pm30music.com
pm30music.com
با این حال که دارم میرم محاله بازی برگرده🌙
@rey_raaaa
@rey_raaaa
Forwarded from .: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien
_ نه كه دوسش داشته باشم ديگه ...نه!
فقط يه شبايى مثل امشب كه بارون ميباره و تو بالكن وايسادم به چراغ روشن اتاقِ سابقش نگاه ميكنم نميتونم بگم ازش متنفرم!
+منم يه شبايى نميتونم بگم ازش متنفرم!
_ناخودآگاه منتظر پيامشم...میفهمی نه؟
+پارسال دقيقا همين موقع ها بود!
تازه از بيمارستان مرخص شده بودم...ميدونست حالم بده اما نفهميد انگارى چقدرش رو كه بهونه رفتن گرفت!
بهش گفتم عادت ندارم سربار زندگى كسى باشم بگى برو ميرم!
منتظر بودم بگه ديوونه شدى؟!
ولى گفت پس برو...!
هنوز منتظرم پيام بده بگه ديوونه شدى؟
ميفهمى نه؟!
#محیا_زند
@aevien 🌱
_ نه كه دوسش داشته باشم ديگه ...نه!
فقط يه شبايى مثل امشب كه بارون ميباره و تو بالكن وايسادم به چراغ روشن اتاقِ سابقش نگاه ميكنم نميتونم بگم ازش متنفرم!
+منم يه شبايى نميتونم بگم ازش متنفرم!
_ناخودآگاه منتظر پيامشم...میفهمی نه؟
+پارسال دقيقا همين موقع ها بود!
تازه از بيمارستان مرخص شده بودم...ميدونست حالم بده اما نفهميد انگارى چقدرش رو كه بهونه رفتن گرفت!
بهش گفتم عادت ندارم سربار زندگى كسى باشم بگى برو ميرم!
منتظر بودم بگه ديوونه شدى؟!
ولى گفت پس برو...!
هنوز منتظرم پيام بده بگه ديوونه شدى؟
ميفهمى نه؟!
#محیا_زند
@aevien 🌱
.: آویـــــــــــــــــن :.
@aevien _ نه كه دوسش داشته باشم ديگه ...نه! فقط يه شبايى مثل امشب كه بارون ميباره و تو بالكن وايسادم به چراغ روشن اتاقِ سابقش نگاه ميكنم نميتونم بگم ازش متنفرم! +منم يه شبايى نميتونم بگم ازش متنفرم! _ناخودآگاه منتظر پيامشم...میفهمی نه؟ +پارسال دقيقا همين…
از دیوونه بازیای قدیمی منو محیا...:)
ساعت ۲ شب ببعد باید چت کردن ما ممنوع بشه:)
ساعت ۲ شب ببعد باید چت کردن ما ممنوع بشه:)
یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخواب...
پرسیدم چرا؟
گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.
با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم...
سالها از اون روز گذشت، ساعت 1:45 شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم.
دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست.
برای بقای دوستیم 1 سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم...
همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15 شب...
داشتم فک میکردم چجوری 30 دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.
گوشیمو برداشتم دیدم میگه که "حالم خوب نیست"
گفتم چرا؟ چی شده؟
گفت "دلم شکسته" و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.
همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده...
تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم...
چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم.
نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت
"خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم"
اینو که گفت به خودم اومدم...
یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر.
گریه کردم...
براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی.
ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره.
هیچی نگفت...
یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
ولی بعده به هفته،
کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه،
یه هفته دیگه گذشت...
دیگه حتی سلام هم نمیکرد.
فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.
هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده
الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده...
از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم.
از طرف خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم.یه چیزی هم یاد گرفتم...
بعد از ساعت 2 شب... هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن...
از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم...ساعت 2 شب اینکار رو میکنم...
. #روزبه_معين
@rey_raaaa
پرسیدم چرا؟
گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.
با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم...
سالها از اون روز گذشت، ساعت 1:45 شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم.
دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست.
برای بقای دوستیم 1 سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم...
همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15 شب...
داشتم فک میکردم چجوری 30 دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.
گوشیمو برداشتم دیدم میگه که "حالم خوب نیست"
گفتم چرا؟ چی شده؟
گفت "دلم شکسته" و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.
همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده...
تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم...
چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم.
نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت
"خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم"
اینو که گفت به خودم اومدم...
یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر.
گریه کردم...
براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی.
ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره.
هیچی نگفت...
یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
ولی بعده به هفته،
کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه،
یه هفته دیگه گذشت...
دیگه حتی سلام هم نمیکرد.
فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.
هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده
الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده...
از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم.
از طرف خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم.یه چیزی هم یاد گرفتم...
بعد از ساعت 2 شب... هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن...
از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم...ساعت 2 شب اینکار رو میکنم...
. #روزبه_معين
@rey_raaaa
امروز که اینارو مینویسم
سالهاست که ما دیگه وجود نداره..
نیست..
نفس نمیکشه..
سالهاست که
منم دیگه وجود ندارم..
نیستم..
نفس میکشم اما..:)
چندوقت پیشا یه جا خوندم نفس کشیدن برا دلفینا یه امر اختیاریه..
تاحالا شده دلت بخواد دلفین باشی؟
هم نفس کشیدناشون اختیاریه..
هم اینهمه علامت سوال تو سرشون تاب نمیخوره..
تو سرم پراز علامت سواله..
سوالایی که نه میشه از کسی جز تو پرسید..
نه میشه جوابشونو پیش کسی جز تو پیدا کرد..
.
.
سوالایی که نه میشه از تو پرسید..
نه مهلت دادی جوابشونو پیشت پیدا کنم
سوالایی که مینویسم..
فقط به امید اینکه وقتی میان رو صفحه..
نوشته میشن..
از مغزم بیرون بریزن
مثلا..
اون لحظه که اولین بار منو دیدی چی فکر کردی؟
وقتی اولین دوستت دارمو برام نوشتی چی؟
اون روزی که برای اولین بار بعد از شروعمون داشتی سفر میرفتی و بهم زنگ زدی تا آهنگی که تمام مسیر گوش میدادی رو بشنوم..
که بفهمم تمام مسیر به آهنگی که دوستش دارم گوش میکنی..
چی و می خواستی بهم بفهمونی..؟
.
اون شبی که برای منِ نوجوونی که هیچی از آسمون نمیدونست از ستاره ها میگفتی..
ازینکه اسمم قشنگه چون معنی ماه میده..
از اینکه امشب سیاره ی زهره تو نزدیک ترین حالتش به ماهه و میتونیم باهم ببینیمشون..
پیش خودت نگفتی وقتی بری..
هر بار ماهو تنها تو آسمون گم شده وسط جمع ستاره ها ببینم بغضم بگیره زمزمه کنم
من در میان جمع و دلم....:)
ببینم... اصلا تا به حال شده دل تنگم بشی؟
وسط جنع حواس دلت پرت من شه مثلا؟
این یکی یکم سخت تر از بقیه ست...
عکسی از من داری که نتونسته باشی قاطی بقیه پاکش کنی..پاره ش کنی..
ولی دل نگا گردنشم نداشته باشی؟
اصلا حالا که تموم شده همه چی ...
بعد اینهمه سال..راستشو بگو..
تو واقعا دوستم داشتی؟حتی برای یک لحظه...!
واقعی بودهمه چیز؟
راستی..
اون فیلما ی کوتاه چند ثانیه ای که از ترسیدن هام از تلکابین..ذوق کردنم از اومدن های بیخبرت..
گریه کردنم بخاطر اون بچه ای که پشت چراغ قرمز ازش گل خریدی برام رو هنوز داری؟
عجیبه..نه؟
تو می خواستی موندگارشون کنی که فیلم میگرفتی اما اشتباهی مغز من ضبط کرده تمامش رو..
چشمات که پشت گوشی دیده نمیشد
اما لبخند بزرگ روی لبت موقع شکار اون لحظه دقیقا همینجا پشت پلکامه...وصدای بریده بریده ی خنده هات توی گوشم..
بی نقص..
بی خش..
دقیق
بدون از دست دادن حتی یک جمله..
یک کلمه..
و سکوت!
راستی..
فراموش کردن چجوریه؟
اذیتت نمیکنه یه بخش بزرگ چند ساله از زندگیتو از دست بدی؟
چی در قبالش به دست آوردی که اینهمه می ارزید برات..؟
اصن چجوری میشه پاک کرد..دور انداخت..؟
کاش قبل رفتنت این یکی و بدون پرسیدن خودت یادم میدادی ..
