ریش بوک📚
1.96K subscribers
1.69K photos
8 videos
455 files
182 links
کتاب‌فروشی‌آنلاین‌ دانشگاه‌صنعتی‌شاهرود

📚خرید و فروش کتاب‌های نو و مستعمل
با کمک شما دانشجویان

#راحت_بفروشید😎
#ارزان_بخرید😉

🌐 ثبت آگهی : @Rishbookadmin
Download Telegram
📚#تنها_میان_داعش

📌 #قسمت_سی_و_سوم

🔹 دیگر گرمای هوا در این دخمه نفسم را گرفته و وحشت این جسد نجس، قاتل جانم شده بود که هیاهویی از بیرون به گوشم رسید و از ترس تعرض داعشی‌ها دوباره انگشتم سمت ضامن رفت.

🔹در به ضرب باز شد و چند نفر با هم وارد خانه شدند. از شدت ترس دلم می‌خواست در زمین فرو روم و هر چه بیشتر در خودم مچاله می‌شدم مبادا مرا ببینند و شنیدم می‌گفتند :«حرومزاده‌ها هر چی زخمی و کشته داشتن، سر بریدن!» و دیگری هشدار داد :«حواست باشه زیر جنازه بمب‌گذاری نشده باشه!»

🔹 از همین حرف باور کردم رؤیایم تعبیر شده و نیروهای مردمی سر رسیده‌اند که مقاومتم شکست و قامت شکسته‌ترم را از پشت بشکه‌ها بیرون کشیدم.

🔹زخمی به بدنم نبود و دلم به قدری درد کشیده بود که دیگر توانی به تنم نمانده و در برابر نگاه خیره رزمندگان فقط خودم را به سمت‌شان می‌کشیدم. یکی اسلحه را سمتم گرفت و دیگری فریاد زد :«تکون نخور!»

🔹 نارنجکِ در دستم حرفی برای گفتن باقی نگذاشته بود، شاید می‌ترسیدند داعشی باشم و من نفسی برای دفاع از خود نداشتم که نارنجک را روی زمین رها کردم، دستانم را به نشانه تسلیم بالا بردم و نمی‌دانستم از کجای قصه باید بگویم که فقط اشک از چشمانم می‌چکید.

🔹همه اسلحه‌هایشان را به سمتم گرفته و یکی با نگرانی نهیب زد :«انتحاری نباشه!» زیبایی و آرامش صورت‌شان به نظرم شبیه عباس و حیدر آمد که زخم دلم سر باز کرد، خونابه غم از چشمم جاری شد و هق هق گریه در گلویم شکست.

🔹 با اسلحه‌ای که به سمتم نشانه رفته بودند، مات ضجه‌هایم شده و فهمیدند از این پیکر بی‌جان کاری برنمی‌آید که اشاره کردند از خانه خارج شوم.

🔹دیگر قدم‌هایم را دنبال خودم روی زمین می‌کشیدم و می‌دیدم هنوز از پشت با اسلحه مراقبم هستند که با آخرین نفسم زمزمه کردم :«من اهل آمرلی هستم.» و هنوز کلامم به آخر نرسیده، با عصبانیت پرسیدند :«پس اینجا چیکار می‌کنی؟»

🔹 قدم از خانه بیرون گذاشتم و دیدم دشت از ارتش و نیروهای مردمی پُر شده و خودروهای نظامی به صف ایستاده اند که یکی سرم فریاد زد :«با داعش بودی؟» و من می‌دانستم حیدر روزی همرزم‌شان بوده که به سمت‌شان چرخیدم و مظلومانه شهادت دادم :«من زن حیدرم، همون‌که داعشی‌ها شهیدش کردن!»

🔹ناباورانه نگاهم می‌کردند و یکی پرسید :«کدوم حیدر؟ ما خیلی حیدر داریم!» و دیگری دوباره بازخواستم کرد :«اینجا چی کار می‌کردی؟» با کف هر دو دستم اشکم را از صورتم پاک کردم و آتش مصیبت حیدر خاکسترم کرده بود که غریبانه نجوا کردم :«همون که اول اسیر شد و بعد...» و از یادآوری ناله حیدر و پیکر دست و پا بسته‌اش نفسم بند آمد، قامتم از زانو شکست و به خاک افتادم.

🔹 کف هر دو دستم را روی زمین گذاشته و با گریه گواهی می‌دادم در این مدت چه بر سر ما آمده است که یکی آهسته گفت :«ببرش سمت ماشین.» و شاید فهمیدند منظورم کدام حیدر است که دیگر با اسلحه تهدیدم نکردند، رزمنده‌ای خم شد و با مهربانی خواهش کرد :«بلند شو خواهرم!»

