری به شاه در آمریکا از بخش های تاریخی متن این فیلم نامه است که پیش از این کمتر در مورد آن سخنی به میان آورده شده بود.
دیگر بخش «مرد رویاها» به ماجرای حضور چمران در مصر در دوران زمامداری جمال عبدالناصر و رفتن به دفتر وی، دریافت کمک های نظامی از او برای آموزش نیروهای چریکی، آشنایی با امام موسی صدر و مهیاشدن امکان حضور چمران در لبنان اختصاص دارد.
🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#مرد_رویاها
🔸 برشی از کتاب :
پروانه: باهام ازدواج می کنی؟
چمران: من مرد زندگی نیستم.
پروانه:(جا می خورد) یعنی چه؟
چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای اون تکلیف به دنیا اومدم. نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،به حقوق ماهی چند هزار دلار….
من به زودی همه ی اینها رو باید بگذارم و برم
پروانه: یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن، با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟
چمران: با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه، برای اینکه اینها مقولات آسمانی اند. ولی با زندگی کردن چرا. با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کند چرا.
پروانه: اگر من قول بدم که هیچ بند تعلقی برات ایجاد نکنم
سالن کنفرانس دانشگاه هامبورگ:
چمران در پشت تریبون قراردارد. و سخنرانی به پایان رسیده است.
چمران: اما سوالی هست که در یادداشت های مختلف با زبان های متفاوت مطرح شده و من گذاشتم در پایان سوالات یکجا جواب بدهم. اصل موضوع اینه که «چرا به ایران بر نمیگردم؟» این مضمون با لحن های مختلف در این یادداشت آمده است.
ازاین قبیل:
آیا شما قصد برگشت به ایران ندارید؟
– چرا به ایران بر نمیگردید؟
– کی به ایران برمی گردید؟
– ایا فکر نمی کنید وجود شما در ایران مفید تر است؟
– اگر راست می گویید و اهل مبارزه هستید چرا بیرون گود ایستاده اید؟
چرا به ایران بر نمیگردید؟
خب از این آخر شروع می کنم. اولا من ادعا نکرده ام که اهل مبارزه هستم که حالا راست بگویم یا نگویم.
ثانیا همه کارهای ناقابل من در خارج از کشور به نحوی مقدمه است برای کار در ایران و هیچ کس دوست ندارد که مقدماتش منجر به نتیجه نشود. ثالثاً هر لحظه ای که احساس کنم در ایران امکان فعالیت فراهم است بر می گردم. رابعاً فکر نمی کنم این یادداشت ها را از ایران پست کرده باشند یعنی کسی که اینها را نوشته حتما خودش در این جا زندگی می کند. پس محیا شود که با هم بر گردیم خامساً یک ناشی گری کوچکی اینجا اتفاق افتاده که نشان می دهد که نویسنده همه اینها یک نفره. چرا که با یک خط و خودکار نوشته شده است و من نمی فهمم که این عزیز چه آشی برای من در ایران پخته که دوست دارد من هرچه زودتر به خوردن آن نائل شوم.
دانشجویان می خندند و کف می زنند.
عباس رو به بقیه: من نمیفهمم این آدم چه جوری سرپاست؟
قاسم: درست سه شبانهروزه که لب به غذا نزده.
عباس: و سه شبانه روزه که یک لحظه نخوابیده.
رزمنده ۱: موندم این توان و قدرت رو از کجا میاره،
رزمنده۲: چمران با روحش حرکت میکند نه با جسمش.
چمران: پروانه جان یک سوال داشتم.
پروانه: بله، بفرمایید.
چمران: صعود به قله سخت تره یا نزول به دره؟
پروانه: (بلافاصله) خب معلومه، صعود به قله.
چمران: پس چرا کوهنوردها صعود رو انتخاب میکنند، با اینکه کار سخت تریه؟
پروانه: برای اینکه ارزشمندتره، نزول به دره که هنر نیست.
چمران: پس هنر و ارزش در کار سخت تره، کاری که آسونه هنر نیست. ارزش و هنر شماها به اینه که این شرایط سخت تر رو انتخاب کردید.
🆔 @Rishbook
#غیر_درسی
#مرد_رویاها
🔸 برشی از کتاب :
پروانه: باهام ازدواج می کنی؟
چمران: من مرد زندگی نیستم.
پروانه:(جا می خورد) یعنی چه؟
چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای اون تکلیف به دنیا اومدم. نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،به حقوق ماهی چند هزار دلار….
من به زودی همه ی اینها رو باید بگذارم و برم
پروانه: یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن، با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟
چمران: با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه، برای اینکه اینها مقولات آسمانی اند. ولی با زندگی کردن چرا. با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کند چرا.