یه چیزی بپرسم؟قول میدم آخریش باشه
تو از حافظه ی دلفینا خبر داری؟
اوناام مثل بعضی از ماهیا فراموشکارن؟
چون الان که بهش فکر میکنم..
میبینم بیشتر از تنفس اختیاری..
نیاز به این دارم که همه چیز و تاهمین سه ثانیه ی پیش فراموش کنم..
همه چیز ..
همه ی زندگیم..
یعنی..تو:)
#خط_خطی_های_ری_را 🕊
@rey_raaaa
سالهاست که ما دیگه وجود نداره..
نیست..
نفس نمیکشه..
سالهاست که
منم دیگه وجود ندارم..
نیستم..
نفس میکشم اما..:)
چندوقت پیشا یه جا خوندم نفس کشیدن برا دلفینا یه امر اختیاریه..
تاحالا شده دلت بخواد دلفین باشی؟
هم نفس کشیدناشون اختیاریه..
هم اینهمه علامت سوال تو سرشون تاب نمیخوره..
تو سرم پراز علامت سواله..
سوالایی که نه میشه از کسی جز تو پرسید..
نه میشه جوابشونو پیش کسی جز تو پیدا کرد..
.
.
سوالایی که نه میشه از تو پرسید..
نه مهلت دادی جوابشونو پیشت پیدا کنم
سوالایی که مینویسم..
فقط به امید اینکه وقتی میان رو صفحه..
نوشته میشن..
از مغزم بیرون بریزن
مثلا..
اون لحظه که اولین بار منو دیدی چی فکر کردی؟
وقتی اولین دوستت دارمو برام نوشتی چی؟
اون روزی که برای اولین بار بعد از شروعمون داشتی سفر میرفتی و بهم زنگ زدی تا آهنگی که تمام مسیر گوش میدادی رو بشنوم..
که بفهمم تمام مسیر به آهنگی که دوستش دارم گوش میکنی..
چی و می خواستی بهم بفهمونی..؟
.
اون شبی که برای منِ نوجوونی که هیچی از آسمون نمیدونست از ستاره ها میگفتی..
ازینکه اسمم قشنگه چون معنی ماه میده..
از اینکه امشب سیاره ی زهره تو نزدیک ترین حالتش به ماهه و میتونیم باهم ببینیمشون..
پیش خودت نگفتی وقتی بری..
هر بار ماهو تنها تو آسمون گم شده وسط جمع ستاره ها ببینم بغضم بگیره زمزمه کنم
من در میان جمع و دلم....:)
ببینم... اصلا تا به حال شده دل تنگم بشی؟
وسط جنع حواس دلت پرت من شه مثلا؟
این یکی یکم سخت تر از بقیه ست...
عکسی از من داری که نتونسته باشی قاطی بقیه پاکش کنی..پاره ش کنی..
ولی دل نگا گردنشم نداشته باشی؟
اصلا حالا که تموم شده همه چی ...
بعد اینهمه سال..راستشو بگو..
تو واقعا دوستم داشتی؟حتی برای یک لحظه...!
واقعی بودهمه چیز؟
راستی..
اون فیلما ی کوتاه چند ثانیه ای که از ترسیدن هام از تلکابین..ذوق کردنم از اومدن های بیخبرت..
گریه کردنم بخاطر اون بچه ای که پشت چراغ قرمز ازش گل خریدی برام رو هنوز داری؟
عجیبه..نه؟
تو می خواستی موندگارشون کنی که فیلم میگرفتی اما اشتباهی مغز من ضبط کرده تمامش رو..
چشمات که پشت گوشی دیده نمیشد
اما لبخند بزرگ روی لبت موقع شکار اون لحظه دقیقا همینجا پشت پلکامه...وصدای بریده بریده ی خنده هات توی گوشم..
بی نقص..
بی خش..
دقیق
بدون از دست دادن حتی یک جمله..
یک کلمه..
و سکوت!
راستی..
فراموش کردن چجوریه؟
اذیتت نمیکنه یه بخش بزرگ چند ساله از زندگیتو از دست بدی؟
چی در قبالش به دست آوردی که اینهمه می ارزید برات..؟
اصن چجوری میشه پاک کرد..دور انداخت..؟
کاش قبل رفتنت این یکی و بدون پرسیدن خودت یادم میدادی ..
یه چیزی بپرسم؟قول میدم آخریش باشه
تو از حافظه ی دلفینا خبر داری؟
اوناام مثل بعضی از ماهیا فراموشکارن؟
چون الان که بهش فکر میکنم..