🔹با اشاره دستش پیکرم را از روی زمین جمع کردم و دنبالش جنازه‌ام را روی زمین می‌کشیدم. چند خودروی تویوتای سفید کنار هم ایستاده و نمی‌دانستم برایم چه حکمی کرده‌اند که درِ خودروی جلویی را باز کرد تا سوار شوم.

🔹 در میان اینهمه مرد نظامی که جمع شده و جشن شکست محاصره آمرلی را هلهله می‌کردند، از شرم در خودم فرو رفته و می‌دیدم همه با تعجب به این زن تنها نگاه می‌کنند که حتی جرأت نمی‌کردم سرم را بالا بیاورم.

🔹از پشت شیشه ماشین تابش خورشید آتشم می‌زد و این جشن آزادی بدون حیدر و عباس و عمو، بیشتر جگرم را می‌سوزاند که باران اشکم جاری شد و صدایی در سکوتم نشست :«نرجس!»

🔹 سرم به سمت پنجره چرخید و نه فقط زبانم که از حیرت آنچه می‌دیدم حتی نفسم بند آمد. آفتاب نگاه عاشقش به چشمانم تابید و هنوز صورتم از سرمای ترس و غصه می‌لرزید.

🔹یک دستش را لب پنجره ماشین گرفت و دست دیگرش را به سمت صورتم بلند کرد. چانه‌ام را به نرمی بالا آورد و گره گریه را روی تار و پود مژگانم دید که نگران حالم نفسش به تپش افتاد :«نرجس! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

🔹 باورم نمی‌شد این نگاه حیدر است که آغوش گرمش را برای گریه‌هایم باز کرده، دوباره لحن مهربانش را می‌شنوم و حرارت سرانگشت عاشقش را روی صورتم حس می‌کنم.

🔹با نگاهم سرتاپای قامت رشیدش را بوسه می‌زدم تا خیالم راحت شود که سالم است و او حیران حال خرابم نگاهش از غصه آتش گرفته بود...

✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
📚#تنها_میان_داعش

📌#قسمت_سی_و_چهارم

🔹 چانه‌ام روی دستش می‌لرزید و می‌دید از این معجزه جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و عاشقانه به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس! چه بلایی سرت اومده؟» و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمی‌خواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه می‌زدم و او زیر لب حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) را صدا می‌زد.

🔹هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست.

🔹 هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و می‌دیدم از غیرت مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانه‌اش می‌لرزد. اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمی‌شد که با اشک چشمانم التماسش می‌کردم و او از بلایی که می‌ترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروخته‌تر می‌شد.

🔹می‌دیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمی‌کند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» و می‌دانست موبایلش دست عدنان مانده که خون غیرت در نگاهش پاشید، نفس‌هایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیده‌ام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :«قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!»

🔹 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :«مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) امانت سپردی؟ به¬خدا فقط یه قدم مونده بود...»

🔹از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم می‌کرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :«زخمی بود، داعشی‌ها داشتن فرار می‌کردن و نمی‌خواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!»

🔹 و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکم‌تر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد :«دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بودی و می‌دونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!»

🔹و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :«حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفات‌شون شناسایی نشه!»

🔹 و من می‌خواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که عاشقانه نجوا کردم :«عباس برامون یه نارنجک اورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمی‌ذاشتم دستش بهم برسه...» که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد :«هیچی نگو نرجس!»

🔹می‌دیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لاله‌های دلتنگی را در نگاهش می‌دیدم و فرصت عاشقانه‌مان فراخ نبود که یکی از رزمنده‌ها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد.

🔹 رزمنده با تعجب به من نگاه می‌کرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از فرماند‌هان بودند که همه با عجله به سمت‌شان می‌رفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند.

🔹با پشت دستم اشک‌هایم را پاک می‌کردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش می‌رفت و دیدم یکی از فرمانده‌ها را در آغوش کشید.

🔹 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای نورانی او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم می‌داد که نقش غم از قلبم رفت.

🔹پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیه‌ای دور گردنش و بی‌دریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و می‌بوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت.

🔹 ظاهراً دریای آرامش این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :«معبر اصلی به سمت شهر باز شده!»

🔹ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر ردّ نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرمانده‌ای سینه سپر کرد :«حاج قاسم بود!»

