ریش بوک📚
1.96K subscribers
1.69K photos
8 videos
455 files
182 links
کتاب‌فروشی‌آنلاین‌ دانشگاه‌صنعتی‌شاهرود

📚خرید و فروش کتاب‌های نو و مستعمل
با کمک شما دانشجویان

#راحت_بفروشید😎
#ارزان_بخرید😉

🌐 ثبت آگهی : @Rishbookadmin
Download Telegram
#ساختمان_های_گسسته
قیمت فروش : 20000

ایدی فروشنده : @Sina_Ziai

کد : 58210

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#شب_صورتی

🔸 درباره کتاب :

شب صورتی تازه ترین اثر مظفر سالاری ، نویسنده کتابهای پرفروش «رویای نیمه شب»، «دعبل و زلفا» و «قصه های من و ننه آغا»

مدیریت عشق مسئله کتاب شب صورتی است. نویسنده در داستان کتاب به مدیریت عشق یک نوجوان می‌پردازد. نوجوانی که عاشق می‌شود و پیرمردی به کمک او می‌آید.
فضای کتاب در جغرافیای شهر یزد میگذرد.

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#شب_صورتی

🔸 برشی از کتاب :

خودش را روی صندلی انداخت. قلبش شروع کرده بود به نقاره زدن. دست روی سینه گذاشت. شاید آمده بودند نمایشگاه را ببینند. از جا پرید. دست پاچه شده بود. نمی دانست توی آشپزخانه قایم شود یا اتاق خواب. به خودش گفت: «برای چی باید مثل دزدها قایم بشم؟ کار بدی که نکرده م. با این کارهای بچگونه، خودمو رسوا می کنم.»

خبری نشد. با احتیاط به پنجره نزدیک شد. صدای خنده شنید. از گوشۀ پرده به حیاط نگاه کرد. باورش نمی شد! پس از دو هفتۀ سخت، بالأخره داشت او را می دید. نگین و خواهرش هر کدام، خوشه ای انگور را زیر شیر حوض شستند و رفتند روی تاب نشستند. می گفتند و می خندیدند و آرام تاب می خوردند. نگین شبیه رامین می خندید. یک دستش را دور شانۀ ریحانه انداخت و با دست دیگر، خوشۀ انگور را بالای سر او گرفت تا قطره های آب، روی سر و صورتش بریزد. یک چشم نگین به پنجره های بالای ایوان بود تا کسی او را در آن حال نبیند. ریحانه خواست تلافی کند که نگین پایین خوشه اش را گاز زد. باز خندیدند. سینا بی صدا می خندید، گرچه به نظرش عادلانه نبود که خودش آن قدر به او فکر کند و او این قدر بی خیال و شاد باشد! در خیالش هم نمی گنجید بتواند پس از آن شب صورتی، او را مخفیانه و آن همه نزدیک، تماشا کند. هم از دزدانه دید زدن، بدش می آمد، هم آرزویش این بود که تا ابد، پشت آن پنجره بایستد و تماشایش کند.

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
#جزوه
#داودی
#ریاضی_عمومی_دو
قیمت فروش : 7000

آیدی فروشنده : @farough_rn

کد : 58211

🆔 @Rishbook
#جزوه
#ریاضی_عمومی_دو
#کیان_نژاد
قیمت فروش : 10000

آیدی فروشنده : @farough_rn

کد : 58212

🆔 @Rishbook
#جزوه
#مکانیک_سیالات_یک
#مهندسی_شیمی
قیمت فروش : 10000

آیدی فروشنده : @farough_rn

کد : 58213

🆔 @Rishbook
#فلسفه_اخلاق
قیمت فروش : 2000

ایدی فروشنده : @reza_ct

کد : 58221

🆔 @Rishbook
#اشنایی_با_علوم_و_معارف_دفاع_مقدس
قیمت روی جلد : 19000
قیمت فروش : 12000

ایدی فروشنده: @smiladbluman4

کد : 58222

🆔 @Rishbook
#اصول_حسابداری_2
قیمت روی جلد : 45000
قیمت فروش : 35000

ایدی فروشنده : @Muhammadfadaei

کد : 58226

🆔 @Rishbook
Forwarded from ریش بوک📚
#اطلاعیه
🔸 فروشندگان گرامی درصورتی که کتاب هایی که آگهی کردید به فروش رسیده است آگهی های مربوطه را برای #ریش_بوک فوروارد نمایید تا از کانال حذف شوند

🆔 @Rishbook
Forwarded from ریش بوک📚
#اطلاعیه

🔸 فروشندگان عزیز توجه کنید که هر کدام از اگهی هایی که ارسال میکنید در صف قرار گرفته و در نوبت خود در کانال گذاشته خواهد شد .

🆔 @Rishbook
ریش بوک📚 pinned «#اطلاعیه 🔸 فروشندگان عزیز توجه کنید که هر کدام از اگهی هایی که ارسال میکنید در صف قرار گرفته و در نوبت خود در کانال گذاشته خواهد شد . 🆔 @Rishbook»
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#وقت_معلوم

🔸 درباره کتاب:

شخصیت اصلی داستان «وقت معلوم»، مردی روحانی به نام فؤاد فریمان است که مشغول به تحصیل در سطوح عالی حوزه علمیه است.
در ابتدای «وقت معلوم»، او در زندانی با دیوارهای سفید و چراغ همیشه روشنِ سفید به هوش می آید. تنها راه ارتباطی با بیرون از اتاق، دریچه پایین در است که برای دادن غذا و گاهی دارو استفاده می شود. فواد حتی نمی داند چرا او را زندانی کرده اند. در ادامه این داستان پر پیچ و خم و به بهانه روایت زندگی این روحانی، ماجراهای مختلفی از تاریخ ایران پیش و پس از انقلاب روایت می شود.

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook
#معرفی_کتاب
#غیر_درسی
#وقت_معلوم

🔸 برشی از کتاب:

ماریه که متوجه نگاه مصعب به خود شد، از جمعیت فاصله گرفت و با شتاب رفت. مصعب نا به خود، از یاران جدا شد و به دنبال آن چشمان فتان رفت. همه او را می‌دیدند اما او به دنبال صاحب چشمانی بود که بر سر پیچ سر برگرداند و او را خیره نگریست. مصعب با عجله خودش را به همان پیچ رساند اما از دختر خبری نبود. هر چه جلوتر می‌رفت باز هم خبری نبود. انگار دختر نیست شده‌بود و به آسمان یا زمین رفته‌بود. مصعب گیج میان کوچه ایستاد.

🔸 با همکاری :
گروه کتابخوان دانشکده برق
کانال سروش گروه :
Sapp.ir/ketabkhan_bargh

🆔 @Rishbook