میبینم بیشتر از تنفس اختیاری..
نیاز به این دارم که همه چیز و تاهمین سه ثانیه ی پیش فراموش کنم..
همه چیز ..
همه ی زندگیم..
یعنی..تو:)
#خط_خطی_های_ری_را 🕊
@rey_raaaa
ری رآ🍃
امروز که اینارو مینویسم سالهاست که ما دیگه وجود نداره.. نیست.. نفس نمیکشه.. سالهاست که منم دیگه وجود ندارم.. نیستم.. نفس میکشم اما..:) چندوقت پیشا یه جا خوندم نفس کشیدن برا دلفینا یه امر اختیاریه.. تاحالا شده دلت بخواد دلفین باشی؟ هم نفس کشیدناشون اختیاریه..…
توچی..
توام سوال نپرسیده داری رفیق؟
توام سوال نپرسیده داری رفیق؟
میگه
_درد نمیکنه؟
قلبت..
زخم قدیمیش..
چطوری ساکت موندی اینهمه سال
چقد صبوری تو!
می خندم..
میخندم که نگم
_من صبور نیستم..
اگه ساکتم
برای اینکه بتونم گول بزنم خودمو
دیگران از دردم بی خبرن که کنارم نیستن..
اگر میگفتم چه هاکه نمیکردن برام...:)
ساکتم..
برای اینکه میترسم داد بزنم..
و کسی نشنوه صدامو
یا
نخواد بشنوه صدامو
#خط_خطی_های_ری_را
@rey_raaaa
_درد نمیکنه؟
قلبت..
زخم قدیمیش..
چطوری ساکت موندی اینهمه سال
چقد صبوری تو!
می خندم..
میخندم که نگم
_من صبور نیستم..
اگه ساکتم
برای اینکه بتونم گول بزنم خودمو
دیگران از دردم بی خبرن که کنارم نیستن..
اگر میگفتم چه هاکه نمیکردن برام...:)
ساکتم..
برای اینکه میترسم داد بزنم..
و کسی نشنوه صدامو
یا
نخواد بشنوه صدامو
#خط_خطی_های_ری_را
@rey_raaaa
نهنگ 52 هرتزی نهنگی است خاص از گونه ای ناشناخته که فرکانسی غیرمعمول دارد. فرکانس این صدا بسیار بالاتر از فرکانس نهنگهای دیگری است که با این نهنگ الگوی مهاجرتی یکسانی دارند (مثلاً فرکانس صدای نهنگ آبی بین 10 تا 39 هرتز و فرکانس صدای نهنگ قهوه ای یا پره ماهی «نهنگهای موجود در سواحل اقیانوس اطلس» 20 هرتز است). صدای نهنگ 52 هرتزی از اواخر دههٔ 1980 بهطور متناوب در نقاط زیادی شنیده شده و به نظر میرسد که تنها نهنگی است که در این فرکانس، امواج صوتی تولید میکند. این نهنگ با نام « تنهاترین نهنگ جهان» مشهور است.
@rey_raaaa
@rey_raaaa
🌱
همه چی عادی بود بینمون..
زیادی عادی..
دوتا دوست کاملا معمولی..
از یه هیجان شروع شد..
یه پیام امشب میام پاتوق.هستی که؟
پیامی که مثل همیشه بعد چند ثانیه با یه حله میبینمت جواب داده نشد..
به خودم اومدم دیدم بار سومه که دارم جواب مینویسم و نمیپسندمش..
مینویسم و پاک میکنم..
مینویسم و از اول..
همینجور که لاکهامو چیده بودم جلوم ودرحال انتخاب رنگ ناخن میجویدم یه دور تمام لباسهام تو کمد جلوی چشمم رد شد..
یه دلشوره شیرین..یه استرس ناآشنا نشسته بود گوشه قلبم برای دیدن یه آشنای همیشگی..!
اینکه چطور ببینتم..چجوری به چشمش بیام..:)
فک میکردم همه ی عاشقی همینه..
قشنگ باشم..
قشنگ بخندم..
بی نقص به نظر بیام..
بعد ها برام گفت اونم اون شبها همین دلشوره رو گذرونده..
بارها پیرهن عوض کرده..
و سر انتخاب عطرش کلی وقت تلف کرده..
فک میکرده باید بی نقص باشه تا عاشقش بشم..
گذشت..
یک..
دو..
شش سال فوق العاده..