🔹 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم آمرلی در همه روزهای محاصره را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمنده‌ها مثل پروانه دورش می‌چرخند و او با همان حالت دلربایش می‌خندد...

✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
🔴 قسمت یکی مونده به آخر داستان سریالی #تنها_میان_داعش هم با همکاری کتابخوان برق داخل ریش بوک منتشر شد

🔺🔹 چهارشنبه هم ساعت ۲۱ آخرین قسمت این داستان آپلود میشه

🆔 @Rishbook
📚#تنها_میان_داعش

📌 #قسمت_سی_و_پنجم

🔹 حیدر چشمش به جاده و جمعیت رزمنده‌ها بود و دل او هم پیش حاج قاسم جا مانده بود که مؤمنانه زمزمه کرد :«عاشق سید علی خامنه‌ای و حاج قاسمم!»

🔹سپس گوشه نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی فاتحانه شهادت داد :«نرجس! به‌خدا اگه ایران نبود، آمرلی هم مثل سنجار سقوط می‌کرد!» و در رکاب حاج قاسم طعم قدرت شیعه را چشیده بود که فرمان را زیر انگشتانش فشار داد و برای داعش خط و نشان کشید :«مگه شیعه مرده باشه که حرف سید علی و مرجعیت روی زمین بمونه و دست داعش به کربلا و نجف برسه!»

🔹 تازه می‌فهمیدم حاج قاسم با دل عباس و سایر مدافعان شهر چه کرده بود که مرگ را به بازی گرفته و برای چشیدن شهادت سرشان روی بدن سنگینی می‌کرد و حیدر هنوز از همه غم‌هایم خبر نداشت که در ترافیک ورودی شهر ماشین را متوقف کرد، رو به صورتم چرخید و با اشتیاقی که از آغوش حاج قاسم به دلش افتاده بود، سوال کرد :«عباس برات از حاج قاسم چیزی نگفته بود؟»

🔹و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم را به نشانه تأیید پایین انداختم، اما دست خودم نبود که اسم برادر شهیدم شیشه چشمم را از گریه پُر می‌کرد و همین گریه دل حیدر را خالی کرد.

🔹 ردیف ماشین‌ها به راه افتادند، دوباره دنده را جا زد و با نگرانی نگاهم می‌کرد تا حرفی بزنم و دردی جز داغ عباس و عمو نبود که حرف را به هوایی جز هوای شهادت بردم :«چطوری آزاد شدی؟»

🔹حسم را باور نمی‌کرد که به چشمانم خیره شد و پرسید :«برا این گریه می‌کنی؟» و باید جراحت جالی خالی عباس و عمو را می‌پوشاندم و همان نغمه ناله‌های حیدر و پیکر مظلومش کم دردی نبود که زیر لب زمزمه کردم :«حیدر این مدت فکر نبودنت منو کشت!»

🔹 و همین جسارت عدنان برایش دردناک‌تر از اسارت بود که صورتش سرخ شد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، پاسخ داد :«اون شب که اون نامرد بهت زنگ زد و تهدیدت می‌کرد من می‌شنیدم! به خودم گفت می‌خوام ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه دخترعموت! به‌خدا حاضر بودم هزار بار زجرکشم کنه، ولی با تو حرف نزنه!»

🔹و از نزدیک شدن عدنان به ناموسش تیغ غیرت در گلویش مانده و صدایش خش افتاد :«امروز وقتی فهمیدم کشونده بودت تو اون خونه خرابه، مرگ رو جلو چشام دیدم!» و فقط امیرالمؤمنین مرا نجات داده و می‌دیدم قفسه سینه‌اش از هجوم غیرت می‌لرزد که دوباره بحث را عوض کردم :«حیدر چجوری اسیر شدی؟»

🔹 دیگر به ورودی شهر رسیده و حرکت ماشین‌ها در استقبال مردم متوقف شده بود که ترمز دستی را کشید و گفت :«برای شروع عملیات، من و یکی دیگه از بچه‌ها که اهل آمرلی بودیم داوطلب شناسایی منطقه شدیم، اما تو کمین داعش افتادیم، اون شهید شد و من زخمی شدم، نتونستم فرار کنم، اسیرم کردن و بردن سلیمان بیک.»

🔹از تصور درد و غربتی که عزیز دلم کشیده بود، قلبم فشرده شد و او از همه عذابی که عدنان به جانش داده بود، گذشت و تنها آخر ماجرا را گفت :«یکی از شیخ‌های سلیمان بیک که قبلا با بابا معامله می‌کرد، منو شناخت. به قول خودش نون و نمک ما رو خورده بود و می‌خواست جبران کنه که دو شب بعد فراریم داد.»