پروانه: اگر من قول بدم که هیچ بند تعلقی برات ایجاد نکنم
سالن کنفرانس دانشگاه هامبورگ:
چمران در پشت تریبون قراردارد. و سخنرانی به پایان رسیده است.
چمران: اما سوالی هست که در یادداشت های مختلف با زبان های متفاوت مطرح شده و من گذاشتم در پایان سوالات یکجا جواب بدهم. اصل موضوع اینه که «چرا به ایران بر نمیگردم؟» این مضمون با لحن های مختلف در این یادداشت آمده است.
ازاین قبیل:
آیا شما قصد برگشت به ایران ندارید؟
– چرا به ایران بر نمیگردید؟
– کی به ایران برمی گردید؟
– ایا فکر نمی کنید وجود شما در ایران مفید تر است؟
– اگر راست می گویید و اهل مبارزه هستید چرا بیرون گود ایستاده اید؟
چرا به ایران بر نمیگردید؟
خب از این آخر شروع می کنم. اولا من ادعا نکرده ام که اهل مبارزه هستم که حالا راست بگویم یا نگویم.
ثانیا همه کارهای ناقابل من در خارج از کشور به نحوی مقدمه است برای کار در ایران و هیچ کس دوست ندارد که مقدماتش منجر به نتیجه نشود. ثالثاً هر لحظه ای که احساس کنم در ایران امکان فعالیت فراهم است بر می گردم. رابعاً فکر نمی کنم این یادداشت ها را از ایران پست کرده باشند یعنی کسی که اینها را نوشته حتما خودش در این جا زندگی می کند. پس محیا شود که با هم بر گردیم خامساً یک ناشی گری کوچکی اینجا اتفاق افتاده که نشان می دهد که نویسنده همه اینها یک نفره. چرا که با یک خط و خودکار نوشته شده است و من نمی فهمم که این عزیز چه آشی برای من در ایران پخته که دوست دارد من هرچه زودتر به خوردن آن نائل شوم.
دانشجویان می خندند و کف می زنند.
عباس رو به بقیه: من نمیفهمم این آدم چه جوری سرپاست؟
قاسم: درست سه شبانهروزه که لب به غذا نزده.
عباس: و سه شبانه روزه که یک لحظه نخوابیده.
رزمنده ۱: موندم این توان و قدرت رو از کجا میاره،
رزمنده۲: چمران با روحش حرکت میکند نه با جسمش.
چمران: پروانه جان یک سوال داشتم.
پروانه: بله، بفرمایید.
چمران: صعود به قله سخت تره یا نزول به دره؟
پروانه: (بلافاصله) خب معلومه، صعود به قله.
چمران: پس چرا کوهنوردها صعود رو انتخاب میکنند، با اینکه کار سخت تریه؟
پروانه: برای اینکه ارزشمندتره، نزول به دره که هنر نیست.
چمران: پس هنر و ارزش در کار سخت تره، کاری که آسونه هنر نیست. ارزش و هنر شماها به اینه که این شرایط سخت تر رو انتخاب کردید.
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
#روش_های_ساختاری_شیمی_معدنی_ترجمه_عابدینی
#ترجمه_عابدینی
آی دی درخواست دهنده : @Asma2623
کد : 58999
🆔 @Rishbook
#ترجمه_عابدینی
آی دی درخواست دهنده : @Asma2623
کد : 58999
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#روش_های_ساختاری_شیمی_معدنی_ترجمه_عابدینی
#عابدینی_ترجمه
آی دی درخواست دهنده : @Asma2623
کد : 59000
🆔 @Rishbook
#عابدینی_ترجمه
آی دی درخواست دهنده : @Asma2623
کد : 59000
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
#مباحث_نوین_در_شیمی_الی_
طیف_سنجی_الی_پیشرفته
شیمی_الی_پیشرفته
#تفاوتی_ندارد
آی دی درخواست دهنده : @Masi_1207
کد : 59007
🆔 @Rishbook
طیف_سنجی_الی_پیشرفته
شیمی_الی_پیشرفته
#تفاوتی_ندارد
آی دی درخواست دهنده : @Masi_1207
کد : 59007
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#ریاضی_عمومی_١_مدرسان_شریف
#حسین_نامی
قیمت فروش : 130000
آی دی فروشنده : @E_sepehr
کد : 59008
🆔 @Rishbook
#حسین_نامی
قیمت فروش : 130000
آی دی فروشنده : @E_sepehr
کد : 59008
🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#ریاضی_عمومی_٢_مدرسان_شریف
#حسین_نامی
قیمت فروش : 110000
آی دی فروشنده : @E_sepehr
کد : 59009
🆔 @Rishbook
#حسین_نامی
قیمت فروش : 110000
آی دی فروشنده : @E_sepehr
کد : 59009
🆔 @Rishbook