تاامروز بعد از یه طبیعت گردی طولانی..
وقتی کفش هامو موقه رد شدن از رود خونه جا گذاشته بودم اون سمت..
وداشتم از ذوق طبیعتی که فکر میکردم اولین آدمایی هستیم که پیداش کردیم بالا پایین میپریدم
تو طبیعی ترین..
کودک ترین..
و کناراینها..بهم ریخته و خسته ترین حال ممکنم..
چیزی تو چشماش دیدم که توهیچکدوم اون لحظه های بی نقص دوتاییمون تا این حد شدید..تااین حد عمیق ندیده بودمش..
چیزی که مطمئنم اونم تو چشمام پیداش کرد..
وقتی خسته از اونهمه پیاده روی..
موهاش روی پیشونیش تاب میخوردو دکمه های بالای پیراهن خاکی شدش باز مونده بود
و سعی داشت یواشکی..بدون اینکه بفهمم
ازم تو همون حال بهم ریخته..
ولی تو خودم ترین حالت ممکن..
عکس بگیره..
حسی که نشون داد قشنگ بودن خوبه..
اما در نهایت تو عاشق کسی میشی که کنارش بتونی خودت باشی..
و ببینی که کنارتو واقعا خودشه..
بی سانسور..
بی نقاب..
#خط_خطی_های_ری_را
@rey_raaaa
همه چی عادی بود بینمون..
زیادی عادی..
دوتا دوست کاملا معمولی..
از یه هیجان شروع شد..
یه پیام امشب میام پاتوق.هستی که؟
پیامی که مثل همیشه بعد چند ثانیه با یه حله میبینمت جواب داده نشد..
به خودم اومدم دیدم بار سومه که دارم جواب مینویسم و نمیپسندمش..
مینویسم و پاک میکنم..
مینویسم و از اول..
همینجور که لاکهامو چیده بودم جلوم ودرحال انتخاب رنگ ناخن میجویدم یه دور تمام لباسهام تو کمد جلوی چشمم رد شد..
یه دلشوره شیرین..یه استرس ناآشنا نشسته بود گوشه قلبم برای دیدن یه آشنای همیشگی..!
اینکه چطور ببینتم..چجوری به چشمش بیام..:)
فک میکردم همه ی عاشقی همینه..
قشنگ باشم..
قشنگ بخندم..
بی نقص به نظر بیام..
بعد ها برام گفت اونم اون شبها همین دلشوره رو گذرونده..
بارها پیرهن عوض کرده..
و سر انتخاب عطرش کلی وقت تلف کرده..
فک میکرده باید بی نقص باشه تا عاشقش بشم..
گذشت..
یک..
دو..
شش سال فوق العاده..
تاامروز بعد از یه طبیعت گردی طولانی..
وقتی کفش هامو موقه رد شدن از رود خونه جا گذاشته بودم اون سمت..
وداشتم از ذوق طبیعتی که فکر میکردم اولین آدمایی هستیم که پیداش کردیم بالا پایین میپریدم
تو طبیعی ترین..
کودک ترین..
و کناراینها..بهم ریخته و خسته ترین حال ممکنم..
چیزی تو چشماش دیدم که توهیچکدوم اون لحظه های بی نقص دوتاییمون تا این حد شدید..تااین حد عمیق ندیده بودمش..
چیزی که مطمئنم اونم تو چشمام پیداش کرد..
وقتی خسته از اونهمه پیاده روی..
موهاش روی پیشونیش تاب میخوردو دکمه های بالای پیراهن خاکی شدش باز مونده بود
و سعی داشت یواشکی..بدون اینکه بفهمم
ازم تو همون حال بهم ریخته..
ولی تو خودم ترین حالت ممکن..
عکس بگیره..
حسی که نشون داد قشنگ بودن خوبه..
اما در نهایت تو عاشق کسی میشی که کنارش بتونی خودت باشی..
و ببینی که کنارتو واقعا خودشه..
بی سانسور..
بی نقاب..
#خط_خطی_های_ری_را
@rey_raaaa
🌙
«كيف لايشتاقون الا يوجد في مدينتهم ليل...؟»
چگونه دلتنگ نمیشوند، مگر شهرشان شب ندارد...؟
🌙 @rey_raaaa
«كيف لايشتاقون الا يوجد في مدينتهم ليل...؟»
چگونه دلتنگ نمیشوند، مگر شهرشان شب ندارد...؟
🌙 @rey_raaaa