🔹 از اعجازی که عشقم را نجات داده بود دلم لرزید و ایمان داشتم از کرم کریم اهل بیت (علیهم‌السلام) حیدرم سالم برگشته که لبخندی زدم و پس از روزها برایش دلبرانه ناز کردم :«حیدر نذر کردم اسم بچه‌مون رو حسن بذاریم!» و چشمانش هنوز از صورتم سیر نشده بود که عاشقانه نگاهم کرد و نازم را خرید :«نرجس! انقدر دلم برات تنگ شده که وقتی حرف می‌زنی بیشتر تشنه صدات میشم!»

🔹دستانم هنوز در گرمای دستش مانده و دیگر تشنگی و گرسنگی را احساس نمی‌کردم که از جام چشمان مستش سیرابم کرده بود.

🔹 مردم همه با پرچم‌های یاحسین و یا قمر بنی هاشم برای استقبال از نیروها به خیابان آمده بودند و اینهمه هلهله خلوت عاشقانه‌مان را به هم نمی‌زد.

🔹بیش از هشتاد روز مقاومت در برابر داعش و دوری و دلتنگی، عاشق‌ترمان کرده بود که حیدر دستم را میان دستانش فشار داد تا باز هم دلم به حرارت حضورش گرم شود و باور کنم پیروز این جنگ ناجوانمردانه ما هستیم.

✍🏻نویسنده : #فاطمه_ولی_نژاد

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
#امانت
#اصول_حسابداری1
#مجتهد_زاده
#حسینی_جبلی

موعد : یک ترم

آی دی امانت دهنده : @Samiramirzaee75

کد : 58971

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#تفسیر_موضوعی_قرآن_کریم
#مصطفی_کریمی
قیمت فروش : 25000

آی دی فروشنده : @RGh101376

کد : 58973

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#تربیت_بدنی_عمومی
#علیرضا_توحید_نژاد
قیمت فروش : 16500

آی دی فروشنده : @RGh101376

کد : 58974

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#جزوه_دکتر_اکبر_زاده_-_کنترل_خطی
#اکبرزا‌ده

آی دی درخواست دهنده : @freelancer_news_admin

کد : 58976

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#مرد_رویاها

🔸 درباره کتاب :

«مرد رؤیاها» داستانی است از زندگی شهید چمران در آمریکا، لبنان و مصر که تا پیش از این کمتر درباره آن گفته شده بود. شجاعی در این فیلم نامه می کوشد در فضایی میان یک اثر اکشن و یک ملودرام عاشقانه از زندگی یک مجاهد قلم بزند. بنابراین در ابتدا یک ساختار واقعی و رئال از شخصیت دکتر چمران ارایه می کند. فردی که در عین عمل گرایی، فعالیت بر اساس اصول و شیوه های مبارزه سیاسی و نظامی و چریکی، عاشق پیشه نیز هست و روابط عاطفی زندگی را نیز فراموش نمی کند.

«مرد رویا ها» شهید چمرانی را معرفی می کند که به شدت معتدل است و این اعتدال یعنی رعایت همه جوانب و ظواهر زندگی فردی و اجتماعی، توأم با هم. مبارزه و گسیختن از دنیا در عین وابستگی های عاطفی و زمینی.

این کتاب با روایت پرکشش و کمتر شنیده شده از آشنایی شهید چمران با همسرش در آمریکا آغاز می شود و در ادامه به ماجرای اعتراض شهید چمران و برخی هم فکرانش در آمریکا به جنایات ساواک و زندان های رژیم پهلوی می پردازد.

تحصن چمران در معبد مجاور با سازمان ملل و نیز اعتراض وی و دوستانش در مقابل سفارت ایران در آمریکا، ماجرای ورود جسورانه آن ها به سفارت، ماجرای ساماندهی راهپیمایی پنجاه مایلی جوانان ایرانی در آمریکا در اعتراض به شاه و واکنش آمریکایی ها به آن و چگونگی تلاش چمران برای لغو اعطای مدرک دکترای افتخاری به شاه در آمریکا از بخش های تاریخی متن این فیلم نامه است که پیش از این کمتر در مورد آن سخنی به میان آورده شده بود.

دیگر بخش «مرد رویاها» به ماجرای حضور چمران در مصر در دوران زمامداری جمال عبدالناصر و رفتن به دفتر وی، دریافت کمک های نظامی از او برای آموزش نیروهای چریکی، آشنایی با امام موسی صدر و مهیاشدن امکان حضور چمران در لبنان اختصاص دارد.

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#مرد_رویاها

🔸 برشی از کتاب :

پروانه: باهام ازدواج می کنی؟
چمران: من مرد زندگی نیستم.
پروانه:(جا می خورد) یعنی چه؟
چمران: من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای اون تکلیف به دنیا اومدم. نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،به حقوق ماهی چند هزار دلار….
من به زودی همه ی اینها رو باید بگذارم و برم
پروانه: یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن، با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟
چمران: با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه، برای اینکه اینها مقولات آسمانی اند. ولی با زندگی کردن چرا. با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کند چرا.
پروانه: اگر من قول بدم که هیچ بند تعلقی برات ایجاد نکنم

سالن کنفرانس دانشگاه هامبورگ:
چمران در پشت تریبون قراردارد. و سخنرانی به پایان رسیده است.
چمران: اما سوالی هست که در یادداشت های مختلف با زبان های متفاوت مطرح شده و من گذاشتم در پایان سوالات یکجا جواب بدهم. اصل موضوع اینه که «چرا به ایران بر نمیگردم؟» این مضمون با لحن های مختلف در این یادداشت آمده است.
ازاین قبیل:
آیا شما قصد برگشت به ایران ندارید؟
– چرا به ایران بر نمیگردید؟
– کی به ایران برمی گردید؟
– ایا فکر نمی کنید وجود شما در ایران مفید تر است؟
– اگر راست می گویید و اهل مبارزه هستید چرا بیرون گود ایستاده اید؟
چرا به ایران بر نمیگردید؟
خب از این آخر شروع می کنم. اولا من ادعا نکرده ام که اهل مبارزه هستم که حالا راست بگویم یا نگویم.
ثانیا همه کارهای ناقابل من در خارج از کشور به نحوی مقدمه است برای کار در ایران و هیچ کس دوست ندارد که مقدماتش منجر به نتیجه نشود. ثالثاً هر لحظه ای که احساس کنم در ایران امکان فعالیت فراهم است بر می گردم. رابعاً فکر نمی کنم این یادداشت ها را از ایران پست کرده باشند یعنی کسی که اینها را نوشته حتما خودش در این جا زندگی می کند. پس محیا شود که با هم بر گردیم خامساً یک ناشی گری کوچکی اینجا اتفاق افتاده که نشان می دهد که نویسنده همه اینها یک نفره. چرا که با یک خط و خودکار نوشته شده است و من نمی فهمم که این عزیز چه آشی برای من در ایران پخته که دوست دارد من هرچه زودتر به خوردن آن نائل شوم.
دانشجویان می خندند و کف می زنند.

عباس رو به بقیه: من نمی­فهمم این آدم چه جوری سرپاست؟
قاسم: درست سه شبانه­روزه که لب به غذا نزده.
عباس: و سه شبانه روزه که یک لحظه نخوابیده.
رزمنده ۱: موندم این توان و قدرت رو از کجا میاره،
رزمنده۲: چمران با روحش حرکت می­کند نه با جسمش.

چمران: پروانه جان یک سوال داشتم.
پروانه: بله، بفرمایید.
چمران: صعود به قله سخت ­تره یا نزول به دره؟
پروانه: (بلافاصله) خب معلومه، صعود به قله.
چمران: پس چرا کوهنوردها صعود رو انتخاب می­کنند، با اینکه کار سخت ­تریه؟
پروانه: برای اینکه ارزشمندتره، نزول به دره که هنر نیست.
چمران: پس هنر و ارزش در کار سخت­ تره، کاری که آسونه هنر نیست. ارزش و هنر شماها به اینه که این شرایط سخت ­تر رو انتخاب کردید.

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#شیمی_تجزیه
#اسکوگ

آی دی درخواست دهنده : @Masi_1207

کد : 58990

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
Forwarded from Deleted Account
#مباحث_نوین_در_شیمی_الی_
طیف_سنجی_الی_پیشرفته
شیمی_الی_پیشرفته
#تفاوتی_ندارد

آی دی درخواست دهنده : @Masi_1207

کد : 59007

🆔 @Rishbook
Forwarded from Deleted Account
#ریاضی_عمومی_١_مدرسان_شریف
#حسین_نامی
قیمت فروش : 130000

آی دی فروشنده : @E_sepehr

کد : 59008

🆔 @Rishbook